فردا بیا...!؟

ماهها و هفته ها و روز ها منتظرم

منتظرم تا فردا شود

فردایی که برای من یکی از زیبا ترین روز های خداست

فردا برای من مثل امدن بهار است

مثل شکفتن اولین گل خلقت

چقدر دقایق دیر میگذرند

روز تولد لبخند خداست

فردا روز تولد یک ستاره می تواند باشد

و شاید روز تولد حوا باشد برای دل ادم !

ای کاش امروز فردا بود و می دانی که من تجربه فردای تو را در ۳۶۵ روز سال در کنارت تجربه کرده ام

فردا بیا که من چشم انتطار تو ام

فردا من برای فرا رسیدنت، نه یک سال و نه ده سال بلکه حس میکنم هزاران سال انتطار کشیده ام

فردا همان روزی است که فرشته تقدیر به قلبم خبرش را داده بودند

دلم از هم اکنون تاپ تاپ می کند

کوچه دلم را اب و جارو کرده ام

دلم می خواهد از قشنگترین واژه ها برای فردا شعر بسرایم

دلم می خواهد برای فردا هزاران متن بنویسم

فردا خورشید بدون شک شادمانه تر طلوع خواهد کرد و امشب ماه پر نو ر تر در اسمان خواهد درخشید

وهزاران گل سرخ فردا شکفته خواهند شد و از الان چلچله ها ترانه ی فردا سر داده اند

خبری خوش در راه است

منتظرم تا فردا بیاید...!

یک روز خاص...!؟

یه روزهایی تو زندگیمون هست که خیلی خاص اند

ماهها و هفته ها و روز ها رو دونه دونه با اشتیاق ورق میزنیم به همچین روزی برسیم

مثل روز اول بهار

مثل روز مادر مثل روز پدر

شاید روز تولدم

و برای من روز تولد تو ست

یه ماه خاص منو یاد تو میندازه و در اولین روز این ماه برای من یه اتفاق مهم رخ داده

امروز تو به دنیا اومدی

تو قدم به این دنیا گذاشتی تا این دنیا کامل بشه برای من

روز تولد تو برای من از روز تولد خودم مهمتره و خاص تره

روز تولدم را خیلی دوست دارم و روز تولد تو رو خیلی خیلی بیشتر

چون خودت هم میدونی من تو را از خودم نیز بیشتر دوست دارم

خدا تو را برای ارامش من افرید تو را افرید تا قلبم معبودی داشته باشه و چشمانت را جاذبه ی نگاه من قرار داد تا غیر تو خاطرم دور هیچ ستاره ای نگردد

تو امدی تا من عشق را تجربه کنم و طعم خوش دوست داشتن را بچشم

فکر کردن ندارد

من مطمئنم خدا تو را برای من افریده و قبل انکه به دنیا بیایم مهر تو را در قلب من قرار داده و در قلب تو نشانی عشق منو ...!

وگرنه این همه حس مشترک و احساس ارامش و شوق درونی مان به خاطر چیست ؟

به قول خودت خدا گل من و تو رو در یه پیمانه ساخته و ما رو از بدوخلقت برای هم ...

جانان من

تولدت مبارک

نمی دانی چقدر خوشحالم که تو به دنیا آمده ای و چقدر احساس خوشبختی می کنم .

تو برای من همچون خورشیدی برای زمین

نور و گرما و زندگی می بخشی

تو همچون نسیمی برای روح من

شکوفا میشود احساسم و از نسیم حضور تو شادی حال و احوال من میشود

امروز تولد توست

امروز تو را بیشتر از قبل حس می کنم و قشنگ ترین اتفاق زندگی منی

امروز تو تنها متولد نشده ای من امروز با تو دوباره متولد شدم

من امروز بیشتر از تو خوشحالم و بیشتر از تو قلبم می تپد

آوای من تولد تو تولد من است چون تو می ایی من زندگی می کنم

عزیز تر از جانم یک سال بزرگتر شدی

یعنی یک سال قوی تر و بهتر و دانا تر شدی

و در این سال هم در کنارت همسفر زندگی تو بودم

و چه با افتار با تو این راه را پیمودم

هر صبحش را با نامه های عاشقانه ات به پیشوازم امدی و روزم را با بهترین کلمات عاشقانه زیبا کردی

کنارم بودی و مونس و همدم و همصحبتم

همراه من خندیدی و همراه من اشک ریختی و همراه من نگران شدی و خوشحال

هر صبح در اغوش نگاه تو من متولد شدم دوباره و هر شبش را با لالایی دلنشین تو به خواب رفتم

برایم زیباترین رویا ها را خلق کردی و برای ارزو هایم نقطه عطفی شدی

زیبای من

365 روز گذشت و خورشید دوباره زاد رو تو را به من هدیه داد

امروز یکی از زیباترین و خاص ترین روز های زندگی من است

دوست داشتم کنارت بودم

از همین اولین ثانیه های روز تولدت برایت شعر های عاشقانه می خواندم

زیر پایت را از گلبرک کل ها فرش میکردم و اتاقت را از نور شمع های تولدت ستاره باران می کردم

بادکنک های تولدت را از نفس های عاشقانه ام پر باد میکردم و شر شره ای سر تا سر از احساس زیبای دوست داشتنت می اویختم

در آغوشت می گرفتم و بودنت را لمس می کردم

تو دنیای منی آوای من

زیباترین تندیس چشم انداز نگاه توست

و قشنگ ترین لحظه لحظه روییدن تو

سالروز تولدت را با تقدیم یک سبد گل سرخ و این وویس تبریک می گویم

ای کاش کنارت بودم تو را به زیباترین نقطه ی جهان می بردم و با شکوه ترین کیک تولد جهان را برایت اذین می کردم و دستانت را در دستانم و چشمانت را در نگاهم و دلم را به دلت می سپردم

دوستت دارم محبوب قلبم

جانان من

تو خاص ترین برای منی

تمام دارایی من قلبی است که در سینه دارم و برای تو می تپد

ان را تقدیمت می کنم

من تو را دارم...

من تو را دارم

صاحب زیبا ترین احساس دنیا هستم

از ماه و ستارگان گرفته تا خورشید و رنگین کمان را در سبد احساسم می گذارم

من تو را دارم

صاحب قلبی هستم که موسیقی عشق می نوازد

و ترانه سرای دوست داشتنت شده با ناب ترین واژه ها .

من تو را دارم

آسمان و دریا را در چشمان تو حبس می کنم

و فرشته ها و قاصدک ها و پرستو ها را نامه رسان تو می کنم

من از تار و پود واژه ها برای قلبت حریر گرم آرامش می بافم.

من تو را دارم

یک دنیا قصه عاشقانه در ذهنم شکفته میشود

و یک عالمه حرف و شعر و ترانه برای تو می بارد در فصل بهار با تو بودنم.

من تا تو را دارم

هرگز دلم نخواهد گرفت و از نفس نخواهم افتاد

من مجنون تو ام آوای قلبم و من اگر لازم باشدفرهاد میشوم و تمام کوهها را جابجا خواهم کرد برای رسیدن به تو

خسته نمی‌شوم از دوست داشتنت و بی خیالت هرگز نمی شوم

من تو را دارم و تو را می خواهم

تو نقش زیبای امروز زندگی ام هستی

تو آرزوی همیشگی و خواست قطعی قلب منی

عشق تو تا ابد در قلبم می درخشد و یادت در خاطرم زنده می ماند

.آوای من ، تا تو را دارم روح و جانم زنده اند

و دوست داشتنت همچون عبادت خدا اشتیاق قلب من است ...

من  مثل باران ...!؟

چقدر دلم هوای بارانی می خواهد

هوایی همچون هوای دلم !

دلم باران می خواهد و چشمانم باران و وجودم باران

دلم تو را می خواهد و دستان سرد من ... گرمی دستان تو را می جویند

و ابر چشمانم برای باریدن شانه ی تو را کم دارند

امروز تو را می خواهم بیشتر از هر روز و هر زمانی

در وجودم چیزی را گم کرده ام

بی تاب و پریشانم

هم بی قرارم و هم دلتنگ

گمشده ای دارم نبض قلبم را گم کرده ام

کتاب واژه ها و کلماتم به هم ریخته

و قافیه شعر هایم نا جورند

و ساز دلم با هیچ دلنوشته ای کوک نمی شود

نفسم تنگ شده

و فکرم میان هیچ سطری آرام نیست

چشمانم تو را می خواهند

و قلبم برای تپیدن از تو فرمان میبرد

و روحم بی جان است

من ارام جانم را امروز ندیده ام

مگر نمی دانی تا تو نباشی قلم من زیبا نمی نویسد

و تا لبخند تو نباشد واژه هایم نیز غمگینند

احساسم ابری و چشمانم بارانی است

بی تو گل واژه ها متو لد نمی شوند

و نسیم روح بخش زندگی میان دلنوشته هایم نمی وزد ...

