شوق نوشتنم تویی

دوست داشتنت دوباره بی تابم کرده و دلم آرام و قرارش را طلب می کند

این صفحه شده زبان دل من و دیوان این دل دیوانه ی تو

شده حوض نقاشی احساسم و سفره ی رنگین محبتت

یاد و نام تو بر کت سطر سطر این دلنوشته هاست .

هر لحظه به قلبم سر میزنم تا دوست داشتنت را مرور کنم

خطابت کنم با جانم و جانان و دلبرم و شکفتن لبخند را بر روی لبانت تما شا کنم

و چه لذتی دارد داشتن یکی چون تو و چه شوقی دارد قلمم برای نوشتن در وصف تو

گفته بودم و برایت می نویسم من هر لحظه به قلبم سر میزنم تا دوست داشتنت را مرور کنم

ملکه ی قلبم .................آوای جانم ...................بانوی من

میدانم بارها میان این سطر ها با پای دلت قدم میزنی

و گلهای عشقی که برایت شکفته شده اند را لمس می کنی و نفس میکشی

رد پای قدم هایت را من هر صبح نهال گلی می نشانم

این گل زار را وجود تو باغ بهشتش کرده و گلهایش به شوق تو می شکفند

بانوی من شاید نام من بر سر در این گلستان باشد و باغبانش من باشم

اما در این گلستان زیبایی و عطر دل انگیز توست که بدان رونق داده

و باران عشق و محبت توست که باعث طراوت و شادابی اینجاست

تو در فکر من همچون آفتابی و در قلبم همچون باران

و شوق نوشتنم به خاطر توست

چون میدانم تو نیز مرا با شوق می خوانی بانو جان .

نان خامه ای !

روزها و هفته ها و ماهها گذشتند

ایامی که با هم بودیم در کنار هم و در قلب هم و در یاد هم

چشمانمان محو تماشای هم بود و گوش هایمان گرم شنیدن آوای هم

دل به هم سپردیم و دست هم گرفتیم

در کوچه های خیال عاشقی پرسه زدیم و گل گفتیم و گل شنفتیم

شکوفه های لبخند را با نگاهی از لب های هم چیدیم

و کام دل را شیرین کردیم از شهد محبت و شیرینی وصال

همچون کودکان وجودمان را فارغ از دنیا کردیم و به کار دل مشغول شدیم

دل بردیم از هم و دلبری کردیم

دلدادیم و آرام دل هم شدیم .

زیر چتر خبال زیر باران رفتیم و در کافه دوستی فنجانی چای سفارش دادیم

روبروی هم نشستیم و غرق تماشای هم شدیم

عشق را همچون نان خامه ای گاز زدیم و از عاشقی لذت بردیم .

سر خوردن آخرین نان خامه ای چقدر جدال کردیم تا در آخر به هم هدیه دهیم .

روز ها گذشتند هفته ها گذشتند و ماهها گذشتند

و در لحظه لحظه اش دفتر دوست داشتنمان پهن بود

دل دیکته می کرد و ما مشق عشق می نوشتیم

و هنوز هم دفتر دوست داشتنمان پهن است

هر روز بهتر می شناسیم همدیگر را و بهتر می نویسیم

هر روز مشتاق تر میشویم و زیباتر می نویسیم

و هر روز مشقی تازه از عشق و محبت نقش می بندد در این دفتر دوست داشتن

عشق مان مشقی است برای هر روز مشقی است برای همیشه

فقط تو

برای تو می نویسم

برای تو که مثل هیچ کس نیستی

همه چیز تو با همه فرق دارد

نگاهت خاص خودت است

حرف هایت با همه فرق دارد.

آوای صدای تو را نیز از هیچ سازی نشنیده ام

لبخند روی لب های تو نیز عجیب بی همتاست

تا کنون روی هیچ لبی ندیدم

اندیشه تو نیز ناب است

همه ی افکار تو برای من تازگی دارند

زیبا فکر می کنی و با درایت تصمیم میگیری

ومهر بانی و محبت تو نیز عطر دیگری دارد

گویا در قلب تو گلی خاص می روید

گلی که من با شمیم عطرش

قلبم می تپد و نفس می کشم

تو مثل هیچ کس نیستی

تو مثل خورشید ی و مثل ماه ی و مثل مادر

یکی هستی و مثل تو نیست

تو عشق منی

من حسود من عاشق!

نگاهم کن من به بودن در قاب چشمانت دلخوشم

نمی خواهم لحظه ای نیز روی پرده چشمانت تصویری غیر من بی

افتد

صدایم کن من به جان گفتن تو زنده ام و با موسیقی صدایت زندگی می کنم

پژواک صدای تو در من مدام تکرار میشود و زمان تکرار دوست داشتن توست .

مرا باور کن با تمام احساسی که به تو دارم و امواج خروشان بی تابی را در وجودم به نظاره بنشین.

مرا گوش کن صدای قلبم را که برای تو می تپد و صدای نفس هایم که به شوق تو بر می آیند .

و عشق و علا قه ام را به خود در سطر سطر این خطوط و متو ن و لا بلای این صفحات بخوان

تو مرا ببین و بشنو و باور کن

من تو را می خواهم و دوست دارم و عاشقم

و این چرخه زندگی هر لحظه و هر روز م است.

عشق جاودان

آشنایی را محبت تداوم می بحشد

و محبت جوانه ای است که در قلب می روید .

شکوفه ای میدهد به نام علاقه به عطر رفاقت به رنگ دوستی

گاه یکی از این شکوفه ها به ثمر می رسد در قلب تو

و میوه ای میدهد به نام عشق

تو تداوم آشنایی بودی وجوانه محبت و .شکوفه ی رفاقت

تو ثمره ی دوست داشتنی در قلب من ..تو عشقی

عشق عجیب میوه ای است .

چهار فصل است و اگر واقعی باشد جاودانه خواهد شد .

طعمی دارد به ذائقه ی تمامی آدمها و به نوع تجربه ی آن

یکی طعم وصالش را چشیده و توصیفش به شیرینی عسل است .

یکی دلتنگیش آزارش داده و از ترشی آن می گوید و از حال و اخوال خاصش

یکی درد فراغش را کشیده و با حسرت از ان می گوید و شاید هر روز چند جرعه از حسرتش را بنوشد

و یکی از درد جدایی می نالد و از تلخی عشق می گوید و زخمی که تا ابد در قلبش به یادگار گذاشته .

