برای آوا ( جان من ...!)

من نه ماهم که به دور تو بگردم

من نه خورشیدم که بر تو بتابم

من نه سایه ام که بر سرت بمانم

من نه بارانم که بر ایوانت ببارم

من نه آیینه ام که چهره ات ببوسم

من نه راهم که تو را به مقصد برسانم

من نه ساحلم که آرامشت باشم .

من نه قافیه ام که شعرت بسازم

من نه آن وصفم که سپاس تو بگویم

من نه آن گلم که دستت بگیرم

من نه بالی دارم که سیمرغ تو باشم .

و من نه آن ستاره ام که تو را هر شب ببینم ...

...

من آن قلبم که برای تو تپیدم

من آن چشمم که از بین هزاران گل تنها تو را دیدم

من آن گوشم که طعم " دوستت دارم " را تنها از زبان تو چشیدم .

من همان بی جانم که در کنارت جان میگیرم و آن جانم که برای تو میمیرم !

برای آوا ( صبحی دیگر ...! )

هر صبح مملو از شوقم و لبریزم از عشق. و برایم شب آخر پاییز و شب اول تابستان ندارد من سالهاست که هر صبح را با تب دلتنگی تو بیدار میشوم و یاد تو قبل سپیده و خورشید و نور به من سلام می کند .من هر صبح چشمانم را به شوق دیدن و شنیدن و لمس و بوسه و آغوش تو باز می کنم و هر صبح وعده دیدار تو را بر سر برگ تقویم روزم می نویسم و تنها دوست داشتنت از صبح تا شب و در هر ساعت و در تک تک دقایق و در هر نفس همراه من است .

صبح با تو برایم فقط تعریف لحظه ای از زمان نیست بلکه سر آغاز برگی دیگر از زندگی است . به یاد تو که چشم باز می کنم گویی دوباره متولد شده ام ، وجودم سر شار از زندگی است و امروز بهترین فرصتی است که خدا به من هدیه داده که تو را زیباتر ببینم و عمیق تر درک کنم و دقیق تر بشنوم و خاص تر دوست بدارم

من امروزم را نیز به یاد تو متبرک کرده ام و اولین سلامم را از دور نثار تو‌کرده ام .، .بال نسیم و چشمان خورشید را. به یاد تو بوسیدم و به کنج نامه ام نوشتم : سلام صبح بخیر ...

و سلامتی و سبزی و سعادت و سر افرازیت را آرزو کردم

بی رکوع و بی سجود و بی قنوت , قلبم را به سمت کعبه ی عشق تو چرخاندم و از ته دل خدا را شکر کردم

شهد شیرین آمدن صبح و طلوع خورشید و تپیدن قلبم ، دوست داشتن توست و من امروز به شکرانه این همه نعمت تو‌را بیشتر از هر روز دیگری دوست خواهم داشت .

برای آوا ( توبه ...!)

امروز به سرم زد که دیگر ننویسم " دوستت دارم "

دلم خواست که شمشیر قلم را غلاف کنم و تمام برگهای سفید منتظر و دلنوشته های تب دارم را به باد بسپارم .

در سرم شور و شر و غو غا بود و حرفهای دلم رقص زبان میشد و نقش هیچ برگی نه ...!

امروز دلم از همه ی افعال پر بود و با تمام ضمایر سر جنگ داشتم غیر " تو "...!

ای جانم فدای " تو "

که نامت بر زبان هم جاری میشود دل بی دلیل تپیدنش میگیرد و به یادم که می آیی خیالم شوق پرواز می کند .

ای جانم فدای " تو "

که برق چشمانت دفتر شعر من میشوند و اشک شوقت جان به قلمم میدهد و ناز نگاهت می شکند سخت ترین تو به های مرا ...!

نه در توان من است و نه در ید انتخابم که " تو " را ننویسم . همانطور که نه خیالم از " تو " لحظه ای جدا میشود و نه قلبم ذره ای خالی از " تو "

مگر میشود برای " تو " واژه ها را پر پر کنم و قافیه ها را پریشان و دهان قلمم را ببندم ؟

اگر ننویسم نفس احساسم میگیرد و زبان دلم را اگر ببندم لذت عاشقی نمی برم

من " تو " را دوست دارم و می خواهم و می خوانم و می سرایم و می نگارم ...

من "تو " را می بوسم و می نویسم و پیوسته آرزو می کنم

من به عشق " تو " زنده ام و با عشق " تو " زندگی می کنم ...

برای آوا. ( دوست داشتنت..!)

تو عشق یگانه قلب منی ومن تو را با تمام وجودم دوست دارم و اینچنین وجودم را برای تو و قلبم را با عشق تو دوست می دارم .

من تو را لحظه لحظه دوست دارم و من لحظه لحطه ی عمرم را به خاطر تو دوست می دارم ..