در کنارم نیستی...!

در کنارم نیستی ولی در قلب و یادم بیشتر از هر چیزی تو موجودیت داری

وقتی تو را در قلبم دارم دلم می خواهد اطرافم خلوت خلوت باشد

عشق تو مرا عاشق تنهایی کرده

یاد تو باشد و خیال من و دیگر هیچ !

در تنها یی ام بیشتر و عمیق تر تو را حس می کنم

در کنج تنهایی ام غیر تو هیچ کس ...حتی ارزوها و خاطرات بی تو هم جایی ندارند

خاطرات روز مره مان را مرور می کنم تمام حرف هایمان را دوباره به یاد می اورم

از بین خند ه هایت پریشانی و دل نگرانی هایت را بیرون میکشم

و برای فردای تو داستانی دوباره از عشق می نویسم

رفیق و مونس و همدم تنهایی من تویی

همصحبت و مخاطب خاص من تویی

درباره هر چیزی با تو حرف میزنم و هر اتفاقی را بارها شده در خلوت برایت تعریف کرده ام

از کار های روز مره ام با تو صحبت می کنم

و از موفقیت ها و خرابکاری هایم برایت می گویم

حرف هایم را با آب و تاب تعریف می کنم و تصویر مشتاق چشمانت به شنیدن ...مرا به حرف زدن بیشتر تشویق می کند

می دانم چقدر دوست داری برایت حرف بزنم و شنونده ی من که تو باشی

من کم حرف ... همچون دختر بچه ها پر حرف و رویا پرداز میشوم

دلم می خواهد بنشینم روبروی تو و از تو بگویم و برای تو حرف بزنم

اصلا موضوع گفتگویمان باشد " تو "

زل بزنم به چشمانت و بگویم : تو بی نظیر و بی همتا و یکی یک دانه ی قلب منی

تو تعبیر زیبای عشقی و دریای بی کران محبتی

همان نیمه ی گم شده ی روح من که از بدو خلقتم به دنبال ان می گشتم

دلیل دلخوشی ام به زندگی شده ای و همچون نسیمی شکوفه های احساس مرا بارور کرده ای .

تو همچون پروانه ای هستی که به دور شمع وجودم میگردی و شاید هم همان شمعی که در وجود من می سوزی و سبب تابیدن من شده ای .

اصلا چه فرقی می کند شمع تو باشی یا من پروانه و یا تو پروانه باشی و من شمع ...!؟

عشق بین من و تو هیچ مرزی بینمان باقی نگذاشته

هر چه در قلب من میگذرد تویی و هر چه تو در دل داری برای من است

می بینم و میشنوم و می خوانم و می دانم !

می بینی و میشنوی و می خوانی و می دانی !

پس چه بگویم و از چه چیزی حرف برنم که هر چه هست در دل من و تو مشترک و یکسان است

حرف دل من ...حرف دل توست و حال خوش تو حال خوش من است

و همه ی دلخوشی من تویی و همه ی دلخوشی تو منم

دوستدار منی تو و دوستت دارم تا ابد تا همیشه ...

تو جان منی

کاخ ابدی ...!

بی وقفه به تو فکر می کنم و به یاد تو هستم

با یاد تو آفتاب را به مهتاب گره میزنم و دست مهتاب را به آفتاب میسپارم

تو در پایان هر آغازی ونتیجه خوب هر اتفاق...

شانس مرا بودن تو کامل می کند

بی تردید داشتنت برد همیشگی و باختن محال است

در کنار تو کام دل شیرین و زندگی بر وفق مرادم میگذرد

دستان تو همه ی آرزوهای مرا کاشته اند و خاطراتت تا عمق وجودم ریشه دوانیده !

لذت دنیا را میبرم وقتی با توحرف میزنم و دنیا را صد چندان زیباتر می بینم آنگاه که محو چشمان تو میشوم

و جانی تازه میگیرم وقتی دوست داشتنت را بر زبان می اورم و برایت می نویسم ...

خنده های تو همچون سوره ی الرحمن دلیل شادی روح من شده !

و در آغوش نگاه پر محبت تو دلم آرام میگیرد ...

پس بی دلیل نیست که اینقدر دلم تو را می خواهد و تو را یاد می کنم

و چقدر خوشحالم که تو نیز لذت زندگی را همچون من تجربه میکنی

نبض من به دوست داشتن تو می زند و قلب تو کاخ ابدی عشق من شده

همسفرم شده ای و همراه تو می آیم

دل به من داده ای و عاشقت کرده ام

تعهد ابدی قلب من شده ای و تا جانی دارم جانانم تویی ...

دوری مان بهانه ای بیهوده و دلیل غیر موجه است که تجربه زندگی با تو را نداشته باشم

تا زمانی که فاصله ها محو شوند ..... من با نوشته هایم دست خیالت را میگیرم و زندگی را با تو قدم میزنم

در تار و پود این سطر ها دوست داشتنت را می بافم و محبتم را در نقطه نقطه آن ثبت می کنم .

حرف احساسم را می نویسم و تو ترانه های بی صدای مرا با چشمانت میشنوی!

تو را به باغ سر سبز واژه ها میبرم و از شعر ها برایت گلستان می سازم و ماه زیبای آسمان را نگین برکه ی چشمانت می کنم

با خودم تو را به تمام کافه های شهر میبرم

هر چه ترانه است با تو میشنوم و هر چه کتاب است با تو ورق میزنم و هر چه شعر است برای تو می خوانم و با تو تمام کوچه های شهر را قدم میزنم

تو را لحظه ای از خودم جدا نمی بینم

قلب من ساعتی دارد که به عشق تو می تپد و هر دقیقه اش با دوست داشتن تو سپری میشود و با یاد تو لحظه شماری می کند !

و من خوب میدانم در قلب تو چه میگذرد ...!

تو از من مشتاق تری و از من عاشق تر و از من دوست داشتنی تر و در این راه مسیری طولانی تر پیمو ده ای

از حس تو خبر دارم و تو نیز از دل من با خبری

تو می دانی چه لذتی میبرم وقتی به شوق تو از واژه ها جمله می بافم و متن هایم را به عشق تو نام می گذارم

و می شنوم نغمه ی دلنشین صدایت را لا بلای این سطرها و می بینم شوق چشمانت را ...

می دانم چه لذتی میبری وقتی که نامه هایم را می خوانی همانطور که من از نوشتن آنها لذت میبرم ...

و این لذت مشترک ثمره عشق ماست

چشیدن طعم خوش خوشبختی است.

مدار عشق و یا ستاره ی دنباله دار؟

از کجا شروع کنم ؟

داستان عشقی را که چقدر می تواند با شکوه باشد

داستان عشقی که می تواند از عمر اقیانوس ها بیشتر باشد

بیش از تمام روزهایی که خورشید طلوع کرده و به اندازه ی تمام شب های مهتابی زیبا باشد

چگونه و با چه کلماتی توصیف کنم عشقی را که تمام احساسم را درگیر خود کرده

و دلی که لبریز از دوست داشتن تو ست را با چه زبانی وصف حااش را بگویم،؟

در هیچ زبانی کلمه و لغتی لایق بیان توصیف عشق تو نیافتم

قلبی دارم متلاطم و بی قرار و دریای احساسم را موج موج دوست داشتن تو به رقص واداشته است

گردش ستارگان آسمان و بارش قطرات باران و رقص برگ درختان همه مست از نگاه تو هستند

طو فانی ام و تو ساحل ارامش منی

عاشقم و مشتاق

بی قرارم و بی تاب

امیدوارم و منتظر

ظاهری سرگردان و حالی پریشان دارم

همچون سیاره ای به دور خود می گردم و مدام در مدار عشق تو میچرخم

و عاشقی را چه لذتی بهتر از این!؟

حال عاشق غیر از این نیست

عشقی که دلت را نلرزاند و گونه هایت را سرخ نکند و نظم از نفسهایت و حواس از تو نگیرد

که نامش را نمیتوان عشق گذاشت

داستان عشق را همین دردهای شیرینش بر سر زبانها انداخته و راه پر فراز و نشیب رسیدنش از آن افسانه ساخته...

