برندی یه نام"تو"

و دوباره شوق نوشتن برای تو مرا به این صفحه کشانده است .

نوشتن از تو پایانی ندارد مثل دوست داشتنت .

همه ان چیز هایی که به تو مر بوط می شوند

برای من محبوب و دوست داشتنی دائمی خواهند شد .

زیرا که انها با تو در ذهن و اندیشه ام متولد شده اند

با تو صاحب اصالت و شخصیت شده اند .

همه ی انها بوی عطر تو را می دهند و لباس عشق تو بر تن دارند

و زمزمه میکنند اوای دوست داشتنت را بر دره دره ی وجودم .

فرقی نمی کند ان چیز چه باشد

رنگی خاص باشد یا غذایی یا کتابی با حتی فیلم و حتی کوچک تر به اندازه ی سوزنی

فرقی نمی کند

متنی باشد در حد چنذ سطر یا موسیقی مورد علا قه ات .

تو برند مورد علاقه من هستی .

نامت در کنار هر چه قرار بگیرد یاد و خاطر ان چیز مهر دوست داشتن و جاودانگی خواهد خورد .

فرقی نمی کند بودن یا نبودنت و اندازه ی حضورت

پای دل که در میان باشد حریص بودن نیز رفتاری پسندیده میشود .

و من برای دوست داشتن تو از هیچ چیز نمی گذرم حتی کوچکترین خاطرات..

تو برند مورد علاقه ی من هستی .

اسمت را هر جا بشنوم نامت را هر جا ببینم و هر تصویری که ذره ای به تو شبیه باشد

یاد و خاطرت را در ذهنم زنده خواهد کرد

و قلب من به تجربه ی قرار اول گرفتار میشود .

یکی تو یکی من

یکی دور و یکی نزدیک

یکی بی تاب و یکی غمگین

یکی نبود و همیشه بودش

یکی داره لبخندی روی لب و تو دلش یه عالمه غم

یکی ساکت و ساکن .....و یکی لبریز از فریاد و شوق

یکی از عشق مینویسه ....و یکی فیلمش رو می سازه

یکی تو رو دوست میداره..... و یکی رو تو دوست میداری

یکی بگه مگه چی میشه..... یکی اون با یکی من یکی بشه خواهش

یکی مون از عشق بگه.... و یکی بگه فدات بشم من

یکی بگه ماه منی تو..... یکی بگه پس بیا دورت بگردم

یکی میگه تو افسانه ی عشقی.... یکی میگه تو خودت ساحل ارامش

یکی همه فکر و خیالش اون یکی.. و یکی همه خواهش و نیازش این یکی

یکی مثل من همش تو فکر تو ....و یکی مثل تو و همش به فکر من

این یکی کی میشه بر داشته بشه از بین تو و من ؟

کتاب عشق!

تو پودی وقتی حتی حضور نداشتی.

آشنا ترین بودی در عین نا آشنایی

وقتی خواندم تو را گویی سالها کتاب عشق تو را می خواندم

سطر به سطر صفحه به صفحه و فصل به فصل

تو خود کتاب عشقی

آمدی تا دوباره داستان عشقت را با حضورت دوباره و دوباره و دوباره مرور کنم.

.تو متعلق به زمان حال نیستی .تو همان نقش عشقی هستی.

که از کودکی در ذهنم داشتم و بر دیواره دلم حک کرده ام.

خاص ترین و کاملترین و زیباترین

و حال فقط دست تقدیر تو را به عینیت رسانده.

.

ومجالی فراهم شده تا کتاب عشقم را با حضور تو و در کنار تو ورق بزنم.

تو تکرار نمی شوی !

در دوره و زمانه ای که تکراری شدن عمر همه چیز را محدود کرده

از مبل و پرده و فرش ولباس گرفته تا خانه و ماشین و حتی افکار و عقایدمان

دوستی ها و رابطه ها نیز از گزندش در امان نما نده اند .

با هم بودن هایی که که تحمل چرخه ی چهار فصل را هم به زور می کنند

وبه عادی شدن و تکراری شدن گرفتار میشوند .

و آ نها یی که دوام اورده اند ..هر روز در جدال بر سر تکراری نشدن

به جان خود شان افتاده اند .

روزی به دنبال رنگ و روز دیگر زیر تیغ جراح و دیگر روز برای تغییر ساختار زندگیشان گرفتار صد حیله و ترفند .

در این دوره و زمانه تکراری شدن گناهی است کبیره و اگر به روز نباشی محکومی به تنهایی .

باید هر روز خودت را به روز رسانی کنی از لباست گرفته تا گوشی مو بایلت و اندیشه و عقایدت

و حتی دوستانت را به روز انتخاب کنی .

.....................................

اما مگر میشود تو تکراری شوی

من به تکرار دوست داشتنت هر روز چشم می گشایم

یک روز با تو بودن را میشود عمری هر روز زندگی کرد.

یک نامه ات را روزی صد بار خواند و از خواندنش خسته نشد .

به صدایت گوش داد و به پایان نرسیده مو سیقی صدایت دو باره آن را پلی کرد .

و از شنیدن صدایت هر گز سیر نشد .

میشود ساعت ها و روز ها و هفته ها و ماهها و سالها به تماشای تو نشست

و از جذابیت تو ذره ای در قاب چشمانم کاسته نشود .

هر روز از تو واژه " دوستت دارم" را بشنوم و هر بار گویی اولین بار است میشنوم

ذوق کنم و تپش قلبم را احساس کنم .

تو تکرار نمی شوی که روزی بخواهی تکراری شوی

خواستنت ... خواسته ی امروز و دیروز نیست

خواستنت گویی سالهاست در دلم ریشه کرده .

