برای آوا ( بدون عنوان ...!)
برای نوشتن ... برای تو سر از پا نمی شناسم و به هنگام نوشتن بی تابی قلمم با اشتیاق قلبم دست به دست هم می دهند .
هوای دلم هوای خواستن توست و ابر دلتنگی از دلم دست بر دار نیست . تنها پناه من اینجاست و باران دلتگی ام قطره قطره بر این صفحه ی سفید می بارد . کلمات همدیگر را در آغوش میگیرند و جملات راه خود را در میان سطر ها پیدا می کنند . سطر ها بر روی هم می غلطند و به شوق دیدگان تو سرازیر میشوند .
برای تو می نویسم بی اختیار و بی اجبار و بی هیچ انتظاری . و در یادم تنها تو حکمرانی می کنی و هیچ کسی نمی تواند به حریم خواستنت قدم بگذارد .
تو را در هر پلک زدن متصورم و با هر نفسم زندگی می کنم و همچون شبنمی هر صبح نامت بر لبهای من بوسه میزند و پژواک صدای تو مرا از خواب بیدار و مرا در خیالت غرق میکنی ...دل می سپارم به دوست داشتنت که این برکت هر صبح من است .
من هر صبح همین جا هستم پیش از آنکه دستان نوازشکر خورشید چشمان تو را لمس کنند . می ایم و خودم را مهمان نگاه تو می کنم .
نگاهم را به نگاه تو می سپارم و به تو سلام می کنم با نامه ای که در هر سطرش هزار جان را به یاد تو قربانی کرده ام و می توانی رد گرم بوسه هایم را به نامت همیشه حس کنی . عهدی نا نوشته دارم با خویش و دلم می خواهد همیشه در کنار تو باشم و این حکمی است که هر گز تغییر نمی کند .
برای تو می نویسم و هر صبح با قلب تو بیعت دوباره می کنم و تو را سر میز عاشقانه هایم می نشانم و با " دوستت دارم " کام دلت را شیرین می کنم .
می ایم تا بگویم دلم می خواهد هر روز ... برای دستانت یاری رسان باشم و نور امید باشم برای چشمانت و انگیزه ی قدم هایت شوم ...
عشقم را به پایت میریزم و حواسم را به تو می سپارم تا اگر دنیا برایت تاریک و سرد و خشن و بی رحم شد ! در لحظه ای که آرامش تو به بودن من است در کنارت باشم بی ادعا و بی بهانه و بی هیچ تردیدی ...
بدان من هر لحظه کنار تو هستم و هر گاه خسته شدی شانه هایم تکیه گاه توست و اگر سختی سراغت آمد من می خواهم اولین سرباز تو باشم که برایت جهان را امن می سازد .
حواسم پیش توست بی انکه تو خواسته باشی و مدام دلواپس و دل نگران تو هستم و این درد . لذت شیرین دلی است که مبتلا به عشق توست .
ارام جانم ...: من با دلواپسی ام ازارت نخواهم داد و به تو زخم نخواهم زد و با نگرانی هایم تو را حبس نخواهم کرد تنها می خواهم نوازشگر قلب تو باشم و به تو اطمینان دهم که من همیشه در کنار تو هستم .
من می خواهم قلبم خانه ی عشق تو و چشمانم محفل امن و آغوشم سرزمین آرامش تو باشد .
می خواهم تا اخرین روزی که چشمانم طلوع خورشید را میبینند من برای نگاه تو نور باشم و مهر دستانم به دستان تو هدیه کنم .
من برایت می نویسم از قلبی که تا آخرین تپشش .عشق تو را فریاد میزند . تا مرهمی باشد که هر گاه به دلت غوغایی افتاد و پنجه ی روزگار به تنهایی دلت هجوم اورد با خواندنم دوباره خون در رگهایت جاری شود و دلگرمی راهی به دلت پیدا کند و به یاد بیاوری دستانی که همیشه برای نوازشت بی تاب بودند و لب هایی که تو را نه برای هوس که به خواستن بوسیدند و آغوشی که تو را تا عمق جان طلب می کرد .
می نویسم تا بدانی من تا آخرین نفس قدردان این حس نابی هستم که تو به من دادی و نه تنها قلبم را به تپیدن واداشتی بلکه دوباره مرا متولد کردی و این بار زندگی را با طعم عشق در من زنده کردی و تو همچون ستاره ای هستی که " مدال افتخار " قلب من شدی و من هر بار که به تو می اندیشم ... به ذره ذره ی وجودت و به داشتنت و بودنت و خواستنت افتخار می کنم و هیچ چیز در این دنیا همچون تو مرا به زندگی دلگرم نمی کند .