عشق عجیب میوه ای دارد

گاهی به آسانی کندن پوست هلویی ما را کامروا می کند

و گاه باید چون فر هاد با سنگ و کوه در افتاد تا دل دلبر به چنگ آورد مجنون درمانده .

عشق تو رنگش حریر رنگین کمان است بر پهنه آسمان دلم و لطافتش کم از باران ندارد .

حال یکی سرخ و یکی سفید و یکی سبز و یکی رنگ سیاهش زده است .

عشق خودشان است ...خودشان می دانند و حال و احوال دلشان

عشق ناب جاودانه است در قلب آدمی

نقش محبت دوست است بر دیوار دهلیز قلب عاشق

نقشی که نه دوری و نه فراغ و و نه جدایی نمی تواند مخدوشش کند

شاید به خواست تو حک شده باشد اما به اراده تو پاک نمیشود

با تو زندگی می کند و با تو نفس می کشد

با تو حرف میزند و می خندد و غمگین میشود و گاهی اشکت را در می اورد .

عشق میوه ی عجیبی است .

مزه اش زیر دندان دلت بنشیند بدان مبتلا میشوی .

معتاد میشوی به خواستنش به دوست داشتنش و به محبتش

و عشق جاودانه وجود ادمی است

و چه خوش گفت استاد عاشق شهر یار :

به مرگ چاره نجستم که در جهان مانم

به عشق زنده شدم تا که جاودان مانم

داستان عشق-1

روزی خواهم نشست و داستان عشقمان را خواهم نوشت

عجب داستانی خواهد شد .

از آن سالهای انتظار و دوست داشتن های پنهانی می نویسم .

روز هایی که هنوز راز در دلهایمان بودیم و نگاهمان را از هم می دزدیدیم تا راز دلمان فاش نشود .

از آن روز هایی که به دنبال تنها خبری از هم بودیم و عاشق یک نام

میان جمع یک مخاطب بیشتر برایمان خاص نبود .

آنجا هم حرفهایمان را به در میزدیم شاید دیوار بشنود

چقدر تلاش می کردیم دیوار ما را ببیند و بی خبر از اینکه دیوار هم تمام حواسش به ما بوده

در به در به دنبال بهانه ای می گشتیم که هم صحبت و هم کلام هم شویم

و آنقدر حرف میزدیم که دلیل صحبت فراموشمان میشد.

عجب از دوست داشتن های پنهانی و یواشکی

روی هم حساس بودیم و گاه بی دلیل چند روزی حرف نمیزدیم

بی خبر قهر می کردیم و بی دعوت آشتی .

بادش بخیر چقدر با غرور و خجالت و ترس مان زد و خورد داشتیم .

یکی مغرور و یکی خجالتی و هر دو محافظه کار و ترسوی عاشق

آنقدر علاقه مان تابلو شده بود که همه فهمیده بودند

جز خواجه حافظ شیراز

و خدا پدر ان رفیق را بیامرزد که طلسم سکوت بینمان را شکست

فهمیده بود بینمان همه چیز هست و هیچ چیز نیست .......

تقریبا شش ماه می گذرد از ان تاریخ

من این شش ماه به اندازه ی سالها زندگی کرده ام با تو

زندگی را با طعم تو می چشم و با عطر تو نفس می کشم .

قلبم بهانه ی تپیدن پیدا کرده

روز ها یاد توست که بیدارم می کند .

و خواستن تو دلگرمم می کند به زندگی ...بودن را تو معنی بخشیده ای .

روزی داستان عشقمان را خواهم نوشت

خواهم نوشت که من بدون دیدن چشمانت عاشقشان شدم

عاشق نگاهت عاشق بینشت عاشق مهربانی پنهانی شان شدم

خواهم نوشت من بدون شنیدن صدایت به آرامش رسیدم .

من آوای صدای تو را میان موسیقی متن هایت گوش داده ام .

خواهم نوشت من با دلم عاشقت شدم .

تو دلبر من شدی و من دلداده تو

روزی خواهم نوشت

من تو را دوست دارم

تو مرا دوست داری

و ما همدیگر را داریم

آرام دل !

امروز بر خلاف دیروز حالم خیلی خوب بود

چون تو بودی و از حالت خبر دار بودم .

با تو گفتم و با تو خندیدم و با تو زندگی کردم

نه نگران بودم و نه دلتنگ و نه بی قرار

روز بخیر امروزم را نمی دانم از چه کسی شنیدم .

خدا خیرش دهد دعایش بر آورده شد

چه روز پر حیر و برکتی بود امروز با تو

دل سپرده و دل خوش بودم و دل ارام تو آرام دل

و اکنون که این متن را می نویسم

دوباره یاد توست که در ذهنم جوهر افشانی می کند

دوباره قلبم مشق عشق تو را می نویسد

و دوباره قلمم نقش "دوستت دارم "را بر این صفحه می کشد

عجب لذتی دارد آوای جانم

طعم عشق تو با حال خوش تو و این آرامش خیال

قوانین تو

از وقتی سر و کله ات در قلبم پیدا شده

همه چیز را به هم ریخته ای

دیگر این دل نه قانونی دارد و نه چهار چوبی .

نظم این دل را که هیچ نظم جهان را زیر و رو کرده ای بانو

خورشید هم گویا به دستور تو طلوع می کند و مهتاب به امر تو روی در برکه می شوید .

یک نفر چون تو بیش از همه است در دل من ...

همه تو و تو جای همه

تو حتی در وجود من بیش از منی

اینقدر که تو در من هستی من در خودم نیستم

این معادله را با کدام قضیه ریاضی به تعادل برسانم نمی دانم ؟

تو در هر زمان و هر مکان همراه من و کنار منی .

دور از منی و بسیار نزدیک حست می کنم

با کدام مقیاس این همه دوری و این همه نزدیکی ات را تبدیل کنم ؟.

با کدام ساعت زمان بودن و نبودنت را بسنجم ؟

وقتی هستی زمان بی نهایت معنی یک لحظه را دارد

و هنگام نبودنت یک لحظه حکم بی نهایت

ای غریبه ترین آشنای قلب من

با کدامین فرمول شیمی این پیوند دلهایمان را ترسیم کنم .