من تو را تا بی نهایت دوست دارم و دوست داشتن بی نهایتم تویی

در خاطرم تویی و خیالم از دوست داشتن تو لبریز است .

من همه ی خاطرات ‌و تمام آرزو هایم را با تو دوست می دارم .

همه ی دوست داشتن قلبم تو هستی و دلیل دلتنگی ام تویی

من تو را دارم و دلتنگی و بی قراری های قلبم را برای تو دوست می دارم..

من صبح را با تو دوست دارم و رویای شب هابم با دوست داشتن تو

پیوند خورده است و من هر روزم را با تو و در کنار تو دوست می دارم .

من از دوست داشتن می نویسم و هر آنچه می نویسم برای توست .

من تمام متن هایم را برای تو دوست می دارم .

دنیا سرشار از زیبایی است و دنیا به قدر زیبایی های تو دوست داشتنی و بی نظیر است .

زیبای من ؛ تو را به قدر دنیا دنیا دوست می دارم .

برای آوا ( فصل دلتنگی ...!)

من دلتنگ تو ام

به قدر تمام لحظاتی که در دلم و در یادم هستی و در کنارم نیستی

به قدر تک تک تیک تاک ثانیه هایی که نیستی و یادت هست و خیالت هست و عشقت هست .

و من باز دلتنگم در همه ی لحظاتی که هم نگاه و هم کلام و هم نفسم هستی و حریصم که چرا زیاد نیستی !

من به قدر تک تک گلهایی که هر روز می بینم یاد تو می کنم و دلتنگ تو ام

من به قدر تک تک تصمیم ها و قدم ها و نفس ها یم دلتنگ تو ام .

من در هر نگاه مهربان و در هر لبخند شیرین و در هر صدای دلنشین

من در هر عطری که به مشامم میرسد و در هر شعری که می خوانم و در هر قاب منظره ی زیبایی که می بینم دلتنگ تو ام ...!

من به همراه شکوفه های بهار و در خنکای شربت به لیموی عصر تابستان و با انار سرخ شب یلدا و همچون تک تک دانه های برف زمستان دلتنگ تو ام.

من در قاب ایینه ی اتاقم و در خلوت خیالم و در همه ی فصل های تنهایی ام دلتنگ تو ام .

دوستت دارم بی وقفه و بی اراده و بی هیچ منطقی و دلتنگی ام نیز بدین حال مبتلاست .

برای من همه ی لحظات زمان عاشقی است و تمام فصل ها فصل دلتنگی ...!

برای آوا ( ادم معمولی ...!)

دنیای ما آدمهای معمولی با همه فرق دارد .

ما آدم معمولی ها تک رنگ و ساده میپوشیم و دلمان نمی خواهد بیش از خودمان در چشم ها باشیم .

ما ادم معمولی ها احساسمان را کسی نمی فهمد... نه شاد بودنمان را به رخ کسی میکشیم و نه غم هایمان را بر دوش کسی میگذاریم ....

نه خیلی بلند پرواز و حریصیم و نه آنقدر بی خیال و تنبل که محتاج کسی باشیم .

نمیگذاریم کسی از دارمان بداند و نه از دردمان خبر دار شود ... ما ادم معمولی ها راه و رسم زندگی را معمولی امو خته ایم .

به چشمانمان تنها دیدن آموخته ایم و نه بیشتر و نه قضاوت و نه چریدن و نه خزیدن

سهم گوشهایمان از شنیدن فهمیدن است و نه سرک کشیدن ...!

و به زبانمان احترام و محبت آمو خته ایم و لبخندمان را از هیچ نگاهی دریغ نمی کنیم .

نه فخر فروشیم و نه فخر کسی را می خریم و داد دیگران می شنویم ولی هرگز صدایمان را کسی نخواهد شنید .

و من یکی از همان ادمهای معمولی ام که تو را دوست دارم

دوستت دارم ساده و بی افاده و فارغ از هر باید و نباید و چون میدانم مرا نه به زر و نه به زور و نه به ظاهر دوست داری دوستت دارم .

دوست داشتنم نه منت دارد و نه خواهش و نه کرنش و من نیز اثری از این ها در دوست داشتنت هر گز ندیده ام .

من معمولی ام ...خواستنم نیز با همه فرق دارد ... تو را بیش از هر چیزی و هر کسی می خواهم و با این حال تنها خواستنت را می خواهم و دگر هیچ از تو نمی خواهم و دلم می خواهد هر آنچه تو می خواهی را بی بیان و بی اشاره و برایت به آنی مهیا کنم .

من معمولی ام خیلی چیز ها می دانم و خیلی چیز ها نمی دانم ولی یک چیز را خوب می دانم آنکه تو را خیلی دوست می دارم و دلیلش را هرگز نمی دانم ...!

