بی چون و چرا ...تو !

و گاه از خود می پرسم چرا تو ؟

چرا تنها قلب من میل به تو دارد

وچرا تنها " تو " از میان ادمیان چنین دقیق به جغرافیای احساس من آشنایی ؟

بی مقدمه و پا برهنه به جهان کوچکم وارد شده ای

شهر قلب من زیر قدم های محبتت بی دفاع ترین دژ دنیا ست

بی هیچ چون و چرایی !

و بی هیچ بهانه و اعتراض دلباخته ی تو شدم

دلم را به تو سپرده ام و هر گز کسی در ک نخواهد کرد حسی را که من به تو دارم

و فقط و فقط خودم می دانم :

چرا تو ؟

چون دل من

فقط تو رو می خواهد ، نه شبیه تو را ، و نه حتی بهتر از تو را ، بهتر از تو از دید من وجود ندارد

و هیچکس در این دنیا نمیتواند این حسی را که تو به من میدهی را به من بدهد

چون وقتی به تو فکر می کنم روحم پر میکشد و لبخند بر لبانم می نشیند ، تو مرا خوشحال میکنی و دلیل حال خوبم میشوی

و دلیلش هیچ چیز نیست غیر از " تو " !

در این دنیا هیچ جایی برای من دلچسب تر و خوبتر از کنار تو بودن نیست و من در کنار تو اموختم مهربان و صبور باشم و خودم را فراموش کنم .

ولی این دلیل نمی شود چون تو را دوست دارم خودم را دوست نداشته باشم

وقتی همچون " تو " با ارزشی را در قلبم دارم به خودم اهمیت بیشتری میدهم

در کنار تو درد هایم تسکین می یابند و آرزوهایم بر اورده میشوند و خواسته هایم با وجود تو پیوند میخورند .

با تو بودن یعنی لمس عشق در اعماق وجودم

از زندگی لذت بردن و تا گلو غرق آرامش شدن

پخته شدن و طعم شیرین تعهد را چشیدن !

رها شدن از بند جاذبه ی زمین و گشتن در مدار عشق " تو "

هر کس از " تو" بپرسد

خواهم گفت : " تو " همانی که بی هیچ چون و چرا دوستت دارم !

من با جهان آنها کاری ندارم ولی در دنیای من " چون تو " نبوده و نیست و نخواهد آمد

چون تو دنیای منی !

تو فقط مال منی و من حتی خیال تو را در ذهن کسی نمی توانم تحمل کنم !!!

تو در قلب منی و من حتی از خوبی تو به کسی نخواهم گفت !!!

و هرگز به کسی نمی گویم :

" چرا تو " !؟

مراقب خودت باش

مراقب خودت باش

در جهان من از تو تنهای تنها یکی است

مراقب خودت باش

در دل من عزیز تر از تو کسی نیست

و در وجودم مهمتر از تو کسی زندگی نمی کند!

مراقب خودت باش

امید قلبم تویی و نور جشمانم تو

تو خورشید عشق منی

مراقب خودت باش

بهار من تویی و نغمه ی جان من تو

و عقربه های ساعت عمرم به دور خواستن تو میگردند

حواست به خودت باشد

در این جهان بزرگ و شلوغ و پر هیاهو...

ضرب آهنگ قلب من ، تنها به ساز تو کوک شده

و در هر نفسم ، فریاد خواستن تو به گوش می‌رسد .

جان من : مراقب خودت باش

از اینجایی که من هستم و تا آنجایی که تو هستی

وجب به وجبش را نهال آرزو کاشته ام!

کوچه به کوچه اش را به عشق تو بارها آب و جارو کرده ام

تا به قدر غباری از غم دوری بر دلت ننشیند .

و به قدر ذره ای حس غربت و تنهایی نکنی در این گذر عشق...

کنار تو هستم و کنار منی تو

همراه منی تو و همراه تو ام من

جان من تویی و جان تو ام من ...

مراقب خودت باش

همه کس من ...

ره آورد عشق تو ..!

چه اهمیتی دارد بقیه مرا چگونه و به چه دلیلی دوست دارند

چه فرقی میکند چقدر منطق و چقدر احساس در نگاهشان می‌ریزند . و قلبا مرا دوست دارند یا زبانان و یا به گونه ای دیگر ...!

مو ضوع اصلی تویی

تو که مرا دوست داری بی هیچ دلیلی

و مرا متفاوت از همه دوست داری و به من اهمیت میدهی .

تو که رفتار و گفتار و احساست با من , با همه فرق می کند

مرا با نگاهی دیگر میبینی و خاص تر می‌شنوی .

در کنار من بودن را دوست داری

و مرا به هر کس و به همه چیز ترجیح می‌دهی...!

احساس فوق العاده است

مهم بودن برای یک نفر

و معجزه وقتی اتفاق می افتاد که آن یک نفر نیز برایمان همچون خودش با ارزش و مهم باشد

اوج لذت و شیرینی و سعادت دنیا همین است

داشتن یکی مثل تو

که بی هیچ دلیلی دوستم داری

و بی هیچ اصراری عشق می ورزی

و با منطق قلبت مرا پذیرفته ای...!

احساس خاص و منحصر به فردی به خودم دارم

روی ابر ها راه میروم و به آرزوهای بزرگ فکر می کنم

و نگاهم به زندگی زیبا و ابدی است

این ره آورد دوست داشتن توست ...

این نتیجه ی اهمیتی است که به خودم میدهم

این محصول عشق توست...!

به تو فکر می کنم...

وقتی به تو فکر می کنم

فراموش می کنم که جهان وجود دارد

فراموش می کنم خودم را و اینکه کجا هستم و زمان چگونه میگذرد

لبخندت را دوست دارم وقتی آنرا به من هدیه میدهی

نه فقط برای همان لحظه

یلکه از لبخندت قایقی می سازم و با آن مدام از برکه ی چشمانم تا بی کران خیالم سفر می کنم

دوست داشتنی و ماندگاری...

از من دوری و به دلم نزدیک ترینی ...!

هر بار به تو نگاه می کنم دوباره عاشقت میشوم

گویی برای اولین بار است که تو را دیده ام

انگار قلبم هیچ خاطره ای ندارد

اما همیشه تو را به یاد می آورد

هر گاه تو را می شنوم دوباره دلم میلرزد !

گویی برای اولین بار است جسم و روحم همدیگر را در آغوش میگیرند !

و هر بار دوباره متولد میشوم

و قبل تو گویی قلبی در سینه نداشته ام

و تو آن را در زیر آور تنهایی هایم یافته ای !

گاهی فراموش می کنم که جهان وجود دارد

از این بابت هیچ نگرانی ندارم

تا زمانی که دلیلش تو باشی ...

من و وصف زیبایی تو ...!

توصیف می کنم آمدنت را ...

