برای آوا ( یلدا ...)

گویا همین دیروز بود که آمدن بهار را با هم جشن گرفتیم

در کنار هم با تک تک غنچه های بهاری دوباره شکفته شدیم

و حوض خیالمان را در روزهای گرم تابستان از خاطره پر کردیم .

پاییز که رسید بساط درس و مشقمان به راه شد .

مشق از عشق نوشتیم و همچون پاییز تقاص دلدادگی را با دلبری گرفتیم

و آنقدر سر دوست داشتن هم لجاجت کردیم که حساب و کتابش از دستمان در رفت .

در کوچه های رنگین پاییز در کنار هم بودیم و تک تک روز های خزانش را با هم ورق زدیم تا به آخرین روزش رسیدیم .

در شبی که نیمش هم رنگ خزان است و نیمش هم رنگ سفیدی برف زمستان ... با فصل پاییز وداع می کنیم و به پیشواز زمستان میرویم .

در شبی که ستارگان بساط دلبریشان را طو لانی تر پهن می کنند و ماه فرصت دلبری بیشتری دارد ...!

ما نیز فرصت را غنیمت می شماریم و تغییر فصل را جشن میگیریم در شبی که نامش " یلدا " ست

شب یلدا معروف است به طولانی بودن و تمام نشدنی بودنش همچون دوست داشتن تو در قلب من ...

در خاطر دیروز من " تو " بودی و هم سفر الان و آرزوی فردای من " تو "

زیبا گل بهار من " تو " یی و ماه شب یلدایی و دلخوشی زمستان من " تو "

در این بلند شب سال دلم فراوان تر از هر شب دیگری تو را می خواهد و قلبم همچون انار پر شده از دانه دانه یاد " تو "

در این آخرین شب پاییز آرزوی خزان همیشگی غم هایت را دارم و می خواهم در این اولین شب زمستان گرمی دستانم را هدیه به تمام روز های سرد زمستان عمرت کنم .

چقدر دلم امشب کرسی می خواهد و تو را...

و هر که آمد خوش آمد و قدمش به روی چشم

هندوانه اش با من و تضمین سرخی و شیرینیش لبخند تو باشد

دیوان حافظش را من بیاورم و فالش را تو بگیر

شعرش را من اینگونه بخوانم :

" پیش از اینت بیش از این اندیشه عشاق بود

مهرورزی تو با ما شهره آفاق بودی

یاد باد آن صحبت شب‌ها که با نوشین لبان

بحث سر عشق و ذکر حلقه عشاق بود

پیش از این کاین سقف سبز و طاق مینا برکشند

منظر چشم مرا ابروی جانان طاق بود

از دم صبح ازل تا آخر شام ابد

دوستی و مهر بر یک عهد و یک میثاق بود

سایه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه ش

ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود

حسن مه رویان مجلس گر چه دل می‌برد و دین

بحث ما در لطف طبع و خوبی اخلاق بود

بر در شاهم گدایی نکته‌ای در کار کرد

گفت بر هر خوان که بنشستم خدا رزاق بود

رشته تسبیح اگر بگسست معذورم بدار

دستم اندر دامن ساقی سیمین ساق بود

در شب قدر ار صبوحی کرده‌ام عیبم مکن

سرخوش آمد یار و جامی بر کنار طاق بود

شعر حافظ در زمان آدم اندر باغ خلد

دفتر نسرین و گل را زینت اوراق بود"

و تو سیب سرخی گاز بزنی و با لبخندی تعبیرش کنی

..................

جانان من

عمرت بلند و آرزوهایت دست یافتنی و خند هات همیشگی

یلدات مبارک

برای آوا ( شاه نامه ی من ...)

در جستجوی تو تمام حواسم مدام این سوی و آن سوی پر میکشد .

کل وجودم را " تو " پر کرده ای ولی باز هم برای یافتن بیشتر تو میگردم ...!

هر چه بیشتر می شناسمت برای دانستنت حریص تر میشوم ...

" تو " همچون کتابی هستی که هر بار می خوانمت برای خواندن دوباره ات مشتاق ترم...

و همچون شهری هستی که سالها در تمام کوچه و خیابان هایت قدم زده ام و برای من جاذبه ها ی دیدنی ات هر گز تمام نمی شوند .