شاید خیلی چیز ها ندیده باشم و خیلی چیز ها نشنیده باشم و اطلاعی از خیلی چیز ها نداشته باشم . ..من معمولی ام

من خیلی معمولی زندگی میکنم با نان خالی هم خوشم و با یک دوستت دارم تو بال در می اورم و به لبخندی از تو خوشبختم

من معمولی ...عاشق تو شدم و دل به تو سپردم ای دلداده ی زیبای من

نه دستم رسید از آسمان برایت ستاره بچینم و نه توانستم برایت شعر عاشقانه بنویسم .

نه شرم گذاشت بوسه بر لب هایت بزنم و نه حیا گذاشت در آغوشت بگیرم .

و نه فاصله گذاشت دلتنگی ات را از تو بستانم و نه تقدیر گذاشت دست تو را بگیرم .

من معمولی ام ولی نمی توانم تو را معمولی و ساده دوست داشته باشم . من تو را بی نهایت و با تمام وجودم دوست دارم. و تو برای من با همه فرق داری. و دوست داشتنت نیز با تمام دوست داشتن هایم فرق دارد .

من معمولی تمام حرفهایم را تنها بلدم بنویسم و همه ی دوست داشتن هایم را ...مثل تمام رویا هایم که برایت گفته ام . و مثل تمام خیالهایم و آرزو هایم .

من معمولی ام ...

برای آوا ( محکوم عشق )

وقتی قدمی تازه بر میداری و تصمیم ها قشنگ برای زندگی ات میگیری و از برنا مه هایت میگویی

وقتی با ذوق و شوق برایم تعریف میکنی و از حس هایی که داری حرف میزنی .

تمام وجودم گوش و همه حواسم جمع تو و ذره ذره ی وجودم غرق در شادی میشود .

من چقدر این حال تو را دوست دارم .

شکوفه ی لبخند بر لبانت بشکفد خواهی دید که چگونه احساسم بهاری خواهد شد .

ستاره ای در چشمانت بدرخشد می بینی که چگونه آسمان دلم کهکشانی میشود .

تو با انگشتانت مروارید بدوز تا من دامن دامن مروارید برایت تحفه اورم .

تو برایم از رنگ رنگ رویا هایت بگو تا من از پچ پچ عاشقانه ام در قنوت نماز هایم بنویسم .

از خاطرات شیرینت بگو تا من از آرزوهای ابدی ام با تو حرف بزنم .

از هر آنچه می خواهی برایم بگو و هر آنچه را دوست داشتن است از قلب من بشنو ...!

تو خوش رنگ ترین و زیباترین لباست را بپوش تا من زیباترین لبخندم را نثارت کنم .

دلم می خواهد با تو قشنگ ترین آهنگ ها را گوش بدهم و با هم زیر آسمان شب رقص ستارگان را تماشا کنیم .

تو در آنجا خودت را در آیینه می ببینی من در اینجا ذلم برایت ضعف می

رود !

دلم بهترین ها و خوبترین ها را برای تو می خواهد چون من خاص ترین حسم را به تو دارم .

خوب من تویی

عشق من تویی و هر آنچه از دوست داشتن می دانم در سلام اولش تویی و در سلام آخرش تو ...!

من به داشتنت افتخار می کنم ...تو به خلقتت افتخار میکنی .

من به بودنت پایبندم تو به بودنم دلگرمی ...تو به بودنم خوشحالی من به بودنت خوشبختم ...

تو را در هر نفس می خواهم مرا با هر نفس می یابی !

تو به زندگی مشغول باش ...من به عشق تو محکومم

من به دوست داشتنت مشغولم .. تو به قلب من معبودی ...!

برای آوا ( مرا ببخش ...!)

مرا ببخش !

که اینقدر دوستت دارم و مدام صدایت می کنم و تو را وصله ی جانم کرده ام .

مرا ببخش !

که دوست داشتنم با بقیه فرق دارد و بیشتر از هر کسی در این دنیا می خواهمت و بیشتر از هر کسی حواسم پیش توست !

مرا ببخش !

که هر صبح اولین کسی هستم که به تو سلام می کنم و تو را به یاد می اورم و همچون شبنمی بر گل احساس تو می بارم .

مرا ببخش !

که تو را با خودم همه جا می برم و هیچ لحظه ای را بی خیال تو نمی شوم . روزها به تو فکر می کنم و شبها با رویای تو به خواب میروم .

مرا ببخش !

که تو را با هر ترانه ای میرقصم و در هر کتابی می خوانم و در هر لبخندی می بینم و با هر شعری می سرایم و در هر نغمه ای می شنوم .

مرا ببخش !

که قلبی کوچک دارم در مقابل عشق ناب تو و نفسی تنگ دارم در هوای دلچسب محبتت .

صبرم در دلتنگی ات اندک شده و در بیان احساسم واژه هایم نا توان و حرف هایم تکراری شده است .