به تولد غنچه ای در کویر قلبم و به خوش پا قدمی بهار در وجودم

به جوشیدن چشمه ای از عمق سنگی احساسم

به هیجان مداوم رودی جاری در رگهای خشکیده ام

و به نم نم باران محبت به شوره زار چشمانم ...!

توصیف می کنم شوق دیدنت را به طلوع خورشید در هر پلک زدنم

تو برای شب هایم لحافی از جنس مهتابی و پر از ستاره ...

و در سبز خیالم تو همان بهشت برینی و برای نیلی آسمان اندیشه ام تو آرامش بیکرانی

وصف تو را به گوش گل و پروانه و شاپرک گفته ام !

شعر تو را از زبان موج و نسیم و دریا شنیده ام

تعبیر خواب عشق تو را در ذره ذره وجودم حس می کنم

و در قاب چشمان تو به هر ساز دنیا می رقصم

از هر ترانه ای وصف تو را میشنوم و در هر ایینه ای سراغ از رخ زیبای تو می جویم

اینگونه نگاهم نکن !

تو نیز اگر عزیز نا دیده ای در غربت داشتی غیر از این جستجویش نمیکردی

او را در میان آرامش قلبت و در زیباترین نقش چشمانت و دلنشین ترین آواها می جستی

من رد حضور تو را در تمام زیبایی های این جهان دیده ام

و تو را اینگونه در ذهنم آفریده ام

جانان من ...

مرا ببخش به قدر زیبایی ات نتوانستم وصفت کنم

مرا ببخش که تو را فقط با زیبای های این جهان قیاس کردم ...

بی تردید تو زیباتر از تمام زیبایی های این جهانی

قشنگ من ...

من عاشق ...؟

من عاشق حرف زدن با تو هستم

حتی اگر چیزی برای گفتن نداشته باشم

من عاشق نوشتن برای تو هستم

حتی اگر هیچ موضوعی برای نوشتن پیدا نکنم

من عاشق دیدن و شنیدن تو هستم

حتی اگر تو را نبینم ...خیالم از تو لبریز است و در سکوت مدام صدای تو را میشنوم !

من عاشق تمام لحظاتی ام که با تو هستم

حتی اگر فاصله بسیار باشد

من در خاطرم با تو همچون باد میرقصم و با چشمانت می خندم و در لحظه جاری میشوم !

من عاشق دانستن و درک تو هستم

حتی اگر تمام روز فکرم به تو مشفول باشد و تمام شب به یاد تو بیدار باشم خسته نخواهم شد و برای من این لذت بخش ترین کار دنیاست

من تو را دوست دارم و عاشق تو هستم

حتی اگر روزی نفس نباشد و تپشی برای قلبم نماند

روح من تا ابد تو را زندگی خواهد کرد ...!

من و دلم ...!

گاه دیگر زورم به این دل وا مانده نمیرسد

نه منطق میفهمد و نه ریاضی بلد است و نه از رنج جغرافیا می داند .

فقط تو را می خوا هد !

پای در یک کفش کرده و مدام دلتنگی تو را میکند

حساب و کتاب دوست داشتنت از دستش در رفته

همه ی دنیا را برده ، زیر مخرج تقسیم و تو را به توان بی نهایت ...!

این دلم به درس دلتنگی که میرسد دل به هیچ چیز نمیدهد به غیر تو ...!

و هر چه از فاصله برایش می گویم ، او خر خیال خودش را سوار است و کنار تو را می خواهد

نیمه جانم کرده...!

از همین دم صبح دوباره پا پیچ من شده تا برایت بنویسم

از چه بنویسم و از چه چیزش را نمی داند !

فقط می گوید بنویس : تا ارام شوم

می گوید اصلا بنویس: سلام صبح بخیر جانان من و حالش را بپرس ...

برایش بنویس : که چقدر دوستش دارم و چگونه برایش می تپم و حالم بدون او چگونه میشود .

از تنگی دنیای من بدون اون بنویس ...!

می گوید : چرا از تنگی نفس هایت و از شوق پژمرده ی چشمانت برایش نمی نویسی ؟

برایش بنویس : "من دلت " فقط عاشقش نیستم بلکه جزئ به جژئ جسمت و حتی روح و جانت عاشق اوست .

چرا نمی نویسی برایش که :

تو همچون قلبی برای این تن من

تو همچون ریشه ای برای درخت اندیشه ام

تو همچون رنگی برای قلمم

تو همچون اهنگی برای ساز دلم

تو همچون بهاری برای وجودم

و تو همان معنی زیبای زندگی هستی...

چرا برایش نمی نویسی ؟

" من دلت " فقط دلتنگش نیستم ؟

مگر نمیگفتی هر چیزی سر جایش قشنگ است

مثل دستانش در دستان من

سر ش بر شانه های من

لبخند ش در عمق چشمان من

و صدایش در گوشهایم و خودش در بغلم...

می بینی ؟

می گویم این دل وا مانده بی ربط نگفته ام

این کار و بار من شده ، از صبح تا شب با دلی که عاشقش کرده ای !

می خواستم فقط کمی دوستت داشته باشم

نمی دانستم کار دل دست من نیست

و اینگونه عاشقت میشوم...!

عشق و ترس...!

میترسم زیاد بنویسم و برای تو تکراری شوم

و میترسم ننویسم و فکر کنی از یاد برده ام تو را !

میترسم زیاد نگاهت کنم و از نگاهم خجالت بکشی

و میترسم نگاهت نکنم و فکر کنی در چشمانم زیبا نیستی !

میترسم زیاد حرف بزنم و تو از من خسته شوی !

و میترسم حرفی نزنم و فکر کنی که دوستت ندارم !

میترسم زیاد ببوسمت و عشقم را به پای هوسم بگذاری !

و میترسم نبوسم تو را و فکر کنی میلی به تو در دل ندارم !

میترسم تو را فریاد بزنم و صدایم را حسودان بشنوند !

و می ترسم تو را در سکوت دوست بدارم و فکر کنی فراموشت کرده ام !

می ترسم از دلتنگی ام برایت بنویسم و در دل بی تاب تو آشوب به پا کنم !

و می ترسم ننویسم که چقدر بی تو به من سخت میگذرد و فکر کنی به تو احساسی ندارم !

من از تنهایی نمی ترسم ولی از دنیای بی تو می ترسم

من از هیچ جنگی نمی ترسم ولی از درد پنهان تو می ترسم

من از مردن نمیترسم ولی از گم شدن دوباره ی تو میترسم !

به تو فکر می کنم ...!

به تو فکر می کنم

دوباره شکافته میشود پیله ی احساسم

و پروانه ای در وجودم به پرواز در می آید

به تو فکر می کنم

قو یی سفید در روحم آواز عشق سر میدهد

و گلهای قافیه بر شعر خواستنت شکفته میشوند

به تو فکر می کنم

آرامشی از جنس ساحل وجودم را در آغوش میکشد

و عطر نم نم باران محبتت در کوچه های قلبم می پیچد .