در هر حال و هوایی که باشم چه خوشحال و چه پریشان و چه غمگین ...

" تو " برای من همچون دیوان حافظی که پاسخ تمام حال و احوال مرا می دانی

همیشه فال خوبت درمان حال بد من شده ...

و هر گاه نیت کردم از تو بهترین جواب را گرفتم .

در این دنیا چه کسی بهتر از تو مرا بلد است و قدر تو مرا دوست دارد ؟

در شاه نامه ی عاشقانه هایم

" تو " همچون تهمینه ی برای زستم و رودابه ای برای زال ...

همانند منیژه ای برای بیژن و " تو " آرزویی برای بهرام ...

گویا سودابه ای برای سیاوش و برای اردشیر همچون گلناری ...

ملکه آوا ی من " تو "یی و خاتون ملک رویا هایم " تو " هستی

" تو " برای من همچون آسمانی و با اینکه دستم به تو نمی رسد محو شگفتی ات شده ام و قلبم را با حضورت ستاره باران کرده ای .

" تو " همچون نسیمی و با اینکه نمی بینمت ولی دست نوازشت را حس می کنم و منی که ذره ذره ی وجودم عطر تو را گرفته است .

خورشید حضورت روز و فصل و سال نمی شناسد و " تو " سر آغاز بی پایان عشقی در وجودم ..

در کهکشان اندیشه هایم همه ی ستارگان به دور خیال " تو " میگردند و بر بال تمام فرشته ی آرزو هایم نام " تو " حک شده است .

وقتی " تو " دلبر باشی من از تمام واژه ها خنجر می سازم برای دلبری ...!

من تمام وزن و قافیه ی شعر ها را زیر و رو می کنم تا تن پوشی خوش رنگ و لطیف از احساسم شایسه ی عشق " تو " مهیا کنم .

من شیرین ترین دیوان شعر بی بهانه از لب های " تو " چشیده ام !

من از عمق چشمان زیبای " تو " خوش آب و رنگ ترین نقش دلبرانه چیده ام

من در ضربان ناموزون قلب " تو " ...خواستن به سبک عاشقانه شنیده ام

و تو در هر سطر نامه های من هزار بیت " دوست دارم " نا نوشته را بخوان ...!

آوای من ...

برای آوا ( من الان  کجام ؟ )

دلم چقدر برای تو تنگ شده؟

بلاخره تونستم خودمو از جمع. و حرفاشون نجات بدم.

نمی‌دونم چرا اصلا حرفاشون برام جذابیت نداره

خب بحث از مشکلات اقتصادی می کنند که دقیقا همش برنامه ریزی شده است و از اشتباهات سیاسی حرف میزنند و گویا نمی‌دونند اشتباه نیست بلکه تعمد و لجاجت خود خواسته است .و کسی میل به حل این موضوعات نداره اصلا و حال فکر می کنیم خودشون خبر ندارند و نمی بینند و راه حلش رو نمی دانند ...

هوا امروز از صبح ابریه و سردی هوا به زیر صفر رسیده

الان تو یه اتاق که یک پنجره ی بزرگ به حیاط داره اومدم

پرده ی حریر بلند تموم پنجره رو پوشونده و یه میز چوبی با یه صندلی کنار اتاقه و‌روی میز یه چرخ خیاطی قدیمی با روکش گلدوزی شده. به چشم میخوره .

یک سمت اتاق یک کتابخونه است و طبقات بالای آلبوم قاب های خانوادگی است.

میشه تاریخچه یک خانواده رو تو این قاب عکس ها دنبال کرد

یه بخاری گازی هم‌سمت دیگه اتاق است . و یه تلویزیون سونی قدیمی هم‌گوشه اتاق کنار پرده روی یه میز گوتاست .

یه بالشت بزرگ و‌یه پتو مخملی با تصویر یه پلنگ برام آوردند و الان به پشت دراز کشیدم و برای تو می نویسم .

خیلی دلم برای تو تنگ شده .

صدای تلویزیون از تو هال میادش و با هم حرف هم می‌زنند

سریال شغال می‌بینند و همزمان نقد می کنند و‌سراغ آدمها رو از هم میگیرند و جالبه با هیجان تحلیل می کنند و دلشون واسه برخی میسوزه و راه کار میدند .