و دوست داشتنت را با هر نفسم تکرار می کنم .

و دوست داشتنت جاری است در کل زمان

پیوسته و هر لحظه در حال شکفتن

یک صبح رو یایی

ای کاش یک روز صبح به جای این که به یاد تو بیدار شوم در کنارتو بیدار شوم .

و تو اولین منظره ای باشی که در چشمانم نقش میبندی .

بنشینم ساعتی تماشایت کنم

نا ن سنگک داغی بگیرم و میز صبحانه ای بچینم و چایی دم کنم

و به انتظار طلوع چشمانت لحظه ها ی زیبای در کنار تو بودن را دانه دانه به نخ تسبیح خاطره بیندازم .

چشمانت را که می گشایی با لبخندی و صبح بخیر.... به استقبال چشمان و گوشهایت بیایم .

وای که طلوع چشمان تو چه بی نظیر است و لبخند تو دنیایی پر از راز های زیبا دارد .

برایت استکان چایی بریزم و لقمه ای نان و پنیر برایت بگیرم

لقمه دیگر را با عشق برایت بگیرم و دیگری را با محبت

و من فقط لذت ببرم از کنار با تو بودن

چایم سرد شود یخ بزند و من همچنان غرق در تماشای تو باشم

لبخند هایت را لقمه بگیرم برای چشمانم و جر عه جرعه صدای دلنشینت را بشنوم

دستانت را در دستانم بگیرم و پیوند بزنم نگاهم را به نگاه تو

و برایت از دوست داشتنت بگویم از دلبری ات از بی نظیر بودنت و چیقدر خاص بودنت

برایت دو بیتی هم شعر بخوانم و لبخند از لبانم محو نشود و لحظه ای چشم از تو بر ندارم

و چه روز رویایی شود ان روز جانان من

میشود روزی من و تو ...این چنین روزی را تجربه کنیم ؟

ما انسانیم!

قرعه شانس خلقت برای ما جفت شیش آمد و ما انسان خلق شدیم .

اشرف مخلو قات

داری قدرت اندیشه و انتخاب

همه ی مو جودات رفتار ونخوه ی زندگیشان بر نامه ای است

که بر اساس نیاز های جسمی و مکانی وتوانایی هایشان بالفطره در ذاتشان نهاده شده .

درنده خویی با گرگ زاده میشود و او انتخابی ندارد .

غرور و قدرت و شجاعت با شیر متولد میشود گویی خلق شده که سلطان حیوانات باشد .

آهو چشمان دلربایی دارد که هیچ شکار چی نمی تواند از آ نها بگذرد .

و شکار آ هوی گریز پا فقط برای شکار چیان مصمم مقدور است و بس .

عظمت فیل تنها راز بقای اوست وگرنه حیوانی به این مهر بانی طبیعت به خود ندیده است .

هر موجودی در خلقتش رازی دارد و نقطه ضعف و قوتی که بقایش را تضمین می کند .

و اما نقطه ضعف و قوت انسان انتخاب های اوست .

تفکر و تجربه ارکان انتخاب های درستند .

لیک انتخاب درست و معقول نیز ممکن است دچار لغزش و تزلزل شود

زیزا همبشه انتخاب درست نتیجه مطلوب خروجی اش نمیشود .

و عواملی خار ج از خواست و توانایی ما نتیجه را تغییر خواهند داد .

و اینجاست که می گوییم انسان جایز الخطاست

آنها که به عمد اصرار به خطا کردن دارند به حال خود و وجدانشان رها کنیم .

....................................................

و اما

خواستم بگو یم چه نگاه فوق العاده ای داری .

آن کسی که خوبی تو را می بیند قدر دان و دوست توست .

آ ن کسی که خوبی تو را نمی بیند نگاهش و اندیشه اش متفاوت با تو ست .

آ ن کسی که اشتباه تو را می بیند قرار است قضاوتت کند .

و آ ن کسی که اشتباه تو را هم نمی بیند حتما عاشق توست .

چه قدر ما انسانها به اولی و آخری نیاز مندیم و چه قدر به آن سایر ین گر فتار .

در همه ی این سالهای عمرم چه قدر انرژی و مشقت کشیدم تا نگاه ان سایرین را تغییر دهم

و افسوس که دیر فهمیدم که مشکل من نیستم بلکه نوع نگاه انهاست .

و انگاه که خسته و کلافه از این همه تلاش بیهوده به پایانی بی سر انجام می اندیشیدم .

...تو پیدایت شد

با ان نگاه فوق العاده ات گویی دو باره متولد شدم .

مرا همبن گونه که هستم قبول کردی .

با تمامی خصو صیات خوب و بدم ..با تمام توانایی ها و معایبم .

و مثل یک باغبان مهر بان مرا در آغوش تو جه ات گرفتی .

باعث شدی دوباره شکوفه های امید در من شکو فا شود

خود گمشده ام را دوباره پیدا کنم به سمت کامل شدن گام بر دارم

دوباره بنویسم و دوباره نقش بر بوم بزنم و دوباره شعر بگویم

تو مرا عاشق کردی با نوع نگاهت با آن دل مهر بات و با آن احساس قشنگت

تو اشتباهات و معایبم را نادیده گرفتی تا من به توانایی هایم ایمان بیاورم .

حسرت !

شاید بزرگترین خسران زندگی حسرت هایی باشند که زمانش به اتمام رسیده باشند

شیطنت ها و بازیگوشی های کودکی باشند که در کوچه پس کوچه های کاه گلی اتفاق نیفتاد

وبعد سالهای سال جیغ کودکان و فر یاد شادیشان در خیابان تو را یاد ان ایام می اندازد

و چه حیف که نه اثری از ان دوستان دیگر مانده و نه از ان کو چه پس کوچه های کاه گلی کودکی .