به تو فکر می کنم

ترانه ی دلتنگی ات را قلبم زیر لب زمزمه می کند

و چشمانم آبستن بارانی میشود از حرف های نا گفته ی دلم

به تو فکر می کنم

بوسه یر لب های نسیم میزنم و برای رویا هایم سفره ای از عشق پهن می کنم

پنهانی از جام لبخندت می نوشم و به حال خوش مستی ام در هوس آغوش تو هزار بار توبه میشکنم !

به تو فکر می کنم

شبنم می نشیند بر گلبرگ های خاطرم و می دمد سپیده به پنجره ی قلبم

و هزار کلاف سر در گمم به یک نگاه تو باز میشود و یاد تو جمع می کند بساط هر چه پریشانی ام را ...!

به تو فکر می کنم

پنجره ی روحم سپید و خانه ی قلبم سرخ و دشت اندیشه ام سبز میشود

تو گویی از بهشت آمده ای

تو عطر بهشت میدهی و هم جنس فرشته هایی

تو خوب و ناب و بی نظیری ...

و مگر میشود من به تو فکر نکنم ؟

" تو "..." ت "..." ط " ...!؟

من تو را دوست دارم

و چه فرقی می کند چگونه بنویسم : ٫٫ دوستت دارم ٫٫

اینگونه بنویسم : ٫٫ دوصطط دارم ٫٫ !

و یا اینگونه ٫٫ دوثطت دارم ٫٫... !

تو همیشه مرا بی غلط می خوانی

تو صداقت مرا می خوانی ، چون صادقانه دوستم داری

همانطور که من تو را هر طوری باشی دوستت دارم

٫٫ ط ٫٫ در هر حالتی زیبا و بی نظیری

٫٫ ت ٫٫ در قلب من همیشه بی نقصی و کاملی

همانطور که ٫٫ من ٫٫ همیشه در قلب تو خاص هستم

در قلب تو ٫٫ من ٫٫ تا ابد ٫٫ من ٫٫ هستم!

و عشق غیر از این نیست!

آنچه چشم ها می بینند با نگاه قلب متفاوت است

و در گوش دل ، گاه کلمات نیز معنایی متفاوت دارند .

درس اول عشق ، درک است

و قضاوت عاشق همیشه زیباست ...!

عاشق فقط زیبا یی را می بیند

عاشق فقط زیبا یی را میشنود

عاشق فقط زیبایی را لمس می کند ...

همچون قلب" تو " که زیباتر از من نشنیده است!

و همچون قلب " من" که زیباتر از تو ندیده است !

و چه کسی بهتر از " ما " به عشق معنی میبخشد !

شروع بی پایان...!؟

من تو را در سکوت دوست دارم

چون در سکوت حقیقت گم نمیشود

و حرفها در سکوت ذلال و شفافند

من تو را در تنهاییم دوست دارم

چون در تنهایی کسی نمی تواند تو را از من بگیرد

و در تنهایی تمام احساسم جمع تو میشود

من تو را از دور می ستایم و همچون خورشید در آغوش می گیرم

من تو را در فاصله از درد ها و تاریکی هایم دور نگه میدارم

من اینگونه به تو اسیبی نمیزنم و از تو نور میگیرم

در خیالم تو را در باد می بوسم

چون باد مهربانتر از لب های من است

من تو را در ارزو هایم دوست دارم

چون در ارزوهایم پایانی وجود ندارد

من تو را هر صبح

در سکوت و تنهایی ام یاد می کنم

من تو را هرصبح

در ارزوهایم می نویسم و در دعا هایم به یاد می اورم

من هر صبح دوباره با تو اشنا میشوم

در طلوعی دیگر و در آغازی دیگر و با فصلی دیگر ...

دوباره می شناسمت

و از نو عاشقت میشوم

چون عشق شروع بی پایان است و بهار بی خزان و همچون گل همیشه بهار است ...

حرفهایی از جنس،دلتنگی.. !

در برابر چشمانم نیستی

اما تمام انچه که می بینم " تویی"

در قلب منی و کنارم نه !

کاش : مرا به مهمانی نگاهت دعوتم کنی

از شراب ناب چشمانت مستم کنی

و پنجره ی چشمانم را به نور بودنت روشن کنی .

شمع دانی های دلم به عشق تو گل میدهند

خواهشا یک بوسه می شود

از دمنوش لبت در نسخه ام بپیچی

شاید این درد لبم با بوسه ات درمان شود ...

نفسم بوی نفس های تو را می خواهد

این دل بی تاب فقط عشق تو را می خواهد

چه کسی گفته : آمدن گل بهار می خواهد ؟

لبخندی بزن و ببین با یک گل لبخند تو

چگونه یخ های زمستان من آب میشوند

در کنار تو تمام فصل ها عطر و بوی بهار می دهند

در کنار تو بهار وجودم نه لباس هزار رنگ پاییز وسوسه اش می کند و نه به رقص دل فریف دانه های برف زمستان دچار میشود

می دانی ؟

من در چستچوی تو روزی هزار بار دستم را بر روی قلبم می گذارم

تا فراموش نکنم در قلبم چه گنج با ارزشی پنهان کرده ام

من به عشق تو زندگی می کنم

من به عشق تو هر روز هفت شهر عشق را ورق میزنم

هفت گنجم ..عمرم ، عشقم ,خاطرم , نفسم , روحم , جانم و رو یا هایم فدای تو

و هفت جزئ پیکرم قلبم , چشمانم , زبانم , کوشهایم , دستان و پا هایم و فکرم دچار توست ...!

با تو ...

خواستم با این جمله شروع کنم " بی تو ..." !

ولی " بی تو ..." در ذهن من فصل خزان واژهاست و برگ برگ احساسم بر سطر های خالی اینجا جان میدهند

" بی تو ..." مگر شوق نوشتنی باقی می ماند ؟

اگر چیزی هم بنویسم سرد است همچون زمستان و خشک است همچون کویر و تاریک همچون شب بی مهتاب و شب بی ستاره ...

من لحظه ای بی تو نیستم و بی تو نمی شوم و هرگز " بی تو ..." نمی توانم بنویسم

تو که باشی آسمان من پر ستاره میشود و در ذهنم گل واژه ها برای ضمیر " تو " به رقص در می ایند

" با تو ..." رودی میشوم مست و خروشان سوی تو روان ...!

" با تو ..." ابری هستم که از آن عشق می بارد و نسیمی که مژده از بهار می آورد .

" با تو ..." شعری میشوم که بر گلبرگ هر قافیه اش پروانه ای بوسه زده !

" با تو ..." دشتی هستم که گویی روی آن فرش رنگین کمان پهن شده .