مرا ببخش !

به خاطر تمام نامه هایی که بدون نشانی برایت پست کردم و به خاطر تمام شبهایی که بدون شب بخیر من خوابیدی و

به خاطر تمام روز های نبودنم و به خاطر تک تک لحظات دلتنگی ات ...!

مرا ببخش!

که نتوانستم همچون ماه برایت مهتاب بیاورم و همچون پروانه دورت بگردم و از رنج دستان و غم دلت کم کنم و همچون مردی واقعی در زندگی ا ت باشم .

برای آوا ( جنس دوست داشتن تو ...)

از آن هنگام که آمده ای هر گاه واژه ی دوست داشتن را می شنوم و یا می خوانم به یاد تو می افتم .تو برای من دوست داشتن را دوباره معنی کرده ای به گونه ای که دیگر هیچ دوست داشتنی را قبل تو به یاد نمی آورم و باور ندارم ودر هر آنچه به دلم می نشیند و دلم می خواهد تو را مقدم کرده ام .

دوست داشتن تو جنسش با همه ی دوست داشتن ها متفاوت بوده و هست و هر گز دلم سراغ ندارد برای کسی اینچنین تپیده باشد و بی قرار شود و دلتنگی کند ...!

دوست داشتن تو زیباترین و خالص ترین و کامل ترین دوست داشتنی است که می توانستم تجربه کنم و لذتی است که مرا تا آنسوی بهشت میبرد .

و اگر از من درباره ی دوست داشتنت بپرسند ؟ خواهم گفت من فقط تو را دوست می دارم و به هیچ دلیل و منطق و استدلالی دوست داشتنت را مبتلا نمی کنم . دوست داشتنت همچون وحی بر دلم نازل شد و خواستنت گویی ارزویی بود که گم کرده بودم و با آمدنت پیدایش کردم .

اگر نشانی دوست داشتن را از چشمانم بپرسند تنها تصویر تو را خواهند دید و در نفس هایم تنها عطر دوست داشتن تو را حس خواهند کرد و بی آنکه بخواهند گوش بسپارند از لرزش صدایم و سرخی گونه ها و شرم نگاهم صدای دوسشتن قلبم را خواهند شنید .

از حس قلبم به خودت اگر بپرسی خواهم گفت خشت خشت قلب من به عشق تو بنا شده وپنجره ی آن تنها نور از خورشید محبت تو میگیرد و در دفتر دلم هر آنچه هست به نام تو و یاد تو و عشق تو ست.

جنس دوست داشتن تو نه تغییر می کند و نه کمرنگ میشود و نه گرد فراموشی بر آن خواهد نشست . دوست داشتن تو همچون شرابی است که هر چه میگذرد با ارزش تر و لذیذ تر و لذت بخش تر میشود و بر دلم بیشتر می نشیند .

دیگر غیر یاد تو چیزی به یاد نمی آورم و غیر خواستن تو خواسته ای ندارم و دوست داشتنت را با همه ی دوست داشتن های دنیا هم عوض نمی کنم .

برای آوا ( نغمه های عشق ...)

دلم می خواهد ...

دلم می خواهد از تو و برای تو شعری بنویسم که در ذهن ها ماندگار و بر لب ها همیشه جاری باشد و نامش را می گذارم شعر عشق !

دلم می خواهد برای تو رنگی بسازم که نیلی آسمان و تک تک گلهای مخملی بدان رشک برند و چه نامی زیبا تر از رنگ عشق ؟

می خواهم برای تو عطری بسازم که بهار را به یاد ها آورد و طعم خوش نارنج را ...عطری برای تمام فصول و برای همه ی دوران ها ...

و مگر از عطر عشق خوش تر کسی سراغ دارد ؟

من از تو رویایی خواهم بافت که تجربه ی آن آرزوی تمام خیال ها باشد و نامش را خواهم گذاشت رویای عشق ...!

نغمه ی دلت را از عمق فاصله ها میشنوم و زیباترین نغمه های دلم برای توست.

هر روز نغمه های عاشقانه ام را اینجا و آنجا برایت می نویسم تا به گوش دلت برسانم نغمه های دلم را و امروز شد نامش " نغمه های عشق " تو

دلم تو را می خواهد و می خواهم بهترین ها را برای تو

چشمانم تو را می جویند و می جویم زیباترین ها را برای تو

قلبم به عشق تو زنده است و زنده شدم به عشق تو ...!

عشق برای من همچون افسانه بود و افسون شدم با نام " تو "

برای آوا (بی تو من ...!)

به پر خیالم با تو فکر می کنم و به خالی دنیای خودم بی تو ...!