گاه دیدن دفتر مشق مدرسه و فلان کتاب تو را یاد دوران تحصیلت می اندازد .

و این بار شوق خواندن کتاب نیز حسرتت میشود و با خود می گویی کاش یک بار دیگر آن درس را می خواندم

برای جبران یک اشتباه که سالهاست کابوس افکارت شده .

و تماشای یک فیلم یا خواندن یک داستان یا شعر عاشقانه دوباره چه حسرتی به دلت می اندازد

یاد آن گمشده ای می افتی که هزاران دوستت دارم و جانم را در دلت به او بدهکاری .

او را سر کوچه دلربا ..زیر درخت مجنون ... کنار ابشار خاطره ها سالهاست که جا گذاشته ای .

با تو که اشنا شدم

من بعد سالها دوباره به کوچه دلربا ..زیر در خت مجنون و کنار ابشار احساس بر گشتم .

دیگر نمی خواهم حسرت ی دیگر ی به زندگیم اضافه کنم .

شاید کمی دیر شده باشد شاید دیر به هم رسیده باشیم شاید فاصله ...منطقمان را دچار تردید کند

اما مهم نیست ..مهم تویی مهم این احساسی است که در من متولد شده

عاشقانه هایی که دیگر مخاطب دارند و سر گردان میان او و شما نیستند و به تو ختم می شوند .

احساس شیرینی شبیه عشق و شاید فراتر از ان که جاری است میان من و تو .

سر قرار هایی می اییم که گذاشته نشده اند .

نگران نا گفته هایی میشویم که هر گز بر زبان نیاورده ابم

بهار احساس مان در کنار هم تجلی پیدا می کند

و زمستان سرد دلتنگی را با هم تجربه می کنیم .

داستانهایمان به سر انجامی مشترک می رسد .

و در این جدال خواستن بی انتها

نام تو را مقدس و با "عزیزم "بر زبان می اورم

و تو نام مرا به "جانم "همیشه مزین کرده ای .

من با تو لبریز از عشقم و دیگر حسرتی در دلم از عشق باقی نخواهد ماند .

فرقی نمی کند!

فرقی نمی کند روز باشد یا شب

هوا افتابی باشد یا ابری

برفی باشد یا بارانی

فرقی نمی کند دور و برم شلوغ باشد یا خلوت

گرفتاری ها به پر و پایم پیچیده باشند

یا در تخت خواب ارامش خوابیده باشم

فرقی نمی کند زیر سقف اتاق باشم یا زیر سقف اسمان

در اتاقی حبس باشم یا در کنار ساحل غرق تماشای پرندگان

فرقی نمی کند کی باشد و کجا باشم

تو در هر زمان و در هر مکان با منی

و رخنه کردی در اندیشه ام ودر قلب من

دوست داشتنی ترین اتفاقی

همراه همیشه من و هر لحظه ی من

فقط تو هستی .

سلطان عشق

بکی حسین شد اسطوره ی عشق

یکی عباس شد اسطوره ی ایثار و گذشت

و یکی زینب شد اسطوره ی صبر

و ما هر سال بر سینه و سر میزنیم

و عزا میگیریم و اشک میریزم

و برای قافله سالار عشق کوی و برزن را سیاه پوش می کنیم

و رخت سیاه بر تن می کنیم

ما سالهاست قافله ی عشق را در وجودمان گم کرده ایم .

و در جستجوی ان محرم به محرم سراغ سلطان عشق را می گیریم

گم شده ای داریم در وجودمان وهر عاشورا

پرسه میزنیم در وجودمان تا شاید میان این انبوه عشق و ایثار و گذشت

ذره ای از عشق حسین و مرام عباس و صبر زینب

جاری شود در زندگی مان و در وجودمان

که اگر جاری شود ان یک ذره چه می کند !

دستان تو

روزی به من گفتی بیا

هر گز نپرسیدم کجا ؟ هر گز نپرسیدم چرا ؟

دستم به دستت دادم و چشمان خود بستم

و راهی شدم

دل را سپردم به تو و من از خودم خالی شدم

ذر راه عشق تو خواهان رسوایی شدم

گوشم به اوای تو بود دستم در دستان تو بود

عشق فر مان داد و تدبیر نیز هم ساز تو بود

من کم نفس در راه عشق لنگ لنگان امدم

پایم شدی جانم شدی و من حیران امدم

گفتی بیا دستم بگیر تا حیرانی ات در مان کنم

چشمت ببند چشمت شوم تا عشق را در تو معنی کنم

با من چه کرد این عشق تو خواهان درد بی در مان شدم

شوری در این دل دارم و دلبر تویی کاهی در طوفان شدم

لیلی تو بودی و من مجنون بی دفاع ...مقصد تو بودی و من در کوره راه

چشمان تو جام شراب لبهای تو تیر خلاص تو خود بگو این دل دگر آید به راه؟

دستان من را بگیر و مرا با خود ببر

من هرگز نمی پر سم کجا ؟...هر گز نمی پرسم چرا؟

با چشمان بسته امدم .....دلبستم و با پای خسته امدم

ساقی تو هستی من با لب تشنه امدم

دیگر چرا دل دل می کنی ؟تو ان لیلی هستی که دست مجنون ول کنی ؟

چند بار بگویم این را به تو "دستان من را تو بگیر"

این همه راه آمد ه ام تا بگیرم دستان تو را و تو بگیری دستان من .

دل به تو بسپارم و ببندم چشمان خود و ارامش را دستان تو لمس کنم.

مقصود دل بی قرار من دستان تو بود دردی اگر بود درمانش در دستان تو بود

بیا دستان مرا بگیر و با خود ببر ... فرقی نمی کند کجا برویم

با تو و د ست در دست تو دل به هر دریایی خواهم زد .