تو ترانه ای برای ضرب آهنگ قلبم

چشمان تو نشانی تمام نامه های نوشته و نا نوشته ی من است

" با تو ..." همیشه هوای نوشته هایم بهاری است و عطر خوش بودنت در لابلای تمام سطرهایش به مشام میرسد

" با تو ..." جاده ی زندگیم سبز و آسمان روحم آبی و قلبم همیشه سرخ می تپد .

مرا تهدید نکن ...!

" عشقم "

مرا تهدید نکن

من نیز همچون تو عشق را دیوانه وار تجربه می کنم

من نیز دیوانه ی دوست داشتن تو ام .

خیلی وقت است آب از سر این دل گذشته است و من غرق محبتت شده ام

مرا را تهدید نکن !

من عاشق تو ام و مجنون لقب دیگر من است

من برای آنکه تو را در بند عشق خود اسیر کنم هزار " من " خود را فدا کرده ام .

و حال که فاتح قلب تو شده ام

" تو " با هزار لشگر منم منم هم سراغم بیایی باکی نیست

تو به جانم وصلی و من شده ام وصله ی جان " تو "

من هزار بار هم جان بدهم یک تار موی تو به دنیا نمی دهم .

و در کمند لبم هر چه " جان " باشد بر " نام " تو خواهد نشست

جانان من : مرا تهدید نکن !

تو که راز دلت بر ملا و دستت رو شده برای من

لب ببندی چشمانت به سخن می ایند و چشم گر ببندی با ضربان قلبت چه میکنی ؟

تو خالی توپ در نکن برای من !

پر پر است توپ من سر دوست داشتن تو

نگاهم کردی عاشقت شدم

گفتی دوستم داری شاعرت شدم

جانم خطابم کردی و تو را جانان شدم

در کنج قلبت مرا جای دادی و در قلبم برایت کاخی بنا کردم

مرا تهدید نکن ...!

با تک شاخه ی گلی من این جهان را برایت گلستان می کنم

یک بوسه ی تو را با هزار بوسه جبران می کنم

دستم بگیری تو را تا ابد در آغوشم مهمان می کنم

جرات داری تو خواب مرا ببین ...

آنگاه ببین من چگونه زندگی را برایت همچون رویا می کنم

یک نفر هست ...

یک نفر در زندگی هر کسی باید باشد

جدا از همه

امن و محرم و محبوب ...!

یکی که دل ما را رام خودش کند

همان که در مقابلش یخ غرور مان آب میشود

و فریاد ها به نغمه مبدل میشوند

نگاهمان را زیبا و پنجره ی چشمانمان از وجود ماهش نور بگیرد

تلخی از زبانمان میگیرد و با لبخندش در دلمان شوق زندگی میکارد.

آری باید یکی باشد همچون " تو "

تو که روح و جانم را آرامش میبخشی

دل به تو میسپارم و خستگی از تن بیرون می کنم

در کنار تو اندیشه ام را از هجوم تمام هیا هو ها جهان فارغ می کنم

با توحرف میزنم و بدون هیچ واهمه ای احساسم را بیان می کنم

صندوقچه ی قلبم را پیش تو می گشایم و از غم ها و شادی ها و آرزو ها و نگرانی هایم می گویم

تو همان کسی هستی که همیشه دلیل لبخندم میشوی و هوای ابری چشمانم را در آغوش میگیری

من هرگز احساس ترس و ضعف و پشیمانی نمیکنم

از نگاهت عشق می چینم و از لبانت جز کلام محبت نمی شنوم

و در قلب تو بودن باعث غروز و افتخار من است

و مگر خوشبختی غیر از این است کسی باشد که تو را بیش از خودت دوست بدارد

و چه نعمتی زیباتر از دوست داشتن " تو "

که در قلب و روح و خاطرم بیشتر از هر کسی زندگی می کنی

حتی بیش از خودم ...!

می نویسم...از تو

لحظه ای از یادم نمیروی

و دلم مدام برای تو پرپر میزند

هر لحظه در قلب منی و پیوسته از فکرم عبور میکنی .

دلم می خواهد برایت بنویسم

از هر انچه در دلم میگذرد

دوباره و سه باره و صدباره بنویسم

بنویسم : " دوستت دارم " به قدر تمام نفس هایم و در تک تک ضرب آهنگ قلبم تو را صدا میزنم

بنویسم : من تو را می خواهم و تنها تو را می خواهم

بی هیچ چون و چرایی و بی هیچ عذر و بهانه ای ...!

از هوای دل بی قرارم و از دل تنگم برایت بنویسم

از شکوفه های لبخند لبانم که تنها به شوق تو شکفته میشوند و از هوای ابری چشمانم برایت بنویسم .

و مرا هر آنچه آرزوست می خواهم همه را برای تو بنویسم

هر آنچه در دل دارم برای توست و همه ی احساسم از تو سخن می گویند

از تو می نویسم آرام میشوم

برای تو می نویسم خوشحال می شوم

در کنار تو جهان زیباست و رو یا ها شگفت انگیزند

رنگ ها و عطر ها و واژه ها ملموس ترند

ستاره ها درخشان تر و خدا به قلبم نزدیکتر است

می دانی ؟ من

به نام تو می نویسم هر آنچه از خدا می خواهم

برای تو می خواهم هر آنچه از خدا می خواهم ...

,, من ,, عاشق ...

عشق را متفاوت تر از هر اتفاقی در زندگی ام تجربه کرده ام

من حسی جدا از تمام حس هایم ، تنها به تو دارم

ناب و بی نظیر و تکرار نشدنی ...

تو برای من متفاوت تر از همه ی دنیا هستی

تو نه در فکرم ، بلکه در کنج دلم جای گرفته ای

قیافه ات ، چشمانت ، نگاهت ، لبخندت ، صدایت , تکیه کلامت و تا کوچکترین خصوصیاتت برای من قشنگ است

من عاشق تو ام

عشق تو مرا حریص و زیاده خواه کرده

من تو را نه زیاد و نه خیلی زیاد ، بلکه بی نهایت می خواهم

من تو را نه تنها برای چند سال و نه برای تمام روز ها و لحظات عمرم ، بلکه برای همیشه و تا ابد می خواهم

ظاهر تو زیباست و چشمان تو قشنگند و نگاه تو فوق العاده است و توانایی تو مثال زدنی ...

ولی من تو را به خاطر خودت و تنها خودت می خواهم

من نه تنها قلب تو را و نه تنها روح و جسم تو را بلکه ذره ذره ی وجودت را می خواهم

من تمام خاطرات و ارزو هایت را برای خودم می خواهم و بس ...

من تو را دیوانه وار دست دارم

من خسیسم نسبت به تو

من به چشمانی که تو را می بینند حسادت می کنم

من به گوشهایی که تو را میشنوند حسادت می کنم

من به نسیمی که موهای تو را نوازش می کند حسادت می کنم

من حتی لبخند تو را با کسی شریک نمیشوم

پیش خودمان باشد دیوانه نیستم ، فقط تو را زیاد دوست دارم !