من این داستان عاشقانه مان را دوست دارم

پرتو نور تو قلب مرا روشن کرده و موج موهای تو نسیم گلستان متن های من شده...

مگر میشود برای تو بنویسم از چشمان تو یادی نکنم؟

مگر میشود قلم من لب به سخن باز کند و از حس قلبم به تو نگوید

دوستت دارم از شروع خلقت زمان و تا آخرین لحظه زمان

به دنبالت خواهم آمد حتی فراتر از جغرافیایی جهان

و اگر همچون ستاره ای دنباله دار هر هزاران سال رویت شوی

من برای هزاران سال چشم انتظارت خواهم ماند .

ساعت ۵ صبح...!

امروز یک ساعت زودتر از خواب بیدار شدم

هوای خنک و مطبوعی از پنجره میاد تو اتاقم و صورتمو نوازش می‌کنه.

نفس عمیقی میکشم

حس می کنم تموم وجودم سر شار از اکسیژن میشه

هوا کم کم داره روشن میشه و سپیدی صبح جاشو به سیاهی شب میده

هوا فوق العاده عالی است عطر خوش زندگی میده

آرامش عجیب و لذت بخشی داره این ساعت روز

آرامشی از جنس یاد خدا

آرامشی از جنس تو !

می خواستم دوباره بخوابم

اما لذتی بالاتر در ذهن و قلبم هست و ان تویی که به خواب ترجیحش میدهم .

دوباره نفس عمیقی میکشم

یادت می کنم و قلبم شروع به تپیدن می‌کند!

تیک تاک محبتت دلم را بیدار می کند

همه چیز مهیاست برای شروع صبح زیبایی دیگر

برای روزی عالی و سر شار از زندگی...

خورشید و من و تو

چشمان من و لبهای تو و یک عالمه احساس بی نظیر

عجب روز پر برکتی است امروز

یک ساعت زودتر قلبم بیدار شده

شصت دقیقه بیشتر به تو می اندیشم

چند هزار ثانیه بیشتر دوستت خواهم داشت...

خدا را شکر که روزی دیگر این فرصت را به من داد

تا نفسم را از بودنش پر کنم و قلبم را از تو لبریز

او را سپاس بگویم و تو را دوست داشته باشم...

خوشبختی با طعم عاشقانه ...!

هر کس خوشبختی را طوری معنی می کند
یکی خوشبختی را در زمین جستجو می کند و یکی در آسمان
یکی خوشبختی را در سکون می یابد و یکی در سفر
یکی برایش دل به دریا می زند و یکی فتح کوه قاف می کند
برخی برایش می جنگند و دنیا را به اتش می کشند
و عده ای میان صلح و ارامش خوشبختی را در آغوش میکشند
و خوشا به حال من و خوشا به حال ما
من و تو
خوشبختی را در کنار هم و در نگاه هم و در قلب مان یافته ایم
به هم عشق می ورزیم و توجه مان را به هم داده ایم
دوست داشتنمان نه تکلیفی است و نه تحمیلی و نه تفریحی ...!
هیچ از تو نمی خواهم غیر بودنت و هیچ از من نمی خواهی غیر بودنم
چه اهمیت دارد در ذهن ما چه میگذرد

دل به هم سپرده ایم و از دل هم با خبریم

و حریم انچه در فکرمان میگذرد برایمان محترم است

هر آنچه هست می شنویم و می گوییم و هرگز نمیپرسیم و این راز بلوغ رابطه ی بین من و توست
ما در کنار هم حرف از دل میزنیم و انچه بین ما جریان دارد جریانی
زیباست از عشق و محبتی که در سایه ی درک و توجه و فهم به ساحل ارامش رسیده است
سخنمان از عشق است و ذکری جز موهبت یار نمی گوییم
ریشه های اطمینان این عشق قلب ما را فرا گرفته
زیباتر از این مگر توصیفی برای خوشبختی هست ؟
در دلم کسی را دوست دارم که در دلش مرا دوست دارد
در چشمانم کسی را می پرستم که در نگاهش غیر من نمی بیند
صحبت با کسی مرا به وجد می اورد که ازشنیدنم هرگز سیر نمی شود
و شنیدن صدای توست که موسیقی قلب من شده ...
خوشبختی یعنی دیدن تو ... شنیدن تو و خند ه های تو
خوشبختی یعنی کنار تو ... آغوش تو و بوسیدن تو
و چه سعادتی از این بهتر
من برای تو و تو برای من
و ما برای هم دلیل خوشبختی باشیم ...!


روح عشق ...!

چشم هایم را می بندم

خیالم از تو لبریز است و به هر گوشه از خاطراتم سر میزنم تو آنجایی

در یاد من فراوان تر از تو یادی نیست

چشم هایم را باز می کنم

همه جا تو را می بینم

در هر خانه و هر فصل و هر کوچه و شهر و خیابانی

جمله تویی... سطر توی ... متن تویی ...فصل تویی و شعر تو ...

در تمام رو یا هایم تو هستی و در همه ی جاده ها رد نگاه تو را می بینم

تو در هر زمان و در هر مکانی با منی

قلبم را به تو دادم و تو خوب از من دلبردی

تو عشق منی با تو آمدم و آمدم تا جایی که تو می خواهی

با تو می ایم و می ایم تا هر کجا که تو بروی

دلم یا تو تا اعماق دریا هم خواهد امد و با تو تا اوج اسمانها خواهد پرید

با تو می روم و می روم به هر کجا که بروی

همه جا تو هستی و نیست جایی که بی تو باشم

نیست هوایی که بی تو نفس کشیده باشم

در قلبم جز یاد تو یادی نیست و مهر تو در ذره ذره ی وجودم جا خوش کرده لست

کجا را می توانم بدون عطر نفس های تو متصور شوم و تمام راهها شوق نگاه تو را در سر دارند

همه جا خاطره تو

همه جا عطر حضور تو

و تمام ثانیه می تپند به یاد تو

چشمانم هنوز غرق نگاه زیبای تو هستند

دنیای عاشقانه ی مرا پشت نگاه زیبایت پنهان کرده ای

تو اینجا در قلب منی و من آنجا در قلب توام !

خورشید و ماه شده ایم و می تابم و می تابی و می تابی و می تابم

می خواهمت و می خواهی

می خوانمت و می خوانی

می مانی و می مانم و می دانی و می دانم ...

که چقدر تو مرا دوست داری و چقدر من دیوانه ی تو ام

چه خوب میفهمی در دلم چه میگذرد

و چه خوب معنی می کنی نگاهم را

و چه عاشقانه میشنوی حرفهایم را

و با چه شوقی می خوانی نامه هایم را

تو سکوت مرا هم می فهمی ...!

تویی که جان داده ای به تنم و نفس داده ای به روحم

روح عشق در وجود ما زندگی می کند

گویی نیمی از من در وجود تو زندگی می کند و نیمی از تو در وجود من

من بدون تو و تو بدون من نیمه ای گم شده داریم

با عشق به استقبال زندگی رفته ایم

نغمه های عاشقانه ی تو روح نواز من شده و متن های من دلنواز تو

با عشق روزمان شب و شب هایمان روز میشوند

همه جا با تو ام و در هر زمان تو با منی

تو اینجایی همیشه در قلب من و من همه جا کنار توام

قلب تو خالی از من نمیشود و نفس من بی تو میگیرد ...

کاش بودی...!

کاش نسیم بودم و به دشت موهای تو می وزیدم

کاش باد بودم و ابرهای غم را از آسمان دلت دور می کردم

کاش دکمه ی روی جیب پیراهنت بودم و صدای قلبت را مدام می‌شنیدم

کاش ماه بودم و برای تمام شب‌های تاریکت مهتاب می آوردم

کاش شبنم بودم و هر صبح روی لبهای تو بوسه میزدم

کاش ساعت بودم و زمان دلتنگی همیشه کنار. تو بودم

کاش همان قطره اشک توی چشمات باشم وقتی از ته دل میخندی

کاش چشمان آیینه اتاقت باشم هر وقت دلم خواست زل بزنم به تو

تو دفتر عشق منی و تا ابد برای تو می نویسم

کاش دنیا به اندازه ی قلب های ما بود تا همیشه کنار هم باشیم

همین قدر نزدیک نزدیک

من از هر فاصله ای بیزارم

کاش اولین قلبی که آفریده شد قلب من بود. و آخرین قلبی که میمیرد قلب من باشد

و من در کنار تو اینچنین حسی دارم.