اصلا فیلمنامه رو دارند در ذهنشون دوباره مینویسند .

راستی الان تو کجایی ؟

چیکار می‌کنی ؟

می‌دونم تو هم داری به من فکر میکنی؟

چقدر دلم هوس چایی کرده با تو

بشینیم کنار هم و حرف بزنیم و اصلا حرف نزنیم فقط کنار هم باشیم و به چشمان هم نگاه کنیم .

من سکوت لب های تو رو به هر آهنگی ترجیح میدم

الان عجیب بودن تو را می خواهم

دلم برای تو پر پر میزند و می خواهم باز. هم برایت بنویسم

فرقی نمیکند از چی

حتی از گل‌های قرمز قالی و درباره تک تک کتاب های کتابخونشون .

برات از یلدا بنویسم و از لحظه لحظه های که با یاد تو می گذرانم

چه حس خوبی دارم وقتی در این تنهایی ام به دوست داشتن تو مشغولم. و این بهترین کاری است که می‌شود این عصر جمعه را برای من قابل تحمل کند

.دلم می خواهد کنارت بودم و کنارم بودی

د لم می خواست ...

.

برای اوا (لبریز عشق...)

برای همه ی ما پیش اومده که گاهی از فرط عشق و علاقه و هیجانی که داشتیم یکی را محکم در اغوش گرفتیم و محکم بوسیدیم و گاه با ناسزا های با نمک و خودمونی حالمونو بیان کردیم.

گویی وقتی زورمون به احساسمون نمیرسه و لبریز میشیم با این اعمال مثلا خشن می خوایم خودمونو تخلیه کنیم و اون فشارو از روی خودمون کم کنیم.

در مواجهه با بچه کوچیک ها حتما تجربش کردین

در برابر شیرین زبونی و زیباییش خودتونو هیولا کردین و پنجه هاتونو سفت کردین و دندوناتونو به هم فشار دادین

اینها همش یه واکنش طبیعیه برای کنترل احساسات

لازم دونستم قبل نوشتن این متن این توصیحات رو بنویسم تا لذت بیشتری از خوندنش ببری..

......

تو هرگز نخواهی دانست که چقدر من تو را دوست دارم چون خودم نیز از ان بی خبرم .

اگر از من بپرسند چقدر ؟می گویم خیلی

و اگر دوباره بپرسند خیلی یعنی چقدر ؟خواهم گفت خیلی خیلی دوستت دارم

و اگر دوباره بپرسند ؟در جوابشان خواهم گفت خیلی خیلی خیلی دوستت دارم.

دوست داشتنت همچون کهکشانی در وجودم در حال انبساط مداوم است.

اوای من

آنقدر دوست داشتنت در من ریشه دوانیده که دیگر جای هیچ دوست داشتنی باقی نگذاشته وحس می کنم نفسم تنگ میشود و می خواهم کمتر دوستت داشته باشم ولی نمیتوانم چون من از کم دوست داشتنت متنفرم

از صبح که چشمانم را باز می کنم و تا اخرین پلکی که هر روز میزنم تو در یاد من زندگی می کنی انقدر که جا برای هیچ یاد دیگری باقی نگذاشته ای و می خواهم تو را کمی فراموش کنم حتی به قدر لحظه ای...

ولی نمی توانم حتی لحظه ای فراموشت کنم .

من شاید خودم را فراموش کنم ولی هرگز تو را فراموش نمی کنم .

من از یادی که یاد تو در ان نباشد متنفرم.

تو در هر نفسی که میکشم همراه منی و قلبم از عشق تو لبریز است .من از نفس کشیدن بی تو متنفرم

من از قلبم بدون تو متنفرم

تو نور چشمان من هستی و من دنیا را با چشمانی که عاشق توست می بینم و هر شب می خواهم خواب تو را ببینم.

من از زیبایی دنیای بی تو متنفرم.

من از خواب بدون دیدن خوابت متنفرم...!

تو زیبا و خاص و منحصر بفرد می من هستی و از هر کسی که تو را زیباتر و خاص تر از من ببیند متنفرم .

من عاشق جنگل و دریا و جاده و هات چاکلتم ...هستم اما از همه ی اینها بی تو متنفرم ...!

تو همچون روحی برای جسم من و تو جانی برای وجودم

من از خود بی تو متنفرم...

