روزی به من گفتی بیا

هر گز نپرسیدم کجا ؟ هر گز نپرسیدم چرا ؟

دستم به دستت دادم و چشمان خود بستم

و راهی شدم

دل را سپردم به تو و من از خودم خالی شدم

ذر راه عشق تو خواهان رسوایی شدم

گوشم به اوای تو بود دستم در دستان تو بود

عشق فر مان داد و تدبیر نیز هم ساز تو بود

من کم نفس در راه عشق لنگ لنگان امدم

پایم شدی جانم شدی و من حیران امدم

گفتی بیا دستم بگیر تا حیرانی ات در مان کنم

چشمت ببند چشمت شوم تا عشق را در تو معنی کنم

با من چه کرد این عشق تو خواهان درد بی در مان شدم

شوری در این دل دارم و دلبر تویی کاهی در طوفان شدم

لیلی تو بودی و من مجنون بی دفاع ...مقصد تو بودی و من در کوره راه

چشمان تو جام شراب لبهای تو تیر خلاص تو خود بگو این دل دگر آید به راه؟

دستان من را بگیر و مرا با خود ببر

من هرگز نمی پر سم کجا ؟...هر گز نمی پرسم چرا؟

با چشمان بسته امدم .....دلبستم و با پای خسته امدم

ساقی تو هستی من با لب تشنه امدم

دیگر چرا دل دل می کنی ؟تو ان لیلی هستی که دست مجنون ول کنی ؟

چند بار بگویم این را به تو "دستان من را تو بگیر"

این همه راه آمد ه ام تا بگیرم دستان تو را و تو بگیری دستان من .

دل به تو بسپارم و ببندم چشمان خود و ارامش را دستان تو لمس کنم.

مقصود دل بی قرار من دستان تو بود دردی اگر بود درمانش در دستان تو بود

بیا دستان مرا بگیر و با خود ببر ... فرقی نمی کند کجا برویم

با تو و د ست در دست تو دل به هر دریایی خواهم زد .

طو فانی باشد متلاطم باشد یا بی نهایت مبهم و بی کران!

تو که باشی همه چیز ارام است و امن جانان من .