و در کدام اتم ها چنین جاذبه ای را جستجو کنم؟

معنی کامل دوست داشتنت را در کدامین لغت نامه بجویم؟

هر چه گشتم در هیچ کجا واژه و توصیفی قدر تو نیافتم

راستی سراغت را از هر دیوان شعر و مثنوی گرفتم

در بیت آخرش یادی از تو بود و قافیه هایش هم ردیف نام تو

بانوی من

دنیای من تویی و در من قوانین تو حاکم است

و در این دل قانون مشروطه تو

هر چه قانون است قانون توست

به شرط تو ...به حکم تو ...به عشق تو

در قلب من فقط عشق توست که حکومت می کند

و در وجود من فقط قوانین تو !

دل دیوانه ی من

امروز نیز دارد بدون تو سپری میشود .در سکوت بی خبری از تو

و یک عالمه فکر و خیال و سئوال بی جواب

خدا پدر دلتنگی را بیا مرزد از این نگرانی و دلواپسی رحمش بیشتر بود

حال قرار نبود بگویی کجایی و کجا می روی کی میروی و کی می آیی ؟

اما تو که از حال دل این دیوانه خودت خبر داری تو دیگر چرا ؟

حال با خبری از دل ما و نیستی خود باعث دلواپسی دو چندان است دلبر .

این دل بی قرار توست و در کنارش هستی هر لحظه خبر از حال و احوالت میگیرد

وای به وقت بی خبری که امان از وجودمان میبرد.

دقایق و لحظات را به تنگنا میگیرد تا از تو خبری بگیرد

جنگ ثانیه ها است با دل و نتیجه اش آوار نگرانی ست در این دل پر آشوب شیدای تو

دلبر کجایی که دلداده ات در چشم انتظاری تو نور چشمانش به کور سو رسیده است .

بعقوب چه کشید در فراغ یوسف خویش؟

دلم در این بی خبری سر کدام قرار بیاید و کجا رد قدم ها و عطر نفس هایت را بجوید

چشمانم را به ایتدای کدام خیابان و کدام کوچه و در بدوزم تا تو بیایی

هر سایه رهگذری مرا بی تاب می کند ..

کجایی تو چرا نمی آیی ؟

این دل دیوانه نیست بی قرار توست

دیوانه اگر شد فقط محض خاطر توست

همسفر

جسم خسته را علاج خواب است و آب

وجان خسته را درمان راه است و یار

آنگاه که اب و خواب چاره نمیشوند و جسم نا کا رآمد میشود

و کم حوصلگی و کم تابی گریبان جان را میگیرد

ای یار دل و رفیق راه تو بیا کوله باز سفر ببندیم و برویم

کوله سفر پر کنیم از عشق و محبت و از صفا و صمیمیت

دستان هم بگیریم به گرمی و دل بسپاریم به راه

نه تو می پرسی چه جا و نه من می پرسم کجا ؟

نه می پرسی کی ؟و نه می گویم چند وقت

گویا مقصد در دستانمان بوده و مقصود در دلمان

راه طولانی باشد یا نزدیک فرقی نمی کند گویا با هم که باشیم

کوتاهی راه از عمر لذت همراهی نمی کاهد

و هیچ راه طولانی ..با تو سخت و دشوار نمی شود .

من باشم و یه راه تا دریا و تو باشی ساحل آرامشش

من باشم و یک نردبان رو به آسمان و تو باشی ماه و ستاره اش

من باشم و یک روز مملو از خاطرات خوش و تو باشی علت همه ی دقایقش

من باشم و یک کاخ از آرزوهای قشنگ و تو باشی ملکه ی فاخرش

من باشم و یک دل لبریز از تو و عشقت گنج بابلش

یار تو باشی و همراه تو باشی و آرامش جان تو

جمله آسایش و آرامش هم روح فراهم شود و هم جان

مواظب خودت باش!

مواظب خودت باش

تا حالا کسی رو با این جمله بدرقه کردید؟

یا کسی با این جمله شما رو بدرقه کرده ؟

واقعا چه حسی داره یکی تو را به خودت بسپاره یا یکی را به خودش بسپاری .

"مواظب خودت باش"

یعنی تو خیلی برای من عزیزی و از تو کسی مطمئن تر پیدا نکردم که تو را بهش بسپارم

یعنی تو خیلی برای من مهم و با ارزشی حواست خیلی به خودت باشه

یعنی فکرم همش پیش توئه نکنه تو خودتو فراموش کنی

یعنی من نگرانتم از خطرات دوری کن و یادت باشه خاطرتو یکی خیلی می خواد

مواظب خودت باش !

یعنی یکی دوستت داره و دلش وقتی نیستی هم برای تو می تپه

یعنی یکی از الان دلتنگت شده ... زود بر گرد دیر نکنی

مواظب خودت باش !

یعنی تو را به خودت و خودت رو به خدا سپردم

یعنی تو را به خدا مواظب خودت باش

بانو جان

بانو جان این دل به شما مبتلا شده

گاه تب می کند و بی تاب مویی از شما شده

و گاه به لرز می افتد و بی قرار یک اه از شما شده

و گاه سر جنگ می افتد و دلتنگ لحظات بی شما شده

بانو جان این دل نه یک دل صد دل خواهان شما شده

شیفته ی روی ماه و چشمان سیاه شما شده

رفته برای شما و دلداده بی ادعای شما شده

و چه دلنشین و مجلسی که خواهان خوبان چون شما شده

بانو جان آرزوی این دل آرزوی شما شده

در طلب شما این دل تارک همه ی دنیا شده

صد قصه نا تمام دارد و سر را به فدای شما شده

جمله جام خوشی بر خود حرام کرده و جام حلالش شما شده

بانو جان این دل پرنده جلد بام محبت شما شده

عشق تو شیرین ترین دردی است که بدان میتلا شده

داستان عشق تو ست که در ان مدام تکرار شده

می دانی بانو جان دلداده ام و این دل خانه ی مهر شما شده .

من  هنوز هولم!

من هنوز وقتی می بینمت دلم می تپه برات مثل روز اول آشناییمون

لبام خشک میشه و یه لحظه قلبم گویی وا می ایسته و ذهنم پاک میشه .

هنوزم هول می کنم برات و بی قرار میشم و کمی خجالتی

من هر بار که می بینمت گویی زیبا تر میشی و چشام برای بار اول چهرت رو می بینه .

