برای آوا (  بدون عنوان  ...!)

برای نوشتن ... برای تو سر از پا نمی شناسم و به هنگام نوشتن بی تابی قلمم با اشتیاق قلبم دست به دست هم می دهند .

هوای دلم هوای خواستن توست و ابر دلتنگی از دلم دست بر دار نیست . تنها پناه من اینجاست و باران دلتگی ام قطره قطره بر این صفحه ی سفید می بارد . کلمات همدیگر را در آغوش میگیرند و جملات راه خود را در میان سطر ها پیدا می کنند . سطر ها بر روی هم می غلطند و به شوق دیدگان تو سرازیر میشوند .

برای تو می نویسم بی اختیار و بی اجبار و بی هیچ انتظاری . و در یادم تنها تو حکمرانی می کنی و هیچ کسی نمی تواند به حریم خواستنت قدم بگذارد .

تو را در هر پلک زدن متصورم و با هر نفسم زندگی می کنم و همچون شبنمی هر صبح نامت بر لبهای من بوسه میزند و پژواک صدای تو مرا از خواب بیدار و مرا در خیالت غرق میکنی ...دل می سپارم به دوست داشتنت که این برکت هر صبح من است .

من هر صبح همین جا هستم پیش از آنکه دستان نوازشکر خورشید چشمان تو را لمس کنند . می ایم و خودم را مهمان نگاه تو می کنم .

نگاهم را به نگاه تو می سپارم و به تو سلام می کنم با نامه ای که در هر سطرش هزار جان را به یاد تو قربانی کرده ام و می توانی رد گرم بوسه هایم را به نامت همیشه حس کنی . عهدی نا نوشته دارم با خویش و دلم می خواهد همیشه در کنار تو باشم و این حکمی است که هر گز تغییر نمی کند .

برای تو می نویسم و هر صبح با قلب تو بیعت دوباره می کنم و تو را سر میز عاشقانه هایم می نشانم و با " دوستت دارم " کام دلت را شیرین می کنم .

می ایم تا بگویم دلم می خواهد هر روز ... برای دستانت یاری رسان باشم و نور امید باشم برای چشمانت و انگیزه ی قدم هایت شوم ...

عشقم را به پایت میریزم و حواسم را به تو می سپارم تا اگر دنیا برایت تاریک و سرد و خشن و بی رحم شد ! در لحظه ای که آرامش تو به بودن من است در کنارت باشم بی ادعا و بی بهانه و بی هیچ تردیدی ...

بدان من هر لحظه کنار تو هستم و هر گاه خسته شدی شانه هایم تکیه گاه توست و اگر سختی سراغت آمد من می خواهم اولین سرباز تو باشم که برایت جهان را امن می سازد .

حواسم پیش توست بی انکه تو خواسته باشی و مدام دلواپس و دل نگران تو هستم و این درد . لذت شیرین دلی است که مبتلا به عشق توست .

ارام جانم ...: من با دلواپسی ام ازارت نخواهم داد و به تو زخم نخواهم زد و با نگرانی هایم تو را حبس نخواهم کرد تنها می خواهم نوازشگر قلب تو باشم و به تو اطمینان دهم که من همیشه در کنار تو هستم .

من می خواهم قلبم خانه ی عشق تو و چشمانم محفل امن و آغوشم سرزمین آرامش تو باشد .

می خواهم تا اخرین روزی که چشمانم طلوع خورشید را میبینند من برای نگاه تو نور باشم و مهر دستانم به دستان تو هدیه کنم .

من برایت می نویسم از قلبی که تا آخرین تپشش .عشق تو را فریاد میزند . تا مرهمی باشد که هر گاه به دلت غوغایی افتاد و پنجه ی روزگار به تنهایی دلت هجوم اورد با خواندنم دوباره خون در رگهایت جاری شود و دلگرمی راهی به دلت پیدا کند و به یاد بیاوری دستانی که همیشه برای نوازشت بی تاب بودند و لب هایی که تو را نه برای هوس که به خواستن بوسیدند و آغوشی که تو را تا عمق جان طلب می کرد .

می نویسم تا بدانی من تا آخرین نفس قدردان این حس نابی هستم که تو به من دادی و نه تنها قلبم را به تپیدن واداشتی بلکه دوباره مرا متولد کردی و این بار زندگی را با طعم عشق در من زنده کردی و تو همچون ستاره ای هستی که " مدال افتخار " قلب من شدی و من هر بار که به تو می اندیشم ... به ذره ذره ی وجودت و به داشتنت و بودنت و خواستنت افتخار می کنم و هیچ چیز در این دنیا همچون تو مرا به زندگی دلگرم نمی کند .

برای آوا ( مرا ببخش ...!)

مرا ببخش برای تمام کاستی ها و برای تمام دیر رسیدن ها یم و برای " دوستت دارم " هایی که در قلبم پنهان کردم و سخت بر زبان آوردم .

مرا ببخش که حرف چشمانت را سرسری خواندم و صدای قلبت را در هرج و مرج افکارم گم کردم و تو را در میان جدال عقل و دلم نشنیده گرفتم و

فریاد های عاشقانه ات را با سکوت سردم جواب دادم و تو را اینقدر منتظر گذاشتم .

مرا ببخش به خاطر تمام کج خلقی ها و تیکه های تلخم که دلت را سوزاندم و اکنون که به یاد می اورم از خجالت آب میشوم .

من تا ابد شرمنده ی آن نگاه مهربان و آن تپش های بی تاب قلب تو ام .

این فاصله دستان ما را از هم دور کرده و نمی توانم دستانت را به یاری بگیرم و برای تو آرامش بیاورم و همراه تو و در کنار تو باشم ...مرا ببخش !

چقدر دلم می خواهد دوشادوش تو قدم بر دارم و نگرانی را از چشمانت و خستگی را از پلک هایت بر چینم و موانع را از جلوی پایت کنار بگذارم و برای قلبت آرامشی از جنس سکوت امن فراهم کنم .

مرا ببخش که از تو دورم و حضوری پر رنگ در کنارت ندارم . دلم از عشق تو لبریز است و دستانم در غربت دستانت از سرما میلرزند و تنها سهم تو از داشتنم در اغوش گرفتن خیالم شده است . ..!

چقدر دلم می خواهد کتاب تقدیر را پاره کنم و از جاده ی تاریک ترس هایم بگذرم و تمام دیوار های فاصله را فرو بریزم و تو را در آغوش بگیرم .

ساعتم را با نفس هایت کوک کنم و شعر هایم را بر روی تنت بنویسم و نغمه های عاشقانه ی قلبت را از چشمانت بشنوم .

مرا ببخش ... برای تمام شبهایی که در کنارت نیستم و درد و دل هایت را با ستاره های اسمان می کنی و برای اشک هایت مرهم نبوده ام .

جانان چقدر تقصیر دارم و چقدر در حق تو جفا کارم

چه میشد به جای این همه حرف و متن و شعار فقط با بودنم تکیه گاهت میشدم و سرت را بر شا نه هایم می گذاشتی و غرق در آرامش واقعی بودنم به دور از نگرانی و دلهره های زندگی ...با خیالی آسوده چشمانت را روی هم میگذاشتی و در خواب رویاهای شیرینت را رج به رج می بافتی .

