و گاه از خود می پرسم چرا تو ؟

چرا تنها قلب من میل به تو دارد

وچرا تنها " تو " از میان ادمیان چنین دقیق به جغرافیای احساس من آشنایی ؟

بی مقدمه و پا برهنه به جهان کوچکم وارد شده ای

شهر قلب من زیر قدم های محبتت بی دفاع ترین دژ دنیا ست

بی هیچ چون و چرایی !

و بی هیچ بهانه و اعتراض دلباخته ی تو شدم

دلم را به تو سپرده ام و هر گز کسی در ک نخواهد کرد حسی را که من به تو دارم

و فقط و فقط خودم می دانم :

چرا تو ؟

چون دل من

فقط تو رو می خواهد ، نه شبیه تو را ، و نه حتی بهتر از تو را ، بهتر از تو از دید من وجود ندارد

و هیچکس در این دنیا نمیتواند این حسی را که تو به من میدهی را به من بدهد

چون وقتی به تو فکر می کنم روحم پر میکشد و لبخند بر لبانم می نشیند ، تو مرا خوشحال میکنی و دلیل حال خوبم میشوی

و دلیلش هیچ چیز نیست غیر از " تو " !

در این دنیا هیچ جایی برای من دلچسب تر و خوبتر از کنار تو بودن نیست و من در کنار تو اموختم مهربان و صبور باشم و خودم را فراموش کنم .

ولی این دلیل نمی شود چون تو را دوست دارم خودم را دوست نداشته باشم

وقتی همچون " تو " با ارزشی را در قلبم دارم به خودم اهمیت بیشتری میدهم

در کنار تو درد هایم تسکین می یابند و آرزوهایم بر اورده میشوند و خواسته هایم با وجود تو پیوند میخورند .

با تو بودن یعنی لمس عشق در اعماق وجودم

از زندگی لذت بردن و تا گلو غرق آرامش شدن

پخته شدن و طعم شیرین تعهد را چشیدن !

رها شدن از بند جاذبه ی زمین و گشتن در مدار عشق " تو "

هر کس از " تو" بپرسد

خواهم گفت : " تو " همانی که بی هیچ چون و چرا دوستت دارم !

من با جهان آنها کاری ندارم ولی در دنیای من " چون تو " نبوده و نیست و نخواهد آمد

چون تو دنیای منی !

تو فقط مال منی و من حتی خیال تو را در ذهن کسی نمی توانم تحمل کنم !!!

تو در قلب منی و من حتی از خوبی تو به کسی نخواهم گفت !!!

و هرگز به کسی نمی گویم :

" چرا تو " !؟