من هولم تقصیر منه که قلبم بی تاب توست یا تقصیر تو که هر روز جذاب تر میشی ؟

باورت نمیشه من هر بار که می بینمت میمیرم برای قشنگیت

هر بار که صدای دلنشینتو می شنوم تو آرامش صدات غرق میشم

و هر وقت در آغوش خیالم آمدی دوباره متولد شدم

و هر بار که در خیالم می بوسمت دوباره عاشق میشم .

و این قشنگترین چرخه ی زندگی منه

چرخه ی زیبای دوست داشتن تو

پس از من نپرس چرا اینقدر هولی

من از تو می پرسم چرا اینقدر دوست داشتنی هستنی ؟

عطر خوش کودکی!

ای کاش هنوز کودک بودیم.

سرگرم بازیگوشی و شیطنت های کودکانه

غرق در افکار و خیالات ساده و زیبا ی بچگی

بازیچه مان فقط توپ و عروسک بود .

و هم بازی مان نه برچسب داشت و نه تاریخ مصرف

دوستی و رفاقت طعم خاص تری داشت .

رفیقت همیشه و همه جا همراه و هم قدم همه ی درستی و نادرستی ات بود.

کینه و دشمنی معنی نداشت و قهر و اشتی ها کوتاه تر از عمر یک سایه بود .

ای کاش کودکی پایانی نداشت

هنوز می توانستم با پرستو ها سفر کنم و با چند بر گ مقوا کاخ بسازم و هر روز شعل جدیدی را تجربه کنم.

لا بلای کتاب های قصه ..حیوانات کشتی نوح را می شماردم وتا صبح برای دختر کبریت فروش اشک می ریختم وعاشق

دختر کتاب زیبای خفته می شدم.و با علی بابای کتاب چهل دزد بغداد نقشه ی زیرکانه می کشیدم.

ارزویم داشتن چند کتاب بیشتر و رسیدن بهار و خوردن گو جه سبز بود و هم بازی شدن با ماهی های قرمز حوص وسط حیاط

ای کاش بزرگ نمیشدم.و هنوز سادگی کودکی را داشتم

هنوز ساده فکر می کردم و ساده دوست داشتم و ساده

عشق می ورزیدم و احساسم را ساده بیان می کردم.

ای کاش زندگی هنوز همان خیال زیبای کودکانه بود .

ای کاش دوران کودکی المثنی داشت و کل تجربیات زندگی فقط برای ان دوران بود و ادمها همه ساده بودند و یک لا بیشتر نداشتند‌.

خاطرات شیرین و ساده و لطیف کودکانه را فکر می کردم دیگر تجر به شان نکنم .

اما خدا تو را در مسیر زندگیم قرار داد

گویا ارزویم را شنیده بود و از دلم خبر داشت.

تو که امدی دوران کودکی ام گویی از نو تکرار شد.

با تو دوباره توی کو چه های خیال قدم زدم.

دوباره هوای اب بازی میان حوص وسط حیاط کردم.

دوباره ارزو هایم رنگ گرفت و از شکستن قلک احساسم دوق کردم.

با تو خاطره ی رفاقت های دوران کودکی دوباره زنده شد

قرار های بدون بر نامه ...آمدنهایی که دلیلش فقط با هم بودن بود.حرفهای بی سر و ته و آخرش خندیدن از ته دل

دیونه بازی هایی که فقط میشد تو عالم بچگی تجربش کرد.

صحبت های در گوشی وحتی قهر های نیم روزی.

با همون ارامش خیال با همون سادگی با همون امنیت ناب

دوستی های کو دکانه.

و طعم شیرین و دلچسب عشق یواشکی و قایم شدن

زیر درخت انار و بوسه های نو برانه.............‌

ما ادمها بزرگ میشیم چه بخواهیم و چه نخواهیم.

زندگی رسم و رسوم های خودشو به ما تحمیل میکنه

گفتارمون و کر دارمون و ارزو هامون تغییر می کنه

و کم کم یادمون میره که زندگی در آسون گرفتنشه

زندگی اندیشه عمر است که در احساس ساده ی کودکی

باید خرجش کرد تا طعم خوشبختی ان را چشید.

قاب خیال تو!

انچه را من در متن ها میگویم تو با یک عکس بیان می کنی.

من از ارزوی با هم بودنمان می نویسم تو عکس دو نفره میگذاری .

من از آسمان ابی و وسعتش می نویسم تو یک عکس از دو نفر زیر آسمان ابی می گذاری.

من از شبهای مهتابی می نویسم تو باز عکسی دو نفره در شب مهتابی میگذاری.

من هوس قدم زدن زیر باران می کنم و تو مرا کنار خودت در عکسی خیالی زیر باران می پنداری.

من از اغوشت می نویسم و تو در خیال مرا در

آغوش می گیری و عکس ان را در البومت قرار میدهی.

به دنبال ساحل ارامشم و تو عکسی دو نفره کنار ساحل می گذاری.

من از غروب می نویسم تو دست خیالت را میگیری و مرا به ارزویم می رسانی با یک تصویر.

من از بوسه های شیرین می نویسم و تو از بوسه های عاشقانه عکس می گذاری.

من از موی پریشان و لب خندانت می نویسم و تو عکس خوشبختی ات را در وبت قاب می کنی.

من خیالم را می نویسم و تو خیالت را آلبوم عکس میکنی.

چه زیبا و دوست داشتنی و با احساس مرا همراهی می کنی گویی داریم کتاب مصور از عشقمان هر روز می نویسیم.

من دوست داشتنت را می نویسم و تو دوست داشتنت را عکس

همیشه مرا کنار خودت در عکس متصور شدی.

در یکی کنار هم در ان یکی همراه هم و گاهی دست در دست هم .

در یکی مرا در آغوش گرفتی و در ان یکی در آغوش من می خندی .

زیبای خوش سلیقه ی من

همانقدر که خواندن متن های من برای تو جذاب است دیدن آلبوم عکس های تو شیرینی و لذت دارد برای من‌

همه ان عکس ها انتخاب توست

در همه ی آنها من هستم و تو هستی و آرزوهای شیرینت.

آلبوم عکس هایت لبریز از احساس است لبریز از عشق است و عطر دل انگیز تو .. برگ برگ صفحاتش را معطر کرده.