با چه کسی بخندم و برای چه کسی از رو یا ها و ارزو هایم حرف بزنم و خاطراتم را با نام چه کسی مزین کنم.

من از هر ارزو و خاطره ای بی تو متنفرم.

تمام متن هایم برای توست

من عاشق تو هستم و لذت نوشتن برای تو را با هیچ چیز لذتی عوض نمی کنم و تنها بر ایت از عشق می نوبسم.

من از تمام " متنفرم " های در این متن هم متنفرم

برای آوا ( پشت پرچین قلبم ...!)

پشت پرچین قلبم دختری زندگی می کند به نام " آوا "

دختری همزاد ساحل و موج و دریا ...!

دلی دارد پر از مروارید و محبت در نگاهش موج میزند و رنگ زیبای لب هایش دل هر نیلوفری را میبرد .

و در عمق برکه ی چشمانش گویی ماه ساکن است و برق نگاهش را هر ستاره ای آرزو می کند .

در ساحل آرام چشمانش کشتی احساسم به گل نشسته است .

و قلب متلاطمم را تنها دیدن اوست که آرام می کند

پشت پرچین قلبم دختری زندگی می کند که نسیم موهایش را شانه میزند و لبخندش عطر بهار نارنج میدهد .

در دامن خیالش شعر می بافد و با دستانش افسانه می دوزد .

به تار و پود بی روح نخ ها جان می بخشد و حریر گلبرگ آرزو ها را به وصال تن ها بر آورده می کند .

و در هر آستینش هزار معجزه پنهان کرده است .

پشت پرچین قلبم دختری زندگی می کند که قلبش مکتب خانه ی فرشته هاست .

از دورترین فاصله ها گرمای محبتش را حس می کنم و تا اعماق وجودم عشقش رخنه کرده است .

چشمانم را که می بندم در کنارم احساسش می کنم .

هر لحظه و همه جا و همیشه هست

در هر نفسم و در هر قدم و هر سطری که مینویسم

مخاطب حرفهایم و لا بلای خنده ها و شریک غم های من است .

پشت پرچین قلبم دختری زندگی می کند به نام " آوا "

بودنی تر از هر نفس و تپنده تر از هر ضربان قلبم

و به رنگ هستی

و به زیبایی عشق ...

برای آوا. (صبح بخیر ...)

ساعت از شش گذشته و هوا هنوز تاریکه

بلندی شب ها ‌کاملا مشهوده و از خواب موندم خورشید میشه فهمید

نیم ساعتی هست که بیدار شدم و به کم کار داشتم انجام دادم و الان روی مبل دراز کشیدم و تا گردن خودمو‌ زیر پتو حبس کردم.

از وقتی که چشامو باز کردم دارم به تو فکر می کنم. و با تو حرف میزنم بدون لحظه ای فراموشی آن...!

اما نه ..مگه میشود؟

فکر کردن اینقدر مداوم و عمیق باشد ‌؟

من تو را عجیب و باور نکردنی کنار خودم حس میکنم

نزدیکتر از هر نزدیکی و. عمیق تر از هر حسی و بدون هیچ اراده ای!

گویی من ذره ذره ی تو را نفس میکشم وتو همچون باران قطره قطره به قلب و روح و فکرم می باری.

نمی دانی دوست داشتنت چقدر لذت بخش است؟

دوست داشتنت عطر زندگی می‌دهد و به شیرینی عشق است.

چه بوی خوبی می آید بوی عطر نان تازه و گلاب

تافتونام منو صدا میزنند و وقتشه از فر بیرون بیان

ای کاش نزدیکتر بودیم و برای صبحونه برات می آورم

دارم تصور می کنم چایی داغ با تافتون تازه و نو چقدر مزه ی خوبی داره

از اون حس هاست که فقط میشه در بهشت تجربه کرد ...

خورشید هم داره کم کم بیدار میشه و داره با پرتو دستاش به پنجره می کوبه. و دوباره گنجشک ها روی درخت های حیاط برای طلوع خورشید جشن گرفتند .

برم سهم صبحونشونو‌ بریزم و‌جشنشونو کامل کن

بیدار شدنت هر صبح و باز شدن چشمان تو برای من ...همچون طلوع خورشید است برای زمین!