طو فانی باشد متلاطم باشد یا بی نهایت مبهم و بی کران!

تو که باشی همه چیز ارام است و امن جانان من .

شیدای تو

دیدن نو اگر عادت بود تا کنون باید برای من عادی میشدی .

شنیدن تو اگر برای من نیاز بود تا کنون باید از شنیدنت سیر می شدم .

لمس احساس تو اگر هوس بود تا کنون باید در آغوش می گرفتمت .

اما خواستن تو فراتر از عادت و نیاز و هوس است .

خواستنت همچو اتشی است که در دلم زبانه می زند

دلم در تب و تاب تو می سوزد و وجودم از این خواستن مملو از شور و شوقی وصف ناشدنی است .

به بودنت چشمانم را اشک شوق مواج می کند و در نبودت اشک هجران .

این دل به دوست داشتنت مبتلا شده و در مانی ندارد جز "تو"

هر چه می خواهی صدایم بزن

عاشق ...مجنون ..شیدا و حتی دیوانه

و من در جوابت خواهم گفت:

جانم ... عزیزم .. دلبرم ..عمرم

و چه لذتی دارد وقتی "میم"مالکیت همه این کلمات تو هستی

تماشای تصویر زیبای تو هر گز برای من عادی نخواهد شد .

شنیدن تو هر گز برای من خط پایانی ندارد .

و ارزوی در آغوش گرفتنت احساسی نقش بسته از ازل تا ابد

که به هیچ هوسی اغشته نیست به جز دوست داشتنت .

عجیب دوست داشتنی هستی!

یک روز میان این بر و بیا های ایام زندگی چشمت به بر گ های تقویم زندگی ات می افتد .

بر گ های تقویم همیشه خوش خبر نیستند .

همیشه که نباید بوی گل محمدی از لای بر گ های تقویم به مشام برسند .

همیشه که نباید ایینه ناز چهره ی تو رو بکشد .

چروکی نشسته بر پیشانی ات و تولد تار های موی سپید لای مو هایت خوش خبر نیستند .

شاید عمیق تر فکر می کنی و با تجر به تر بر مر کب زندگی سوار باشی .

شاید قله های افتخار بسیاری را فتح کرده باشی و خیلی از ارزو هایت دیگر برایت خاطره شده باشند .

اما وقتی به پشت سرت نگاه میکنی میان ان همه افتحارات و اتفاقات و خاطرات ریز و درشت

جای خالی بعضی چیز ها ..بد طوری به دلت چنگ میزنند .

جای خالی بعضی ادمها ..جای خالی برخی تجر به ها و سفر به جاهای خاص

جای خالی شن بازی توی ساخل و راه رفتن زیر بارون یا سر خوردن روی بر ف های پیاده رو

و جای خالی یه عشق و یه نفر مثل تو

که وقتی صدایش میزنی با جانم جوابت بده .

وقتی هست اونقدر کنارش حالت خوبه که گذر زمان رو نمی فهمی

به چشاش که نگاه می کنی ...جز خودت توش هیچی نمی بینی

طوری نیگات میکنه گویی سالهاست ندیده تو را

و وقتی نیست دلتنگیش امان از دلت میبره .

یکی مثل تو که صبح تا شب نگرانت میشه و برای داشتنت می جنگه .

حتی با خودش

تو با اومدنت جای خالی بزرگی رو تو زندگیم پر کردی جایی رو که هیشکی نتونسته بود پر کنه .

یکی مثل تو که برای با تو بودن سر از پا نمیشناسه

وقتی دورت شلوغه و انبوهی از مشغله ها ریخته روی سرت ..من مهمترین دغدغه تو هستم .

و این تو عجیب دوست داشتنی هستی .

وقتی خسته و کوفته بعد ساعت ها کار برای دیدنم ساعت ها گوشی مو بایلت رو چک می کنی

و از استراختت میگذری ... این تو دوست داشتنی ترین "تو " دنیا میشی برای من

و این تو یی که هر شب برای شاد کردنم و برای ذوق کردن کو دکانه ام نامه ای امید بخش

با زیبا ترین و قشنگترین و احساسی ترین کلمات برایم می نویسی و زیر بالشتم می گذاری

تا من هر روز صبح به شوق خواندن نامه هایت به استقبال طلوع افتاب بروم .

در زندگیم جای یکی مثل تو خیلی خالی بود

عزیزم ..جان دلم

تو خیلی خیلی خاص هستی

و خیلی خیلی دوست داشتنی .

سه نقطه !

هر متنی که تو برای من نوشته ای بارها و بارها خوانده ام .

دلم که به درد نبودنت گرفتار میشود و دلتنگی گریبانش می گیرد .

سراغ انها می روم و دوباره یکی یکی انها را می خوانم .همه انها بوی عطر تو را می دهند .

رد پای عشقت در سطر سطر انها مرا به وجد می اورند .

هم مرهم دلتنگی میشوند و هم بی قرار ترم می کنند .

به امدنت دلگرم تر میشوم و به دوست داشتنت گرفتار تر .

نوشته هایت همه از عشق می گویند حتی انجا که نگرانی هایت را لا بلای سطر هایش با وسواس قرار میدهی .

و گاه جمله هابت را با سه نقطه جمع می کنی .

و تو چه خوب مرا میشناسی .

می دانم چقدر از خود گذشتگی و ایثار می کنی در راه این عشق و علاقه ای که در دلت جوانه زده .

و اینگو نه ای که در وجودم

هر روز صدها جوانه ی عشق تو شکو فا میشود و هر لحظه خواستنت بیشتر و بیشتر بر دلم چنگ میزند .

و یک "تو "تمام "من "های مرا به تاراج برده است .