من به " خیال " خودم در ذهن تو نیز حسادت می کنم او بیشتر از من کنار توست

من به تصویر خودم در گوشی ات نیز حسادت دارم

می دانم او بیشتر از من طعم بوسه هایت را چشیده است

من برای تو لج باز و سرتق هم میشوم

تو عشق منی و جان منی و مال منی

همین و بس ...!

تو فقط باید مال من باشی

فکر و خیالت ، شادی و غم هایت ، حرف ها و درد دلهایت , اشک ها و لبخند هایت , خاطرات و ارز وهایت , بی قراری و دلتنگی هایت ... همه و همه باید برای من باشد .

تمام خواسته ات من باشم و تمام خواستن هایت از من باشد

همین و بس ...!

به وقت عاشقی

فرقی نمیکند دور باشی یا نزدیک

روبرویم نشسته باشی یا چشمانت را از من پنهان کنی

اصلا برایش فرقی ندارد

طلوع صبح باشد یا خلوت نرین لحظه به شب

دور و برم شلوغ باشد و یا با خودم تنهای تنها باشم

گرم کار باشم یا قدم زدن یا فکرم به شلوغی میدان تجریش باشد

برایش فرقی ندارد

دلتنگی ات را میگویم

من کجا و دلتنگی کجا؟!

از وقتی تو در قلبم اسباب مهر و محبتت را پهن کردی چنین شدم.

از همان هنگام که به عشق تو مبتلا شدم

تب خواستنت دیگر قطع نشد و دلتنگی ات دست از سر دلم بر نداشت که نداشت.

عجیب حال و احوالی دارد این دلم با تو

تو را قدر دنیا دوست دارم بزرگ و‌ رفیع و. بی انتها...

و همین دل که سر بودنت اینچنین خود شیرینی میکند و دم از بزرگی میزند

در نبودنت همچون پرنده ای است که در قفس حبس شده

و دیگر چه اهمیت می‌دهد دلم قدر یک مشت باشد یا قدر کهکشان!

شب از نیمه گذشته و با اینکه درد چشمان امان از من بریده ولی زورم به دل تنگم نمیرسد که نمیرسد .

به قول خودت همچون کودکی سر تق مدام بهانه آن را می‌گیرد

با اینکه میداند و می فهمد که چقدر .وقت تنگ و کار تو زیاد است

اما دل است دیگر

کی گوش شنوا داشته؟

کدام کارش دلیل و برهان داشته؟

از بس بی قراری کرد و نق زد و زور گویی کرد که چاره ای برایم نگذاشت جز اینکه برایت بنویسم

آرام جانم

فدای چشمان خسته ات شوم

من به قربان آن اراده و دستان آفریدگارت شوم

دوستت دارم از همیشه بیشتر

برایت آرزوی شبی سر شار از آرامش می کنم

بر دلت باران ستاره ببارد و ماه شب هایت همیشه چهارده باشد

شب خوش عزیز ترینم

زیباترین رویاها همسفر خواب تو باشند ای مهربانترین...

رقص خیال من ...!

گاه آنچنان لبریز از خواستنت میشوم که عنان از کف میدهم

بی اختیار از خویش میگردم و تمام جسمم به حرف می آیند و تو را فریاد میزنند

در خیالی که از هر حقیقتی ملموس تر است

چشم در چشم تو می دوزم و از نگاهت شراب خواستن می نوشم و آنچنان حال خوشی میگیرم که هیچ " می " اینچنین با من نمی کند ...!

دیوانه نیستم من عاشقم و تنها گناه من دوست داشتن توست آن هم دیوانه وار

تو مرا بشنو من تو را می خوانم

تو مرا بخوان من تو را می نویسم ...!

تو مرا بخواه من تو را می پرستم ...!

تو مرا ببین ...دست مرا بگیر ...شعر مرا بخوان ...

با من نفس بکش با من قدم بزن

جانان با من برقص با ساز قلب من ...

دستانت را به دستان من بسپار و بگذار لمس کنم گرمای وجودت را و داشتنت را در آغوش دستانم مزه کنم

پنجه در پنجه ات فرو میبرم به رسم بودنم در تمام فصول زندگی ات

دستت رها نمی کنم چشم از من بر نمی داری

یک قدم پیش بیا ...به رسم عشق و به رسم خواستن

یک قدم پس میروم به ایین دوست داشتن و قبول محبتت

گاهی من میشوم میزبان غم هایت

گامی جلو بیا مهمان خوشبختم تو باش

دستم را به دور تو حلقه می کنم ...تکیه بده به شانه ام

می خواهم پشت و پناه تو باشم دور تو میگردم .

خاطر تو را می خواهم و چشم از تو بر نمی دارم

ماه من تو باش دورت بگردم من

رام من تویی صید من تو باش

یک گام جلو می آیم یک گام عقب میروی

یک گام عقب میروم یک گام جلو می ایی

غرور تو منم افتخار من تویی

در پی تو منم در پی من تویی

هم صدای تو منم هم نفس من تویی

من با تو ام هر جا روی تو ....... تو با منی هر جا روم من

دنیا به کام تو ارزوی من است حال خوش من است شیرینی کام تو ...

این رسم عاشقی است

من دور تو می گردم تو ماه من میشی

من شمع باشم تو پروانه ام میشی

دل به من سپرده ای ...دستت رها نمی کنم

ورد زبان تو جز نام من نیست ... نام تو در قلبم حک شده تا ابد

من در نگاه تو جز عشق ندیده ام

محرم جان من تویی

آرام جان تو منم

بیش از همه در یاد تو منم ... در خاطرم تویی

این رقص زندگی است

این عشق تا بی نهایت است ...

نام تو

"نام تو " قصه ی دیگری برای قلب من رقم زده

اگر عشق را تجربه نمی کردم هرگز باورم نمیشد

یک نام و فقط یک نام حواس قلب مرا اینچنین به خود معطوف کند .

نام تو حک شده بر خاطر قلبم و چشمانم و گوشهایم

و بر دفتر خاطراتم بیشتر از هر نامی ..."نام تو "ست که یکه تازی می کند

شنیدن " نام تو " کافی است تا پنجره ی قلبم هوس هوای تو کند و چشمانم به شوق طلوع خورشید روی تو به هر سو بچرخد ...!

دیدن "نام تو " کافی است تا خون در رگ هایم بجوشاند و یاد تو دویاره بر اندیشه ا م تکیه بزند و تمام افکارم را به سمت خود جذب کند .

" نام تو " زیباترین نام دنیاست و در این دنیای پر از تو ...مگر نام دیگری هم وجود دارد ؟

" نام تو " بی تردید نام یک فرشته است که نگهبان خاص من شده ...!