مرا به خاطر تمام " دوستت دارم " هایی که به تو نگفتم و به خاطر تمام لحظاتی که از تو دورم و دلتنگت کردم و به خاطر تمام نبودن هایم و لحظاتی که احساس تنهایی کردی ...ببخش

برای آوا ( ساعت شنی ...)

من با تمام فاصله ها صبوری می کنم برای تقدیری که راهش را بلد است و مطمئنم روزی قیل و قال این فاصله نیز خاموش خواهد شد و این دیوار بلند فرو خواهد ریخت . روزی فرا خواهد رسید که روبروی هم می ایستیم و در اعماق چشمان هم سفر می کنیم و غبار دلتنگی را از چشمانمان می زداییم و با اشک شوق به پابوس آغوش هم میرویم .

من آن روز را روشن تر از هر روزی می بینم همان روزی که دستانمان را در دست هم می بریم و نگاه در نگاه هم ... بودنمان را نفس می کشیم و مرهم می گذاریم بر روی زخم رویا هایی که هیچ کس جدی شان نگرفته و قلب هایی که زخم دلتنگی بر پیکرشان بیداد می کند .

روزی فرا خواهد رسید که صبحش را نه به شوق خواندن پیامت بلکه با عطر وجودت چشم باز می کنم و به جای بوسیدن خیالت ...هوای بودنت را نفس میکشم .به جای نوشتن از روی ماه و زیبایی چشمانت . خودم را در برکه ی چشمانت به تماشا می نشینم و تو را در آغوش خواهم گرفت در آن روزی که خیالم لباس حقیقت به تن کرده است .

آن روز دیگر این قلم و کاغذم را کنار خواهم گذاشت و با جوهر تب دار لب هایم بر دفتر تنت سطر به سطر عاشقانه هایم را خواهم نوشت .

در آن صبح تو را بیدار خواهم کرد و در سکوت معنا دار و لبخندی که از پس سالها انتظار شکفته شده با هم از تمام تبودن ها و ندیدن ها و دلتنگی ها عبور می کنیم و پناه میبریم به زیر سقف نیلگونی که تنها من و تو زیر آن نفس میکشیم .

احساسم به من می گوید که آن روز نه محال است و نه دیر فرا خواهد رسید و اشتیاقمان همچون ساعتی شنی ما را به آن قرار نزدیکتر و نزدیکتر می کند .

می دانم روزی تمام آرزوهایم جوانه خواهند زد و سبز خواهند شد و هفت سین زندگی مان را در کنار هم و با هم خواهیم چید .

در آن روز کنارت می نشینم و شیرین ترین واقعیت زندگی ام را با ذره ذره ی وجودم می چشم .دستانت را در دستانم میگیرم و گرمای حضورت را در بند بند تنم حس می کنم و در سکوت و آرامشی که برداشت کاملی از بهشت است سرت را بر روی شانه هایم می گذاری و عطر مو هایت را با نسیم نفس هایت تا عمق جانم تزریق میکنی.

موهایت بازوانم را نوازش می کنند و از جام چشمانت محبت می نوشم و تلافی لبخندت را با بوسه خواهم داد و در گوشت از قصه ی سیب حوا خواهم گفت و بهشت واقعی را در آغوش تو پیدا می کنم .

برای آوا ( ستاره ی شمالی ...)

دوباره دلم بهانه تو را کرده و نسیم یادت پرده ی خیالم را به رقصیدن وا داشته .

واژه ها در ذهنم می بارند و برای نوشتن نامه ای دیگر برای تو به دنبال حرفی تازه میگردم .

یاد روز هایی می افتم که هنوز نامه هایم را در دفتر بی نشانی می نوشتم به امید آنکه تو بخوانی .

تو خوب میدانی از چه می گویم همان زمانی که هنوز فاصله ی من تا تو به اندازه فاصله ی ضمیر " تو " تا ضمیر " او " بود.

می نوشتم با هزاران امید و ارزو و از حس غریبانه ی دلم می گفتم برای چشمانی که حسرت دیدارشان را داشتم

به شوق آنکه خوانده شوم و حرف دلم را به گوش چشمانت برسانم و قلب تو را از حالم خبر دار کنم .

دوست داشتنت را در غربت نوشته هایم پنهان می کردم و چقدر نامه هایم عطش نگاه تو را داشتند .

دوست داشتنت جوانه ای بود که در قلبم هر روز رشد می کرد و بلوایی شد تا قلبم به تپیدن نا موزون میتلا شود .

من چه میدانستم عشق اینگونه هم سراغ ادم می اید من که هرگز تو را ندیده بودم و از دام چشمان تو دوربودم .

با کدام جمله ات دلم را لمس کردی و روح مرا در کدام گفتگو در آغوش گرفتی و تیر خلاص محبتت را در کدام نبرد به قلب من زدی ؟

قطره قطره باریدی و نم نم تا عمق وجودم رسوخ کردی و جریان مداوم فکر و خیالم شدی .

در غیابت حرف هایت را مدام در خاطرم مرور می کردم و با یاد خنده هایت لبخند بر روی لب های سردم شکوفه میزد .

"ستاره ی شمالی " قلب عاشقم شدی و چقدر دلم برای روشنی نگاهت تنگ بود .

تا به خودم امدم دیدم چقدر دلباخته ات شده ام .

برای من دیگر شمال یک جهت جغرافیایی نبود دلبسته ی شمال شدم نه برای اینکه بدانم شرق و غرب و جنوب کجاست بلکه برای یافتن رد و نشانی از تو ... یاد تو کافی بود تا جدا از هر مکان و زمانی قلبم به سمت تو بچرخد و نگاهم ستاره های آسمان بالای سر تو را رصد کند .

هر جاده ای که سمت شمال را نشان میداد مرا دلتنگ میکرد و هوای ابری شمال برای من هوای خواستنم شد و دریا شاعری شد که برای تو می سرود و ساحل نه برای قدم زدن بلکه دفتری شد برای نوشتن عاشقانه هایم .

هر وقت که از دریا گفتم و آرزوی قدم زدن زیر باران کردم و از عطر بهار نارنج نوشتم یاد تو بودم .

رابطه ی من و تو بدون شک با یک سلام ساده آغاز شد .

اما این سلام مثل همه ی سلام ها نبود گویا از همان ابتدا تقدیر برایش داستانی دیگر در سر داشت .

اکنون سالهاست از ان اولین سلام میگذرد و من دیگر نه هر روز و نه در نامه هایم و نه تنها وقتی تو را می بینم بلکه در هر لحظه یادت را سلام می گویم.

هنوز از هم دوریم و منطق جغرافیا بین من و تو فاصله انداخته است ولی دیگر از نامه های بی نشانی من خبری نیست .

من مدتهاست نامه هایم را . برای قلب تو به نشانی چشمانت می نویسم و خوشحالم و می دانم که تو می خوانی .