و این دلم بنده ی عشق تو شده و این عشق تو چه خوب خدایی می کند

و نمی دانی تو و این عشق نابت در خور ستایش و لایق پرستش ا ند .

جان دلم

نا گفته ها

من از این راه دور

با خند ه های تو می خندم

با بغض های تو یغض می کنم

با اشک های تو اشک می ریزم

حتی می توانم لرزش صدایت را مبان متن نامه هایت بشنوم .

می توانم تپیدن قلبت را حس کنم وقتی راز دلت را لابلای کلمات نشان می گزاری .

و نگرانی هایت را درک کنم از روی لبخند های مصنوعی دلفریبت .

دوست داشتنت لغت و واژه و کلمه نیست که بشود با غلط گیر یا پاک کن از لابلای متن ها محو کرد .

دوست داشتنت جریانی است مداوم از محبت تو که در کل وجودم جاری است .

و هر گز نه محو میشود و نه از ان کاسته

می دانم روزی خواهم مرد

ولی این دلم به عشق تو تا قیامت می تپد .

حانه ی تو کجاست ؟

خا نه ی تو کجاست؟

وقتی عشق تو لبریز می کند مرا

و شور و شوق خواستنت در وجودم غوغا به پا می کند .

وقتی ساعت بی قراریم دم به دم زنگ می زند و مدام تو را به یاد م می اورد .

وقتی بر گ برگ دفتر خاطراتم خلاصه میشود در حس کردن تو

دیدن روی تو و شنیدن اوای صدای تو و لمس احساس تو و عطر حضورت

از نفس کشیدن برای من واجب تر میشود

و همه ی وجودم تو را فر یاد می زند از خودم می پرسم خانه ی تو کجاست ؟

خانه تو انتهای اسمان ابی است .

حوالی ان ستاره ی شمالی زیر درخت بید مجنون

کنار برکه ی خوشبختی که از چشمه ی محبت و عشق تو جان گرفته است .

خانه ی تو خا نه ی امید من است خانه ی عشق من است

خا نه ی تو گویی در دل من است .!

قلمرو عشق تو .

اندبشیدن به تو نه مرز مکانی دارد و نه دایره زمانی

اتفاقی هستی در هر کجا و در هر زمان که مدام در ذهن من تکرار میشوی .

نبودت از بودنت کم نکرده و بودنت از شوق من .

یه مقصد بودنت می اندیشم و حال می بینم تو مبدا همه اتفا قات هستی.

تو همه ی هستی من شدی و همه رفتنی شدند وقتی تو ماندنی شدی.

عشق تو گوهری است در قلب من

و قلب من با عشق تو بی نظیر شده

و جودت شرابی است گویا در خون من

که مرا اینگونه مست و از خود بی خود می کند

و یادت در ذهن من جریان مداوم دوست داشتنت است

که قطره قطره می چکد بر دامان دلنوشته هایم .

قلمرو عشق تو مرزی ندارد

و دوست داشتنت در بند هیچ زمان و مکانی محبوس نمی شود .

ازاد و رها پرسه میزند نه شرطی میپذیرد و نه فر مان میبرد از کسی جز تو

قلمرو عشق تو قلبی است به اندازه ی یک مشت

که بی نهایت تو را دوست دارد و بی نهایت به تو عشق می ورزد .

نامه ای به عشقم

سلام مهربانم سلام ارام جانم

جسم مان به جبر زمانه و تقدیر از هم دور افتاده .

فاصله ها درد ناک و زجر اور شده اند

و این شور و علاقه متقابل ماست که این دوری را جانفرسا نموده .

لحظه ای نیست که بی یاد تو سر شود و دفتر دفتر خاطره است

که نمک میشوند بر این زخم دوری و فراق .

شیرینی این عشق ناب و خالص بینمان ...کام رو حمان را لبریز از شور و شوق کرده .

دلدادگی مان حک شده بر دیوار قلب مان

بر دلما ن به جز نسیم مهر و محبت و تقدیر نمی وزد

بر لبمان ذکر یار است و وصف یار است و جمال یار

و دایره لغات گاه در توصیف عشقمان به تنگ آمده است .

و چه درد ناک است و بی رحم این فاصله ها

از چشمان زیبایت و مژگان عاشق کش ات بنویسم و از تماشایشان محروم باشم .

از باد بنویسم و رقص مو هایت ...و پنجه در موهایت بردن برای من ارزو شود .

متن های زیبا و شو ر انگیزت را هر روز بخوانم و در حسرت شنیدنشان از زبان تو اینگونه بی تاب باشم.

حسرت قدم زدن با تو میان کو چه پش کو چه ها ی شهر مرا غرق خیالت کند

آن گاه که دستان به هم گره خورده ای را نا گاه ببینم .

رفتن به هر کافه و دیدن هر فیلم و شنیدن هر اهنگی را بر خود حرام کرده ام

بی تو رفتن و بی تو دیدن و بی توشنیدن بی تو هر لذتی برای من حرام است حرام

عزیز جانم ..معبود عشقم

دوری تو هر روز شعله عشقت را در وجودم فروزان تر می کند

و این شوریده حالی ام را بیشتر .

دوری اگر درمان هر عشقی باشد برای این دل من درد مضاعف است .

دوست داشتنت در بودنت اتفاق نیافتاده که با نبودنت محو گردد .

دل من روح مهربان و محبت بی کران تو را لمس کرده که اینگونه عاشقت شده

و هر روز گوبا این دوری تو مرا عاشق تر می کند .

افسانه ی عشق !

یک روز با عشق زندگی کردن می ارزد به عمری در بهشت زیستن .

حال وعده ی کدام بهشت میتواند مرا از دوست داشتنت منصرف کند .

