تو و دلتنگی

وقتی تو نیستی این بی تو بودن کلافه ام می کند

کلافی میشوم سر در گم نه در گیر آغازی و نه امید پا یانی

زیر آوار بی حوصلگی ها صبح را به مکافاتی شب می کنم .

و شب تا صبح سر گردان میان خواب و بیداری ام از دلتنگی ات

درد دلتنگی هم از ان درد هاست

که علتش یکی است و در مانش هم همان یکی

دردش از نبود یکی است و هیچ بودنی چاره نمی شود به جز همان یکی

همان قدر که بودنت مرا عاشق تر و شیدا تر و مشتاق تر می کند

همان قدر نبودنت مرا دلتنگ تر و بی قرار تر و بی تاب تر

و چه عجیب داستانی دارم من با تو

نبودن تو دلتنگم می کند و دلتنگی تو مرا عاشق تر

نبودنت مرا بیشتر و بیشتر خواهان تو می کند وخواستنت مرا بی تا ب تر و دلتنگ تر

حسی به نام عشق

اسمت را که دیدم دوباره در دلم اتفاقی افتاد

حسی عجیب شبیه تولد یک غنچه شبیه جاری شدن دوباره ی یک چشمه

شبیه نوازش نسیم پس از باران

حسی شبیه شکستن قلک در پایان نوروز

چشمانم که به تو افتاد دلم دو باره تپید

گو نه هایم گل انداخت ......دستانم لرزید....... صدایم لرزید

پاهایم بی حس شد .

نفس کشیدن را نیز با عطر تو از یاد بردم .

یک تو در وجودم متولد شد و صد من در من از آن تو شد .

مشتاق تو شدم ...شیدای تو و شیفته ی تو

و تو در خاص ترین مکان قلب من ماوا گزیدی .

با آمدنت به قلبم تو عشق را به ارمغان اوردی .

تو همان وعده ی بهار بودی پس از زمستان

تو همان طلوع خورشیدی در صبح شب یلدا

تو همان شربت به لیمویی سر سفره ی افطار

تو همان ساحل آرامشی برای کشتی وجود من پس از طوفان

و تو علت همه ی دوست داشتن های منی

تو شدی قلب و تن و روحم

تو شدی بال و پر و جونم

تو شدی همه ی منظورم

من عاشق و تو معشوقم

من بنده و تو معبودم

...................

لیک من عاشق و شیدا و کمی مجنونم

خالق یکتا تو خود میدانی که چه بود منظورم

ممنون که عاشقم کردی و در دلم شده مهمانم

می خوانم و می نویسم و من همان عاشق دیوانم

.

تو و همه ی وجود من

من چشمانم را دوست دارم زیرا تو را می بینند دلبرم

من گوش هایم را دوست دارم چون تو را میشنوند خوش اوای من

من دستانم را دوست دارم زیرا نوازشگر گیسوی تو میشوند زیبای من

من صدایم را دوست دارم زیرا حرفهایم تو را شاد می کنند

و خند ه های تو شکوفه های بهار زندگی من میشوند

من قلبم را دوست دارم زیرا جایگاه توست

زیرا با دیدن تو ... شنیدن تو و حتی نام تو بیشتر می تپد

از وقتی تو آمدی من همه ی وجودم را بیشتر دوست دارم

زیرا من با تمام وجودم تو را دوست دارم .

خلاصه ی  من و تو

دلبر من تویی و دلداده تو منم

محبوب من تویی و مجنون تو منم

نازنین من تویی و خریدار ناز تو منم

آرام جان من تویی و بی قرار تو منم

مقبول من تویی و اقبال تو منم

گمگشته من تویی و در جستجوی تو منم

صیاد من تویی و در دام تو منم

خواهش من تو یی و خواهان تو منم

شعر من تویی و قافیه ی تو منم

چشمان من تویی و نگاه تو منم

آوای من تویی و شنوای تو منم

معشوق من تویی و عاشق تو منم

جان من تویی و فدای تو منم

دلتنگ من تویی و دلتنگ تو منم

در دل من تویی و در دل تو منم

در همه ی وجود من تویی و تویی و تو

و در همه ی وجود تو ............

