سه روز شده.... که چشمانم از دیدنت محرومند
گوشهایم اوای صدایت را نشنیده اند
و دلم با دلتنگی ات دست و پنجه نرم می کند
از عشق تو لبریزم
و لغت نامه را زیر و رو می کنم تا واژه ای بیابم
هم اندازه ی اشتیاقم به تو .
من دبوانه نیستم من فقط بک جور خاص
که دیگران نمی توانند
تو را دوست دارم
و این صفحه شده همدرد دلتنگی من
برای تو می نویسم تا دلم اندکی آرام بگیرد
در خیال هم شده لحظه ای تصورت کنم
کنار تو بنشینم و عطر بودنت را از لا بلای مو هایت نفس بکشم .
شاخه گلی سرخ تقدیم نگاهت کنم
و از شوق چشمانت چند جام لبخند بنوشم .
چه طعم دلچسبی دارد دوست داشتنت
فرقی نمی کند کامم شیرین وصال تو باشد
و یا تلخی فراغت در روح و روانم نشسته باشد
فرقی نمی کند شیرینی وصال یا تلخی فراغ
همه طعم دلنشین عشق تو را در من زنده می کنند
و هیچ چیز در این دنیا مثل تو مرا زندگی نمی بخشد
مثل تو مرا مشتاق نمی سازد
و مثل تو مرا عاشق نمی کند .
عزیز تر از جانم
مرا ببخش که زیاد دلتنگت میشوم
و زیاد برای تو از بی قراری هایم می نویسم .
مرا ببخش که متن هایم غمیگن و سردند در هنگام نبودنت
واژه هایم سنگی میشوند و زبانم تیز و برنده و تلخ .
و تو بهتر می دانی همه اینها
به خاطر این است که تو را زیاد می خواهم
و تو را فراتر از تصورت دوست دارم .
ولی من از تو هر گز نمی خواهم مرا ببخشی
به خاطر این همه عشق و علاقه ای که به تو دارم
مرا نبخش زیرا من عشق و محبت تو را توبه نمی کنم
حتی اگر بزرگترین گناه زندگیم باشد .
عشق تو ..خواستن تو و دوست داشتن تو
آغازی نداشته که پایانی داشته باشد
و گویی با من متولد شده و با من زندگی می کند و تا آخرین نفس همراهم خواهد ماند .
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۴۰۳ ساعت 19:23 توسط Mr
|