یه رفیق دارم دهه نودی..از اونها که با مرامند با محبتند اما به سبک خودشون.

دلتنگ که میشه زنگ میزنه میگه کجایی ؟گمشو بیا

و این دقیقا جمله مادرم بود وقتی دیر می کردم .اونم با گمشو زود بیا ... هم اولتیماتوم میداد هم دعوت به خونه .

و این جمله بهانه شعر زیر شد .

باز این دل شوق تو داره دلتنگ شده گمشو بیا شادی رفته غم اومده تو کجایی گمشو بیا

کاش میدونستی اب حیاتی واسه من تو شوره زار خب نمیدونی با دل من تو چه کردی ؟گمشو بیا

شب تارم باز سحر شد و سحر م بی تو غروب خبری از تو نشد بی خبری دیگه بسه گمشو بیا

عروسیت با دیگرون روضه محرم ت خونه ی ما به همینم دلخوشم شونه هام برای تو گمشو بیا

توی قول وقرار با دیگران لحظه شماری میکنی زیر پام سبز شده در این انتظار ابدی گمشو بیا

بی وفایی تو به حساب خوشگلیت گذاشته ام به دلم افتاده دعا کنم زشت بشی گمشو بیا

می خوام یک دروغ بگم با یکی دیگه رفیق شم پس تا دیر نشده دل یه دریا بزن و گمشو بیا

هر شب به خدا خواب می بینم که دنیا وارونه شده اون برای من این شعر می خونه گمشو بیا