بودن یا نبودن

تو باید باشی

تا هر صبح بهانه ای داشته باشم تا چشمانم را بگشایم

هیچ روزی بدون تو بخیر نمی شود برای من

تو باید باشی

تا حال و احوال من بر قرار باشد و کیف من کوک

بی تو در من نه احوالی می ماند نه حالی و نه قراری

تو باید باشی

تا در چشمانم برق شادی بنشیند و بر روی لبانم لبخند

بی تو شادی واژه ی زیبایی است و لبخند نقشی در قاب

تو باید باشی

تا در دلم عشق تجلی فصل بهار باشدو شکفتن شکو فه ها

بی تو همه ی فصل های حوالی دلم طعم تلخ دلتنگی میدهند

تو باید باشی

تا غرق در تماشایت شوم و از تو و از دوست داشتنت یگویم

و در نبودنت هزار سطر عاشقانه برایت بنویسم

تو اگر باشی یا نباشی فرقی ندارد برای من

دوست داشتن تو

خواستن تو

عشق تو در قلبم

همان جوانه ای است که در وجودم هر لحظه در حال رشد کردن است

در همه ی لحظات

هر روز و هر شب

چه زمانی که در قاب چشمانم باشی

و چه زمانی که یادت در خاطرم باشد

با تو می گویم

ای کاش بودی تا برایت از باغچه دلم سبد سبد عاشقانه می چیدم

رو برویت می نشستم و محو تماشایت میشدم

و یکی یکی گلهای عشق و مجبتم را تقدیم چشمان زیبایت می کردم

و لبخند هایت را سنجاق به قلبم می کردم برای زمستانهای سرد نبودنت

ای کاش بودی تا برایت از همه ی زیبایی های دنیا می گفتم

از شکوفه های گیلاس از عطر گل مریم و بهار نارنج و از باران و لطافتش

از آسمان و وسعتش و از ماه که تو چقدر شبیه آنی و حتی زیبا تر

از ستاره های انتهای شب می گفتم و از تو که چقدر مثل انها می درخشی حتی وقتی خیلی دوری .

از دریا برایت می گفتم و از خودم که در دریای متلا طم زندگی سر گردانم

و تو همان ساحل آرامشی که برای رسیدن به تو دل به این دریا زده ام .

از بهار می گفتم از تولد بره ها و از تولد رودها و چشمه ها

از آمدن پرستو ها و شکفتن لبخند بر روی چهره ها

.....................

تو که باشی حرف برای گفتن زیاد است

چون با نگاهت هر آدمی را به وجد می اوری

و چنان مشتاقانه گوش میدهی

که آدم اگر لال و خجالتی هم باشد زبانش باز میشود به سخن

و من که دیگر عاشقت هست و در خواستنت حریص و طماع

می توانم ساعت ها و روز ها و هفته ها و ماهها برایت حرف بزنم و بنویسم

تا فقط تو مرا ببینی با آن چشمان قشنگ و دلربایت

و مرا گوش فرا دهی

دل به من بدهی و به لبخندت مرا مهمان کنی

و من پایان هر سطر بگویم یا بنویسم برایت

عاشقت هستم

دوستت دارم

خواب تو

شنیدم از رقیبان لیلی ام خواب مرا دیده .............مرا هرگز ندیده ولیکن خب شاید پسندیده

بدون دعوت و دعوا من رفتم به خواب او ..........به من گل گفته و شاید صد گل هم از من شنیده

خوشا من را که در خوابش رفتم کم و بیش ...........خوشا او را که یارش را هم در خواب دیده هم شنیده

مرا در ادعا دلتنگ ترو عاشق تر و شیدا ترم از او ........ولیکن اوست که در خواب میکشد روی من پتوی نرمینه

شنیدم که از پتوی من روی خودش هم کشیده ...........خدا را صد هزار شکر که زود دل کنده و از خواب پریده

تکلیف عشق!

نوشتن از تو برای من زندگی است

نوشتن برای تو تولد دوباره قلب منه

عشق تو کتابی است جذاب و زیبا و خواندنی

که هر ورقش را بارها می خوانم و مشق می کنم برای دلم

تکلیف هر روز من شده خواندن کتاب عشق تو

لذتی بالاتر و زیباتر از خواندن احساس تو سراغ ندارم

و می نویسم از تو و برای تو

که قشنگترین اتفاق زندگیمی و با اومدنت دوباره منو زنده کردی .

امید زندگیم شدی و انگیزه راهم

تور چشام شدی و علت لبخند های من

گوش شنوای درد دل های من و آرامش قلبم شدی

میدونی عزیزم

تو همونی هستی که یه زندگی من رنگ و عطر و حس دادی

تو اگر رنگ بودی سبز میشدی یا آبی

سبز و زندگی بخش و آبی و آرامش بخش

شاید هم تموم رنگ های رنگین کمان

اگر عطر میشدی

عطر باران بودی در یک روز بهاری روی دیوار های کاهگلی

یا عطر گلهای محمدی دم صبح

و یا عطر غذای مادر که با عشق می پخت

و اگر حس بودی

می شدی عشق

می شدی باعث تپش های قلبم ..میشدی علت انتظار چشمانم... میشدی شوق شنیدنم

می شدی علت همه ی دوست داشتن های من

می شدی همه ی زندگی من

تو همان سال نکویی !