محبوب قلبم

آرام جانم

سلام صبحت بخیر ...

..

برای آوا (از اینجا تا آنجا ...!)

خوب من

" تو " خوب باشی حال من هم خوب است

خبر داری قلبی در اینجا برای وجود "تو " در آنجا می تپد ؟

"تو " از آنجا لبخند بزن تا در اینجا فصل حال من بهاری شود

مگر نمی دانی برگ برگ هر روز تقویم من اینجا با حال تو تغییر می کند ؟

" تو " آنجا نفس بکش تا من اینجا زندگی را در آغوش بگیرم

فراموش نکن اینجا یکی جانش را به جان تو در آنجا پیوند زده

" تو " انجا گلی را ببویی اینجا یکی به تمام گلها بوسه میزند ...!

" تو " از زیبایی ماه آنجا بگویی اینجا یکی برای ماه شعر می سراید

مگر خبر نداری یکی اینجاست که به " تو " آنجا حریص است ...!

" تو " محبوب قلب منی هر چند که آنجایی و من در بند زنجیر محبتت اینجا اسیرم .

جانان من آنجا هوای دلت ابری شود بی گمان بارانش اینجا خواهد بارید .

آنجا حال و احوال " تو " نا خوش شود اینجا یکی برایت هزار نسخه فراهم می کند

می دانم بی قراری مرا تو آنجا دلتنگ میشوی و می دانی از بی تابی تو آنجا من اینجا پر پر میزنم !

من اینجا هستم و تو دلم ر ا به آنجا برده ای

" تو " آنجا دلبری کن دل دادنش اینجا با من

من اینجا از دوست داشتنت می گویم و تو آنجا حرف های دلم را بخوان .

بگذار به گوش کوه و جنگل و دریا و آسمان برسد و از اینجا تا آنجا عطر خوش عشمان بپیچد

اگر اینجا جنوبی ترین نقطه ی زمین باشد و آنجا شمالی ترین از خواستنت خسته نخواهم شد

اگر زمان اینجا بدو خلقت باشد و در انجا آخر الزمان هر لحظه اش را به عشق تو زندگی خواهم کرد

اگر اینجا میلیارد ها چشم و دل باشد و آنجا فقط " تو "

من چشمانم تنها تو را می بینند و قلبم تنها برای تو می تپد .

جانان من ...

برای آوا ( خوب من )

و " تو " که مرا دوست داری

مگر میشود نیمه ی دیگر من باشی ؟

مطمئنم " تو " دقیقا خود من هستی اما در جایی دیگر ...!

دلم را هیچ کس مانند " تو " نبرده است و دل دادن را تو به من آموختی

و " تو " خود خوب میدانی کسی با تو در قلب من برابری نمی کند .

هر چقدر میگذرد در وجودم بیشتر و بیشتر ریشه کرده ای

دوست داشتن ما با عالم و آدم فرق می کند .

من و تو به وقت دلتنگی نمیتوانیم همدیگر را در آغوش بگیریم

من و تو در هنگام ناخوشی نمی توانم در کنار هم باشیم

دستم را نمی توانم روی پیشانی ات بگذارم و تبت را بگیرم

دستت را نمی توانم بگیرم و نبضت را بشمارم .

نمی توانم غذای مورد علاقه ات را برایت بپزم و مثل بقیه مراقبت باشم ...

چرا نمی توانم شاخه گلی را با دستان خودم به تو تقدیم کنم

همه ی حواسم پیش توست ولی چه فایده ...؟ اینطور وقت ها نمی توانم آنطور که دلم می خواهد حواسم به تو باشد ...

با اینکه مدام به یادت هستم و در قلب و فکرم هستی

گاه می خواهم جلوی چشمانم باشی و به جای اینکه بپرسم حالت چطور است ؟ با چشمان خودم ببینم

تو خوب میدانی دلی که عاشق است حاضر است تمام درد و غم تو را بغل کند و به دوش بکشد .

و من خوب میدانم در دل تو چه میگذرد

تو بگویی حالم خوب است باور می کنم ...

تو بگویی حالم خوش است خوشحال میشوم

تو بگویی همه چی روبراست من قبول می کنم ...

ولی خودت بهتر میدانی قلب ها خودشان درک و فهم و احساسی دیگر دارند و قانع کردنشان کار سختی است

چشمانم را چگونه قانع کنم وقتی به دیدنت اینگونه حریصند .