من که برای یک جان گفتنت هزار جان می دهم و برای یک لبخندت می میرم .

چه فرقی دارد برایم که مقصد بعدیم کجاست ..

همه ی راهها ختم میشوند به تو و همه ی مقصد ها فقط نشانه اند

برای رسیدن به تو .

تو شمع باش پر وانه شدنش با من ...تو درد باش کشیدنش با من ...تو زهز باش نوشیدنت با من

عشق تو ارزش سوختن دارد ارزش درد کشیدن دارد و باید برایش جان داد .

تو خود می دانی برای با تو جان می دهم و بی تو جان می کنم .

افسانه عشق زیاد خوانده ام و شنیده ام

از درد فراق و دلتنگی و هجران و حدایی ...از مجنونی عاشق تا شب مو یه های لیلی .

و اکنون این عشق توست گویی رجز می خواند

و خود می داند که برای افسانه شدن چیزی کم ندارد .

من مجنون تر از هر مجنونی و تو لیلی تر از هر لیلی

این افسانه ی عشق من رو برده ز هر افسانه ی عشقی !

محرم جان

میان این همه شلوغی و ادم های دور برت یهو یکی پیدا میشه که با بیانش با نگاهش با گفتارش و با گوش دادنت .

ریشه میکنه در وجودت و یهو می بینی رفته نشسته توی قلبت و شده سلطان عشقت.

و میشه مخاطب حر فات میشه خواهش قلبت و میشه محرم جان تو

و تو

محرم تموم حرفایی هستی که سالها تو قلبم تلنبار شده بود و مخاطبی نداشت

تو محرم تموم احساس درونی منی و تنها کسی که کلید شخصیت نهانی من توی دستاشه .

تو محرم قلب منی وجریان مداوم شور و شوقی هستی که در وجودم حس می کنم .

تو همان "م" مالکیتی هستی که به جانم و عزیزم و عمرم و نفسم وماهم و گلم می چسبونم

تا صدات کنم

تو محرم جان منی که صندوق دلمو فقط پیش تو وا می کنم .

مرا ببخش!

مرا ببخش که تو را بیشتر از همه ختی خودم دوست دارم .

مرا ببخش که زیاد زیاد می خواهم ببینمت و زود زود دلتنگت می شوم .

مرا ببخش که چون از حواب بر می خیزم اول سراغ یاد تو می ایم .

مرا ببخش که در سطر سطر زندگیم نام و خاطر تو را حک کرده ام .

مرا ببخش که با دیدنت قلبم متفاوت می تپد و با ندیدنت بی قرار تو می شود .

مرا ببخش که ارزوی چشمانم تماشای توست و ارزوی وجودم شنیدن نوای دلنشین تو

مرا ببخش که گه گاهی در خیالم مو هایت را نوازش کر ده ام و گاهی دستانت را لمس کر ده ام

در اغوشت گر فته ام و خیال بوسیدنت را کر ده ام ...مرا ببخش

مرا ببخش که این روز ها فقط به یاد تو می نویسم و در همه ی دلنوشته هایم به تو می گویم تو .

مرا ببخش که این همه به تو می گویم "مرا ببخش"

قمر در عقرب!

سراغ مرا اگر خواستی بگیری .

ته کوچه ی دلتنگی دم صبح آفتاب نزده

از هیاهوی گنجشکان بشنو

رد پای هیاهویشان میرسد به این دل بی قرار من

گوش هایت را اگر تیز کنی صدای قلبم را خواهی شنید و حتما مرا خواهی دید

آرام و ساکت و متفکر نشسته بر روی تنه ی درختی کنج حیاط

زیر درخت شاه توت ...دور از تو و غر ق خیال تو

سراغ مرا اگر خواستی بگیری

کافی است سری به اخبار هواشناسی بزنی .

صبح آفتابی دم ظهر طوفانی و برای غروب هشدار قرمز و نارنجی خبر از سردی شب های بی رحم تنهایی می دهد

سراغ مرا نگیر سراغ من بیا که شبها حوالی دل من بی تو هوا قمر در عقرب است .

سراغ من اگر می آیی تو به خاطر بسپار

که این دل خانه ی توست تو سراغ چه را می گیری ؟

علت شور و شوق و شادی و دلتنگی و احوال خراب من و این دل تویی .

و بدان جان دلم

که نه این دل بی تو دل می شود و نه من با این دل بی تو دیگر من!

اکسیر عشق

چه زیبا گفته جبران خلیل جبران در باره ی عشق

او می گوید :ایمان بدون عشق شما را متعصب

وظیفه بدون عشق شما را بد اخلاق

قدرت بدون عشق شما را خشن

عدالت بدون عشق شما را سخت

و زندگی بدون عشق شما را بیمار می کند .

......

و من می گوبم :

عشق که باشد انسان مثل ابر پویا و بخشنده میشود

مثل باران لطیف و روح بخش

مثل کوه ریشه دار و ثابت و استوار

و مثل رود رونده و بی قرار میشود و پر تلاش

عشق طلوع خورشید را برای تو معنی می بخشد

و شور زندگی را در رگ روز مره گی هایت به جریان می اندازد .

عشق که باشد

نگاه تو افکار تو سخنان تو و رفتار تو متاثر از ان میشود .

و این ها همان سه اصل طلایی انسان بودنند .

بی پایانی!

آغاز دوست داشتن تو تولد دوباره من بود.

هر لحظه با تو بودن را به سالها زندگی بدون تو در بهشت تر جیح می دهم.

اگر همه چیز این زندگی خسته کننده و تکراری شوند.

دوست داشتنت نه مرا خسته می کند و جذابیت عشق تو هرگز برایم تکراری نخواهد شد.