خوش به حال این کلمات و واژه ها که در وصف تو نوشته میشوند

لمس می کنند اخساس تو را و می بینند زیبایی هایت را

و شاید بشنوند صدای خنده ات را پس از خواندنشان .

خوش به حال این متن ها که برای تو نوشته میشوند

تو با شوق انها را می خوانی

و با چشمانت روی کلمه کلمه و سطر سطرشان قدم میزنی

و نمی دانم شاید بر خی از آنها را در آغوش هم گرفته باشی .

خوش به حال این صفحه که هر روز لبخند تو را می بیند .

و پریشانی گیسوی تو را شانه میزند .

عطر حضورت را من هر روز حس می کنم در این صفحه

لا بلای این دلنوشته ها زندگی می کنم با تو

از تو می نویسم و از دوست داشتنت

از بود نها و نبودن هایت

از زمزمه های عاشقانه ای که در دلم برایت کنار گذاشته ام

و از دلتنگی ها و بی قراری ها ی این دل عاشقم می نویسم .

و انتظار تو را می کشم در این غروب های دلگیر

که هیچ اتفاقی جز نو حال دلم را خوش نمی کند .

منتظرم تا بیایی و دو باره تو مخاطب

جانم و عز یزم و نفسم و عشقم و دلبرم باشی .

دلم برایت خیلی تنگ شده .

برای خند ه های زیبای بهاری ات

برای آن عاشقا نه های دلگرم کننده و تا بستا نی ات

برای ان نیمه قهر های پاییزیت

وبرای ان حرف های صادقانه و حیات بخشت

که گاه سر د و زمستا نی اند .

و تو همه فصل ت زیباست

و تو در همه فصل ها دوست داشتنی هستی .

تو همان سال نکویی که همه عمر به آن دلبستم

نکنم دل ز تو عشقم که همه مهری و بدان وابستم

عاشقت هستم و این دل نشود خسته ز تو محرم جانم

مقبول دلم نگردد متنی مگر صد بار بنویسم که دوستت دارم ...

دوباره صبح و دوباره تو

صبح هست و دوباره یاد تو ست که بر دلم تابیده

تقصیر خدانیست که تو را چنین باب دلم افریده؟

نگشایم چشم صبحی مگر انکه با یاد تو بیدار شوم

خورشید دم صبح ببینم ودوباره عاشق و شیدای تو شوم

نام خدا را بر زبان جاری و جای تو را در این دلم خالی کنم

جمله جمله متن متن دلبری بنویسم وپای عشق تو قر بانی کنم

از قشنگی های تو بنویسم و از این حال خوشم با یاد تو

مشق عشق بنویسم و از شور و اشتیاق و مستی ام در باب تو

صبح به صبح با سلامی و شاخه گلی آیم سراغت دلبرم

همه ارزو هایم برای توست که خدا می خواند در دفترم

برایش می نویسم که تو را در پناهش حفظ و نگهداری کند

من که دورم از تو دلبرم خواهشم از اوست تا تو را یاری کند

او خودش بهترمی داند که جایگا ه تو در قلبم کجاست

این همه عشقم به تو حاصل تقدیر و خواست خداست

رسم نا نوشته

چه رسم نا نوشته زیبایی بین من و توست

من تو را می نویسم و تو مرا می خوانی

و تو مرا می نویسی و من تو را می خوانم

من دلبر تو میشوم و تو دلبر من

تو از خواستن من می نویسی و من از خواستن تو

من از عشق تو می گویم و تو از عشق من

تو بی تاب من هستی و من بی قرار تو

مرا دلتنگیم فقط تو یی و تو دلتنگیت برای من

چه رسم دلنشین و نابی داریم من و تو

من از دوست داشتن و علاقه ام به تو می نویسم

و تو در جواب می نویسی عاشقم هستی

تو می نویسی جان دلم و من فدای تو میشوم هر دم

من می‌نویسم قشنگم تو می گویی جانم

تو می گویی جانم من می نویسم قربانت شوم

من می نویسم قربانت شوم و تو می گویی خدا نکند

و این داستان هر لحظه و هر ساعت و هر روز ماست

من همه برای تو و تو همه برای من

می دانی چقدر دوستت دارم و می دانم...