خدا را شکر می کنم این همان ارزویی بود که اکنون بر آورده شده و در دلتنگی ات صبورم و به پایان خوش این عشق ایمان دارم .

در خیالم هر روز روبرویت می نشینم سر میزی دو نفره نه به اندازه ی دوری فاصله ... بلکه به نزدیکی فاصله ی قلب هایمان و انجا که تو فنجان چایی ات را به دست میگیری من اینجا برایت می نویسم و اینجا که من فنجانم را به دست میگیرم تو آنجا مرا خط به خط می خوانی

می‌دانم روزی خواهد رسید، شاید نه همین فردا، اما در روزی روشن و آرام، فصلش مهم نیست که چای تو همیشه عطر بهار نارنج میدهد روبروی هم خواهیم نشست و نگاهت را خواهم دید و آن روز عاشقانه هایم را در چشمانم خواهی خواند و در آن نگاه، تمام خستگی جهان از تنم بیرون خواهد رفت. تا آن روز، ای "ستاره‌ی شمالی " من، نور تو در قلبم می درخشد و اهنگ دوست داشتنت را قلبم خواهد نواخت .

تا آن موقع من هر روز برای تو خواهم نوشت و نامت را به جانم گره خواهم زد و هر شب، به عشق تو، آسمان را می‌نگرم.

امشب ماه کامل است و من چشمهایم ر ا به زیبایی ماه دوختم و حرفهایم را به تو گفتم "ستاره ی شمالی " من ...

برای اوا ( مرد تو ...)

مرد تو بودن...

یعنی زندگی با هر فصل و در هر قدم و تا اخرین نفس..!

مرد تو بودن ...

یعنی محال است روزی خورشید جرات کند ، صبح از دست چپ بیدار شود و ارزوها هرگز نا تمام نخواهند ماند .و هیچ بیتی در حسرت قافیه زیبا نخواهد ماند !

مرد تو بودن یعنی زندگی در کنج ارامش بهشت و بهاری که تمام نمیشود و عشقی که مشق جاودانگی را خوب بلد شده.

و قاصدکی که با تو تا اوج رویاها سفر می کند و از تو دل میبرد ولی از تو دل نمیکند .

دلخوشی با تو خزان ندارد و آنچنان کنار تو دلگرمم که دلم لباس زمستانی تا ابد به تن نخواهد کرد .

در کنار تو به اندازه ی اقیانوس جرات زندگی دارم و ستاره می بارد از اسمانی که تو با عشق فرشش کردی و بهشت ارزو نیست بلکه خاطره و زندگی من میشود

مرد تو بودن...

یعنی به اندازه ی کوه قوی بودن و به اندازه رود هدف داشتن و پرواز تا بی نهایت خیال و قدر لحظه لحظه ی زندگی را دانستن

شور داشتن و شوق داشتن و هوای خواستنی که از سر بیرون نمیرود و هوسی که هرگز سرد نمی شود .

مرد تو بودن افتخار بزرگی است که نصیب من شده

عشق تو بهترین و بی نظیر ترین هدیه است که قلبم به دست اورده و بودنت نعمتی است که خدا مقدرم ساخته و محبتت گنجی است که تمامی ندارد .

گل زندگی ام. بهار زمان و بهشت مکان و فرشته ی قلبم

مرد تو بودن وقتی ملکه ام تو هستی یعنی زندگی همچون پادشاه

مرد تو بودن یعنی دوست داشتنت به سبک من

پرت میشود حواسم از همه چیز و همه کس ... وقتی که تو را که میبینم ولی هرگز حواسم از تو پرت نمی شود ...!

هر چیزی را فراموش کنم تو را فراموش نمی کنم و از یاد میبرم هر چه را که یاد تو در آن نیست !

نگران غذا خوردنت هستم و کی خوابیدن و کی بیدار شدنت ؟

حواسی که همش به هواست که نکند سرد شود و تو سردت شود و نکند باران ببارد وتو زیر بارون خیس شوی

روزی هزار بار به تو میگویم مراقب خودت باش و روزی هزار باید بگویی فقط چشب ...

هر بار که می بینمت برایم مهم باشد نتیجه کار هایت و برایم مهم باشد چگونه روزت را سپری کرده ای

دلخوشی ات را جایی نکند جا گذاشته باشی و کسی لبخندت را نربوده باشد و همیشه شوق شنیدنت را دارم حتی در اوج خستگی هایم .

مرد تو بودن یعنی شنیدن هشتاد و شش هزار و چهارصد "جانم " در هر روز و منی که هشتاد و شش هزار و چهار صد مرتبه اسمت را صدا میزنم .

و حضورتو نه به روز است و نه به ساعت و نه به دقیقه ... قلبم تو را در هر ثانیه نجوا می کند .

مرد تو بودن ... چشیدن طعم عشق است از روی لب ها ی تو و دیدنش در شوق چشمان تو و شنیدن " دوستت دارم " از زبان قلب توست ...!

مرد بودن در کنار تو یعنی اقتداری که هرگز مخدوش نمیشود و اعتبار بی نهایت و احترام ابدی است .

و من در کنار تو به خودم افتخار می کنم .

برای اوا ( یاد تو ...)

یاد تو می افتم قبل آنکه خورشید صبح گاه غنچه های شمعدانی را نوازش کند و قبل آنکه گنجشک ها با بساط ساز و اوازشان به گوشهایم هجوم آورند

یاد تو می افتم قبل آنکه لحاف شب را از روی چشمانم کنار بزنم و عطش خشک لبهایم را با نام تو افطار می کنم.

در هجوم افکار پریشان و گذرا تنها تو آرامی و تو ماندگار .

به تو می اندیشم و عطرت در لا بلای تمام خاطراتم می پیچد و چقدر تو من بلدم گویی سالها مشق شبم بوده است یاد تو ...!

وقتی از تو حرف میزنم تو را از خودم جدا نمی دانم و از من هیچ فاصله ای نداری در.همه ی زمانهاو همه جا تو کنار من هستی.

جلوی آیینه می ایستم و گویی خودم را از نگاه تو میبینم

چقدر من در چشمان تو زیباترینم.

وقتی دستم را بین موهایم میبرم یاد تو می افتم

هر آهنگی می‌شنوم نا خود آگاه تو را به یاد می آورم و گویی با تو می شنوم و برای تو خوانده شده اند

به یاد تو می افتم با هر نفسی میکشم و در هر قدمی که بر میدارم و به هر چه می نگرم . تو همه جا هستی .

شمال و جنوب و شرق و غرب افکار من از ان توست .

از زمین تا اسمان و از طلوع خورشید تا غروب اخرین ستاره ی شب یاد تو با من است و چه بیدار باشم و چه خواب ...!

اری من یاد تو می افتم حتی وقتی استکان چای ام را به دست میگیرم و با بخارش حرف میزنم ، وقتی عطر نان تازه را با دندانهایم گاز میزنم و با هر لقمه ای تو را ارزو می کنم.

من خوشبختی را به زنجیر یاد تو اویزان کرده ام و نگین عشق قلب من روی انگشتری یاد تو تا ابد نشسته است.