دلم را چگونه قانع کنم وقتی به خواستنت اینقدر بی تاب است ..

و جانم را چگونه قانع کنم که به آهی از تو میمیرد ...

برای آوا (قشنگ تر از دریا )

دوستت دارم آنقدر که در توان بیانم نمی گنجد و وزنش را هیچ شعری به گردن نمی گیرد .

قلبم از دوست داشتنت لبریز است و یکدل شده کل وجودم به خواستنت

این حرفهایی را که برایت می نویسم قطره ای است از دریای احساسم به تو ...!

آدمهای زیادی را می شناسم و برخی را هر روز می بینم و برخی را دیر به دیر

بعضی فاصله شان دور است و بعضی شان نزدیک ...

و در بینشان هم غریبه هست و هم همسایه و هم خویش .

ولی از وقتی تو راه به قلبم پیدا کرده ای تمام فرضیه های فاصله را نغض کرده ای .

تو در کنارم نیستی ولی حتی لحظه ای تو را از خودم دور تصور نمی کنم .

رد پای خیالت را می توانی در نگاهم ببینی

برای چشمانی که عاشق توست دنیا بی اندازه زیبا ست

آسمان و دریا و گلها و حتی خیابان ها و کوچه ها ... تابلوی زیبای چشمان من شده اند برای هدیه به تو ...!

گوشهایم در جستجوی نغمه های عاشقانه ات به هر موسیقی و آهنگی سر زده اند .

گرمی دستانت را لابلای هزاران برگ حریر گلدار رنگین حس کرده ام .

ساحل دریای نزدیک تو را پا برهنه همیشه قدم میزنم شاید یکی از آن ماسه ها زیر پایم

خاطره ی بوسیدن پای تو را در یاد داشته باشد .

به یاد تو سطر سطر و بیت بیت و رج رج عاشقانه می خوانم و از میان دشت واژه ها و کلمه ها و قافیه ها برایت گل میچینم .

به شوق عطر تن تو ... هوا را نفس میکشم و نسیم را در اغوش میگیرم .!

من تو را هر لحظه زندگی می کنم

تو همچون خونی در رگهایم

تو همچون جانی در وجودم .

آوای من ...

برای آوا  ( وصف بهشت )

خداوند امروز را به تقویم زندگی ام هدیه داد .

فرصتی دیگر برای نفس کشیدن برای دیدن برای شنیدن برای محبت کردن و برای دوست داشتن ...و برای زندگی کردن

فرصتی در قلمرو طلوع تا غروب خورشید و از غروب تا طلوع دوباره اش برای من

منی که زندگی ام با " تو " معنی یافته است .

گلبرگ های احساسم به شبنم دوست داشتنت هر صبح خیس میشوند و هر لحظه از روزم را با ساعت عشق تو تنظیم می کنم

تیک تاک ساعت قلبم مدام دوست داشتن تو را به یادم می اورد و با تک تک نفس هایم تو را زندگی می کنم .

هر روز خورشید می چرخد و فرش نور و سایه بر روی زمین پهن می کند و هر شب ماه با مهتابش آسمان را در آغوش میگیرد

و منی که همراه چرخش خورشید و تا آخرین ستاره ی شب تو را دوست دارم .

ممنونم که آرام جان من شدی و به من آرامش هدیه میدهی .

ممنونم که در کنارم هستی و درکم میکنی و برای فهمیدنم صبوری .

ممنون که همانی هستی که می توانم به او تکیه کنم .

در کنارت سکوت من هم پر از حرف وحتی قلبم پر صدا میشود

از تو ممنونم که نور زندگی منی و تبدیل به بهترین و پا ثبات ترین همراهم شده ای

در کنار تو من قوی و با انگیزه و مصمم هستم چون محکمترین پشتوانه ام هستی

ممنونم از تو که مرا دوست داری و ممنونم که این فرصت دوست داشتنت را به من داده ای

ممنونم که اینقدر در کنارم خود واقعی ات هستی هر نگاهت ...هر لبخندت و در توجه ات نشانه های زیبا همیشه می بینم .

عشق را هر لحظه در کنارت لمس می کنم و دلم گاه می خواهد زمان بایستد و فقط همین لحظه را تا ابد با تو زندگی کنم .