تو کجایی؟

تو کجایی؟

تو را می توانم تصور کنم

جایی میان مهربانی هایت نشسته ای

تو را می توانم ببینم میان باغچه ی مهر و محبتت

برای اطرافیانت گل فداکاری قلمه میزنی.

تو کجایی؟

تو را می جویم با دلی که مشق عشق می کند

با چشمانی که محبت و مهر بانی در آنها موج می زند

و دستانی که هنر مند

هنر ساختن و هنر یاری رساندن و هنر بخشیدن را خوب بلدند

تو کجایی؟

تو در شهر عشق خیابان محبت و کوچه مهر بانی

منزلی داری به وسعت دل بی نظیرت

تو کجایی؟

تو در قلب منی بیشتر از همیشه

همراه همیشگی احساسم

همراز خاطراتم و هم پای هر قدمم

دوستت دارم ای دوست داشتنی ترین

و تو کجایی؟

تو میان خستگی ها و دلتنگی هایت

میان مشکلات و گرفتاری هایت

هنوز نهال عشق و محبت می کاری

ونسیم مهربانی ات روح بخش و جان افزاست.

عزیز تر از جانم

خسته نباشی وغمی در دلت نباشد

برای تو و اطرافیانت ارزوی سلامتی می کنم.

تو همیشه در قلب منی

هر لحظه بیشتر و هر لحظه پر رنگ تر و هر لحظه دوست داشتنی تر

تو جایی نیستی جز در قلب من

عاشق محافظه کار!

حد و اندازه ای ندارد خواستن تو

من ادمی بوده ام که برای هر چیزی محدوده ای مشخص داشته ام.

برای هر ادمی مرز ی معین و برای هر کاری میزان ریسکی معقول و منطقی تعیین کر ده ام و فراتر قدم نگذاشته ام.

همیشه فاصله ام را با ادمها در چهار چوب تعریف شده ام

کنترل کر ده ام .

سرمایه .شخصیت..زمان ..رابطه و احساسم را با وسواس زیاد

ودر محدوده ی امن وبی درد سر و کم ریسک پی ریزی کر ده ام.

به معنی کامل شخصی محافطه کار بوده ام.

اما تو

با امدنت تمام مرز های فکر ی مرا تغییر دادی

تمام برج و بارو ها و قلعه های مرا فتح کردی

احساسم را از ان خود کردی

دلم را برده ای

و تمام وجودم را شیفته ی خودت کر ده ای.

.اگر تو را اسکندر بنامم برازنده و لیاقت توست .

دلبرم

حسی که در درونم به تو دارم حد و مرزی ندارد

ونمی دانم چگونه اندازه اش را توصیف کنم

شاید به اندازه ی تک تک ضرباتی که قلبم میزنه

شاید به اندازه ی تمام حرف های قشنگی که وجود داره

شاید به اندازه لحظه لحظه ای که به تو فکر کردم

و به اندازه ی تمام دلتنگی هایم

و واقعا

به اندازه ی همه ی دوستت دارم های دنیا

دوستت دارم... عاشقتم و می خواهم تو را

غروب سومین رور

سه روز شده.... که چشمانم از دیدنت محرومند

گوشهایم اوای صدایت را نشنیده اند

و دلم با دلتنگی ات دست و پنجه نرم می کند

از عشق تو لبریزم

و لغت نامه را زیر و رو می کنم تا واژه ای بیابم

هم اندازه ی اشتیاقم به تو .

من دبوانه نیستم من فقط بک جور خاص

که دیگران نمی توانند

تو را دوست دارم

و این صفحه شده همدرد دلتنگی من

برای تو می نویسم تا دلم اندکی آرام بگیرد

در خیال هم شده لحظه ای تصورت کنم

کنار تو بنشینم و عطر بودنت را از لا بلای مو هایت نفس بکشم .

شاخه گلی سرخ تقدیم نگاهت کنم

و از شوق چشمانت چند جام لبخند بنوشم .

چه طعم دلچسبی دارد دوست داشتنت

فرقی نمی کند کامم شیرین وصال تو باشد

و یا تلخی فراغت در روح و روانم نشسته باشد

فرقی نمی کند شیرینی وصال یا تلخی فراغ

همه طعم دلنشین عشق تو را در من زنده می کنند

و هیچ چیز در این دنیا مثل تو مرا زندگی نمی بخشد

مثل تو مرا مشتاق نمی سازد

و مثل تو مرا عاشق نمی کند .