کاش کنارم بودی و این حرفها را ...

خورشید قطبی ...!؟

دوستت دارم

خیلی عمیق و با شدتی غیر قابل وصف که تا کنون نظیرش را تجربه نکرده ام

دلم می خواهد مدام کنار تو باشم و تنها با تو حرف بزنم و برای تو فقط بنویسم

اگر تمام ساعت های یک روز را به دقیقه و تمام دقایقش را به ثانیه حساب کنم

من در تک تک ثانیه ها روز به یاد تو هستم

اولین و تنها کسی هستی که هر روز به من صبح بخیر میگوید

و اخرین کسی هستی که هر شب قبل خواب در آغوش خیالم میگیرم.

من نیز می خواهم هر صبح قبل طلوع خورشید در قلب تو نوری از عشق بتابانم

و هر شب اخرین کسی باشم که به تو شب بخیر می گوید

سر آغاز تمام دلخوشی های من تویی و سر انجام تمام آرزوهایم به تو منتهی میشود

زیباترین خاطراتم را از میان خنده های تو گلچین کرده ام

و این جغرافیای دور تو از من و این علاقه ی شدید من به تو بزرگترین ظلم عاشقانه ی تقدیر ماست .

تو اولین کسی هستی که برای خواستنش لج باز و حسود شده ام

و تو تنها کسی هستی که می خواهم تا ابد در کنارش باشم

من مشتاق ترینم برای دیدن تو و برای شنیدن تو و برای در آغوش گرفتنت

و می خواهم بدانی که هیچ کس به اندازه ی من دلتنگ تو نمیشود

برای من نوشته بودی که شیرین ترین اتفاق زندگی تو هستم و نبودنم تلخ ترین تصور توست

و می خواهم بدانی تو فقط شیرین ترین اتفاق زندگی من نیستی

تو را باید همچون باران بهاری توصیف کنم و یا همانند طلوع خورشید قطبی

و به غیر از یک فرشته چه کسی میتواند از دورترین فاصله روح مرا لمس کند و روح نواز جان من شود !

دوست داشتنت حساب و کتاب دلم را به هم ریخته

بیشتر از خودم دوستت دارم و بیشتر از خودت نگرانت هستم

به تو دلبستم و قبل از خودم به تو می اندیشم و بعد تو هیچ دلبستگی به این دنیا نخواهم داشت

لبخند تو اولین چیزی است که دلم می خواهد همیشه ببینم

و بگذر دیدن اشک تو در چشمان من آخرین تصویر از این جهان باشد .

اگر در توان و قدرتم بود می خواستم "ب " بسم الله زندگیم تو بودی

ولی از خدا می خواهم تا پایان قصه ی زندگیم تو همراهم باشی ...

نقش عشق ...!

خوب من تو برایم نوشته بودی :

" تو اولین کسی بودی که حس کردم قلبم واقعا عاشقش شده "

و من در جواب تو می نویسم

تو اولین کسی بودی که این چنین قلبم برایش تپید و صدایم برایش لرزید

در کنار تو من عشق را خط به خط آموخته ام و درس دلدادگی را از دفتر چشمان تو خوانده ام .

تو نوشته بودی : " اولین کسی که خود واقعیم بودم و اولین کسی که کنارش از ته دل خندیدم " تو بودی

آوای من

تو نیز برای من این چنین هستی

ساده و صمیمی و پر از شوق زندگی مثل آسمان ...مثل دریا

دنج و امن و آرام بخش مثل خانه ی پدری و همچون آرزوی بهشت

در کنار تو میتوانم به خودم ببالم با تمام نقص ها و از تمام داشته هایم لذت ببرم

با تو درباره ی همه ی خوب و بد هایم حرف میزنم چون تنها در نگاه تو عشق می بینم و محبت...

در کنار تو از کامل نبودنم هراسی ندارم و برای بهتر شدنم تلاش می کنم

و ان زمانهایی که من اشتباهات خودم را نمی بخشیدم تو حکم تبرئه مرا صادر کردی وآرامش را به من باز گرداندی

نگاه تو به من آموخت که انسان کاملی بودن خوب است ولی محال است چون نگاهها با هم فرق دارند

وقتی تو عاشق منی من خود واقعی ام را دوست دارم و سعی می کنم فقط بهترین خودم باشم

نیازی به نقش بازی کردن نیست و نیازی نیست که اسب شاخ دار سوار شوم و قصه ی سیمرغ خیالی برایت بگویم

آرامش وجودت دلیل خنده های من است

در نگاه پر از محبت توست که طعم شیرین خنده های از ته دل را من چشیده ام ...

برایم نوشته بودی "اولین کسی که برایش گریه کردم و اولین کسی که همه ی وجودمو دادم براش و اولین کسی که از غرورم گذشتم " تو بودی

و من در جواب تمام این حس های قشنگ تو به جز سکوت و سر تعظیم به عشق پاک و خالصت حرفی برای گفتن ندارم .

به دوست داشتنت افتخار می کنم و قلبم را به خاطر تو می پرستم

در کعبه ی قلب من آفریدگار عشق تویی !

من هم هرگز نمی توانم به نبودن تو فکر کنم حتی جرات نوشتنش را هم ندارم

مغزم نیز تیر میکشد چه برسد قلب من ...!

دلم می خواهد فقط به بودنت فکر کنم و به داشتنت

فکر کردن به تو لبخند را مهمان لبهای من میکند و من از لبخندی که با یاد تو بر روی لبهایم شکفته میشود در وجودم گلستانی ساخته ام .

دوست داشتنت را آن چنان به قلبم تحمیل کرده ای که قلبم تا ابد به حاکمی غیر تو نمی اندیشد

جای تو در قلب من جایگاهی همیشگی و بدون دسترس خواهد ماند

و نقش عشق تو روی قلب من حک شده و هیچوقت از روی قلب من پاک نمیشود .

یک اتفاق ساده ...!

دوباره این دل به تنگ آمده و دلیل دلتنگی اش تویی

آرام جانم تو در وجودت چه داری ؟

دل آرام را بی تاب میکنی و دل بی تاب را آرام !؟

بی قراری ام را تو درمانی و درد شیرین این دل مشتاق تویی

در کنار تو صبور میشوم و بی تو صبر از کف میدهم

حال وحوصله ام برای تو از زمین است تا آسمان و با دیگران از مدار یک نقطه هم خارج نمیشود !

تو در وجودت چه داری که با وجودم چنین کرده ای ؟

راز نگاهت را نمیدانم

همچون آرامش چشم هاست بعد یک شب بارانی مثل آرامش بعد از یک غم

مثل پیدا شدن دلخوشی ناب فراموش شده ای در کنج دلم می ماند همچون پیدا شدن یک لبخند

مثل بوی نم بعد باران است و همچون عطر شکفتن اولین یاس بهاری ...

در نگاهت چیست که نمیدانم چیست ؟ که به آن محتاجم

بر روی لبان تو چه نقشی است که هوس دائمی این دل شده است ؟

من نمیدانم راز سخن های تو چیست ؟ که چنین مشتاقم که در آغوش بگیرم هر نفست را و ببوسم هوای سخنت را !

گوش نواز است صدایت ... تو که لب باز کنی من نغمه ی زیبای تو را با دل و جان میشنوم

من به آوای صدای تو دلم ضعف میرود و خوشی حال من از خنده ی لب های توست

این صدای تو چه افسونی دارد ؟ که من به آن محتاجم

من راز خنده های تو را می دانم و به معجزه ی بودن تو محتاجم

من تو را عاشقم و به دوست داشتن تو جان دارم

تو که هستی پروانه ها زیباتر می رقصند و ستارگان درخشانتر میشوند

گلها خوش عطر تر میشوند و زندگی پر شورتر میگذرد

تو که هستی قلب من سریعتر از هر زمانی میتپد و در کنار تو زمان تا ابد به خواب میرود !