نمی دانم تو اگر نبودی چگونه رسم پروانه شدن را می دانستم و آیین سوختن شمع را می فهمیدم ؟

تو اگر نبودی معنی شعر عاشقانه چه بود ؟ و تو اگر نیودی کدام ترانه ی گوش نواز به دلم می چسبید ؟

غیر تو چه کسی می توانست به قلبم دوست داشتن را دیکته کند ؟

و تو اگر نبودی قلمم به شوق چه کسی می تپید و با دست محبت چه کسی دوست ذاشتن را لمس میکردم ؟

دنیای من بی تو چرا اینقدر سوت و کور و سر در گم میشود ؟

بی تو من نه در جغرافیا بلکه خودم را گم خواهم کرد و به معنی واقعی گم میشوم . یادم میرود بودنم را و فراموش می کنم خواستنم را و بی تو دلم خالی

از هر دوست داشتنی خواهد شد .

بی تو من پرنده ی بدون بالم

بی تو من سرزمین بدون آبم

بی تو من وطن بدون خاکم

بی تو من هرگز سبز نیستم بلکه سرابم

بی تو من نه شعرم و نه شرابم و نه شادم ...!

بی تو من کعبه ی بی خدایم و قبله ی بی نمازم

بی تو من زبان بی صدایم و سئوال بی جوابم

بی تو من نامه ی بی نگارم و آسمان بی ستارم .

بی تو من نه گنجم و نه نا رنجم و نه ترنجم !

بی تو من نه بیدارم و نه در خوابم ...بلکه بی جانم

" بی تو من " را نوشتم تا بگویم که با تو چقدر خوشبختم و چقدرخوشحالم .

برای آوا ( حرفهایی برای عصرانه ...)

من یک انسانم

گاه آفتابی ام و گاه ابری

گاه در آرامش غوطه ورم و گاه چون دریا طوفانی .

گاه دیوان حرف میشوم و گاه لبریز از سکوت .

گاه بی حسم و بی احساس و گاه چون بال پروانه ... زیبا و ترد و پر تب و تاب !

من یک انسانم

گاه صبرم می رسد به عمری انتظار و گاه طاقتم به آنی به سر می رسد .

گاه به هزار دلیل شاد نمی شوم و گاه بی هیچ بهانه می خندم .

گاه به صد نیشتر خم به ابرو نمی آورم و گاه به خم ابرویی می میرم .

من یک انسانم

عاشق و دلداده " تو "

من در کنار تو دچار گاه گاهی نیستم .

در کنار تو برایم هیچ فرقی نمیکند بهار باشد یا پاییز

افتاب باشد یا مهتاب ...دنیا به ساز دلم برقصد و یا دنیا مرا به ساز خود برقصاند .

وقتی دل تو با من است و دل من با توست

دیگر چه اهمیتی دارد غم با چه ترفندی گریبانم را بگیرد وغصه با چه قصه ای سراغم بیاید .

تو را که دارم گویی تمام غم ها و غصه ها در پس بودنت به در بسته می خورند و دلیل تمام شکرانه های من میشوی .

همه ی نبودنها را بودنت پر کرده است و همه ی خواسته هایم را خواستنت کم سو ودر همه ی دوست داشتن هایم تو حرف اول و آخر را میزنی !

من یک انسانم

همیشه نمی توانم خوب و کامل و بی نقص باشم ولی در نگاهت کامل و زیبا و بی نقص شدم .

همیشه نمی توانم درست و سنجیده و منطقی باشم ولی با تو عاقلانه تر تصمیم گرفته ام .

محبت و مهربانی ام همیشگی نیست ولی تو مرا با همه ی خوب و بدم دوست می داری .

من یک انسانم

مثل همه ی ادمها دوست دارم دوست داشته شوم و مثل تمام ادمها قلبی دارم که دوست داشتن را دوست دارد

و خوشا به حال من که به قلبم تو را دوست می دارم و به قلب تو دوست داشتنی ترینم . ..

برای آوا ( امروز ...)

امروز گلی زیبا دیدم که تازه شکفته شده بود .به یاد تو افتادم و با خودم گفتم هیچ گلی به زیبایی گل من نیست .

امروز ترانه ای را برای اولین بار شنیدم چقدر پر معنا و زیبا بود و باز به یاد تو افتادم و صدای نغمه ی دوست داشتنت در گوشم پیچید و با خودم گفتم مگر ترانه ای از این زیبا تر خوانده شده و شنیده خواهد شد ؟

امروز دختر بچه ای را دیدم که نسیم مو هایش را پریشان کرده بود و باز به یاد پریشانی حال خودم و موهای تو افتادم و من دستان نسیم را بوسیدم به خاطر این پریشانی دلنشین و این بی قراری بی همتا ...!

امروز خودم را در یاد تو به یاد آوردم و با خودم گفتم در هیچ یادی من همچون یاد تو عزیز ودوست داشتنی نیستم .