چرا دوستت دارم؟

از من نپرس چرا دوستت دارم ؟

تو بیا خودتو جای من بزار بیا ببین واقعا تو قلب من چی میگذره

واقعا ببین میشه به تو نگاه کرد و عاشق این همه زیباییت نشد .

واقعا چطوری میتونم چشامو روی این همه جذابیتت ببندم

اصلا زورم به چشام رسید با دلم چیکار کنم . اون که فراموشت نمیکنه

باورت میشه ؟وقتایی که می بینمت از نگاه کردن بهت سیر نمیشم .

وقتی حواسم به توست دیگه حواسمو هیچ چیزی پرت نمیکنه

اما تو همونی که میتونی هر لجظه و هر وقتی بیای تو یادم و حواسمو پرت خودت کنی

می پرسی چرا دوستت دارم ؟

خب نمیدونم شاید یه دلیلی داره دیگه

شاید ولی واقعا نمیدونم چرا !

خب شاید تو همونی هستی که لبام به خنده باز میشه وقتی که می خندی .

همونی هستی که وقتی وویستو گوش میدم لبخند از روی لبهام محو نمیشه

تو همونی هستی که وقتی عکستو می بینم دلم برات پر میکشه و دلم می خنده.

وقتی برات می نویسم تموم مدت کنار خودم حست می کنم و لبخندتو موقع خوندن متن هام متصور میشم

و همین الان با لبخند روی لبهات دارم می خندم .

خب تو همونی که وقتی به دوست داشتنت فکر می کنم خودمو خوشبخت ترین آدم دنیا می بینم .

خب تا حالا با هیچکس این همه احساس خوب رو تجربه نکردم

و این همه نخندیدم و زندگی نکردم

حالا هی بپرس چرا دوستم داری

این دلیل نمیشه ؟

دوست داشتن را بلدی؟

ای کاش بتوانم دوست داشتنت را بلد باشم

نه تنها با زبانم بلکه با تمام وجودم دوست داشتنت را بیان کنم .

نه تنها وقتی کنارم هستی بلکه وقتی تو را یاد می کنم

قلبم برایت بتپد و به دوست داشتنت اعتراف کند .

بلد باشم گل برای دستانت بگیرم و دستانت را در دستانم بگیرم

گل را تقدیم نگاه زیبایت کنم و شوق زندگی را در چشمانت ببینم

همانقدر که تو دلبری بلدی من باید دلدادگی بلد باشم

بدانم دوست داشتن یک نقطه نیست تعریف خط است

شاید شروعش مبهم باشد اما باید بلد باشی تا بی نهایت ادامه دهی

باید بلد باشم عاشقانه زندگی کنم و برای عمری دوستت داشته باشم .

برای دیدنت هر روز بی تاب باشم و برای شنیدن صدایت بی قرار

برای بوسیدن و در آغوش گرفتنت لحظه شماری کنم.

حتی بوسیدن و در آغوش گرفتن و نوازشت نیز بلدی می خواهد

باید یاد بگیرم همانطور که روز های آفتابی مهمان چشمانت میشوم

در روز های ابری نیز چتر آرامشت باشم و نگذارم بر روی چشمانت نم باران بنشیند .

باید بدانم آدمیزاد با توجه رشد میکند و بی توجه افسرده میشود .

پس بلد باشم دلسردت نکنم و همیشه دلگرمی ات باشم

تو را بشنوم و قضاوت نکنم مثل یک رفیق مثل یک دوست

هر روز یاد آوری کنم بیخ گوشت که تو مال منی عشق منی ولی در بندت نکنم

دوستت دارم ؟

پس یاد بگیرم و بلد باشم

وقتی فریاد زدی من سکوت کنم و در آغوشت بگیرم و آرامت کنم

دلگرمی ات باشم و وقتی غم دار شدی غمحوارت شوم

وقتی کاسه لبخند چهره ات واژگون شد بلد یاشم چگونه دوباره لبخند را به چهره ات بر گردانم

بی تابی و بی قراری ات را دیدم فراموشت نکنم قدم پیش بگذارم و میزبان آرامشت باشم .

راستی فراموش نکنم که تو نیز به شنیدنم نیاز مندی

بگو یم چقدر دوستت دارم و چقدر خواستنت در قلبم وول وول میزند

وقتی کنارن هستم چقدر خوشحال ومسرورم و در نبودنت دلتنگ و مغموم

از زیباییت بگو یم و از مهر بانی و محبتت و صفا و صمیمیتت

از این که چه قدر به من زندگی داده ای و با تو خوشبختم .

و چقدر تو را دوست دارم

می خواهم همه چیز تو را بلد شوم

چون تو را برای همیشه می خواهم .

کنار تو !

هوس با تو بودن کرده ام

هوس بی جایی که نیست ؟

جای دنجی را می خواهم

که نه در یاد کسی آید و نه در تیر رس نگاهی باشد

زیر درخت مجنون که گیسوانش را به یاد سپرده

و یا کنار حوض خانه ی قدیمی مادر بزرگ

من باشم و تو و چشمانت

من باشم و عشق و رو یا یت

ودر اغوش نگاهت جاری شدن زمزمه محبتت را تما شا کنم

و گوش دهم صدای موج نگاهت را که مدام تکرار میکند: تو مال منی مال من

عجب هوس عاشقی کرده ام و در سرم هوای بی قراری توست

لبهابت را می خواهم که با ناز صدایم کند

و با هر جانم گفتن چند دور دورت بگردم

و هر بار بگویم دوستت دارم و دوستت دارم

هوس تو را دارم که برایت شعر بخوانم

و تو از ته دل بخندی و باز دیوانه ام کنی

که مستم کنی با لبخندی و با استکانی چای

که خوشبختم کنی با یک بوسه ی بی هوا

که گرمم کنی با یک قلب ...روی بخار شیشه پنجره در هوای سرد زمستان

فلسفه بافی تا کی ؟

هوس زندگی کرده ام با تو و در کنار تو

زیر سقف آسمانی مهتابی که فقط من باشم و تو

بگو دلبرم کنار تو دقیقا کجاست ؟

سراغت را از کدام پرستوی مهاجر بگیرم ؟

کدام نسیم از کنار تو گذشته و موهای تو را لمس کرده؟

و در کنار تو کدام غنچه شکفته و کدام بچه آهو متولد شده ؟

هوس کنار تو بودن دارم همانجا که زندگی معنا میگیرد

بچه آهو جان میگیرد و پرستو لانه می سازد و نسیم عاشق میشود

کنار تو دقیقا کجاست؟

اینگونه نگاهم نکن نکند می خواهی بگویی

کنار تو در قلب من است و کنار من در قلب توست ؟

سفیر  آرامش

مگر می شود در این دنیای شلوغ و بی قرار ومتشنج

دنیایی که سکون و سکوت و ثبات ندارد

همیشه که نه حتی لحظه ای در آرامش زیست.