بی تردید تو افسانه ای بودی که همچون معجزه ای در زندگیم اتفاق افتادی

ولی ساده و مهربان آمدی همچون باریدن نم نم باران

بی منت تابیدی همچون تابش خورشید و همچون گلی در باغچه ی زندگیم شکفتی

زیبا و آرام همچون ماه در شب مهتابی اتفاق افتادی

شگفت انگیز و بی نظیر هستی که در اوج سادگی اتفاق افتادی

و من این شگفت انگیز بی همتا را خیلی دوست دارم

من اعجاز تو را در قلبم ساده مثل خودت دوست دارم ...

چشمانم را می بندم ...!

چشمانم را می بندم

و خودم را در آغوش آرامش خیال تو غوطه ور می کنم

چشمان مشتاقت را به خاطر می آورم و رد پای نگاهت را تا قلبم دنبال می کنم

نفسی آرام می کشم و گوش به سکوت پر تلاطم قلبم می دهم .

و به یاد می اورم قلبی را که از دورترین فاصله ها به دوست داشتن من مشغول است

قلبم شروع به نواختن می کند !

تپیدن قلبم را دوست دارم وقتی به دوست داشتن تو مشغول میشود

بال خیالم را باز تر می کنم و تمام فاصله ها را بر می دارم وخودم را در میان عطر نفس هایت تصور می کنم .

نفسی عمیقی می کشم

روحی میشوم فارغ از جسم

سبک بال و بدون هیچ وابستگی به غیر

بدون هیچ غم و دغدغه و پریشانی

فارغ از تمام هیاهو های جهان ...

و از جام شراب عشق تو وجودم را سیراب می کنم

دنیای مرا دلبستگی به تو کافی است

آرام جانم میشوی و تسلای روح خسته ام

هر روز این حس در من بیشتر میشود دوست داشتنت را می گویم

دلم بیشتر تو را می خواهد و دلم برای دیدنت بیشتر تنگ میشود ...

چشمانم را بسته ام و محو تماشای تو ام

صدای آهنگ زیبای قلبت را میشنوم و عطر خوش دوست داشتنت را با تمام وجودم لمس می کنم

هیچ حسی زیباتر از حس داشتن تو نیست

و قلب من تجربه ای قشنگتر و لذت بخش تر از دوست داشتن تو را سراغ ندارد

تا تو در خیال منی چشمانم را باز نخواهم کرد

هیچ خورشیدی نمی تواند جای طلوع تو را در قلب من بگیرد

تو خورشید بی غروب قلب منی ...

عشق گم شده ...؟!

من تو را خواهم یافت و دستانت را روزی در آغوش خواهم گرفت

در جستجوی تو تمام دریاها را شنا خواهم کرد و در تمام آسمانها پرواز می کنم

تمام نقشه راههای زمین را به خاطرت حفظ خواهم کرد و نشانی ات را از تمام پرستو ها میگیرم .

سراغ عطر تو را از هر نسیمی خواهم گرفت و رد نگاه تو را از گلبرگ تمامی گلها میپرسم

به تمام کافه های شهر سر خواهم زد تا فنجانی را که تو بوسیده ای پیدا کنم می دانم که چقدر عاشق قهوه ای ...!

و تو را میان تمام ترانه ها دنبال می کنم هر آهنگ دلنشینی مرا به یاد تو می اندازد .

من تو را خواهم یافت و چشمانت را روزی در آغوش نگاهم خواهم گرفت

در میان هزاران دلنوشته ی عاشقانه جستجو یت کرده ام و برای دلبری از تو هزاران شعر از حفظ کرده ام

از هم دوریم و چشمانم تو را کم کم کم می بینند ولی تو در قلب من بسیار بسیار بسیاری

چشمانم برای دیدنت مدام به قلبم سر میزنند و تو یگانه نقش زیبای قلب منی .

من تو را می بینم در میان حرف ها و خنده هایت و در میان آرزوها و خاطراتم ...

تو جاودانه قلب منی و دوست داشتنت حکم ابدی قلب من است و عشق تو سنجاق شده بر پیکره ی آن...!

من تو را هر گز گم نخواهم کرد و آنکس که گم میشود منم

این منم که گاه خودم را از یاد میبرم و در هیا هوی احوال دنیا فراموش می کنم

نفس بکشم و عشق بورزم

دوست بدارم و آرزو کنم

و حتی زندگی کنم

تو آدرس تمام گم شده های مرا می دانی

من سراغ خودم را از میان دوست داشتن هایت میگیرم

من نیمه ی گمشده ام را در تو یافته ام

در نگاه عاشق توست که جوانه میزنم و شکفته میشوم !

نفس می کشم در هوای بودنت

و کوک می کنم ساعت عمرم را با قلب تو

عشق ورزیدن به تو ست که قلب مرا زنده نگه میدارد

آرزوی زندگی با توست که دنیا را برایم زیبا کرده و خواستن توست که شوق رقصیدن من با ستاره هاست

طعم خوش محبتت مرا به زندگی پیوند میدهد

من هرگز در نگاه تو گم نخواهم شد و تو هرگز از قاب چشمان من محو نمیشوی

و تا ابد قلب تو امانتدار خاطرات شیرین من است و قلب من کلبه ی آرزو های ابدی توست !

همراه همیشگی ...

لطافت تو همچون باران است

اما تو باران نیستی که فصلی باشی

پرتو محبتت تو همچون نور خورشید است

اما تو خورشید هم نیستی که روز باشد و شب ها پنهان شود

آرامش بخش و روح نوازی همچون نسیم

اما تو نسیم هم نیستی که گاه بوزد و گاه آرام گیرد

تو پر از شور وشوق و انگیزه ای همچون فصل جوانی

و تجربه عشق ورزی تو را در هیچ کهنه کتابی نمی توان یافت

سر آغاز بودن تو مبهم است و فراوانی تو در زمان حال غیر قابل انکار و خواستنت ابدی ترین آرزوی من شده

تو تجربه شیرین دوست داشتنی که نامت را "عشق " گذاشته اند

تو دلیل تکرار بی وقفه و مداوم یک اتفاقی خاصی

همچون دریا بی کرانی و همچون اسمان رفیع تا بی نهایت و همانند زندگی پر از هیجان و پر از شگفتی !

شروع تو به قبل از اشناییمان بر میگپردد همچون تپش های قلبم که از قبل تولدم بوده

تو همچون نفسی که از بدو تولد با من همراهی و تا اخرین لحظه زندگیم همراهم خواهی بود

می دانی زندگی من بی تو رونقی ندارد و بدون خنده های تو جانی برای من نخواهد ماند

و در نبودنت دلتنگی جان نفس های مرا میگیرد و قلبم خسته می تپد

تو جان منی و تو باید باشی

قلبم را برای تو کنار گذاشته ام

در هوای خواستن تو ست که نفس های من پر می کشند ...!

نبض قلم ...!؟

امروز هم زندگی جریان دارد

خورشید دوباره از همان مشرق طلوع کرد و ساعت ها مثل همیشه با دقت در حال شمردن لحظه ها هستند

خروس همسایه سر وقت بیدار بود و بدون هیچ تاخیری نسیم نامه ی تو را برایم آورد

دوباره تو از همان ابتدای صبح خیالم را در آغوش کشیدی

حواسم را پرت خودت کردی و وجودت را به تمام خواسته هایم دیکته کردی

آمدی تا دوست داشتنت را به من تحمیل کنی و قلبم را به تسخیر خودت در آوری

نامه ات را نه یک بار و نه دو بار بلکه بارها خواندم و هر کلمه اش را بارها بوسیدم و هر سطرش را در آغوش گرم نگاهم گرفتم و هر بار بیشتر دلبسته ات شدم .هر بار قلبم زیباتر تپید و هر بار دوست داشتنت بیشتر به دلم چسبید .

همه ی وجودم را عطر تو فرا گرفته و از بس نامه هایت را بوسیده ام عاشقانه هایت روی لب هایم حک شده است

در گوشه گوشه ی ذهنم نغمه های محبتت به گوش میرسند و در سایه ی آرامش خیالم تنها تو را با خود میبرم

نامه هایت اشتیاق نوشتن من میشوند و شوق نگاهت وسوسه می کند مرا تا بنویسم از شگفتی لبخندت و از عمق مهربانی چشمانت ...

تو مخاطب خاص منی

به تو که فکر می کنم واژه ها به رقص در می ایند و شعر ها شکفته میشوند و قافیه ها نقش می بندند .