قلم و اندیشه ام برای نوشتن از تو نه تمام میشود

و نه دوست داشتنت نقطه ی پایانی دارد.

من به زندگی پس از مرگ نیز با تو می اندیشم

و به ان ایمان دارم .

همانگونه که به دوست داشتنت ایمان دارم .

ادم معمولی1

دوست دارم معمولی باشم و معمولی زندگی کنم .

و این معمولی بودن بعد سالها شده جزیی از شخصیتم و جزیی از وجودم .

از کودکی اینگونه بودم ردیف های وسط کلاس جای من بود .

نه نابغه بودم و خاص که ردیف جلو بنشینم نه انقدر به شیطنت های بچه های ردیف اخر دلبسته .

انجام تکالیفم به همان اندازه تکلیف بود نه یک خط کمتر و نه یک خط بیشتر .

همیشه برای رسیدن به خواسته هایم تلاش کردم اما با زندگی سر جنگ ندارم .

گویا خدا هم می دانسته چه خلق کرده

نه قد یلندم و نه کوتاه قد نه خیلی چاق و نه خیلی لاغر نه انقدر برد پیت و نه آنقدر شرک و نه انقدر قوی و عصیانگر و نه انقدر ضعیف و سر خورده .

مرا خدا معمولی معمولی خلق کرده .

شخصیتی دارم که تحت تاثیر این معمولی بودن اخلاق مرا شکل و قالب داده .

نه د وست دارم از بالا به کسی نگاه کنم و نه خودم را در جایگاه پایین هر گز قرار می دهم.

غرورم برای دفاع از شخصیتم است نه برای خود ستایی

گاهی خود خواه هم که میشوم برای حفاظت از چهار چوب ها و ارزش هایم است نه بیشتر .

لجباز ی هایم برای ثابت کردن خودم به خودم است نه دیگران

مهربان و با محبت و بخشنده هم اگر شوم ... به همان اندازه معمولی است .

نه افتاب سوزانی دارم و نه سایه سردی

لباس پوشیدنمم معمولی است ... رخت رنگی در چشم بودن است و خلاف معمولی بودنم .

خوبی را با خوبی جواب میدهم و بدی را با سکوت و گلایه ها را نه با زبان بلکه با لبخند تلخ بیان خواهم کرد .

و فاصله می شود پاسخ من به آنها و اگر بدی به تکرار مبتلا شود و پیمانه صبر لبریز شود

انگاه نه ساکتم و نه معمولی ام .

ولی دوست داشتنم فرق دارد .

من دوست داشتن را بلدم اینکه با تمام وجودم یک نفر را دوست داشته باشم بلدم .

اینکه برای بودنش و ماندنش از جان و دل مایه بگذارم هم بلدم .

من زیادی معمولی ام اما عاشق که شوم

همین من معمولی می داند باید پای خواسته اش بایستد و برای پیچ و خم مو های کسی که دلش را لرزانده شاعری کند .

و هر روز و هر لحظه برایش عاشقانه بنویسد و بخواند .

همین ادم معمولی خوب بلد است هزار داستان بی ربط به هم ببافد تا یک نفر را بخنداند و دلش از خنده ی ان یک نفر ضعف برود .

همین من از معمولی معمولی تر ... تمام قد پای دوست داشتن ماندن را ...ولی خوب بلد است ..

قرنهاست می شناسم تو را

فرمانبر دلی شده ام که فر مانروایش تویی.

جسم و روحی دارم که گویی دیگر از آن من نیستند .

همه جا تویی و همه چیز م تویی و همه احوالم تو

برای من از محبت و عشقت قفسی ساخته ای

قفسی که نه نرده ای دارد و نه قفلی و هزار راه فرار

و آزادی من راهی ندارد به جز رسیدن به تو .

این بی تابی و بی قراری تا به کی؟

گویی همیشه با من هستی ...و لی چرا ابن دلتنگ بودنم برای تو پابانی ندارد ؟.

هر اتفاق ساده ای مرا دلتنگ تو می کند .

بوی عطری .طعم غذایی .موسیقی و متنی و صدای بارانی و نغمه پرنده ای و شکوفه تنهایی و رنگ پیراهنی و ...

و گویی تو در حاطر من با همه حواس من خاطره ساختی .

گویی هزارن سال است می شناسم تو را و هزاران سال است دلتنگت هستم .

تو را می شناسم اما در کدام زمان و کدام مکان تو را دیده ام نمیدانم؟

اصلا مگر زمان و مکانی برای عشق هست .

عجیب نیست که من به این زمان تعلق دارم و ریشه عشق تو در وجود من گویی هزاران سال است ریشه دوانیده

و این تو در بر گ برگ خاطراتم نقش بسته ای .

گویی تو را سالها و قر نها می شناسم . تو را بوییده ام و با عطر تو آشنایم و مو هایت را لمس کرده ام .

هنوز صدای زمزمه ی تو در گوشم طنین انداز است .

آری هزاران سال است که در قلبم هستی و همزاد روحم شده ای

و من اکنون در این زمان و مکان به تو رسیده ام .

آواز نهان من!

هر گاه دست به قلم می شوم و برای تو واژه ها را کنار هم می‌چینم عشق هم مهمان من می شود

دلم می‌لرزد از این احساس شیرین گاه به گاهی که تو را در یاد دارد .این دل لبریز بی قراری و شور و شوق تو می شود .

روحم لبریز میشود از تو و دوست داشتنت زیباترین بهانه میشود برای این متن ها و به رقص در اوردن این واژگان سرد و تیره .

گفتن از تو و نوشتن از تو و خواستن تو موضوع همه ی این روز های من شده .