از تو ممنونم

تو همانی هستی که همیشه بابتش از خدا ممنونم

تو را خواستن برای من مثل خواستن بهشت است

به تو فکر کردن همچون حس بهشت است

عاشق تو بودن ... عشق ورزیدن به همه ی خوبی هاست

و برای من

از تو نوشتن وصف بهشت است ...

برای آوا (۳)

هرگز باورم نمیشد روزی با تو اینقدر صمیمی و خودمانی شوم انچنان که نیاز به سانسور خودم نباشم و بدون پرده حرفهای دلم را پیش تو بزنم و از گفتن احساسم هیچ واهمه نداشته باشم .

افکارم در کنار تو به هیچ حد و مرزی محدود نمیشوند و رویاهایم رنگ واقعیت به خود میگیرند .

خوانده بودم در زندگی هر کسی ممکن است فردی بیاید که تمام قوانین او را تغییر دهد و من در کنار تو قانون شکن خودم شده ام و بت غرورم را برای تو در هم شکسته ام .

دوست داشتنت مملو از حس های ناب و بی نظیر است .

حس هایی که اگر تو نبودی محال بود با کسی بتوانم تجربه کنم .

گاه وسط خنده هایت می فهمم که چقدر حضور تو را دوست دارم و این حس قشنگی است .

بودنت به من ارامش میدهد و تو التیام بخش فکر و روح و قلبم شده ای .

تو که مرا انتخاب کرده و در کنارم مانده ای .

مرا کامل میبینی و برق چشمان و لحن صدا و رفتارت طوری است که مطمئنم در هر شرایطی باز هم مرا انتخاب میکنی.

و این کم چیزی نیست ...!

فقط باید عاشق واقعی باشی تا تصمیمی اینگونه جسورانه بگیری و با اینکه میدانی هر انسانی ممکن است اشتباه کند

دل به دلم سپرده ای و پا به پای من ایستاده ای و همسفر تمام لحظاتم شده ای

به تو بگویم بیا برویم. نمی پرسی کجا ؟ و برایت دور یا نزدیک فرقی نمی کند ...!

به تو بگویم بیا برویم . نمی پرسی کی ؟ و تو همیشه و هر زمان که خواستم همراهیم گرده ای.

به تو بگویم بیا برویم . نمی پرسی برای چه ؟ می گویی کاری نیست من انجام دهم ؟

به تو بگویم بیا برویم. نمی پرسی برای چند روز و چند وقت؟

چون تو چمدانت را بسته ای تا برای همیشه کنارم بمانی...

و من به تو قول میدهم

هرگز تو را از مسیر سخت و ناهموار نخواهم برد .

اگر تمام جسمم زخم شوند نمیگذارم تار مویی از تو کم شود

در کنارت انچنان می مانم که هیچ نبودی را حس نکنی و برای تمام ارزوهایت با دل و جان خواهم جنگید .

قلمرو دوست داستنت را نه به اندازه ی قلبم ، بلکه به وسعت دو دست باز و آغوشم برایت میگسترانم و جان پناهت میشوم .

در کنارم چشمانت را ببندی برای تو نور میشوم .

گوشهایت را به من بسپاری برای تو شعر میشوم

دستانت را به من بسپاری تا ابد رهایت نمی کنم

و حال که قلبت را به من سپرده ای ، از محبت و عشقم بهشتی در ان بنا خواهم کرد .

برای  آوا ...

من تو را در بهترین قصه ها و زیبا ترین شعر ها خوانده ام

تو را در موسیقی دریا و در اواز گنجشک ها شنیده ام .

تو را در زیر نور مهتاب و رقص دانه های برف دیده ام .

من تو را لا به لای گلهای پارچه و تار و پود نخ ها یا فته ام

من رد دستان تو را در میان لبخند دلبرانه ی یقه ی پیراهن ها و موج موج ، وسوسه ی زیبای دامن ها جستجو کرده ام

اوای من " تو " را می گویم

که رفیق و همدم قیچی و سوزن و پارچه ای

تو که با دستان هنرمندت تیکه های لبخند را روی لب ها می دوزی و تن پوش بهشت را به تن زیبا پسندان می کنی .

دانه دانه حریر خیالت را کوک میزنی و لباسی در شان بهترین ها می افرینی.