عزیز تر از جانم

مرا ببخش که زیاد دلتنگت میشوم

و زیاد برای تو از بی قراری هایم می نویسم .

مرا ببخش که متن هایم غمیگن و سردند در هنگام نبودنت

واژه هایم سنگی میشوند و زبانم تیز و برنده و تلخ .

و تو بهتر می دانی همه اینها

به خاطر این است که تو را زیاد می خواهم

و تو را فراتر از تصورت دوست دارم .

ولی من از تو هر گز نمی خواهم مرا ببخشی

به خاطر این همه عشق و علاقه ای که به تو دارم

مرا نبخش زیرا من عشق و محبت تو را توبه نمی کنم

حتی اگر بزرگترین گناه زندگیم باشد .

عشق تو ..خواستن تو و دوست داشتن تو

آغازی نداشته که پایانی داشته باشد

و گویی با من متولد شده و با من زندگی می کند و تا آخرین نفس همراهم خواهد ماند .

تو که نیستی

تو که نیستی تو دلم فصل شکفتن خاطرات توست

خاطراتت صف می کشند در یاد من ریز تا درشت

تو که نیستی حوالی این دل من هوا همش پاییزیه

به خدا یه عمر گذشت دوری تو بسه بیا که دیگه کافیه

تو که نیستی روز ها اصلا شب نمیشند باورت میشه

شب تا صبح را برات نگم ماراتن دلتنگیه سپیده و صبح نمیشه

تو که نیستی راستی خبر داری از دل بی قرار من چی میکشه ؟

برای لمس یه ذره از حضور تو به هزار تا کلبه و خونه سر میکشه

تو که نیستی طاقت این دل تنگ سخته برام از خودمم فراری ام

بیا ای دلبر من وقتی نیستی همچون برکه ای بدون آب و ماه و ماهی ام .

چشمه عشق

ممکن است چند روز نبینم تو را و چشمانم در عطش دیدن تو به در خیره بمانند .

ممکن است مدتی صدایت را نشنوم و گوشها یم با آهنگ صدایت نوازش نشوند .

و ممکن است گاهی از تماشای لبخند زیبایت و خنده های دلبرانه ات محروم باشم .

اما عشق و محبت تو در دلم جریان دائمی و غیر ارادی و مستمر خواستن توست .

دوست داشتن تو حاصل این خواستن است

خواستنی که روح مرا نوازش و غرق در لذتی فوق العاده و ناب می کند

با یاد تو نیز در آغوش آرامشم و در سایه عشق زیبای تو قاب زندگی ام را نقش صد رنگ میزنم.

ندیدن و نشنیدن دلیل نبودنت نمیشود در من

مگر میشود تو در یاد من نباشی

مگر میشود تو را فراموش کرد

مگر قلبم تپیدن فراموشش میشود

مگر ادم نفس کشیدن یادش میرود

مگر جریان زندگی در من متوقف میشود

تا زنده ام و قلبم می تپد و نفس میکشم

دوستت خواهم داشت

و عاشقت خواهم ماند

هیشکی  مثل تو نمیشه

وقتی نیستی

دلم در اغوش دلتنگیات دست و پا میزنه .

وقتی هستی من در آسمانم و هنگام نبودنت گویی در اعماق دریا گرفتار .

امروز طلوع افتاب هم مثل همیشه نبود

گنجشک ها هم امروز گویی نغمه دلتنگی تو را فر یاد میزدند .

رنگ نیلی آسمان هم به کبودی میزد .

گلهای باغچه هم امروز غنچه هایشان برای شکفتن انگیزه ای نداشتند .

آیینه هم بی حوصله میشود هنگام نبودنت و به دیدن من رغبتی ندارد.

آهنگ ها همه ساز دلتنگی تو را در گوشم نجوا می کنند .

و هیچ کتاب و فیلم و متنی بی تو مرا به وجد نمی آورد .

دلتنگی ات با من چنان کرده که حوصله خود م را نیز ندارم چه برسد به دیگران .

نبودنت علت همه ی این نا بسامانی وجود من است

دلم برای صدایت ..برای نگاهت و صحبت و خنده هایت خیلی تنگ شده

دلم برای ذره ذره ی وجودت تنگ شده

و تو می دانی

برای من هیشکی مثل تو نمیشه .

وقتی نیستی

امروز بی تو گذشت

و چه قدر در یادم با تو گذشت

چشمانم تشنه ی دیدنت بود و دلم لبریز از بودنت

لبریز از دلتنگی تو

امروز کم شنیدم تو را

اما هر چه بخواهی خواندم تو را

و دوباره درس عشق را با تو مرور کردم

و با دلم قدم زدم میان کوچه پس کوچه های دلنوشته هایت

و با کلمه به کلمه ...خط به خط ...سطر به سطر انها

دوباره عاشق شدم دوباره زندگی کردم .