دلم می خواهد تمام عاشقانه های دنیا را برایت بنویسم

می دانم که تو را به این سیه نوشته ها نیازی نیست

اما من سر تا پا نیازمند تو هستم ای بی نیاز ترین رویای حقیقی من

این نوشته‌ها نه از من که همه از توست و این تویی که الهام بخش و تصویر ساز تمامی این واژگان در ذهن من میشوی .

گویی که دیکته میکنی خواستنت را به قلبم و نقش می بندند عاشقانه هایم به شوق تو در سطر سطر این سیه نوشتار

که روح تو بر ان دمیده می شود و نظم می دهد و جان می دهد و به خط می کند همه ی این دلنوشته ها را .

تمام عاشقانه‌هایم فدای یک لحظه نگاه تو وفدای یک لبخندت و فدای آن موسیقی دل انگیز صدایت

گاه فقط یک جمله برایت می‌نویسم و یک ارزو دارم و یک واژه تمامی وجودم را لبریز می کند

و آ ن یک واژه فقط تویی

تویی که به زندگیم معنی بخشیده ا ی و به ارزو هایم هدف داده ای و به نوشته هایم انگیزه

تویی که قلبم را به تسخیر عشقت در اورده ای و نام زیبایت را به جانم پیوند زده ای

نا نخوا تم تو را و نشنوم تو را بدون "جانم"

ای خاص ترین و ناب ترین "تو" زندگیم

با ذره ذره وجودم

دوستت دارم

بیا...!

ساعت 5 بعد الظهر روز چهارم تیر ماه

آشفته و بی قرار و سر در گم و پریشان و کلافه ام .

اصلا نمی دانم چه مرگم شده .؟

ای کاش جایی بود که میشد حال آدمها را دیاگ زد این زمان ها

تا می فهمیدیم چه چیز در احساسمان زیاد شده و چه چیزی کم .

همه چیز در ظاهر عادی است

درذی ندارم و نیاز مند در مانگرم

بر قرارم و بی قراری کلافه ام کرده

لبخندی گذاشته ام قاب ظاهرم باشد و درونم آشوبی است .

لبهایم را به هم میفشارم و سکوت کرده ام و نمی دا نم این همه فر یاد درونم از چیست .

بی عیب و نقص و آرام نشسته ام و رهگذران چه میدانند چه خون جگری میخورم در این جنگ خود خوری .

دست زیر چانه ام گذاشته ام متفکرانه و اندیشه ام به هیچ فکری پای بند نیست .

..............................

چشمانم به این چهار چوب در خشک شد از بس انتظار آمدنت را کشیدم

بیا که دلتنگی ات بیداد می کند

بیا شاید تو بتوانی این آشفتگی ام را سر و سامانی بدهی .

بیا شاید این لب های بسته قصه برای تو کنار گذاشته باشند .

بیا و به قفسه ی افکارم نظمی بده

بیا که شنیدن تو داروی همه ی در دهای بی دلیل من شاید باشند .

فقط بیا

بیا ..............بیا ................بیا

خود خواهم برای تو!

این مکان هم شده دفتر خاطرات تو برای این دل پریشانم .

به شوق تو می نویسم تا دلتنگی هایم را در این غروب های دلگیر سپری کنم .

و اینکه این دلتنگی دو طرفه است مرا آرام می کند .

خود خواهانه است ..اما پای تو که در میان باشد من خود خواه ترین موجود دنیا می شوم.

من برای ذره ذره همه ی تو ..خود خواهم .

من نه تنها چهره ی زیبای تو را دوست دارم من نه تنها ان چشمان بی همتا و ان نگاه قشنگت را دوست دارم .

من نه تنها ان مو های پریشان و مشکی ات را دوست دارم .

من آن نام تو را ان صدای دلنشینت را آن رنگ تیره ی لباست را هم دوست دارم .

من کلمه کلمه و سطر به سطر نوشته هایت را صد ها بار خوا ند ه ام و دوستشان دارم .

من آن خنده هایت و آن آرامش بیانت و تک تک واژگان خاصت را دوست دارم

من آن غرورت آن قهر هایت و هر انچه شخصیت توست دوست دارم .

من این تو را با تمام خصو صیاتش با تمامی وجودم دوست دارم .

من خود خواهم برای داشتن تو

باور می کنی ؟من هیچ قیاسی برای تو در این جهان متصور هم نمی شوم و هیچ نگاهی را زیباتر از نگاه تو نمی بینم

برای بیان "دوستت دارم"خسیس ترین زبان را داشته ام و برای تو حاتم طایی گشته ام

نه تنها با زبان جسمم بلکه با تمامی وجودم هر لحظه و همه جا و لا بلای هر متنی

می گویم و می نویسم و زمزمه می کنم

"دوستت دارم"

دلتنگی من یا تو ؟

ذلتنگی هم عجب تاخت و تازی می کند در قلب من

این دل بی دفاع در گیر شورش بی قراری تو ست و

خوشی با تو بودن را دلتنگی نبودنت به تاراج میبرد .

تو در کنار خودت نیستی و نمی دانی با تو بودن چه عالمی دارد .

و نمی دانی در کنار تو نبودن ثانیه ها را چقدر نفس گیر می کنند .

خاطرات تو صف می کشند در آلبوم ذهنم در هنگام نبودنت

و این قلبم در مخاصره خاطراتت " دوست داشتنت " را فریاد می زند .

دلتنگی ات بی قرار م کرده و بی حوصله و عصیان گر

بیا ای آرام جانم

مرا از بند دلتنگیت رها کن

بیا این نفس های به شماره افتاده را وعده دیدار چشمان تو داده ام .

و به چشمانم وعده ی تماشای لب های خندان تو .

و گو ش هایم محتاجند به شنیدن صدایت .

بیا که لبریزم از دوست داشتنت ...بیا