هر لحظه رخداد ها و اتفاقات و حوادث آرامش ما را تهدید می کنند.

و نیاز ها و توقعات و حساسیت های درونی ما نیز بی نصیب نمی‌گذارند و بر هم میزنند ارمشمان را و گاه هم دست پیشی می گیرند

می دانیم که خوشبختی نهایت آرزوی هر انسانی است

که دو رکن بیشتر ندارد آسایش و آرامش و هر انسانی در تمام عمر در جستجوی این دو است.

و باید بدانیم که آرامش را باید هر انسانی در درونش جستجو کند

و بدون رسیدن به آن زندگی طعم شیرینش را از دست خواهد داد

و حتی ریتمش را و پریشانی و اشفتگی نتایج کار هایمان را نیز تهدید می کند

این آرامش درون نیاز است و داشتنش نعمت

و هر انسانی کم کم در طول زندگی متد رسیدن به آرامش خودش را پیدا می کند .

یکی خدا را پیشنهاد می کند

یکی با خواب و یکی با کار و یگی باکتاب و یکی با سیگار و ...به آرامش می رسد.

به اندازه تمام انسانهای روی زمین برای رسیدن به آرامش متد و راه هست .

و من

برای رسیدن به آرامش تو را انتخاب می کنم

روی تو دیدن دارد صدای تو شنیدن دارد و وصف تو گفتن دارد

و اندیشیدن به تو همه اش لذت دارد

لذتی به دلچسبی عشق و به شیرینتی آرامش

دوستت دارم و این بزرگترین ثروت قلب من است

ثروتی به اندازه نصف خوشبختی ام شاید هم بیشتر

آسایش در زندگی باشد و تو نباشی ...

میشود سفره ی بدون نان و حانه ی بدون بام و قاب بدون عکس

میشود من بدون قلب و قلبم بدون تو

باورت میشود ؟صبح که چشم می گشایم

گویی ویندوزم با کد یاد تو بالا می اید همان اول ناشتا

چند جرعه از یادت را باید بنوشم تا انگیزه بر خاستنم مهیا شود .

صبحی که با تو شروع شود ..

دیگر مهم نیست به دل کدام رود خروشان بزنم و در کدام دریای طوفانی سفر کنم

مطمئنم همه ی پر یشانی ها و آشفتگی ها و آشوب های روحم

را در کنار تو و در ساحل آرامش تو به فراموشی خواهم سپرد .

و حتی خستگی جسمم را با یاد تو از تن به در می کنم .

آرام جانم من تو را در نماز ...در کتاب و هنگام کار و هنگام خواب یاد می کنم

با تو بودن همه لذت است همه آرامش است همه زندگی است

تویی سفیر آرامش قلب و تمام وجود من

................................................

و نمی دانی در تمام مدتی که این متن را برایت می نوشتم چقدر خوشحال بودم

و چقدر احساس خوشبختی کردم که تو را دارم

سوگند به لحظه ی تولد عشق تو

سوگند به آن طلوع خورشید تو

به تابیدن نور عشق و امید تو

سو گند به لحظه ی تولد عشق تو

به آن اولین جنبش قلبم به خاطر و یاد تو

سوگند به آن چشمان دریا یی ات

به آن قلب عاشق و مهربان و الباقی ات

به آن اولین نگاه من به چشمان تو

دل و جان و وجودم همه شد به قربان تو

سوگند به آن اولین بار که گفتی جان من

نمی دانی چه شوقی ز تو افتاد در جان من

به آن اولین غنچه ی لبخند که دیدم روی لبت

خدا می داند در آنی به صد دل شدم عاشقت

سوگند به اولین های تو به گرمای افتاب و نور مهتاب تو

مرا یک دل است از ازل می تپد تا ابد خواهد تپید با نام تو

بتی دارد قلب من نه از سنگ بلکه از عشق و آیین تو

شیدایم و می چرخم دور خود در طواف خانه ی عشق تو

مهمانی سکوت!

کجایی ؟بیا دلبرم کمی حرف نزنیم بیا از سکوت لذت ببریم

بیا همدل و همنشین و همراه هم شویم

کنار هم روی نیمکتی یا روبروی هم دور میزی و یا همراه هم در کوچه ای

بیا با هم بودن را با سایر حواسمان تجربه کنیم .

میدانی که این زبان و گوش هرگز هم دیگر را درک نمی کنند

زبان یک چیز می گوید و گوش یک چیز دیگر میشنود .

بیا عزیز تر از جان

در سکوت می خواهد تمامی وجودم لب باز کند به سخن به جز لب هایم

و تمامی وجودم گوش شود و بشنود تو را به غیر از گوش هایم

بیا با لب های بسته حرف بزنیم

بیا پنجه ی دستانمان را به مهربانی در آغوش هم ببریم و با هم بودن را حس کنیم .

بیا محبت را با یند بند انگشتانمان به هم بیان کنیم و مهربانی را لمس کنیم .

بیا شور و اشتیاق و خواستن را در جام چشمانمان تما شا کنیم

و با هر پلک زدنی عشق را ورق بزنیم و در نگاه هم بخوانیم .

زل بزنیم به هم و بی تاب هم شویم

هر کلام و سخنی را حبس کنیم پشت لب های بسته مان

فقط گوش فرا دهیم به نفس هایی که می وزند از میان لب ها

و عطر دل انگیز دوست داشتن را که پراکنده می شود در فضا

در سکوت فقط صدای نفس هایمان شنیده شود

و صدای تپیدن قلب هایی که به عشق هم می تپند

و صدای بال زدن پرنده خوشبختی بالای سرمان

چه دلچسب و شیرین وخالص و ناب است این مهمانی سکوت

و قتی همه ی حواسمان جمع هم و جمع حواسمان به هم میشود .

جانان من

یادم تو را فراموش؟

عشق تو در دل دارم و یاد تو ست همیشه همراه من.