امروز به شوق دیدار تو بیدار شدم و چه کسی غیر تو می تواند به هر ساعت و در هر دقیقه و با هر نفس کنارم باشد و مرا از بودنش شاد و از داشتنش داراترین باشم .

امروز دلم برایت خیلی تنگ شده بود و در جستجوی خیال روی ماهت به دنبال لبخندی بودم ولی چه جستجوی نا فرجامی داشتم و فهمیدم که هیچ لبخندی به قدر لبخندت حال مرا خوش نمی کند.

امروز برای من قشنگ تر از هر روز دیگری بود و گویی دوباره می دیدمت و دوباره تو را می شنیدم و دوباره می شناختم و دوباره عاشقت شدم .

من امروز دوست داشتنت را دوباره تجربه کردم . من امروز خواستنت را دنبال و من امروز با عشق زندگی کردم .

برای آوا ( یاد تو ...)

وقتی به تو فکر می کنم . نم نم باران محبتت بر دلم شروع به باریدن می کند و رنگین کمان عشقت بردفتر نیلگون احساسم رنگ می پاشد .

تنها که هستم به تو می اندیشم و در اوج شلوغی ها باز هم تو را می جویم . خسته ام به خلوتم تو تنها آرامشی و به بی قراری ام تو تنها دل آرامی ...

از آفتاب تا مهتاب همسفرم تویی و و از مهتاب تا آفتاب در رویا ی من بیشمار تو ...!

به تو فکر می کنم و دوباره دلم هوس دوست داشتنت را می کند و دگر بار عاشقت میشوم.

یادت از یادم نمی رود و قلبم در هیچ لحظه ای و در هیچ زمانی از دوست داشتنت دست بر نمیدارد و پای عهدی که با خود بسته در هر ساعت امروز و در هر دقیقه ی فردا و در تک تک نفس های باقی عمرم دوستت خواهم داشت .

وقتی به تو می اندیشم خوشحال ترین و خوشبخت ترین موجود روی زمینم و دارا ترین دارا و پادشاه ملک قلب تو بودن مرا مالک دنیا کرده ... صاحب آسمانها و زمین و دریا ها ...!

تمام زیبایی و شگفتی های زمین مرا به یاد تو می اندازد و دراندیشه ام تا دورترین کهکشانها و عمیق ترین دریا سفرمی کنم و درخشان ترین ستارها و درشت ترین مروارید ها را برای تو به چنگ خواهم اورد .

من عاشق توام و عاشق هر چه تو دوست داری و عاشق دوست داشتن تو ...

من عاشق دانستن توام و عاشق خواستن تو و عاشق نوشتن و فکر کردن به تو ...

من حتی عاشق خودم شدم به خاطر اینکه عاشق تو ام ...!

برای آوا ( دلم ...!)

دلم آغوشی گرم ...دلم بوسه ای داغ

دلم نفسی حیاط بخش و محبتی بی سبب !

دلم " دوستت دارم" از زبان تو را می خواهد

دلم لبخندی دلبرانه و به رنگ غنچه ی لب هایت

دلم نگاهی سرشار از عشق و دیدنم در عمق نگاهت

دلم خوشبختی را در کنار تو می خواهد

دلم کمی حرف های شیرین و بی مقدمه

دلم صحبت های نه دیگر جدی و کمی فلسفه ی بی ربط

دلم گفت گویی صمیمانه و بی پایان با تو را می خواهد .

دلم یک فنجان قهوه و تیکه ای کیک شکلاتی پر مغز

دلم یک ظرف فالوده بستنی با ابلیمو در دنج ترین کافه ی شهر

دلم یک لیوان شربت بهار نارنج دست پخت تو را می خواهد

دلم یک جاده ی سبز و راهی به سوی بهشت

دلم یک خیابان نزدیک به دریا با دیوارهای سرخ گل کاغذی

دلم صاحب دلی دریایی با روحی سبز چون تو را می خواهد .

دلم یک زندگی ساده و همچون نان پر برکت

دلم یک دل آرام و یک عشق با لذت

دلم فقط عشق و آرامش و سادگی تو را می خواهد ...

چشمانم تماشای تو را می خواهند و گوشهایم به شنیدن تو بی تابند و دستانم به گرفتن دستانت مشتاق ...

و دلم به دوست داشتن تو زنده است ...

برای آوا ( بانو  جان ...)