" نام نو " می تواند نام قطعه از بهشت باشد که من نامش را وطن گذاشته ام

تمام شعر ها و متن های من به یک نام تقدیم میشود و آن هم " نام تو "ست

" نام تو " مرا یاد آرامش ساحل دریا می اندازد و شاید نام روستایی است سر سبز در دل کوه ...؟

" نام تو " مرا یاد شعر باران می انذازد و چقدر باران به تو می آید...! گویی باران نام دیگر توست

می دانی جانان من ؟

" نام تو " نام ستاره ای است در قلب من که از هر خورشیدی نورانی تر است

" نام تو " برای من مقدس شده

نام کتابی است و نام آیینی است سرشار از عشق و محبت ...

بی هیچ مقدمه ای و بی هیچ پایانی حک شده است "نام تو " بر دفتر سرنوشتم .

" نام تو " را به چشمانم هدیه بدهم نور میشود و رنگ و نقش ...

" نام تو " ترانه ای زیباست و موسیقی گوش نوازی است که با گوش جانم میشنوم

برای لبهایم " نام تو " ذکری است که شیرین می کند کام دلم را

و تنها لایق " نام تو "ست که با " جانم " پیوند بزنم

و من عشق را با " نام تو " می شناسم ...

حکم شیرین...!

درست است عشق بی خبر از راه می‌رسد .

درست است عشق منطق تصمیم را در بند خواست دل می کند

برای دلداده ، عشق خود دلیل

و فلسفه ی خواستن ، برهان قاطع می‌شود و دل باختن ، طعم برد شیرین می‌دهد .

عشق ، دیکتاتوری دوست داشتنی است ...!

عشق که از راه می‌رسد ، حق انتخاب صلب میشود

محکومم به دوست داشتنت و این , حکم شیرین ،، قلب من است

بدون هیچ فرجام خواهی ، هر لحظه و پیوسته و تا ابد ...

دوستت دارم بواسطه حکمی به نام عشق ،خواستنت خواست دلم شده

مهرت به دل نشسته و محبتت وجودم را در آغوش گرفته

در بندم ، در بند عشق تو و اسیر چشمانت و غرق در فکر تو ...

,, دوست داشتنت ,, را دوست دارم

عشقت جان می‌دهد و بارانی است که سبز کرده روحم را و جهانم را رنگین و معطر و زیبا ساخته...

بودنت را نفس میکشم و داشتنت را زندگی می کنم

محکومم به حکمی لذت بخش وبی دلیل

ومرا چه بهانه ای که این ,, حکم شیرین ،، را رد کنم؟

ابدا و هرگز ...!

من نمی توانم تو را دوست نداشته باشم

من دیگر نمی توانم به تو فکر نکنم

بی یاد تو چگونه هر صبح چشمانم را باز کنم و بدون رویای تو چشمانم را به چه شوقی هر شب روی هم بگذارم .

من نیز همچون تو نمی توانم نگرانت نباشم

و نمی توانم لحظه ای بی خیال تو باشم...

من نمی توانم بدون تو و بی ,, حکم شیرین ,, قلبم زندگی را دوست داشته باشم .

ماندگار  من ...

از هزاران طرح یکی به دل می نشیند

و از هزاران نقش یکی مقبول می افتد .

و تو از میان میلیاردها ادم ماندگار قلبم شده ای

ماندگار تویی که نه دلیل خواستنت را می دانم و نه هیچ بهانه برای رفتنت می جویم .

ماندگار تویی که در آغاز هر بی پایان یاد تو می کنم

و ماندگار نام توست حک شده بر لوح سینه ام

دوست داشتنت نه کم سو میشود و عشق تو لحظه ای از یاد من نمیرود .

نه دیگر تو میتوانی کسی را پیدا کنی که به اندازه ی من دوستت داشته باشد

و نه من میتوانم یکی را پیدا کنم که اندازه ی تو دوستش داشته باشم .

خوشبختی یعنی در خاطرم ماندگاری ومن لحظه های بودنت را با دنیا عوض نمی کنم

خوشبختی یعنی در خاطرت ماندگارم و تو لحظه های نبودنم را با دنیا معامله نمی کنی

تو عشق ابدی منی

تو رویای همیشگی منی

و افسانه ی ماندگارم تویی...

من به پای خواستنت تا ابد می ایستم و به عهدی که با قلبم بسته ام پایبندم

تا آخرین نفس دوستت دارم و در قلبم جاودانی و در کنارت تا ابد می مانم

ماندگار من ...

دلیل حال خوشم ...!

" حال میده ناز کنی

تا نوازشت کنم

بیخودی قهر کنی

غرق خواهشت کنم

دل بدم به خند ه ات

سپر بلات بشم

الهی تصدق

الهی فدات بشم ... "

و این ترانه چاووشی جرقه ای شد که برات اینطوری بنویسم :

خواستن و دوست داشتن تو خیلی حال میده

تو را مثل قلبی که خون بخواد

مثل آسمانی که ماه ش را بخواد

و مثل ماهی که دریاش را بخواد

دوستت دارم

از وقتی عاشقت شدم همه چیز دنیای من با حال شده

باورت نمیشود صبح ها با چه شور و اشتیاقی بیدار میشوم

گویی هر روز دوباره به عشق تو متولد میشوم

تویی که به خاطرت دلم نمی خواهد هر گز بمیرم

آری من به عشق توست که زندگی را دوست دارم

نمی دانی چه حالی میدهد

عشق را نمیدانم ولی به نام تو که میرسم

گویی به جای خون در رگهایم شرابی ناب جریان می یابد

تو را که می بینم واژه ها در ذهنم به رقص در می ایند

و کنارت که می نشینم هزاران هزار پروانه ی عاشق میان هزار توی قلبم به پرواز در می ایند

و حلول بهار را در ذره ذره ی وجودم حس می کنم

دوست داشتنت بی اختیار حال مرا خوب می کند

بی اراده و مداوم به تو فکر می کنم

و دلم می خواهد تمام راز های پنهان دلم را با تو بگویم

نگاهت مرا به سر شوق می اورد و اشتیاقم به تو پایان ندارد

شکوفه های امید در کنار تو شکفته میشوند و رنگ محبتت دلم را جلا میدهد و زمان در کنار تو متوقف میشود

در کنارت غم ها فراموش میشوند و درد ها تسکین می یابند و آرامش گریبانگیر احساسم میشود

بی آنکه بدانم دلیلش را با تو حال خوشی دارم

مهرت انچنان به دلم نشسته که در بیانش زبان قاصر است و زیباترین کلمات هم قدر ناشناس میگردند .

و دوباره چاوشی و صدای مخملیش و دل بی قرار و دلتنگ من

" داری از فکر من پر میشی نم نم

فقط یادت نیاد ...ما دوریم از هم

نگو این آسمون که صاف صافه ...

بذار قلبت واست رویا ببافه

که رویا شعره میشه خوند و حظ کرد

همین رویا چقدر ما رو عوض کرد ..."

می نویسم تو بخوان!