ستارها به زمین میرسند و طاق رنگین کمان بام فرشتگان میشود .

به تو که می اندیشم جام جهانم از عشقت لبریز میشود و کام دلم از وجودت شیرین و نبض قلمم شروع به تپیدن می کند

می نویسم دوستت دارم و در دنیای من خواستنی تر از تو کسی نیست

ای کاش می توانستم در این نوسته ها تو را محکم در آغوش بگیرم

آنقدر که صدای ضربان قلب هایمان یکی شود و تمام خطوط دفترم ضربان قلب ما را ترسیم کنند

چه میشود قانون تمامی خط های موازی دنیا بر هم بریزند ؟

دیگر نه زمانی باشد و نه مکانی و هر چه در دل آمد بر آورده شود

چه میشود خدا شوق ما ببیند و از اشک های تو باران بسازد و از چشم های من آفتاب ...!

خریدن ناز تو را به من واگذارد و او نیاز دل ما را چاره ای کند

می نویسم برای تو و می دانم خدا هم خواهد خواند

دلنوشته های مرا تو می خوانی و لبخند تو را من می بینم و آرزوی دلهای ما را او میشنود

و تقدیر ما را با خود می‌برد

گاه بر وفق مراد مان و گاه بر خلاف میلمان...!

هزار و یک شب ...!

باران قشنگ نیست !

چه کسی گفته رنگین کمان قشنگ است ؟

مهتاب قشنگ نیست !

چه کسی نوشته آسمان پر از ستاره قشنگ است ؟

دنیا قشنگ نیست !

و من میگویم تو که نباشی بهشت هم جای قشنگی نیست

قشنگ من تویی

چشمان تو قشنگی دنیای من است

دنیای من بی چشمان تو زیبایی کم دارد!

بی یاد تو در عطش ذهن من واژه کم می بارد

در قلب من بی تو عشق بی معنی است

بی لبخند تو احساس من خسته و در مانده و کوهی از غم دارد

تو نباشی دفتر رویای من در فصل خزان است و حسرت بسیار دارد

شبنم از شوق نگاه تو بوسه بر گل میزند و ماه فرش مهتاب بر پهنه ی آسمان می گستراند

دل خوشی قلب منی و قافیه ی موزون شعر لب هایم

تو قصه هزار و یک شبی و راست ترین داستان عاشقانه ی قلبم .

تو همه دنیای منی و دنیا من بی تو همه چیز کم دارد ...!

تو مکمل من و دنیای منی

تو زیباترین دلیل دوست داشتن دنیایی

و دوست داشتنت زیباترین اتفاق قلب من است ...

جاودانه همچون عشق...!

یکی ناز میخرد و یکی نیاز میشود

یکی بال می‌ زند و یکی بام می‌شود

یکی ساز است و یکی آواز

و تو بوم و رنگ میشوی و من نقاش میشوم

من قلم میشوم و تو دیکته میکنی دوست داشتنت را

و من خط به خط تو را می‌نویسم و تو کلمه کلمه مرا می خوانی

من تو را میان این سطر ها زندگی می کنم

دستانت را میگیرم و برای تو قصه میگویم

از شور و شوق و اشتیاق قلبم می گویم

می نویسم از عشقی که در دلم جوانه زده و از احساسی که به تو دارم .با تو تمام رویاهایم را می بافم و آرزو هایم را در چشمان تو به تصویر می کشم.

با تو سفر میروم و با تو آهنگی که دوست دارم گوش می‌دهم و نوشیدنی که تو دوست داری سفارش میدهم .

با یادت بیدار میشوم و از طلوع چشمانت می نویسم و به همراه تو صبح را تا شب همراه میشوم و شب برایت از خیال مهتاب لا لایی می سرایم و با تو تا عمیق نرین خواب ها و شیرین نرین رویاها می آیم .

می نویسم و تو می خوانی

دنیای عاشقانه ما لبریز شده از واژه ها و متن ها و عکس ها !

ما میان این سطر ها عشق را لمس کرده ایم و لذت و رنج دوست داشتن را کشیده ایم .

ما میان صدها تصویر خیالی همدیگر را در اغوش کشیده ایم

حرف هایمان را نوشتیم و دلتنگی هایمان را فریاد زدیم .

عطر خوش محبت را کلمات برایمان باز گو کردند و نفس کشیدیم نقطه به نقطه ی این مسیر را با هم

گام به گام و دست در دست هم

داستان عشقمان را نوشتیم تا نمیرد و از یادمان و از یادها نرود آیین جاودانگی عشق...

قلب من ...!

تا چند وقت پیش فراموش شده ترین عضو بدنم بود

قلبم را می گویم !

سمت چپ قفسه سینه ام از بدو تولد بدون حتی یک لحظه استراحت همراهم بوده

به چشم نمی آمد و صبح تا شب می تپید ولی صدایش را کسی نمی شنید

نه خسته شد و نه گلایه ای کرد و نه ناز و نه قهر بلد شد ...

زیبایی را چشم ها می پسندیدند و دل قبول میکرد

شنیدنی ها بیشتر گوش نواز بودند تا دل نواز ...!

و هر چه لذت بود سهم حواسم بود و دلم بی نصیب از هر لذتی ...

تا اینکه تو آمدی

دلم لرزید و بیشتر تپید و صدایش بلاخره در آمد

سکوتش را شکست تا دوست داشتنت را فریاد بزند

لب به سخن باز کرد به عشق تو

تو آمدی تا در وجودم کودتا کنی !

مرا دلبسته ی خودت کردی و ستایش چشمانم شدی و برای گوش هایم آرامش به ارمغان آوردی .

بزرگترین افتخار قلبم شد دوست داشتنت

بی نطیر ترین لذت قلبم شد دوست داشتنت

شیرین ترین حکم قلبم شد دوست داشتنت

آمدی و ساکن قلب من شدی

کلبه کوچک قلبم کاخ زیبای عشق تو شد .

دلم تو را پسندید تا درس زیبا پسندی به چشمانم بدهد

نگاه پر محبتت افسانه ی چشمان من و صدای دلنشینت آرامش روحم شد .

قلب بی بهانه ی مرا تو بهانه ی تپیدن شدی

خواستنت آرزوی قلب من و خاطرت ماندگار قلب من شد

تو قلب مرا تسخیر کردی و همیشه بخشی از من خواهی بود

تا زمانیکه تپش قلبم باشد

دوست داشتنت در وجودم جاری خواهد بود

من تو را نوشته ام در گوشه گوشه ی قلبم

تا ابد و برای همیشه ...

آمدی ...!

آمدی همانند زلزله ای که زمین را لرزاند دلم را لرزاندی

و همچون نسیمی که بیشه زار را نوازش می کند روحم را نوازش کردی

آمدی تا مهتاب چشمانم شوی در شب های بی ستاره ام

نگاه پریشانم را در آغوش چشمانت گرفتی

آمدی تا ارام گیرد جانم و بی تاب کنی احساسم را !

و نفسم را از بودنت سیراب و به وسوسه ی خواستنت مرا مبتلا کنی .

همچون نم نم بارانی که به دشت خشک می بارد تمام لحظاتم را طراوت بخشیدی و روح زندگی ام شدی

امدی تا سکوت قلبم را بشکنی و به حکومت تنهایی ام پایان دهی و حاکم تنهای قلبم شوی .

آمدی تا دلم را هوایی کنی و رویای شبها و انگیزه ی روز هایم باشی

تنها من نبودم که با امدنت دوباره آغاز شدم

با آمدنت عشق در خانه ی دلم جوانه زد و کسب و کار زیبایی جهان رونق گرفت

با آمدنت شعر ها دوباره حس سرودن به سرشان زد

و جوهر احساسم دوباره بر روی صفحه ی خیالم جاری شد ...!

آمدی تا لذت دوست داشتنت را با ذره ذره ی وجودم لمس کنم

با هر ضربان قلبم آن را تجربه کنم...

و من به دوست داشتن تو پایبند و متعهدم تا همیشه تا ابد ...

غروب و دلتنگی ...

از وقتی دل به تو سپردم و تو از من دل بردی

هر چیزی که به تو مربوط باشه برای من جذاب شده

شهرتو برای من تو نقشه ...فقط یه شهر نیست

برای من یه دنیاست که نگاهم و قلبم همیشه اونجاست

هر خیابون و هر کوچه و هر فروشگاهش برام جذابیت داره

رد پای تو رو در نقطه نقطه اون شهر دنبال میکنم و عطر تو رو میون تموم کوچه هاش جستجو ...!

