دنیای بدون نور ترس دارد چون بدون نور کار چشمانمان غم دارد ...!
جهان را در سکوت دوست داریم چون جهان پر هیاهو ترس دارد ...!
تنهایی خودمان را دوست داریم چون جمع های پر از قضات سم دارد ...!
دل دادن ترس دارد چون دلشکستن درد دارد ...!
آوای من
زندگی نقاط مبهم و ترکیب نا موزون فراوان دارد
هم تولد و هم مرگ دارد
هم شیرین و هم تلخ دارد
هم سرد و هم گرم و هم خوب و هم بد دارد
زندگی هم جذابیت و هم ترس دارد ...!
جانان من تا زنده ایم باید زندگی کنیم
بدون شک همه ی مسیر های زندگی پر از ترس و نگرانی است
هر انتخابی که می کنیم و هر راهی که قدم میگذاریم و هر خواستن و هر داشتن و هر بودنی را ترس ها احاطه کرده اند ...!
اما این دلیل نمیشود
بلند پرواز نباشیم چون بلندی ترس دارد
دل به دریا نزنیم چون دریا ژرف دارد
دلبسته ی چیزی نشویم چون از دست دادن غم دارد
و عاشق نشویم چون دوست داشتن درد دارد ...!
و زندگی نکنیم چون همش ترس دارد ؟
نه نه اینگونه نمی شود ؟ باید تا زنده ایم زندگی کنیم
زندگی فرصت کوتاهی است و شاید هرگز تکرار نشود
برای آرزوهایمان فرش خیال ببافیم و سوار بر قالی رویا هایمان خواستن هایمان را معنی ببخشیم .
تا می توانیم مهربان باشیم و لبخند هدیه دهیم و نترسیم ...!
محبت رحمتی است که در قلب هر کسی نمی روید و اگر حسش کردیم دریغش نکنیم که برکت محبت به ایثار آن است .و فقط برای خودمان نباشیم و گاه برای دلمان زندگی کنیم
آوای من
نمی دانی لذت دوست داشتنت برایم بی نطیر است
دوست داشتنت مرا به وجد می اورد و ذره ذره ی وجودم را به جنبش وا می دارد
قلبم برای تو می توازد چشمانم به شوق تو خیس میشوند .
لبهایم به ذکر دوست داشتنت مدام مشغولند
دستانم در فراق گرمی دستان تو ، دست میگیرند و نوازش خیرات می کنند .
و عطر نفسهای توست که مرا هوا خواه زندگی کرده است.. .
می دانم دلبستگی ترس دارد
می دانم دوست داشتن درد دارد !
دلتنگی دارد و نگرانی و دلواپسی دائمی ...
کجاست و چه می کند ؟ حالش خوب است ؟چه چیزی نگرانش کرده ؟حالش سبز است و یا زرد؟
چشمانش خوشحالند و لبهایش می خندند و حواسش به خودش هست؟ غذایش را خورده ؟روی مبل نخوابیده باشد؟
کسی مزاحمش نشده باشد ؟ و غم سراغش نیامده باشد و من بی خبر باشم؟...
و با اینکه می دانیم مدام از خود میپرسیم
به من فکر می کند ، نکند مرا فراموش کند و نکند حرفهایم برایش تکراری شود ؟
آنقدر که او مرا دوست دارد من دوستش دارم؟
نکند چیزی بخواهد نگوید و یا من نباشم و نشنوم و نتوانم!
اری من هم میترسم
که این فرصت دوست داشتنت کوتاه باشد برای عمر من ...!
می ترسم از احساسم چیزی در قلبم بماند و فراموش کنم به تو بگویم !
می ترسم روزی نباشم که تو را با صبح بخیرم بیدار کنم و در انتظار شب بخیر من تا صبح بیدار بمانی ...! من از قلبی که روزی نتپد ، از ان روز هم میترسم !
اما زندگی بدون دلبستگی و عشق معنی ای ندارد
باید یکی باشد که بیشتر از خودمان دوستش داشته باشیم
که ان زمان که خودمان را دست کم میگیریم و از یاد میبریم پا در میانی کند و یادمان بیاندازد برای چه زنده ایم !
محبتش را دامنگیر زندگی مان و عشقش را به جانمان تزریق کند .
و با حضورش به زندگی ارزشی صد چندان ببخشد .
آوای من
دلبستگی ، خواست و نیاز و آرزوی دلهاست
و قشنگترین دلبستگی من تویی، که دل به من سپرده ای
و دل از من برده ای .
خواستنت ارزوی من بود و حال نیاز هر نفسم شده !
یادم نمی رود روز هایی را که حسرت گفتن یک" جانم " به تو به دل داشتم .
حسرت خیلی حرف ها و حسرت گفتن " دوستت دارم "
و حال من به ارزویم رسیده ام
در چشمانت زل میزنم و از دوست داشتن و از احساس درونی ام به تو میگویم.
برایت از عشق مینویسم و از معجزه ی بودنت ...!
و قلب من با تو بهترین و زیباترین تجربه ها را چشیده است
جانان من
دیگر نمی خواهم بترسم
سالها ترسیدم و احساسم را پنهان کردم
می خواهم فقط دوستت داشته باشم و به تو عشق بورزم
و قلبم را از احساس قشنگت پر کنم
خوشبختی ات راببینم و شور زندگی را در چشمانت نظاره گر باشم و با لبخندت جان بگیرم .
چه کسی از فردا خبر دارد
همین امروز آنچنان دوستت بدارم که تا ابد رد پایش در خاطر قلب تو و در یاد قلب من جاودانه بماند .