چه رسم عجیبی این دل دارد

وقتی که هستی عاشقم می کنی و بی قرارتر

و وقتی نیستی بی قرارت میشوم و عاشق تر

بمان دلبرم

عشقم چه حوب شد آمدی

تا بفهمم عشق رویا نیست داستان و افسانه داخل کتاب ها نیست

آمدی تا طعم زندگی با عشق را بچشم .

شیرینی دوست داشتنت تا پای جان

شور و اشتیاق خواستنت وقتی نامم را با جانم صدا میزنی .

پرواز در آسمان احساست صبح تا شب و با رویای تو به خواب رفتن

تو با آمدنت زندگی را برای من خواستنی تر کردی

جانان من بمان کنارم

برای تمام روز ها و هفته ها و ماهها و سالهای زندگی ام

بمان برای روز ها و شب های چهل سالگی ام همینقدر زیبا بمان

بمان برای روز ها و شب های پنجاه سالگی ام همین قدر پرستیدنی بمان که لایق دوست داشتنی

بمان برای روز ها و شب های شصت سالگی ام و همین قدر قشنگ بخند و دنیای مرا زیبا کن

بمان برای روز های هفتاد سالگی ام همین قدر مهربان و با محبت و خوش سخن

دست به اندازه ی دلبریت نزن تا آخر همینطور بمان

لطفا بمان تا ابد در قلب من در کنار من و در وجود من

تو همیشه طعم نو برانه عشق میدهی

بمان همیشه عاشق همیشه جذاب همیشه زیبا

که دوست داشتنت هر روز در من تولدی دوباره را تجربه می کند

بمان دلبرم

من بی تو

قبل از تو و قبل از آمدنت

من بودم و خودم

تنها در قابی سیاه و سفید در کنجی از دیوار شلوغ زندگی

نظاره گر آدمها و برای خودم دنیایی داشتم

کتاب ها برایم داستان بودند و زندگی ها قصه

وعشق مشق جنون آدمهای دل باخته

که در توهمات احساسشان زندگی می کردند

اما همیشه زندگی یک رو ندارد

و تو دقیقا همانی بودی که داستان زندگیم را تغییر دادی

نهال محبتت را در دلم کاشتی

آرام آرام به آن رسیدی و نموش دادی

ومن ذره ذره در دلم نقش تو را حک کردم

و بعد سالها انتظار از نهال

عشق و محیتی را که در دلم کاشته بودی پرده بر داشتی

و من را عاشق خودت کردی

روزی زندگی من فقط بی من معنی نداشت

و حا ل زندگی من بی تو معنی ای ندارد

زندگی من این روز ها خلاصه شده

در اندیشیدن به تو و درک احساس تو

من بی تو بهار هستم بدون شکوفه

من بی تورود هستم بدون آب

من بی تو آسمان هستم بدون ماه بدون ستاره

من بی تو قصه فر هادی هستم بدون شیرین

من بی تو دیوان شعری هستم بدون قافیه

من بی تو نقشی هستم بدون رنگ

من بی تو وجودی هستم بدون دل

من بی تو ماهی هستم بدون آب

من با نو همه چیز هستم و بی تو هیچ نیستم

خوشبختم با تو

کوچه پس کوچه های قلبت

بوی لطیف نم باران می دهد عطر خوش هوای امن تو

کوچه پس کوچه های قلب تو جای امنی است برای قدم های من

عشقت مایه ارامش است و خواستنت سر شار از لطافت

دوست داشتنت موج میزند در تمام و جودم

و جریان عشقت جاری است در تمام لحظات زندگی ام

من در کنار تو خوشبختی را در آغوش میگیرم

خوشبختی شاید گنج قارون باشد

خوشبختی شاید کاخ بیستون باشد

خوشبختی شاید سلطنت بر ملک سلیمان باشد

اما اگر همه ی اینها باشند و تو نباشی

خوشبختی باغی است که بی گل و ریحان باشد

کلبه ایست که بی طاق و ایوان باشد

کوه بلندی است که بی برف و باران باشد

و قلبی است که بی نام تو جانان باشد

خوشبختی بی تو جامی است که خالی از شراب و و صهبا باشد .

خوشبختی برای من داشتن توست

که بلدی منو از راه دور اینگونه عاشق و شیفته خودت کنی .