شغلی که تو داری دیگه برای من مثل بقیه شغل ها نیست

هر چیزی که به اون شغل مربوطه برای منم اهمیت داره و دوست دارم دربارش بدونم .

رنگی که دوست داری و مبلی که روش میشینی و فرشی که روش را ه میری و حتی لیوانی که توش چایی میخوری برای من خاصند و فکر منو مشغول می کنند .

عطری که تو میزنی واس من انگیزه ی نفس کشیدن شده

خورشیدی که هر روز تو رو بیدار میکنه نامه رسون من شده و ماه ی که هر شب تو آسمون می بینم از چهره ی تو با من حرف میزنه !

اسم دریا که میشنوم یاد تو می افتم و هر مسیر جنگلی وسوسه رسیدن به خونه ی توست و در هر ساحلی که قدم میزنم دوست داشتنت رو به گوش تموم شن هاش میرسونم .

دوست داشتنت تحمل هر چه فاصله ای رو از من گرفته

دلم می خواست به اندازه ی آسمون بالای سرمون به هم نزدیک باشیم

نه به اندازه ی وسعت زمین زیر پامون از هم دور !

آوای قشنگم :

نمی دونم چرا هر وقت یادتو می کنم

اسمت میاد و خاطرت در دلم بیدار میشه

یه حس عجیبی تو دلم راه می افته

انگار یه لرزش کوچیک تو قلبه که نمیذاره فراموشت کنم

دل تنگتم و آروم نمیگیرم

حتی وقتی صداتو ندارم و چشام از دیدنت محرومند

راستش تا الانم همین دلتنگیه که همیشه سر پا نگهم میداره

دوستت دارم در تموم لحظات دلتنگی ام و در تک تک ثانیه های زندگی ام

من این عشق تو رو با هیچ چیز این دنیا عوض نخواهم کرد

حتی اگر وعده ای در بهشت باشه ...!

می دانم و می دانی...!

از تومی گویم و از تو می نویسم و برای تو

من دلم پیش توست و گفتن و نوشتن از تو را فقط بلدم

تو میدانی که فقط احساس تو را نفس می کشم نگاه تو را می خوانم

قلب تو را می نوازم و صدای تو را می بوسم

و من دلسپرده و دلباخته ی توام و من این همه را دوست دارم

فکرم همه مشغول توست و دلم در هوای تو می تپد و خاطرم خواهانی غیر تو ندارد

و من این همه خواستنت را دوست دارم

تو از یاد نمی روی و تو را در هر نفسم همچون نسیمی حس می کنم

و من این نوازش مداوم محبتت را دوست دارم

من عاشق و بی قرار توام و تمام فال خوب و بد مرا ...بود و نبود تو تفسیر می کند !

من این اشتیاق و دلتنگی ام را و حال با قرار و بی قرارم را

به خاطرت دوست دارم ...!

من متولد چله ی زمستانم و تو چله ی گرم تابستان

خون سرد مرا دلگرمی تویی و زمستانم را بهار تو

شب تارم را سپیده تویی و درد و ملالم را صبر و قرار تو

و من تو را با این همه آب و تاب دوست دارم

طلوع روز مرا خورشید چشمان تو رقم میزنند و بدرقه ی چشمان تو تا آغوش رویا نقطه ی پایان هر روز من شده

روزی نیست و ساعتی نیست و دقیقه ای نیست که بی تو باشم

و من در چک چک تمام این لحظات تو را دوست دارم

آنچه در پشت نگاهت پنهان است مثنوی عاشقانه ای است که من می خوانم و من می دانم

همه جا با توام

در قلب من هستی چه آنجا باشی و چه در اینجا

و در قلب تو ام چه اینجا باشی و چه در آنجا ...!

می آیم و می آیی

می مانم و می مانی

می دانم و می دانی

که چقدر دوستت دارم و چقدر دوستم داری ...

فقط تو ...!

مرا به عشق تو چنان دچار است که لذتی از از آن بیشتر قلب و روحم سراغی ندارد.

من در تو گم شده ام و تو تمام من شده ای و من در جستجوی خویش خودم را در آغوش تو می جویم

دست و پایم را میان نگاهت گم می کنم و در حوالی چشمانت مدام نگاهم پرسه میزند .

خیال دستانت دلم را هوایی می کند و حواس من در میان دستان تو گم میشود

لذت دنیاست داشتنت و حواسی که سر دوست داشتن تو مدام سر جایش نیست ...!

و خیالم که هر شب در پی تو پر می کشد و گمگشته ی خیالت میشوم !

دلی را که برده ای سراغش را از من نگیر ؟

دل من همانجاست که تمام گمشده های من آنجاست

من فراموش می کنم خودم را در میان دوست داشتن های تو ...!

هیچ کسی و هیچ جایی در دنیا بهتر از کنار تو بودن سراغ ندارم

از کنارت نه دور میشوم و نه کسی را بدان راه میدهم

من حتی خودم را در کنارت گم می کنم

تا در کنار تو فقط تو را ببینم و فقط تو را ...!

نوشته بودی...!؟

نوشته بودی

در من کوچه ای است که با تو در آن نگشته ام

و من در جوابت می نویسم

و در من دنیایی است که با تو در آن زندگی نکرده ام

تو محدود به هیچ کوچه و خیابان و شهر و مرزی نیستی

و هیچ ساعتی نمی تواند تو را در خود حبس کند !

هر لحظه و هر کجا که باشم تو را می جویم و تو را یاد می کنم

و در ادامه اش نوشته بودی :

سفری است که با تو هنوز نرفته ام ...

و من در جوابت می نویسم :

نمی دانی چقدر مشتاقم با تو به این سفر بیایم

من با تو تمام جاده ها ی بی انتها را می خواهم تجربه کنم

من با تو روی همه ی ابر ها راه خواهم رفت و به تمام دشت ها خواهیم بارید

من با تو همه ی رود ها را تا دریا خواهم آمد

من تمام قله های خوشبختی را با تو فتح خواهم کرد ...

من با تو تمام شعر ها و قصه ها را خط به خط خواهم خواند و برایت شده بالی از جنس بال فرشته ها مهیا خواهم کرد

همسفرم که تو باشی دیگر مقصد مهم نیست

در کنار تو و به همراه تو همه ی راه ها به بهشت ختم میشوند ...

نوشته بودی :

روز ها و شب هایی است که با تو سر نگرده ام

و عاشقانه هایی که با تو هنوز نگفته ام ...

و منی که در حسرت این روزها و شب ها که بی تو میگذرند

می نویسم :

هر روز تو را بیشتر از قبل در وجودم حس می کنم

و احساسی قوی تر و شدید تر به تو پیدا می کنم .

دوست داشتنت در دریای قلب من " مد بدون جزر " است !

تو بهار بی خزانی و تو آیین محبت بی منتی ...

آوای من

در نگاه من جهان چه کوچک و بی ارزش میشود

در برابر شکوه و شهرت عشق تو ...

و زندگی چقدر زیبا و پر معنی میشود

آن هنگام که تو را در آغوش زندگیم متصور میشوم

قلبم را به تو میسپارم و چشمانم را گره به تار و پود روی ماهت میزنم !

دستانم را مرز جهان هستی ام و تو را خورشید گرما بخش وجودم می کنم ...

عاشقانه هایم را عشق تو آبستن می کنند و دلم را هوای هوس تو ...هوایی می کنند ...

جانان من

کلمات چه بی معنی و ضعیف اند آنگاه که احساسم را دیکته می کنم

اگر آسمان برگ دفترم بود و دریا جوهر قلمم

عاشقانه هایم را هزاران دریا و صد ها آسمان باز کفایت نبود . ..!

زمان عمرم چه کوتاه است

و چه بی انداز ه تو را می خواهم

توصیف تو با زیبایی جهان نمی گنجد

و تو گویی نقشی از بهشتی در این جهان هستی ام ...

و منی که برای تو می نویسم این اشتیاق هر روز من است

و چون تو می خوانی

این شوق عاشقانه های من است ...!

محبوب قلبم

مثل تو ...

