برای آوا ( حال و هوای مجنون ...!)
جانم چه می خواهی ...!؟
که جلو ایینه می ایستی و مو هایت را شانه میزنی و برای دلم خط و نشان میکشی ؟
و شمشیر دلبری از رو می بندی و خیال مرا لا بلای موج مو هایت به بند میکشی ؟
جانم ...
در جام چشمانت چه ریخته ای که نگاهت اینگونه گیراست و هوش از من برده و خنجر مژگانت را به کدام فلسفه آغشته کرده ای که سپاه عقل و منطقم را اینچنین تار و مار کرده است ؟
جانم ...
تو در سر چه داری و با نسیم چه قول و قراری بسته اید که هر دم نسیم خیالت عطر یاد تو را در خاطرم زنده می کند ؟
در قلبم که دیگر جای خالی نگذاشته ای و تمام لحظاتم برای توست و خواب و رویای مرا نیز تو تسخیر کرده ای ...
جانم به قربانت ...
تو جان منی و تو عشق منی و تو نفس من
دوست داشتنت نهایت ندارد و نمی دانم این خواست من است و یا خواست تو ؟
ولی هر چه هست مرا مجنون تر از مجنون کرده است
از حال و هوای مجنون بی خبرم ولی گاه در خلوت خیالم تو را تصور می کنم
و مدام صدایت در گوشم میپیچد که اسمم را صدا میزنی و جانم ...جانم ...جانم از لب های من دل نمیکنند
آنقدر زیاد می خواهمت که درز پنجره ها را نیز محکم میبندم که نکند نسیم دستش به گیسوی تو رسد
و با هر که روی تو را ببیند و صدای تو را بشنود و از کنار تو حتی رد شود سر جنگ دارم .
و گاه فکر می کنم می خواهی پا روی رگ غیرتم بگذاری وقتی لیوان چای ات را می بوسی ...!
برو خدا را شکر کن که دستم به لیوان چای ات نمیرسد ...!
من اهل باید و نباید اصلا نبوده و نیستم ولی از قول دل مجنون می نویسم :
تو به غیر من نباید به کسی بگویی " جانم " و هیچ کسی به غیر من حق ندارد به تو بگوید " جانم "
تو فقط جان منی و من فقط جان تو ...همین و بس !
حیف که تصویر اخم هایم را نمی توانم لا بلای نوشته هایم برایت بگذارم
عاشق حسود دیده ای ؟
من به چشمان خودت نیز که تو را می بینند حسادت می کنم ...!
من حتی به تصویر خودم که با آن حرف میزنی هم حسادت می کنم .
چه رسد به کسی که خنده ی تو را ببیند و هوایی که تو در آن نفس میکشی
سر دوست داشتنت نمی دانی چقدر لجباز شده ام
دلم می خواهد همه ی دوست داشتن های تو برای من باشد
به من باشد نمی خواهم هیچ کسی و هیچ چیزی را به غیر من دوست داشته باشی و هیچ کسی نیز حق ندارد به غیر من دوستت داشته باشد
و من به جای تو هر آنچه دوست داری را دوست داشته باشم و هر آنچه تو می خواهی را من برای تو بخواهم ...!