بانو جان : دلمان مدام ضعف شما را دارد و نفسمان از نبودنتان به تنگ آمده . نه اینکه نبینمتان ولی دیدن تان کفاف عطش دل بیقرار ما را نمیکند .
با نو جان : سالها گذشته و سال نو شد و بهار آمد و بیش از هفتاد روز از سال هم گذشت و در تک تک تمام این روزها و در همه آن شب هایش یکی بود که مهمان همیشگی قلب و خیالمان بود و دیگر هیچکس نبود و تو بودی آن یکی یکدانه قلبمان و غیر تو نبود .
بانو جان بی تو نه خورشید است و نه نسیم و نه فصلی و نه مهتاب دلچسب است و نه پاییز چشم نواز و نه دوست داشتن معنی میدهد
بانو جان : امروز هوا نه بهاری بلکه تابستانی تابستانی بود و در این گرما که انجیر ها میرسند و گند مزار ها رخت طلایی به تن میکنند و نوبرانه های تابستان به لب ها بوسه میزنند این دل تب دار ما هوس یک فنجان چای داغ در کنارتان و بوسه ای توامان کرده بود و نمیدانی در کنار تو چای داغ هم در گرما ی تابستان و بستنی در چله ی زمستان و دلتنگی تان در میان میلیاردها میلیارد چقدر دلچسب است ...!
بانو جان : در کنارتان غرق در آرامشیم و حال خوشمان را هیچ دغدغه ای به تاراج نمیبرد و از تمام جهان کنج محبت نگاهتان برایمان شده کلبه ی امن وآسوده گی و ما را به یاد این ترانه انداخت و زیر لب برایتان زمزمه کردیم وداشتنت را شکر و بودنتان را سپاس و خواستنت را تکرار کنیم .
هر چه در نظر آید زیبا ترینش را گلچین برای تو می کنم و هر چه می خوانم و هر چه می نویسم و هر چه میشنوم نه برای خودم ...که به لذت و لطف هدیه به توست و بهترین ارزوهایم را برای تو کنار گذاشته ام .
بانو جان : آرام جانم میشنوی صدایم را .هنوز دارم زیر لب برایت این ترانه را زمزمه می کنم
" کنار تو چه آرومم ، چه آرومی کنار من
توو چشمای تو آرومه چشای بیقرار من
تو میفهمی که خوشحالم تو میفهمی دلم تنگه
تو میدونی که خواب من کدوم شبهاست که بی رنگه
تو مثل آسمون ساده ، مثل پرواز آزادی
مثل دل بستگی امنی ، مثل لبخند آبادی
کنار تو چه آرومم ، چه آرومی کنار من
توو چشمای تو آرومه چشای بیقرار من
یه پروانه م که توی باد میخوام توو دست تو جا شم
میخوام وقتی که دلگیرم توو آغوش خودت باشم
میخوام وقتی دلت تنگه غمت رو شونه هام باشه
اگه اشکی توو چشماته مسیرش گونه هام باشه
کسی جز تو نمیتونه منو عاشق کنه همدرد
کسی جز من نمیتونه تو رو عاشق کنه برگرد
کنار تو چه آرومم ، چه آرومی کنار من
توو چشمای تو آرومه چشای بیقرار من "

برای آوا ( چشمانت ...)

روبرویت نشسته ام و خودم را به ساحل آرام چشمانت سپرده ام و رقص نور شمع را با تو تماشا می کنم .

با انگشتانت گلبرگ های گل سرخ آرمیده روی میز را نوازش میکنی و دستم در عطش لمس نوازشت ، زخم تیغ ساقه ی گل را به جان می خرد و ارام آرام به سمت انگشتانت میخزد .

انگشتانت که به دستم می خورند نفس در سینه ام حبس میشود و کل وجودم از تمامی حس ها تهی میشوند و جمله حواسم در ان نقطه ی تماس جمع میشوند .

بی انکه به تو نگاه کنم تو را میبینم و بی انکه حرفی بزنی تو را میشنوم و همه ی حست را لمس می کنم در ان لرزش ارام انگشتانت...!

دلم می خواهد حرفی بزنم که لایق تو و سزاوار ان حس بی نقص باشد و لب می گشایم و ولی صدا در گلویم حبس میشود

می خواهم بگویم چقدر تو برای من عزیزی و به چشمانت نگاه می کنم و در چشمانت می خوانم حرف نا گفته ام را ...

می خواهم از لذت دوست داشتنت بگویم و باز هم چشمانت پیش دستی میکنند و حرفم را نا گفته میشنوند .

اگر چشمانت بگذارند می خواهم جمله ای عاشقانه بزنم تا به دلت بنشیند ، ولی جمله ای به زیبایی شوق جاری چشمانت پیدا نمی کنم ، به جز سکوت و به جز نگاهی و به جز لبخندی ...

هیچ واژه و کلمه ای قدرت بیان حس مرا و حس تو را ندارد .همه ی جراتم را جمع می اورم و از بند همه ی ترس ها و مرز ها خودم را رها میکنم و دستانت را می گیرم و نه ارام

بلکه می فشارم و تمام جسی را که دارم روی لب هایم میگذارم و به دستت می نشانم .

دستت را محکم می بوسم و زل میزنم به چشمانت تا حرف دلت را از عمق چشمانت بخوانم .