من هر گز هوا را ندیده ام

مثل تو

اما هر لحظه نفسش می کشم

خورشید بسیار دور است

ولی بی تردید هر روز طلوع خواهد کرد

مثل تو

که هر روز از دورترین فاصله ها قلب مرا روشن میکنی

من صدای فرشته ها را نشنیده ام

می گویند فرشته ها مهربانند

مثل تو

و من هر روز با نغمه های محبت تو ارام میشوم

قلبها مداوم و خستگی ناپدیر می تپند و جان می بخشند

مثل تو

که همچون قلبی و به روح من جان بخشیدی

من به خدا و یگانگی و جاودانگی اش ایمان دارم

به خالق زیبایی ستاره ها و رود ها و پروانه ها ایمان دارم

مثل تو ...

من به معجزه ی عشق ، به خدا ایمان دارم !

من به عشق توست

که به زیبایی خالق جهان ایمان دارم .

کلبه ی آرزوها ...؟

عاشقت شده ام

به آیینی که در قلب من الهام شده است

عجیب می خواهمت و خارج از هر محدودیت و چهار چوبی دوستت دارم

این کلمات تنها روزنه ای از احساس درونی ام هستند که قادر به بیان آنهایم

اگر می توانستم به تو این توانایی را می دادم که خودت را از چشمان من ببینی

برای اینکه فقط اینگونه متوجه میشدی چقدر تو برای من خاص هستی .

اگر می توانستم به تو این توانایی را میدادم تو با قلب من خودت را دوست بداری

آنگاه متوجه میشدی که چقدر قلب من عاشق توست و چقدر تو خواستنی هستی

اگر می توانستم تو را به بهشت وجودم دعوتت می کردم و روحم را به تو نشان میدادم

تا در آیینه وجودم ...آرام جانم را میدیدی و به خودت ایمان می آوردی ...!

ای کاش می توانستم بتخانه ی قلبم را نشانت دهم ...تو خودت را در آنجا بی رقیب و تنها می یافتی

قلب مرا میدیدی که کلبه ی آرزوهایت شده و با چشمان خودت میدیدی که خواستنت زیبا ترین و با ارزش ترین آرزویم شده ...

آوای من

حس خوب ...

چه حس خوبی داره من تو رو دارم

وقتی به تو فکر می کنم

لب هام بی هوا می خندند ...

بودنت آرامم می کند

صدایت باعث دلگرمیم میشود

و قلبم جه زیبا زندگی را در بغلش می فشارد

میدانی ؟ من از وقتی تو اومدی

طور دیگه ای شده ام

در حال و هوایی دیگرم

حالی که دلم نمی خواد هیچ وقت تمام شود

آرام جانم شده ای و مکتب قلبم

دوست داشتنت را بی وقفه و از صمیم قلبم

از دیروز تا امروز

و از امروز تا همیشه ادامه خواهم داد .

و لحظه به لحظه دوستت دارم بیشتر و بیشتر ...

ترس و دلبستگی...!؟

دنیای بدون نور ترس دارد چون بدون نور کار چشمانمان غم دارد ...!

جهان را در سکوت دوست داریم چون جهان پر هیاهو ترس دارد ...!

تنهایی خودمان را دوست داریم چون جمع های پر از قضات سم دارد ...!

دل دادن ترس دارد چون دلشکستن درد دارد ...!

آوای من

زندگی نقاط مبهم و ترکیب نا موزون فراوان دارد

هم تولد و هم مرگ دارد

هم شیرین و هم تلخ دارد

هم سرد و هم گرم و هم خوب و هم بد دارد

زندگی هم جذابیت و هم ترس دارد ...!

جانان من تا زنده ایم باید زندگی کنیم

بدون شک همه ی مسیر های زندگی پر از ترس و نگرانی است

هر انتخابی که می کنیم و هر راهی که قدم میگذاریم و هر خواستن و هر داشتن و هر بودنی را ترس ها احاطه کرده اند ...!

اما این دلیل نمیشود

بلند پرواز نباشیم چون بلندی ترس دارد

دل به دریا نزنیم چون دریا ژرف دارد

دلبسته ی چیزی نشویم چون از دست دادن غم دارد

و عاشق نشویم چون دوست داشتن درد دارد ...!

و زندگی نکنیم چون همش ترس دارد ؟

نه نه اینگونه نمی شود ؟ باید تا زنده ایم زندگی کنیم

زندگی فرصت کوتاهی است و شاید هرگز تکرار نشود

برای آرزوهایمان فرش خیال ببافیم و سوار بر قالی رویا هایمان خواستن هایمان را معنی ببخشیم .

تا می توانیم مهربان باشیم و لبخند هدیه دهیم و نترسیم ...!

محبت رحمتی است که در قلب هر کسی نمی روید و اگر حسش کردیم دریغش نکنیم که برکت محبت به ایثار آن است .و فقط برای خودمان نباشیم و گاه برای دلمان زندگی کنیم

آوای من

نمی دانی لذت دوست داشتنت برایم بی نطیر است

دوست داشتنت مرا به وجد می اورد و ذره ذره ی وجودم را به جنبش وا می دارد

قلبم برای تو می توازد چشمانم به شوق تو خیس میشوند .

لبهایم به ذکر دوست داشتنت مدام مشغولند

دستانم در فراق گرمی دستان تو ، دست میگیرند و نوازش خیرات می کنند .

و عطر نفسهای توست که مرا هوا خواه زندگی کرده است.. .

می دانم دلبستگی ترس دارد

می دانم دوست داشتن درد دارد !

دلتنگی دارد و نگرانی و دلواپسی دائمی ...

کجاست و چه می کند ؟ حالش خوب است ؟چه چیزی نگرانش کرده ؟حالش سبز است و یا زرد؟

چشمانش خوشحالند و لبهایش می خندند و حواسش به خودش هست؟ غذایش را خورده ؟روی مبل نخوابیده باشد؟

کسی مزاحمش نشده باشد ؟ و غم سراغش نیامده باشد و من بی خبر باشم؟...

و با اینکه می دانیم مدام از خود میپرسیم

به من فکر می کند ، نکند مرا فراموش کند و نکند حرفهایم برایش تکراری شود ؟

آنقدر که او مرا دوست دارد من دوستش دارم؟

نکند چیزی بخواهد نگوید و یا من نباشم و نشنوم و نتوانم!

اری من هم میترسم

که این فرصت دوست داشتنت کوتاه باشد برای عمر من ...!

می ترسم از احساسم چیزی در قلبم بماند و فراموش کنم به تو بگویم !

می ترسم روزی نباشم که تو را با صبح بخیرم بیدار کنم و در انتظار شب بخیر من تا صبح بیدار بمانی ...! من از قلبی که روزی نتپد ، از ان روز هم میترسم !

اما زندگی بدون دلبستگی و عشق معنی ای ندارد

باید یکی باشد که بیشتر از خودمان دوستش داشته باشیم

که ان زمان که خودمان را دست کم میگیریم و از یاد میبریم پا در میانی کند و یادمان بیاندازد برای چه زنده ایم !

محبتش را دامنگیر زندگی مان و عشقش را به جانمان تزریق کند .

و با حضورش به زندگی ارزشی صد چندان ببخشد .

آوای من

دلبستگی ، خواست و نیاز و آرزوی دلهاست

و قشنگترین دلبستگی من تویی، که دل به من سپرده ای

و دل از من برده ای .

خواستنت ارزوی من بود و حال نیاز هر نفسم شده !

یادم نمی رود روز هایی را که حسرت گفتن یک" جانم " به تو به دل داشتم .

حسرت خیلی حرف ها و حسرت گفتن " دوستت دارم "

و حال من به ارزویم رسیده ام

در چشمانت زل میزنم و از دوست داشتن و از احساس درونی ام به تو میگویم.

برایت از عشق مینویسم و از معجزه ی بودنت ...!

و قلب من با تو بهترین و زیباترین تجربه ها را چشیده است

جانان من

دیگر نمی خواهم بترسم

سالها ترسیدم و احساسم را پنهان کردم

می خواهم فقط دوستت داشته باشم و به تو عشق بورزم

و قلبم را از احساس قشنگت پر کنم

خوشبختی ات راببینم و شور زندگی را در چشمانت نظاره گر باشم و با لبخندت جان بگیرم .

چه کسی از فردا خبر دارد

همین امروز آنچنان دوستت بدارم که تا ابد رد پایش در خاطر قلب تو و در یاد قلب من جاودانه بماند .