نام تو را چه ببینم و چه بشنوم و چه بخوانم

دلیل تپیدن قلبم میشود.

بگویید اگر روزی قلبم گرفت شوکر نیازی نیست

نام تو را در گوشم بگویند کافی است.

افسونگر خیال من

زیبای بی همتای من

جاودانه نام و یاد و عشق

دوستت دارم هر روز بیش از روز قبل

امروز بیش از دیروز و فردا مطمئنا بیش از امروز

دلم به تو وابسته و جانم به نفست

دوست داشتنت دوست داشتنی ترین محکومیت قلب من است

به قول حبیب که می خونه

محکوم عشقم گرفتار یار

مثل پرنده هوادار یار

مثل یه سایه به همراه یار

بود و نبودم به دلخواه یار

هرچی که یار گفت دلم گفت به چشم

هر جا که یار بود گفت برو

با گل وخار بود دلم گفت برو

یار اگه خریدار شد

دل گل سرخ توی بازار شد

هوش و دل من به افسون یار

فکر دل من پریشون یار

کار دو چشمام تماشای یار

......

محکوم عشقم گرفتار یار

مثل پرنده هوادار یار

مثل یه سایه به همراه یا

بود و‌نبودم به دلخواه یار

بی خوابی

در دلم آشوبی است و خواب را از چشمانم دزدیده است.

میان حدس و گمان ها به دنبال جواب سئوالاتم می گردم.

نگرانم برای تو

خوابم نمی برد

حتی نمی دانم چگونه حالم را بیان کنم

میان کلمات و لغات به دنبال راه چاره ای می گردم.

عهدی نا نوشته داریم که نپرسیم

اما این دل نگران پیمان و عهد سرش نمیشود.

به هر گمان و حدس وسر نخی آویزان شده ام.

حال من با حال تو خوش است

و نا خوشی حال تو ..نا خوشی همه ی احوال من است

میدانم این را میدانی

حال خوشت را شریکم میشوی و نا خوشی ات را تنها به سر انجام

می رسانی.

خوابم نمی برد .

و در برزخ بی خبری دست و پا میزنم.

حرفی بزن چیزی بگو... نگرانم برای تو

ذهنم پر از سئوالات بی جواب است که جزوه ی پاسخش نزد توست.

خوابم نمی برد

فکر و ذهنم همه پیش توست.

و میان حدس و گمان های علت به هم ریختگی حال تو یک متهم به نام من نیز هست.

جانان من حرفی بزن چیزی بگو

مخاطبم تو

باران و بهار و شبنم و غنچه گل همه بهانه اند برای نوشتن از تو

گیسوی بلند و چشمان سیاه و خم ابرو .خیال من هستند از قشنگی تو

از شور و شوق و عشق و مستی می نویسم برای تو که یگانه هستی

گاهی هم این دلم تنگ و غمگین و بی حوصله میشه اونم به خاطر نبودن تو

از آرزو ها میگم و خاطرات و قصه های بی سر و ته تا بخندی و بگی عاشقمی تو

همه ی حر فامو می نویسم روی این صفحه و خودت میدونی منم دیوونه ی تو

ادم وقتی عاشق میشه عقل و منطق و تدبیرش میشند خونه نشین اینو من میدونم و هم تو

توی متن ها و دلنوشته هام هر چی عشقم و عزیزم و جانم و نفسم خوندی مخاطبم فقط و فقط تو

همسفر

همسفر که باشد هیچ راهی طولانی نیست

و زمان کوتاه تر میشود گویا در این همراهی .

زندگی راهی است طو لانی از کودکی تا کهنسالی

پر از فراز و نشیب و لذت و مشقت و خوشی و نا خوشی

فراوان طلوع های زیبا دارد و غروب های دلگیر

و تجربه بهار و تابستان و پاییز و زمستان بسیار

زندگی یک عمر سفر است در رود خانه ی پر تلاطم دنیا

گاه به تنهایی و گاه با تو

داشتن یک همسفر شاید تقدیر را تغییر ندهد

اما اگر همسفر دلخواه دل باشد و مونس و هم نفس کلام

و دلبری باشد مثل تو نشسته بر قلب و جان

سفر زندگی دلچسب میشود و لحظاتش به امید تو مبتلا

فصل بهارش طو لانی تر و تابستانش پر بر کت تر

فصل خزانش قابل تحمل تر و فصل سرد غم ها کو تاه تر

همسفر زندگی که تو باشی کوه مشکلات با نسیم همراهی ات همانند کاهی میشوند در نظر من

تو که باشی کام زندگی را چنان شیرین می کنی که تلخی ها فرصت چشیدن نیز نمی یابند .

با تو طلو ع خورشید هر روزش آرزو میشود و غرو بش خاطره انگیز .

همسفر خوب من

زندگی با تو حتی در حیال هم

جریان مداوم آرامش است در لحظه لحظه ی ابام

چشیدن طعم خوشبختی است و شنیدن آوای خوش زندگی

با تو هر مسیری جذاب تر و دنیا روشن تر و قلب ها مهر بانتر میشوند .

با تو روز ها بلند تر و شب ها کو تاه تر

عمر خوبی ها بیشتر و بدی ها زود تر فراموش میشوند .

با تو آرزو ها قشنگ تر و خاطرات ماند گار تر میشوند .

همسفر زند گی ام

با تو قدم زدن در مسیر زندگی پیمودن جاده ای زیباست

شاید بی درد و بی غم و همیشه ایده ال نباشد

اما در کنار تو زندگی لذتی دارد که به پایانش هر گز نمی اندیشم و

گویی مقصد و مقصود فقط تو بودی و بس در همه ی این راه

یک انسان یک قلب

زندگی معجزه ای است که نصیب هر موجود زنده ای شده است .

چه ماهی دریا باشد و چه مرغ اسمان یا درخت بید مجنون و یا آهوی بیابان

دعو تنامه ی زندگی برایش صادر شده

و چه لطفی خدا به ما کرده انسان افریده شده ایم .

با درک بالاتر و حرد بیشتر وبا احساس تر و اتدیشمند

زندگی در همه ی موجودات وابسته به غریزه انها است

تامین نیاز هاست که تضمین بقای هر موجودی است

و بر اساس غریزه و نیاز جسم هر موجودی تکامل یافته است .