اینگونه منو از عشق و محبتت لبریز کنی

و به من ارامشی بدی که تاکنون تجر به نکرده ام .

خوشبختی اگر دریا باشد تو ساحل ارامش آنی

خوشبختی اگر باران باشد تو رنگین کمان پس از بارانی

خوشبختی اگر گلستان باشد تو همان فصل بهار آنی

خوشبختی بودن تو ست همچون سر پناهی در هوای طو فانی

من حریص !

برای تو من حریص میشوم

برای دیدنت برای شنیدنت برای حس کردنت من حریص میشوم

و گویی فریدون مشیری این شعر را در وصف حال من سروده

"گفته بودی که چرا محو تماشای منی ؟

ان چنان مات که یک دم مژه بر هم نزنی

مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود

ناز چشم تو به فدر مژه بر هم زدنی"

آری من لبریزم از دوست داشتنت

وباز هم حریصم برای دوست داشتنت

در دلم غبر تو نیست ولی باز هم بیشتر می خواهمت

دل من همه ی تو را می خواهد

همه ی احساست را

همه ی نگاهت را

همه ی صدایت را

همه ی وجودت را

و حتی همه ی حواست را

و گاه این خواستنت مرا غیرتی و متعصب می کند .

من تو را زیاد می خواهم

از تو لبریز می شوم اما هر گز سیر نمیشوم

چشمه ی حیات

عصر جمعه است عصر یک روز تعطیل

اما حضور تو در قلب من

جمعه و شنبه .

روز و شب

امروز و فردا نمی شناسد.

حضور تو از طلوع خورشید شروع میشود

و تا طلوع دیگر ادامه می یابد.

همیشه و همه جا

در هر زمان و هر مکان

نام تو با واژه عشق در دل من نقش بسته است.

دوست داشتن تو

معجزه ی چشمه حیات است

در روح و جان من

جریان زندگی است

شور عشق است

پنجره ای است در دلم رو به افتاب

رو به تو

فقط تو

تویی رونق این بازار کساد مهر و محبت

تویی اعتبار عشق برای این دل لبریز از بی قراری

تویی دوای همه ی درد ها و گوش شنوای همه ی حر فها

و تویی کلید معمای آرامش این روح پریشان

بهای این همه خوبی های تو

قلبی است که به عشق تو می تپد .

لب هایی است که نام تو را با دوستت دارم پیوند میزنند .

وجودی که ذره ذره اش خواهان توست

و غیر تماشای چشمان تو و شنیدن نوای صدای تو و لمس وجودت

به ساحل آرامشی نمی اندیشد .

قلب من تویی گنج من تویی روح من تویی

آرام جان من تویی نور چشم من تویی

آرزوی امروز من فردای من همیشه ی من

همه چیز من فقط تویی .

در اندیشه ام در قلبم بر زبانم یاد و عشق و نام یکی است

و آن فقط تویی

لبخند بزن

لبخند تو باران رحمت است برای این دل من

نقش شکر دارد بر این قهوه ی تلخ روز گار

و رنگ می پاشد بر بوم خاطر من

و چشمانم دیدن منظره ای زیباتر از لبخند تو آرزو ندارند

لبحند بزن دلبرم

لبخند تو معجزه است برای قلب من

دلخوشیم تویی و دلخوشیت آرزوی من

لبخند بزن زیبای من

شکفتن شکوفه لبخند بر روی لبان تو

نوید فصل بهار است در وجود من

لبخند بزن ماه من

لبخند بر چهر ه ی تو تجلی زیبای خلقت است

و سفره ی مهتاب پهن شده برآسمان پر ستاره ی وجودت.

لبخند بزن آرام جانم

که دل من برای تماشای طلوع لبخند بر لبانت بیدار خوابی ها کشیده است .

دلبرم تو لبخند بزن

لبخندت برای من توصیف زیبای ارامش وجود توست

و نشانه رضایت و حال خوشت

عزیز تر از جانم

لبخندت برای من زندگی است .

تو فقط لبخند بزن

فراتر از عشق

گوهر عشق تو ست نگین قلبم .

عشق تو خورشیدی است تابناک

که در آغوش گرفته احساسم را

پای عشق که در میان باشد

در کنار خوشی هایش به هزار درد و دلواپسی و نگرانی جان گرفتار است

هر چه عشق و علاقه بیشتر این نگرانی ها و وسواس ها ملموس تر

اندیشه ات هر لحظه حوالی اوست و بیشتر دلواپسی هایت از بابت اوست .