وقتی عطرم را میزنم و وقتی لباسم را میپوشم نطر تو را میپرسم و وقتی از خانه بیرون میروم تو را می بوسم .

از کنار گل فروشی که رد میشوم و روی خیال مخملی ابر های اسمان چشمانم راه میروند به یاد تو می افتم .

من به یاد تو می افتم بی اراده دستم را روی قلبم می گذارم و نا خواسته اسمت را صدا میزنم و لب هایم ارام تکان می خورند و پرده بر روی چشمانم میکشم و خیالت را محکم در آعوش میگیرم و می گویم : " دوستت دارم "

برای آوا ( می نویسم برای تو ...!)

" ای کاش میشد از نوشتن در موردت دست بر دارم اما گویا کلمات ساز خودشان را میزنند ."

این جمله را نمی دانم چه کسی نوشته ؟ و من با خودم می گویم مگر میشود برای تو ننویسم ؟

من لحظه ای نمی توانم تو را فراموش کنم و هر ضربان قلبم تو را صدا میزند .

حضورت را همچون تیک تاک ساعت حس می کنم بدون هیچ مکث و بدون لحظه ای تردید ...

عطر تو در وجودم پخش شده و دیگر یاد تو رهگذر خاطرم نیست و از یادم غیر یاد تو یادی گذر نمی کند .

نه اینکه اگر روزی برای تو ننویسم حرفی برای گفتن ندارم و یا تو را از یاد برده ام .

این طور نیست و این یک تصور محال است

در دلم دریایی از حرفها و کلمات هستند که مدام بر ساحل لب هایم هجوم می اورند حرفهایی که از عمق وجودم سر چشمه میگیرند و مقصد و مقصود همه ی انها تویی ... ولی دوست داشتن تو فراتر از کلمه ها و زمانه است ...

بی گمان نوشتن و بیان این حرفها همانقدر که به من آرامش میدهد دلیل شادمانی و خرسند ی تو می گردد و چه لذتی از این بهتر و ماندنی تر ...

می نویسم تا بخوانی و بدانی بر من چه میگذرد و جریان بودنت چگونه قلبم را صیقل می دهد و زیبایی ات چشمانم را چگونه به تسخیر خود در آورده .

از گل گونه هایت می نویسم تا حصار بی رحم حلقه ی چشمانت و از عطش بی پایان غنجه ی لبهایت می نویسم به بوسه و دلبری بی رحمانه ی موج موهایت در خیال بی قرار دستانم ...

تو همچون افسانه ای ... تا کنون ندیده بودم لب ها چشمک بزنند و چشمها بخندند و کلمات برقصند و از عطش گوش ها بی خبر بودم ...!

با تو حرف میزنم و برای تو مینویسم و در غربت و تنها یی ام دوست داشتنت را آرام آرام در قلبم محکم می کنم و برایت وطنی می سازم از عشق .

دلم تو را صدا میزند و آوای تو را در گوش جانم می شنوم .

شوق چشمانت واژه ها را مست می کند و شعر ها را بیدار و قلم مرا به رقصیدن وا می دارد .

مگر می توانم برای تو ننویسم ...؟

نامت را زیر لب صدا میزنم و سایه ی خیالت را در آغوش میگیرم و در میان این سطر ها فاصله ام را با تو به یک نگاه می رسانم و بوسه بر دلتنگی چشمانت میزنم .

می نویسم و در نوشته هایم تو را همچون ماه بغل می کنم و همچون شعر می سرایم و همچون ترانه می خوانم .

می نویسم تا صدای قلبم را به آرامش چشمانت هدیه دهم و نوازش کنم هوای خواستنت را با نسیم محبتم ...

" آوای من " بخوان و بدان که فاصله بین ما هر چقدر هم باشد نمی تواند قلب مرا از تو دور کند

به عشقت ایمان آورده ام و دوست داشتنت عبادت قلب من شده و هرگز به تو کافر نمیشود دلی که نور محبتت بدان تابیده ...

برای آوا ( درد عشق ...!)

درد عشق شبیه هیچ دردی نیست. و هیچ دردی نیز همچون درد عشق نیست..همانطور که هیچ حسی مانند عشق نمیشود .

تنها دردی است که درمانش در خودش پنهان است .

درد عشق ، درد خواستن است و درد دوست داشتن است و درد اشتیاق پنهان قلب هاست ....!

درد ، درد دلدادگی و دلسپردگی است.

آنجا که حس می‌کنی بخشی از وجودت از تو جدا افتاده و عزیز تر از هر عضوی است و شبیه هیچ عضوی نیست .

می بیند از چشمان تو زیباتر ، می‌شنود از گوشهای تو دقیق تر و می تپد از قلب تو تپنده تر و صدای موسیقی ضربانش را در رگهای تنت حس می کنی .صدایی است که در درونت می پیچد و پژواک نغمه ای است آشنا ... در غربت وجودی از تو جدا افتاده

بی وقفه در زیر لا یه های احساس تو جریان داشته و دارد و مسیرش تا ابدیتت ادامه دارد ..جریانی آگاه و ارام و و خروشنده .

و همچون موجی است بر ساحل بی کران وجودت ...گاه ارام می رسد و گاه طوفانی و تو را تا اعماق دریای نا شناخته ی احساست فرو میبرد .

عشق دردی است آشنا برای قلبی که دوست داشتن را بلد شده و صبوری آموخته و انتظار را با همه ی نگرانی ها و دلهره ها و بی قراری هایش کشیده است .لذت عشق در کشیدن درد دیگری است و تبلور افکار و اندیشه است برای غیر خود ...!

عشق پا فشاری قلب من است به خواستن و بودن و داشتنت و همچون آیینه است که خودم را در وجود " تو " ببینم

عشق درد دوست داشتن است و درد سکوتی است که تا ابد دلتنگ واژه ها می ماند و گاه حبس نفسی است که تا همیشه راه سینه ات را تنگ میکند

عشق فوران نبوغ عواطف است همچون باغی است پر از گلهای رنگارنگ و دردهای پنهان و قدم های بی قرار و عطش لب هایی است که با بوسه سیراب نمیشوند...

عشق هدیه ی خداست .آغوش دریاست برای ماهی و بوسه ی زمین است به جوانه های کوچک و لحاف مهتاب است در شب های تاریک و سرد آسمان

بر روی ستارگان ...

عشق بوسه ی دلتنگی است به لب های تلخ فاصله

عشق نفس تنگ خیال است در آغوش خالی خاطره ها ...!

و سکوت خاموش قلب است از دردی پنهان و بی وقفه و ابدی...

آری عشق همچون اتشی است که هم گرما بخش است و هم می سوزاند .

و همچون بارانی است که هم می شو ید و هم تو را با خود میبرد ...!

در عشق هم خودت را پیدا میکنی و هم فراموش خواهی کرد و آرامش و بی قراری را تو امان دارد .

آری عشقت همچون گناه ...شیرین است و همچون قهوه ...دردی تلخ و دلچسب دارد ...!

دوست داشتنت لذتی دارد که در آن نهایتی نیست و اگر سهم من از دوست داشتنت " درد عشق " باشد من این تقدیر را در قلبم تا قیامت عبادت می کنم. .