می نویسم برای تو که مرا می خوانی

از هم دور افتاده ایم و از دیدن و شنیدن هم محرومیم

در حالی که دل در گرو هم سپرده ایم

نبضمان کوک هم شده و نفسمان بند در بند هم افتاده

برای تو می نویسم که مرا می خوانی و بیشتر از هر کسی مرا می دانی

رد زیبایی ات را در تمام زیبایی های جهان دنبال کرده ام

میان هر بوستان عطر تو را جستجو می کنم و سراغ تو را از تمام گلهای زیبای جهان پرسیده ام

رد نگاهت را تا کهکشان رفته ام تا به چشمانت برسم .

شعری نبوده که بخوانم و ترانه ای نیست که گوش داده باشم و تو را به یاد نیاورده باشم .

هر چقدر دلم پیش توست وجودم از تو دور افتاده

از عشقت در دلم افسانه ای ساخته ام و در ذهنم از تمام رویاهایت کتابی مصور دارم

بخشی از وجودم را پیش تو گویی جا گذاشته ام

با تو بیدار میشوم با تو زندگی می کنم و در آرزوی دیدنت به خواب میروم .

پیوندی عمیق و ناگسستنی با تو بستم

با تو مدام حرف می زنم و پیوسته برایت می نویسم

بی اندازه دوستت دارم و تا می توانم از این حس زیبایی که به تو دارم می نویسم .

تو فوق العاده و جذاب و بی نظیری و من از خواستن فراوانت می نویسم .

قلبم برای تو میتپد و هوای تو هوای نفس کشیدنم شده و من از این حال و احوالم برایت می نویسم .

دلدادگی بسیار و فاصله بی رحم است و دلتنگی غوغا می کند ...!

من دلتنگ تو ام و می دانی ............و تو دلتنگ منی و می دانم

پس می نویسم از دل تنگم و از دلی که مدام بی قرار توست

برای تو می نویسم و تو مرا بخوان و این شاید مرهمی بر دل تنگ تو باشد

و تو خوب می دانی که دل تنگم درمانی غیر تو ندارد

دل من تنگ است ، من تو را می خواهم ، تو برایم بنویس

تو بنویس : "سلام "

قدر یک احوال پرسی

تو فقط بنویس : " حال من خوب است "

تو مرا جانانی ، من تو را می خوانم .

یکی هست...!؟

به دنبال کسی بودم که با او زندگی کنم

اما تو را یافتم و شد اینچنین که بی تو لحظه ای نمی توانم زندگی کنم

چه زیباست و چه قشنگ و چه لذتی در آن نهفته است

قلبی را پیدا کنی که عاشقت باشد

بی آنکه چیزی از تو بخواهد مگر حال خوبت ...

از تو فقط تو را بخواهد

چشمانت را و صدایت را و لب خندانت را ...

بودنت را بخواهد و دیگر هیچ ...

برایم عطر زندگی به ارمغان اوردی همچون نسیمی که از گلزار گذر کرده

و خدا خواست به قلبم آیه ای نازل کند به نام عشق و تو را با من آشنا کرد

دوستت دارم چون به من نشان دادی که من با بقیه برای تو فرق دارم

با رفتارت و با حرفات و کار هات و توجهت به من فهماندی که برای من یک جور دیگری هستی

یکی هستی فقط مختص من ...!

میدانم این نوع حس و این محبت و این رفتار ها را فقط برای من کنار گذاشتی و نه برای همه

دوست دارم وقتی اینها را می بینم و می فهمم و از داشتنت احساس خوشبختی می کنم

و چقدر این متن لایق توست :

"تو را جور دیگر...

تو را جدا از همه ...

تو را بیشتر از هرکس ...

تو را بیشتر از جانم دوست دارم ..."

دلم می خواهد ...

دریا با ساحل سخن می گوید

ماه با برکه حرف میزند

اشک با گونه درد دل می کند

و من با تو بی نهایت زمزمه های عاشقانه دارم

سخن های باغبان را با گلها شنیده ام

شعر باران را در میان سطر های رنگین کمان خوانده ام

و از چشمه ی جوشان چشمانت طعم عشق را چشیده ام

قلبت را به من دادی ... نامت را به من بگو

مهرت را به من بخشیدی ...حرفت را به من بزن

لبخندت را هدیه به من میدهی ...مرا شریک غم هایت کن

من ریشه های عشق تو را در وجودم دریافته ام

تو در دلم ریشه دواندی

تو در قلبم خانه ساختی

خسته بودم از زیستن و از ماندن

در خاک گلدان محبتت من دوباره جوانه زدم

و در هوای خواستنت دوباره سبز شدم

تو مرا دیدی و تو مرا شنیدی

پس بگذار ببینم تو را و بگذار بشنوم تو را

می خواهم با لبانم با لبانت حرف بزنم

با نگاهم از نگاهت گل بچینم

دستانت با آغوش دستان من آشنایند

حرف دلت را از زبان دلت بار ها شنیده ام

می خواهم درد دلت را با تمام وجودم بشنوم

دلم می خواهد همیشه کنارت باشم

تو را ببینم و تو را بشنوم و تو را حس کنم

رفیق خنده هایت و همدم لحظه هایت و شریک غم هایت باشم

برای همیشه و تا ابد ...

تو مثل...صبحی!

چه خوب میشد

هر ادمی یکی داشت تا هر صبح امیدوار تر و با انگیزه تر چشمانش را باز میکرد .

یکی مثل تو برای من

من هر صبح به شوق تو بیدار میشوم

طلوع یاد تو در قلبم وارزوی دیدن چشمانت برای من ، همچون طلوع خورشید عالم تاب است برای زمین

هر صبح این حقیقت برای من روشن تر میشود که بودنت بهترین اتفاق زندگی من است.

پس از مدتها تو آمدی و من فهمیدم چرا این همه مدت منتظر ماندم.

دانستم ملاقات تو اتفاقی نبود و بلکه همچون معجزه رخ داد .و من دوباره متولد شدم.

از وقتی ملاقاتت کردم دانستم

تو همان کسی بودی که قلبم در هر لحظه ی ارام ودر هر روز خالی به دنبالش می گشت و در خلوت تنهایی هایم همیشه بدان فکر می کردم .!

پیش از تو زندگی گویا متوقف شده بود

تکرار کسالت بار و دویدن های بی هدفی بود

از طلوع تا غروب خورشید و شب هایی که بدون هیچ رویایی صبح میشد.

پیش از تو گویی چیزی گم شده بود و قطعه ای از وجودم از من جدا افتاده بود .

چیزی که نمی توانم برایش نامی بگذارم

اما زمانی که تو را دیدم و حرف هایت را شنیدم و تو را شناختم

زمانی که لبخند زدی و با نگاهت قلب مرا هدف قرار دادی

دانستم

من منتظر عشق نبودم

منتظر تو بودم...