ارام جانم نگرانی هایت را درک می کنم

این همه از عشق و علاقه ی توست به من

و دروغ برزگی است اگر بگویم این دوری و فاصله ازارم نمی دهد .

لیک تو مرا بهتر از خودم میشناسی .

که خواسته تو را بر خواسته خودم ترجیح می دهم

و من نیز هر گز خواسته ای که باعث آزار و نگرانی ات شود از تو نداشتم و ندارم و نخواهم داشت.

دوست داشتن من و تو هم داستانی است

تو غصه من میخوری و من غصه ی تو

تو دردت درد من است و من دردم درد تو

حاضریم هزار رنج به جان بخریم که خمی به ابروی دلبرمان نیاید .

عجب خواستنی است خواستن من و تو

زیباتر از هر دوست داشتنی وفراتر از هر عشقی

عشق است که به در می کو بد

اگر یک روز در میان آمد و شد های زندگی

چشمت به نگاه آشنایی افتاد

یا صدایی متفاوت گوشهای تو را نوازش کرد

یا بوی عطری تو را بی قرار نمود

و با لبخندی بر ذهنت حک شد

و مهر و محبت فردی بر دلت نشست .

و در وجودت حسی غریب و شیرین تجر به کردی .

بی تفاوت از کنارش عبور نکن

شاید آن حس غریب ..عشق باشد

که به درب خانه ی دل تو می کوبد

فرصت را غنیمت بشمار و درب را برایش بگشا

بگذار عشق حتی زمانی کوتاه هم شده مهمان دلت باشد

عشق مهمانی است که اگر بر دل نشیند

هر گز از دلت بیرونش نخواهی کرد

و دلت به میز بانیش افتخار خواهد کرد .

....................

و تو ای مونسم ارام جانم

نو همان مهمان قلب منی

که ارزو داشتم مهمان دلم باشی و دلم میز بان تو باشم

و آن همه حسی را که به تو داشتم به پای عشقت بریزم .

زیبای من چه خوب شد

که نو پیش قدم شدی وخودت را مهمان قلبم نمودی .

یاد تو نقش لبخند است بر لبانم

و وجودت باعث مسرت و دلخوشی

و دوست داشتن تو موجی است مداوم

که به ساحل روحم ارامش هدیه می دهد .

تو عشقی هستی که باعث مباهات و افتخاری

ذلبری را خوب بلدی

در دلم نهال مهر و محبتت را کاشته ای و میوه عشق بر داشت می کنی .

و ای کاش

دل من میزبان شایسته ای برای این همه خوبی های تو باشد

و این متن ها و سطر نوشته ها که نشانه ی علاقه ی فراوان من به توست

لایق مهمانی چون تو باشد .

که تو را میزبان بودن برای دلم افتخاری است

در تمام لحظات و زمان ها

دوستت دارم ای دوست داشتنی ترین دوست داشتنی

و

تو آرزوی من

فلب ما خانه ی آرزو هاست .

قلب ما کلبه ی عشق ماست .

خواستن تو آرزوی من است که به مقام عشق رسیده است .

جانان من

تو آرزوی منی

و رسیدن به تو آرزوی من

و چه زیبا و دلچسب است

برایم می نویسی و از خدا می خواهی

تا به آرزوهابم برسم .

تو تا میتوانی رسیدنم را به خودت آرزو کن .

تو  با همه فرق داری

آری تو همان کسی هستی که وقتی غم دارم بغض می کنی

آری تو همان کسی هستی که با فکر نبودنم هم اشک از چشمانت ممکن است جاری شود .

آری می دانم هیچ کسی تا کنون اینقدر نگران من نبوده است راز دلت را چشمانت خوب بر ملا می کنند .

با غصه های من بیشتر از خودم غصه خورده ای و حال خرابم بیشتر از همه تو را تحت تا ثیر قرار داده است .

آری میدانم تو همان کسی هستی که وقتی دورش شلوغ هم هست هر لحظه به من فکر می کنی.

می دانی تو برای من "همان کس "نیستی تو "همه کس" من هستی .

تو همچون جان منی که در رگ هایم جریان داری .

تو همان عشقی که در قلبم باعث امید و دلگرمی شده ای .

تو نوری برای چشمانم و انگیزه ای برای قدم هایم .

و تو پیام اور مهر و محبتی برای روح غبار گر فته ام .

تو زیباترین آیینی وشگفت انگیز ترین احساس

و تو لا یق دوست داشتنی

و تو را فقط باید عاشق بود

چون تو با همه فرق داری .

تو هدیه ی خدایی در قلبم

که برای خواستنت هر روز دست به دامان او می شوم.

...