برای آوا  (خیال برفی  من ...!)

برف می بارد و با تو حرف میزنم بی آنکه کنارم باشی .

دانه های برف می رقصند و یاد تو همچون رو اندازی سپید تمام احساس مرا می پوشاند .

پنجه ی دستانم را میان پنجه ی دستانت می چینم و نرمی دستانت را با گرمی دستانم مبادله می کنم . با تو روی ابرهای بکر سپید قدم میزنم و در جهان بی رنگ و ساده ی مان تنها رد پای قدم های من است و قدم های تو ...

نه به هم میرسند و نه از هم دور میشوند و با اینکه از هم فاصله دارند همچون دانه های زنجیر در هم تنیده اند ...!

هوای فاصله چقدر سرد است و دلتنگی چه بی رحمانه به قلبم هجوم می اورد و نرمی احساسم را زیر قدم های سنگین خود فشار میدهد .

هوای نفس هایم ابر میشوند و ابر نفس های تو را در این هوای برفی در آغوش میگیرند .

به دنبال واژه ای میگردم تا در این سرمای زمستان گرما بخش وجودمان شود . واژه ای همچون آغوش و همچون بوسه و همچون لبخند ...

دلم می خواهد تمام دیوار های فاصله را بر چینم و از تمام مرز ها بگذرم و تو را از قفس سرد نتهایی ات بیرون بکشم و در آغوش گرمم به اسارت بگیرم .

دستانم را دور تنت حلقه کنم بی هیچ واهمه ای و حلالیتت را از خدا طلب کنم و بوسه بر لبهایت بزنم انچنان که نفس هایمان در سینه حبس شوند .

چه حس خوبی دارد حتی خیالی که در آن هیچ فاصله ای بین من و تو نیست .

بیا با هم تمام فاصله ها را با هم بر چینیم و بساط دلتنگی را تا ابد جمع کنیم .

نزدیکترم بیا بگذار صدای قلبت را تک تک سلولهای تنم بشنوند و صدای خواستنت را نه با فریاد بلکه با زمزمه ی ارام در گوشهایت نجوا کنم .

بیا تا چهره ات را این بار نه با چشمانم بلکه با لب هایم لمس کنم و گرمای نگاهت را این بار از روی پلک هایت بچینم .

زمستان است و هوا سرد و دلتنگی تا مغز استخوانم را به درد می اورد و دیگر خیالت چاره ساز نیست .

دلم تو را می خواهد همه ی تو را با تمام هست و نیستت ! من تو را با همه ی بودها و نبود ها و داشته ها و نداشته ها و خاطرات و ارزو هایت می خواهم .

دلم هوای موج موهایت را کرده و نفسم هوس بوسه هایت را در سر دارد

می خواهم شیرینی گناه را با جام لب های تو بنوشم و نه یک بار و نه صد بار و نه به قصد توبه ...!

نور مهتاب دیگر برای چشمانم کفایت نمی کند چشمان من نور چهره ی ماه را می خواهد .

پژواک صدایت در گوشم مدام می پیچید که نام مرا صدا میزنی ولی من گرمای صدایت را به همراه نسیم نفس هایت می خواهم .

تا کی عاقلی و اسیر منطق بودن تا کی ؟

دلم تنگ توست و از تو لبریزم و دیگر اب از سرم گذشته است

می خواهم پا از چهار دیواری خیالم بیرون بگذارم و این بار تو را بیشتر و واقعی تر و عمیق تر در آغوش بگیرم .

بی هیچ پرده ای و بی هیچ ملاحظه ای و بی هیچ حساب و کتابی ...!

و بی هیچ " من " و دیگر بی هیچ " تو " یی ...

برای آوا  ( حال و هوای مجنون ...!)

جانم چه می خواهی ...!؟

که جلو ایینه می ایستی و مو هایت را شانه میزنی و برای دلم خط و نشان میکشی ؟

و شمشیر دلبری از رو می بندی و خیال مرا لا بلای موج مو هایت به بند میکشی ؟

جانم ...

در جام چشمانت چه ریخته ای که نگاهت اینگونه گیراست و هوش از من برده و خنجر مژگانت را به کدام فلسفه آغشته کرده ای که سپاه عقل و منطقم را اینچنین تار و مار کرده است ؟

جانم ...

تو در سر چه داری و با نسیم چه قول و قراری بسته اید که هر دم نسیم خیالت عطر یاد تو را در خاطرم زنده می کند ؟

در قلبم که دیگر جای خالی نگذاشته ای و تمام لحظاتم برای توست و خواب و رویای مرا نیز تو تسخیر کرده ای ...

جانم به قربانت ...

تو جان منی و تو عشق منی و تو نفس من

دوست داشتنت نهایت ندارد و نمی دانم این خواست من است و یا خواست تو ؟

ولی هر چه هست مرا مجنون تر از مجنون کرده است

از حال و هوای مجنون بی خبرم ولی گاه در خلوت خیالم تو را تصور می کنم

و مدام صدایت در گوشم میپیچد که اسمم را صدا میزنی و جانم ...جانم ...جانم از لب های من دل نمیکنند

آنقدر زیاد می خواهمت که درز پنجره ها را نیز محکم میبندم که نکند نسیم دستش به گیسوی تو رسد

و با هر که روی تو را ببیند و صدای تو را بشنود و از کنار تو حتی رد شود سر جنگ دارم .

و گاه فکر می کنم می خواهی پا روی رگ غیرتم بگذاری وقتی لیوان چای ات را می بوسی ...!

برو خدا را شکر کن که دستم به لیوان چای ات نمیرسد ...!

من اهل باید و نباید اصلا نبوده و نیستم ولی از قول دل مجنون می نویسم :

تو به غیر من نباید به کسی بگویی " جانم " و هیچ کسی به غیر من حق ندارد به تو بگوید " جانم "

تو فقط جان منی و من فقط جان تو ...همین و بس !

حیف که تصویر اخم هایم را نمی توانم لا بلای نوشته هایم برایت بگذارم

عاشق حسود دیده ای ؟

من به چشمان خودت نیز که تو را می بینند حسادت می کنم ...!

من حتی به تصویر خودم که با آن حرف میزنی هم حسادت می کنم .

چه رسد به کسی که خنده ی تو را ببیند و هوایی که تو در آن نفس میکشی

سر دوست داشتنت نمی دانی چقدر لجباز شده ام

دلم می خواهد همه ی دوست داشتن های تو برای من باشد

به من باشد نمی خواهم هیچ کسی و هیچ چیزی را به غیر من دوست داشته باشی و هیچ کسی نیز حق ندارد به غیر من دوستت داشته باشد

و من به جای تو هر آنچه دوست داری را دوست داشته باشم و هر آنچه تو می خواهی را من برای تو بخواهم ...!

برای آوا ( من و تو و باران...)

امروز بر حلاف صبح های دیگر نه با صدای گنجشک ها بلکه با صدای باران از خوا ب بیدار شدم .

چقدر صدای باران دلنشین است .