تو فراتر از یک اتفاق ساده و یک دیدار معمولی بودی

تو را باید با همان طلوع خورشید قیاست کنم

تو را باید به بهار تشبیهت کنم

تو را قوی وپایدار همچون جاذبه زمین و زیبا همچون ماه و شگفت انگیز همانند کهکشان تو صیفت می کنم .

تو بی تردید مثل صبحی...!

پر از امید ، لبریز از عشق و سر شار از زندگی

قاب عشق ...

خوشا به حال من که تو را در این جهان یافتم

و پروانه احساسم جذب عطر گل محبت تو شد

خوشا به حال قلبم که ندای قلب تو را شنید و از حضور تو تپید و در " قاب عشق " نام تو را حک کرد

خوشا به حال جانم که برایش جانان تویی و خوشا به حال چشمانم که زیبای جهانش تو هستی .

قلبی دارم که به دوست داشتنت مبتلا شده و اندیشه ای که از یاد تو لحظه ای دست نمی کشد .

خوشا به حال من که از وقتی تو را یافتم احساس می کنم خدا مرا بیشتر دوست دارد

خوب من ...

حالم نباید خوش باشد؟ وقتی تو را دارم آرامش جانم مهیاست و از محبتت کام دلم شیرین است.

بودنت از من آدم دیگری ساخته که عاشق زندگی است و یادش نمی آید که پاییز است و هوا سرد و ابری ...!

از صمیم قلبم دوستت دارم

تو قشنگترین تکرار هر روز منی

خوشا به حال من که هر صبح اولین کسی هستی که قلبم یادت را می کند و چشمانم به شوق رویت طلوع چشمانت باز می شوند

خوشا به حال من که همسفر هر روز من تویی و مخاطب حرف هایم و دلیل خنده ها و شریک غم هایم تویی ...

در کنار تو نگاهم به دنیا زیباست و قدم هایم چه استوار و دستانم چه برکتی دارند

خوشا به حال من که خاطرم پیش توست و نفسم وصل نفس هایت و در هر سطر دفتر آرزوهایم نام توست

خوش به حال من

که جان و جانام تویی...

مثل هیچ کس ...!؟

فرقی نمی کند

این زمین هر طور بگردد باز هم مقصد قلبم تویی

و من به دور خواستن تو می گردم .

فرقی نمی کند

جهان در چه ساعتی ایستاده است

تو را که می بینم و صدایت را که میشنوم

گویی خورشید در دل شب طلوع کرده است .!

طلوع یعنی تو ...حتی در نیمه شب

فرقی نمی کند

فاصله ی من و تو به اندازه ی چشم باشد تا ابرو

و یا از زمین باشد تا ثریا ...!

من تمام رویا های تو را با ذره ذره ی وجودم لمس می کنم

و لمس تو از هر رویایی برای من شیرین تر است

فرقی نمی کند

تنهایی گریبان احساسم را گرفته باشد و یا فکرم به شلوغی میدان انقلاب باشد ...!

دلم پنجره ای است که رو به هیچ کس باز نمی شود

اما هر نسیمی از یاد تو که در آن می پیچد سر شوقم می آورد و از تو می نویسم ...

و اما فرق می کند

حسی که در قلبم به تو دارم با همه فرق دارد

همه ی دنیا می توانند مرا دوست بدارند ولی دوست داشتن هیچ کس همچون تو قلبم را عاشق نکرده است .

بر سرم شاید باران ستاره هم ببارد ولی تا ابد تو برای من خورشیدی

و اگر همه ی دنیا گلستان باشد گلچین قلبم فقط تویی

آری تو برای من با تمام دنیا فرق داری

همه مرا می بینند ولی نگاه تو با همه فرق دارد

همه مرا می شنوند ولی هیچ کس به اندازه ی تو مرا درک نمی کند

برای درد های جسمم نسخه و دارو فراوان است ولی روح مرا هیچ کس همچون تو درمان نیست !

چشمانم تابلویی زیباتر از لبخند تو سراغ ندارند و عشقم جایی بهتر از قلب تو برای سکونت نخواهد یافت

تو با ارزش ترین و بی همتا ترین دارایی منی

تو با همه فرق داری

تو مثل هیچ کس نیستی و هیچ کس مثل تو نیست

و در کنار هیچ کس من احساس خوشبختی نمی کنم غیر تو ...

رسم عشق...

تو عشق را برای من به ارمغان آوردی

تو آمدی و مرا مهمان دلت و عاشق خودت کردی و لذت شیرین دوست داشتن را تو در جام دلم انداختی و من به عشق تو مست شدم !

هر وقت دلت هوای عاشقی کرد

آمدی در هوای هم نفس کشیدیم ، آمدی مونس قلبم شدی و تا با هم حرف بزنیم و محفلی عاشقانه بر پا کنیم

شمعش را تو آوردی و پروانه ات من شدم

لیلی قصه تو بودی و مجنون تو من شدم

نم نم بارانش ، نگاه پر محبتت بود و من از زیبایی طاق رنگین کمانش برایت نوشتم

عشق قصه‌ی دیروز و امروز و فردای من و‌توست

دلت هر وقت سخن از عشق طلب کرد

تو بیا ، کوک کرده ام ساز دلم را با تو و گفتن صد شعر و غزلش ...آن با من

ذوق چشمان و لبخند ش با تو و گفتن " دوستت دارم" مکرر...آن با من

هر وقت دلت تنگ شد از عشق

تو بیا این دل من نیز تنگ تر از آن دل توست

دل تنگ مرا تو دوایی و دلتنگی تو‌درمانش پیش من است

هر وقت به سراغ دل تو غم آمد

تو بیا با هم بخوریم ..تو که همراه منی ، بگذار غمخوار تو نیز من باشم

درد تو درد من و‌ درد من درد توست لیلی من و من این می دانم و تو این می دانی

پس اگر درد به سراغ تو آمد تو بیا با هم دردت را بکشیم..آن با من ...!

هر گاه خسته بودم تو همراه و همدم و یارم بودی

و تو هم اگر خسته شدی زود بیا ، تا من و تو با هم خسته شویم و من کنارت باشم !

تو رفیق همه اوقات تنهایی ، این دل تنهای منی

هر گز یادت نرود من در کنار همه هم باشم ، بی تو تنهایم

و تو که باشی چشم و دلم سیر و در وجودم بیشتر از هر چه در این عالم است تو را دارم من ...

رسم عشق همین نیست مگر ؟!

من در قلب تو و تو در قلب من باشی , عشقم ؟

تو در یاد من و من به یاد تو باشم ، نفسم ؟

همه حواس تو‌ جمع من و جمع حواس من پرت تو باشد ، جانم؟

تو مگر قول ندادی به دلت که مرا دوست بداری ، عسلم ؟

من نیز عهدی با قلب خودم بستم و بدان پایبندم

تا لحظه ای که نفسی هست و جانی در بدنم

من از عشق تو و این رسم قشنگ دست نکشم ...

جانانم