عقاب را نیاز است به پریدن پس بالهای بزرگی دارد

شیر را نیاز است به دریدن پس دندانهای تیزی دارد

آهو را نیاز است به گریختن پس پاهای ظریفی دارد

و نهنگ را شش های بزرگی برای زیر اب زیستن

و انسان را نیاز است به قلبی بزرگ برای انسان بودن

انسانیت به مهر بانی است به محبت است

لذت انسان بودن به عشق ورزیدن است به عاشق شدن

و عشق ثمره ی انسان بودن است

آنجا که دوست داشتن بر نیاز اولویت پیدا می کند .

و غریزه بنده ی عشق میشود .

و اینگونه میشود که انسانها به زیستن کنار هم محتاج اند.

به دوست داشتن و دوست داشته شدن محتاجند .

به خواستن و خواسته شدن محتاجند

به محبت کردن و محبت دیدن محتاجند .

یک انسان است و یک قلب

و انسانها به عاشق شدن محتاجند .

صبح بخیر

سلام و صبح بخیر ارام جانم

سلام ای دلبرم خورشید قلبم

طلوع یاد توست نور وجودم

بی تو تعریفی ندارد آغاز روزم

تو یی مونس تویی همدم و یارم

تویی بنهان ترین محرم و رازم

تو می دانی چقدر دوستت دارم

و بی تو هر گز شیرین نیست کامم

مرا یاد تو هر زوز میشود صبح بخیرم

با تو هر روز ی باشم کامیاب آرزویم

سلام و صبح بخیر زیبا ترین آوای جانم

"تو را دوستت دارم "شده ورد زبانم

نوشتم برای تو آرزوی روز خوبی دارم

بخوان تو هر چه می خواهی تا ان بدانم

در قنوتم همان را من کنم خواست دعایم

سلامت باش وخاص و زیبا ای عزیزم

تو را به هیچ چیز خوب این دنیا نمیدم

خوشی با تو دلت همواره شاد ای مهر بانم

سلامت باش و پاینده این را از خدا بخواهم.

تو را امروز من به خدا می سپارم

تو را او بیشتر تز من دوست دارد و من بدانم

می خواهم و می خواهی

تو مقبول دل شده ای به مهر و محبت

می خواهم تو را به فراوانی

دوستت دارم به قدر جان

می دانم که میدانی

می نویسم و می خوانی

می گویم و می شنوی

می بینم و می بینی

آمدم بمانم و آمدی بمانی

من با تو خوشم وتو با من خوشی

تو آرزوی دل من و من رویای قلب تو

من تو را می خواهم و تو مرا می خواهی

تو نیاز من و من نیاز تو

تو عاشق من و من عاشق تو

من عشق تو و تو عشق من

من همه یاد تو و تو همه یاد من

تو با من ما میشوی و من با تو ما

حسی   عجیب !

عشق عجیب حسی است هر چه از جامش مینوشی تشنه تر میشوی .

دوست داشتن لذتی دارد که نقطه پایانش در هیچ بی نهایتی نمی گنجد .

خدا نیز می دانسته چه می کند

او برای هر لذتی نقطه پایانی قرار داده

گشنگی را پایانش سیری است

تشنگان را چند جرعه آب سیراب می کند

و مستان را چند جام بیشتر

سنگینی پلک ها تماشای زیبایی ها را تهدید می کند

و خوش نواترین آوا ها نیز دیر یا زود تکراری خواهند شد .

خستگی راهها را طولانی می کند و لذت سفر را کو تاه

اما عشق داستانش جداست

وقتی عاشق باشی با لذت دوست داشتنش زندگی خواهی کرد .

فرقی نمی کند عاشق چه کسی و چه کاری و چه چیزی باشی

عشق که باشد برای هیچ چیزی پایانی متصور نباش

عاشق ثروت باشی هر گز حرصت پایانی ندارد

عاشق قدرت باشی هرگز قدمی پس نخواهی کشید .

عاشق سفر باشی هیچ مقصدی تو را راضی نمی کند

عاشق خدا باشی طوافش از اول ذی الحجه شروع میشود تا پایان دی القعده

و اگر عاشق کسی باشی هر گز دوست داشتنش در قلبت غروب نمی کند .

فقط باید عاشق بود تا بفهمی عشق عجیب حسی است

.......

سه ساعت بعد

و تو همان ثروتی که برای به دست آوردنش حریصم

تو همان قوت قلبی که به من جسارت زندگی داده ای.

تو عشق من هستی که این همه فلسفه بافتم تا بگویم

لذت دوست داشتن تو جاودانه است در من

عشق تو

عشق خواستی است درونی نه امری بیرونی

عشق تکلیف خواستن نیست عشق لذت دوست داشتن است

دوست داشتنت علتی است بی دلیل

و اگر کسی از من علتش را بپرسد خواهم گفت نمیدانم

اگر از زیبایی ات بگویم ممکن است بگویند زیباتر از تو نیز هست

و آنها چه میدانند که تو در نگاه من چه زیبا و خاصی

اگر از آرامش نهفته در صدایت بگویم دوباره ممکن است تو را قیاس کنند

انها چه میدانند تعریف آرامش در وجود من چیست؟

اگر از مهربانی و محبتت بگویم شاید بپرسند از کجا میدانی مهربانتر از تو نیست .؟

آنها چه میدانند که هر دردی را درمانی است و هر روحی را آرامشی و هر دلی را خواهانی

جانان من دوست داشتن تو لذت دارد طعم دلنشین خوشبختی است .

عشق تو پر پرواز است برای اوج گرفتن در آسمان آرزوها

عشق تو نردبانی است برای بالا رفتن و عبور از بن بست ها

عشق تو همان راه است برای پیمودن با خیال آسوده

عشق تو جام شراب است برای فراموشی هر چه نا خوشی

عشق تو مشق دلخواه دل است .. هدیه دوست داشتنت به قلبم

عشق تو منظومه ی خوبی هاست که تو خورشیدش هستی

عشق تو گنج خاطره ای است از گذشته

شور و اشتیاقی است در حال

و نور امیدی است که در دلم تا ابد خواهد تابید .

عشق تو نه جبر می داند و نه تکلیف روز و شب دارد .

به هیچ امر و نهی و اما و اگر و شرط و شروطی محکوم نیست

دوست داشتن تو ناب ترین و خالص ترین انتخاب من است .