به کنار پنچره میرم و در صبحی که خورشید ش خواب مانده با چشمانم به دنبال رد پتی باران میگردم .

از لای درز کیپ پنجره نیز میشود عطر باران را حس کرد .

و چقدر در این صبح بارانی دلم هوای نو را کرده است .

می دانم آنجا نیز باران می آید

راستی تو هم پشت پنجره امده ای ؟

پنجره را باز میکنم و قبل از بوی باران این هوای سرد زمستان است که به اتاقم هجوم می اورد

پیش خودمان باشد دلم می خواهد باران را در آغوش بگیرم

هم به خاطر خودش که ماهها منتطرش بودیم و هم به خاطر تو ...

باران همیشه در خیال من عطر تو را میدهد .

راستی به تو گفته بودم که تو چقدر شبیه بارانی؟

همین قدر دوست داشتنی

همین قدر با لطافت و برای من شادی افرین

گسترده و بی وقفه بر یادم نم نم می باری...

چقدر دلم خاطره . در زیر باران با تو کم دارد .

یک خیابان خلوت و من و تو و باران

یک مسیر خیس و من و تو و رد قدمهایمان

من و تو و چتر . سکوت من و سکوت تو و شر شر باران

دو لیوان چای و نگاه من و نگاه تو و نم نم باران

نفس من و نفس تو و بوی عطر خوش باران

دست تو و دست من و لمس دستان گرم تو زیر باران

بوسه های خیس باران به صورت من .به صورت تو ...

و بوسیدن تو در زیر باران

و خیال تو و آغوش من

در زیر بارانی که تا ابد ببارد ...

.

برای آوا  ( آرزوی بزرگ ...!)

من تنها نشسته ام و در کوچه ی خلوت خیالم تنها تویی که قدم میزنی .

دستانم برای نوشتن احساسی که دارم میلرزند و تنها قلبم است که تصمیم میگیرد

هوا تاریک شده و سیاهی شب پنجره را در آغوش گرفته است .

آنقدر دلم تنگ است که حس می کنم دیوار ها به هم نزدیک تر شده اند .

و در این دنیای کوچکم " تو " چقدر فراوانی !

فریاد مداوم سکوت من تویی و راز پنهان چشمان من " تو "

هر روز من با آرزویی بزرگ آغاز میشود به عظمت عشقی که از تو در قلبم دارم

و در شب های من رویایی وجود دارد طو لانی تر از هر شب یلدایی ...

و شوقی که چشمان مرا با خواب بیگانه می کند .

تا تو هستی فردا همیشه یک شوق شیرین و یک "آرزوی بزرگ " برای من دارد .

تا تو هستی همیشه کوله بار انگیزه ام لبریز است و خستگی از من دور می ایستد .

گویی دو برابر زنده ام و هر روزم را دو بار زندگی می کنم .

حتی به تو فکر هم می کنم قلبم شدید تر و زیبا تر می تپد .

و نفسم عمیق تر و وجودم جان بیشتری میگیرد .

" آرزوی بزرگ " من تویی

تو همانی که با دستانم خشت خشت آرزوهای کوچکم را روی هم می چینم تا کاخ آرزوی تو را کامل کنم .

تو به روز هایم برکت و به شب هایم آرامشی

به چشمانم نور و به قلبم امید پاشیده ای .

خدا مرا خیلی دوست داشت که تو را به من داد و من این را هرگز فراموش نمی کنم .

و تو مبادا فراموش کنی که من تو را چقدر دوستت دارم .

.......

امشب نیز از عشق تو لبریز بودم و بی تاب و دلتنگت

دلم پیش تو بود می دانی

و دلت پیش من است می دانم .

نوشتم تا بخوانی و بخوان تا بدانی

که چقدر دوستت دارم جانان من .

برای آوا (   عصر و چای و تو ...)

در این غروب ششمین روز از زمستان

دوباره فیلم یاد هندوستان کرده و دوباره هوای " تو " به قلبم شبیخون زده جانان من ...!

باز تو را بهانه کرده ام و آمدم تا بنویسم

این داستان هر روز من است عصر ها که تو را نمی بینم گویی تمام حواسم عطش تو را میگیرند

و هر چه دور و برم شلوغ تر باشد احساس تنهایی بیشتری می کنم !

بی حوصله و کم حرف و بهانه گیر می شوم

فقط نوشتن برای توست که دلتنگی ام را اندکی تسکین می دهد.

جز " تو " چه کسی می داند در دلم چه غو غایی بر پاست ؟ تنها چاره ی دل بی قرار من حرف زدن با توست

دلتنگی ات جان به لبم میرساند و گویی خون از دلم جاری میشود بر این سطر ها ...!

حرف دلم بی اختیار از بند بند انگشتانم می چکد و با واژگانی بی جان احساسم را می نویسم .

از وقتی تو آمده ای دیگر نمی توانم برای خودم باشم

می توانم ولی نمی خواهم

چون از آن تو بودن را بیشتر دوست دارم .

خیلی می بینم و می شنوم و می خوانم ... ولی هیچ لذتی همچون دیدن و شنیدن و خواندن تو سراغ ندارم .

از وقتی تو آمده ای کل داستان زندگی ام را زیر و رو کرده ای .

تو همچون بهاری برای شکوفایی فصل ها

تو همچون جاذبه ای برای زمین و چرخشی برای زمان

تو همچون نور خورشیدی بر چهره ی ماه

" تو " خاص ترین و دوست داشتنی ترین ضمیر قلب منی ...

به صندلی ام تکیه می دهم و دوباره جملاتی را که نوشته ام مرور می کنم

حس می کنم متنم چیزی کم دارد

چیزی همچون شوق چشمانت و عطر وجودت و آه نفسهایت را ...!

نمی دانم شاید دیگر نامه هایم نیز طاقت دوری ات را ندارند؟

ای کاش میشد لیوان چای ام را بر دارم و تو هم لیوان چایی ات را بر می داشتی .

من می آمدم و تو می امدی

قد یک سلام ...قد یک نگاه ... قد یک نفس ...

چرا ...؟

مگر میشود در این دنیای به این بزرگی به اندازه ی میزی جا نیست که لیوان چای مان را کنار هم بگذاریم ؟

مگر میشود دنیا آن قدر بی رحم باشد که تقاص بزرگی اش را از دل ما بگیرد ؟

ای کاش الان کنارت بودم و تو لیوان چای ات را در آغوش دستانت میگرفتی و من دستانت را در آغوش دستانم میگرفتم

و تمام حرف دلم را اینگونه به تو می گفتم :

" دوستت دارم "

برای آوا ( مرا ببخش ...!)

مرا ببخش ، این دل سر خواستنت زیاده خواه شده است

نه زیر بار ذره ای کمتر می‌رود و نه به لحظه ای کوتاه تر بسنده می کند پایش را در یک کفش کرده و به هیچ صراطی مستقیم نمیشود.

.مدام بهانه ات را می‌گیرد و مدام پا پیچ افکارم می‌شود .

نه دیگر زبان منطق سرش می‌شود و نه با تشویق فراموشت می کند و نه به تهدید پا پس می کشد .

