شوق نوشتنم تویی
دوست داشتنت دوباره بی تابم کرده و دلم آرام و قرارش را طلب می کند
این صفحه شده زبان دل من و دیوان این دل دیوانه ی تو
شده حوض نقاشی احساسم و سفره ی رنگین محبتت
یاد و نام تو بر کت سطر سطر این دلنوشته هاست .
هر لحظه به قلبم سر میزنم تا دوست داشتنت را مرور کنم
خطابت کنم با جانم و جانان و دلبرم و شکفتن لبخند را بر روی لبانت تما شا کنم
و چه لذتی دارد داشتن یکی چون تو و چه شوقی دارد قلمم برای نوشتن در وصف تو
گفته بودم و برایت می نویسم من هر لحظه به قلبم سر میزنم تا دوست داشتنت را مرور کنم
ملکه ی قلبم .................آوای جانم ...................بانوی من
میدانم بارها میان این سطر ها با پای دلت قدم میزنی
و گلهای عشقی که برایت شکفته شده اند را لمس می کنی و نفس میکشی
رد پای قدم هایت را من هر صبح نهال گلی می نشانم
این گل زار را وجود تو باغ بهشتش کرده و گلهایش به شوق تو می شکفند
بانوی من شاید نام من بر سر در این گلستان باشد و باغبانش من باشم
اما در این گلستان زیبایی و عطر دل انگیز توست که بدان رونق داده
و باران عشق و محبت توست که باعث طراوت و شادابی اینجاست
تو در فکر من همچون آفتابی و در قلبم همچون باران
و شوق نوشتنم به خاطر توست
چون میدانم تو نیز مرا با شوق می خوانی بانو جان .