هر چقدر زبانها قاصر و کلمات ناقص و جملات پر از غلط ولی چشمها قدرت بیانشان کامل و حسشان عمیق و حرفشان صادق است .

دلم می خو اهد دستانت را تا ابد میان دستانم نگه دارم و با تو تا ابد با چشمانت حرف بزنم با زبانی که فقط دلها و نگاهها می دانند و میشنوند و می فهمند .

برای آوا ( تجربه ی عشق ، تجربه ی زندگی ...)

هر ادمی ممکن است بارها در زندگبش عشق راتجربه کند و گاه فقط و فقط یک بار و با یک نفر ...!
و برای من عشق تو تجربه ای است که هر روز و در هر لحظه تکرارش میکنم . دوست داشتنت جریانی مداوم و بی وقفه است در وجودم که هرگز متوقف نمی شود و هر چه بیشتر تو را می شناسم بیشتر عاشقت میشوم و هر بار نگاهم با چشمانت درگیر مبشوند، گویی برای اولین بار است که تو را می بینم و دلبسته ات میشوم .
عشق را در کتاب ها خوانده و در ترانه ها شنیده و در فیلم ها دیده بودم و همیشه در دلم ارزوی عشقی افسانه ای و آنچنانی داشتم .
دل سپردن می خواستم و دلم ، دلدادگی می خواست .
یک بار و ففط یک بار و فقط یک نفر پیدا شود که نعمه های پنهان قلبم را بشنود و با سکوتم حرف بزند و راز چشمانم را بفهمد .
اولین روزی که تو را دیدم یادم نیست چند سال پیش بوده و چه فصلی و چه ماهی بود .؟
لباست چه رنگی بود یادم نیست و چه گفتم و چه گفتی هم یادم نمی اید .؟
من و تو عشق در نگاه اول نبودیم و در دنیای منطق و عقل و ایین ما عشق به گونه ای دیگر تعریف شده بود .
من و تو سالها هم صحبت و همراه و همسفر هم بودیم .
انقدر که نفهمیدیم در گذر زمان چگونه به دوستان صمیمی هم بدل شدیم .
من و تو در طول زمان و در میان حرف ها و گفتگوها و به لطف کلمات و واژه ها ، حس های پنهان یکدیگر را پیدا کردیم و کم کم همدیگر را شناختیم و در گذر زمان به هم مبتلا شدیم .
عشق بین من و تو ، از جوانه ای کوچک آغاز شده و کم کم رشد کرده و در دلهایمان ریشه کرده و اکنون به درختی زیبا مبدل شده .
عشق بین من و تو همچون نم نم باران محبت بوده که سالها باریده و در دل و جانمان نفود کرده و چون کتابی کلمه به کلمه و خط به خط و سطر به سطر با هم آنرا نوشته ایم و با صبوری و متانت و علاقه و اشتیاق ، کتاب عشق من و تو اینچنین پر برگ و پر از نفش و نگار شده است.
من عشق را تجربه کرده ام با تو ...
من عشق را در کنار تو زیبا تر از هر قصه ای خوانده ام و در چشمانت معجزه ی عشق را دیده ام و از لبانت بهترین ترانه های عاشقانه را شنیده ام .
من عشق را در کنار تو با تک تک سلولهای تنم و با تمام وجودم حس کرده ام .
من عشق را با تو شناختم وبلد شدم وباور کرده ام ...

تو ...عشق...زندگی

زندگی خود به تنهایی اتفاقی شگفت انگیز و تکرار نشدنی است . زندگی نه برای هر انسان و نه برای هر موجودی بلکه برای هر ذره ای داستانی دارد .

هر ذره ای زندگی را خاص تجربه می کند و هر موجودی سر نوشتی دارد و زندگی هر انسان خود به تنهایی یک داستان است .

زندگی جریان ممتد انتخاب ها و اتفاقات است در هر لحظه ..

و منی که در هر لحظه انتخاب کرده ام تو را دوست بدارم .

من دوست داشتنت را در دل هر لحظه کاشته ام ، قبل از آنکه بیاید و با شوق به استقبال این لحظات میروم و تو رد دوست داشتنت را می توانی در خط به خط خاطراتم و رگ به رگ وجودم و در سلول سلول تنم بخوانی و ببینی و لمس کنی .

زندگی اتفاقی شگفت انگیز و تکرار نشدنی است !

زندگی داستانی پیچیده و گاه مبهم و تلخ و شیرین بسیار دارد و " تو " خاص ترین و زیباترین شگفنتی زندگی من هستی . چون " تو " نه مبهمی و نه تلخ و نه پیچیده ...

"تو " نه در دل هر لحظه ، بلکه در دل من زندگی میکنی و " تو " نه یک اتفاق بلکه یک تکرار شیرینی و " تو " اصلا مبهم و پیچیده نیستی بلکه همچون " دوست داشتن" ساده و ذلال و لذت بخشی...