مرا ببخش ، این دل سر خواستنت لج باز شده است

غیر تو هر چه یاد و خاطره داشته ‌بیرون ریخته و هر آنچه هست از توست و برای توست و به نام توست ...!

تو که هستی چشمانم با تو حرف میزنند و بر زبانم شعر دوست داشتنت جاری می‌شود و لب هام به شوق نگاهت ترانه می خوانند ..

مرا ببخش ، گاه قلبم تحمل این همه دوست داشتنت را از دست می دهد و تاب دل بی قرارم را ندارم

تو‌ تنها چاره ی قلبی هستی که به عشقت مبتلا ست.

تو باید باشی

از دیدنت سیر نمی‌شوم ولی می بینمت آرام می شوم

از شنیدنت خسته نمی شوم شنیدنت به بودنم اعتبار می‌بخشد .

تو باید باشی

تا دوست داشتنت را فریاد بزنم و بگویم تو در من چه انقلابی کرده ای و در قلبم سر عشق تو چه بلوایی است .!؟

میدانی که ...؟

از ,,تو ،، از احساسم با هیچ کسی نگفته ام

تو باش ، که در نبودنت قلبم تنگ میشود و نگذار دوست داشتنت به درد دلتنگی مبتلایم کند.

تو جان منی و بی تو جان به لبم می‌رسد

دل از تو لبریز است و‌ صبرم به لب میرسد در نبودنت ...!

جای خالی تو را هیج کس و هیچ چیزی پر نمی کند

نباشی دلم میگیرد

نباشی دلتنگ میشوم

نباشی کم حوصله میشوم و تحمل خودم را هم ندارم

مرا ببخش ...!

گاه بی آنکه بدانی کمتر دوستت داشته ام در حالی که خیلی عاشقت بودم

تنها دلم می داند گاه بی آنکه بهانه ای داشته باشم با تو بگو مگو کرده ام .

و گاهی با خودم قهر می کنم چون قلبی کوچک برای دوست داشتنت دارم ...!

مرا ببخش...!

که نمی توانم حسی که به تو دارم را طوری دیگر و در قالبی زیباتر و با واژه هایی خاص تر به تو بیان کنم.

تو مرا زیاد ببخش

به خاطر دور بودنم و همه ی زمانهایی که باید کنارت بودم و‌نبودم

به خاطر اینکه دیر پیدایت کردم و تمام آن روز هایی که قلبت انتظارم را کشید..

به خاطر تمام روز هایی که دستت را نگرفتم و بابت تمام شب های که همراه تو‌رویا نیافتم.

مرا ببخش...!

برای اوا (  از خواب تا بیداری ...!)

خوابم نمیبرد ...!

عطر آمدنت تمام کوچه پس کوچه وجودم را پر کرده...!

چشم انتظار آمدنت بودم که چشمانم به خواب رفتند در روزی که از دلتنگی لبریز بودم

آمدی و رفتی و جزای غفلت چشمانم را دلم پس میدهد

دلم تنگ است و خواب از چشمانم رفته ...

دلم بهانه ی تو را گرفته است

تو می دانی بهانه چیست ؟

بهانه تویی که خواب شب از چشمانم ربوده ای و هر روز در میان ازدحام ادمها ، چشمانم تنها به سوی تو می گردند .

بهانه فریادی است که می نویسم و زمزمه زیر لب نیمه شبم .و سکوت احساسی است که در واژه ها نمی گنجد .

تو بگو ...؟

با دلی که تنگ است و یادی که در ان عطر هوای تو پیچیده

چه لا لا یی برای چشمانم بخوانم تا به خواب روند ؟

برای آوا ( خیلی دور ...خیلی نزدیک ...!)

من از تو دورم به اندازه صبح تا شب

و به تو نزدیکم همچون شب تا صبح

" من از تو دورم به اندازه بهار تا زمستان

و به تو نزدیکم همچون زمستان تا بهار "

ما از هم دوریم در جغرافیای خانه ام تا خانه ات

ما چقدر به هم نزدیکیم و در قلب هم ساکنیم

من از تو دورم به اندازه دوری آسمان از زمین

و به تو نزدیک همچون زمین در آسمان

من از تو دورم به اندازه ی شرق آسیا تا غرب عالم

و به تو نزدیکم از غرب آمریکا تا شرق آسیا

من از تو دورم از انتهای دیروز تا ابتدای فردا

و به تو نزدیکم از آخرین لحظه ی امروز تا اولین دقیقه ی فردا

من از تو دورم به اندازه ی فاصله ی دریا تا ساحل

و به تو نزدیکم همچون ساحل تا دریا

ما از هم دوریم به قدر آرزوهایمان و به هم نزدیکیم به قدر خیالمان

ما از هم دوریم به تعریف جسممان و به هم نزدیکیم به احوال روحمان

ما از هم دوریم قد آن جهان تا این جهان ...!

ما به هم نزدیکیم قد این جهان تا آن جهان ...!

برای آوا (بی خبر از تو ...! )

از تو ممنونم ...مرا از خودت بی خبر نگذار

پیش خودمان باشد ...!

شاید خودت هم خبر نداشته باشی گاهی با تو دعوا می کنم . !

همان وقت هایی که از تو بی خبرم یا دیر می آیی به دنبال بهانه ای میگردم

مهم نیست چه باشد وقتی دلم بهانه ات را میگرد بهانه ی دعوا هم خودش جور میشود !.

به تمام خاطراتمان سر میزنم و خط به خط و کلمه به کلمه می خوانم و حتی از سکوتت نیز بهانه جور می کنم ...!

اعتراف می کنم بی اندازه و بی بهانه دوستت دارم .

و همان قدر در همه ی دلتنگی هایم رد پای توست و بهانه ی تمام دلتنگی هایم خود تو هستی ...

به وقت دلتنگی دلم عجیب بهانه ات را بهانه می کند ...!

آن وقت ...قرمز من همان سرخ تو نیست و مهتاب نیز با ماه قهر می کند ...!

دلم که هوای تو می کند پرنده هم حق پر زدن ندارد و گشتن پروانه به دور شمع هم غلط میشود ...!

با قافیه شعر ها هم سر جتگ می افتم و کاسه ی صبرم را لبریز می کند هر کلمه ای که مرا یاد تو می اندازد ...!

چراغ حوصله ام خاموش میشود و گره ی کور به ابرو هایم می افتد و تمام غنچه های لبخند را از غرفه ی لبهایم جمع می کنم .

وقتی از تو بی خبرم آرامش چه کلمه ی بی مفهومی است و دلتنگی چه تاخت و تازی می کند در وجودم ...!؟

من از عشقت لبریزم و در قرار تو آرامم

از تو بی خبر باشم با تو دعوا می کنم و با خودم قهر و با کل جهان سر جنگ دارم ...!

جانان مرا از خودت بی خبر نگذار ...

از تو ممنونم .

برای آوا ( عشق و شجاعت ...!)

لذت خواندن شعر عاشقانه کجا و خواندنش برای تو کجا ...!

لذت شنیدن ترانه ی عاشقانه کجا و زمزمه آن برای تو کجا ...!

خواندن متن های احساسی همیشه مرا به وجد می آورد و حال برای تو از احساسم مینویسم

دقیقا همانگونه که شنیده بودم اتفاق افتاد بدون هیچ مقدمه و دلیل و چون و چرایی ...!

هرگز آن روز را فراموش نخواهم کرد

همان روز که تو تمام غرور و شجاعت و احساست را در یک جمله به من اینگونه بیان کردی

گفتی : " دوستت دارم "

باورم نمیشد چگونه ممکن است خدا اینگونه ارزویم را بر آورده کند .

مگر میشود...!

من معجزه را با چشمان خودم دیدم

از راز دلم تنها او خبر داشت و غیر او با کسی درباره تو حرف نزده بودم .

چگونه تو از من عاشق تر و شجاع تر شدی و خدا آن روز به قلب تو چه چیزی وحی کرد را نمی دانم ...!؟

ولی خوب می دانم او که دفتر تقدیر را مینویسد خودش داستان عشق ما را اینگونه رقم زده .

خودش از دل بی قرار تو و دل تنگ من با خبر است

تردیدی به دل راه نخواهم داد تا او را دارم و تا تو را دارم .

به سر انجام خوش این عشق ایمان دارم .

من عشق را دیگر نه در کتاب ها و شعر ها

و نه در ترانه و متن ها ...

بلکه در کنار تو دیدم ...شنیدم ...چشیدم ...لمس کردم و نفس کشیدم .

من در سینه ام قلبی دارم که مالا مال از عشق تو ست

و می توانم هر روز گرمای حضورت را از دورترین فاصله ها حس کنم .

اکنون بیشتر و عمیق تر و شدید تر عشق را می فهمم و درک می کنم .

من عشق را با تمام شور و اشتیاق و دلتنگی هایش

با تمام تعصب و حسادت و زیاده خواهی اش

و با تمام بود ها و نبود ها و شادی و غم هایش ...

با تو تجربه کردم

آوای من

تو را بی آغاز ... تو را بی پایان ...تو را بی وقفه و تو را بی اندازه

دوستت دارم ...

برای آوا ( خیالت راحت ...!)

خیالت راحت باشد جای تو امن است ... تو در قلب من نفس میکشی

خیالت راحت باشد هر گز گم نمیشوی و تو در چشمان من زندگی می کنی

تو بیش از هر کسی در خیال من هستی و بی خیالت نمی شوم ...خیالت راحت باشد

تو فقط برای من یک اسم نیستی تمام زندگی منی و امن دنیای من تویی

خیالت راحت باشد در سکوت تو همچنان باقی می مانی مانند آتشی آرام .در میان باران و هیچ فردایی نمی تواند پاک کند لطافت آغوش تو را از خاطرم .

هر گاه خیالم پر بکشد و به هر کجا بروم تو را همراه خود خواهم برد و حتی اگر بی خبر از تمام دنیا باشم هرگز نمی توانم از حال تو لحظه ای بی خبر بمانم .کار عادت نیست از حال تو پرسیدنم بگویم خیالت راحت شود که پشت این احوال پرسی کوهی از دلتنگی دارم .

تو خیالت راحت باشد ... من دیگر دلم برای تو تنگ نمی شود من دلم برای تو می میرد .

من تمام دوست داشتن های قلبم را برای تو کنار گذاشته ام و هر گاه گم میشوم خودم را در قلب تو جستجو می کتم .

در دنیای من تنها یک " تو " کافیست ...بی یاد تو لبخند بر لبانم حرام شده و تنها ضربان قلبم را در کنار تو میشنوم .

شاید از تو دور باشم و ندانم تا کی قرار است نبینمت ولی خیالت راحت باشد من تو را بیشتر از همه ی کسانی که می بینم دوستت دارم .

" ملکه ی قلبم " به عشق تو یکی اینجا تا ابد پادشاهی می کند

خیالت راحت ...!

برای آوا ( خبر داری ...!؟)

آری

خودت که بهتر از هر کسی در این دنیا از دلم خبر داری

فقط منتظرم خودت بپرسی چه خبر ؟

تا ان وقت سفره ی دلم را پیش تو باز کنم و بگویم :

سلامتی روی ماه شما

سلامتی احوال خوش شما

سلامتی روح نازنین شما

حال من خوب است و خبری نیست جز خبر دلبری شما از این دل از همه جا بی خبر...!

تو خبر داری چنان دل از ما برده ا ی که من نمیتوانم هیچ کسی را مثل تو دوست داشته باشم

خبر داری هوش و حواسم از وقتی تو آمده ای دیگر سر جایش نیست کجاست ؟

تو بردی دلی را که به عشق اعتقادی نداشت و دوست داشتن بلد نبود خبری از دل بی قرارم داری تو ؟

من از کل این جهان بی خبرم و فقط می دانم در جهان من هیچ چیز به اندازه ی بودنت معنا ندارد ...!

هیچ وقت نمیدونستم چقدر می تونم یک نفر را دوست داشته باشم تا اینکه تو به زندگیم قدم گذاشتی

و قلب مرا طوری به تصرف خودت در آوردی که هیچ کس دیگری نمیتواند از تو پس بگیریدتش ...!

بپرس چه خبر ؟

تا برایت بگویم : که من هیچ وقت ... هیچ چیز ...هیچ کسی را قد تو دوست نداشته ام .

و دیگر حتی یک تار موی تو را با کل دنیا و هفت آسمانش عوض نمی کنم .

از من بپرس تا بگویم : که با من چه می کنی و چگونه مرا به فردا امیدوار تر کرده ای .

تو جانی در جانم می آفرینی و به خاطر تو روزهای بیشتر و شب های بیشتر و سهم بیشتری از زندگی می خواهم .

می پرسی چه خبر ؟

خبر داری نیاز دارم به تو برای اینکه خوب باشم و شب ها راحت بخوابم و صبح ها با عشق بیدار شوم .

من برای نفس گشیدن و را ه رفتن و زنده ماندن به تو نیاز دارم ...!

امدنت شبیه هیچ اتفاقی نبود و تو گمشده ی تقدیرم بودی که با آمدنت خودم را پیدا کردم .

آیا می دانی زندگی ام فقط وقت هایی که تو در کنار منی قشنگ است

و تو خبر داری چقدر از دنیا قشنگتری ؟

چقدر خنده های تو دنیای مرا عوض می کند و حرف های تو به دلم می نشیند و لبخند روی صورتت زیباترین منظره جهان در چشمان من است ...! .

خبر داری ؟ قلبم هر بار که می تپد تو را نجوا می کند و در هوای هر نفسم عطر تو پیچیده و تمام احساسم در یک " تو " خلاصه شده است .

عزیز دلم هیچ وقت فراموش نکن

منم و جانی که تمامش تویی

دیگر چه بخواهی و چه نخواهی من دوست داشتن تو را با هیچ لذتی دیگر در این دنیا عوض نخواهم کرد

و در آخر یا برای تو جان میدهم و یا در کنار تو جاودانه میشوم ... !