غم از دلها قیچی میکنی و به چشمها نقشی به زیبایی رویا می دوزی و باد بادک ارزو ها را با رنگین کمان نخ هایت به پرواز در می اوری .

تو بر سینه من ستاره ای به نشان عشقی ابدی دوخته ای

دستانی هنرمند داری و چشمانی که محبت می دوزند و خیالی که نیکی می بافد.

جانان من: روزت مبارک

نگین انگشتر تقدیرم

تو همچون شرابی هستی که وجودم را از زندگی لبریز کرده ای .

عبادت قلب ها دوست داشتن است و عشق هدیه خدا به قلب هاست .

محبتت را پروردگار تقدیر و تدبیر همچون معجزه ای در قلبم قرار داده است .

دوست داشتن موهبت الهی است که هر ادمی بدون هیچ انتظاری بخشی از احساس و وقت و وجودش را برای دیگران میگذارد و روحش را جلا می بخشد و بی گمان عشق خاص ترین و شگفت انگیز ترین قالب دوست داشتن است .

دوست داشتن عمیق تر و شدید تر میشود و انحصارش را تنها یک نفر برای خویش مصادره می کند ...

و "تو " عشق منی ...

همان که بدون هیچ اجبار و تحمیل و تاکیدی به قلبم حکومت میکنی .

تو جان منی و من در آرامشی وصف ناشدنی هر روز طعم ناب تری از عشق را در کنارت تجربه می کنم .

چقدر در کنارت حالم خوب است ...شادی هایم عمیق تر و درد هایم سطحی ترند

در کنار تو کفه ی داشته هایم همیشه به کفه ی نداشته هایم می چربد .

با تو می شود رویا را تا حقیقت و بهار را تا بهار و تا آخرین نفسم زندگی کنم .

بی تردید بیان احساسم بهترین راه سپاس توست

برای تو می نویسم و دامن سبز این صفحه ها را به عشق تو گلستان می کنم

خاتون قلبم

آوای من :

بانوی سرزمین خاطرات و خواسته ها و آرزوها یم

امروز را به افتخار تو و تمام مادران و دختران این سرزمین روز مادر نامیده اند .

هر چند اگر تمام روز های سال را به نام مادر بنامند باز هم اندکی از مهر و محبتشان جبران نمیشود .

خدا بهتر از همه از آفرینش زن می دانست .

به او زیبایی داد چون می دانست عنصر زیبایی جهان اند . دستش به گندم بخورد نان میشود نگاهش به غنچه بیفتد شکفته میشود و به ماه نظر کند فرش مهتاب در آسمان پهن می کند .

به او مهر بانی آموخت چون می دانست عشق و محبت واقعی تنها در دل یک زن تکامل پیدا می کند .

به او اسباب آفرینش را هدیه داد چون می دانست هیچ مو جودی همچون یک زن لایق مادر شدن نیست .

دختر باشد میشود برکت و زیبایی

خواهر باشد میشود مونس و همدم

مادر باشد میشود جان پناه ...فداکار و بخشنده و بی همتا

و وقتی دل میسپارد میشود محرم و همزاد و همراه ... میشود زندگی ...

جانان ...:

"تو "ملکه قلب منی و قلبم با تو کاخ شده

" تو " گل سر سبد خواسته های منی و خیالم را گلستان کرده ای

"تو " آرام جان منی و وجودم را غرق در آرامش نموده ای .

"تو " برای من بی نهایت با ارزشی و نور چشمان منی

" تو " نگین انگشتر تقدیر منی

دوستت دارم بیش از انچه خودم حسابش را داشته باشم و تو باورت شود

بانوی قلبم ...روزت مبارک

برای  آوا ...

امروز هم با عمق وجودم زندگی کردم همچون تمام روز هایی که در کنارت بودم .

یادت همدم تمام لحظات من بود و حتی لحظه ای نبودنت را در کنارم حس نکردم .

تو در میان این همه اما و اگر در قله ی باید های من قرار داری و دیگر نه خیالی و نه آرزویی بلکه قصه ی بی پایان من شدی .

هر روز عصر برایت متنی می نویسم و نه به رسم عادت و تکلیف و نه تعریف و یا تمجید ...

بلکه برای بیان احساسی که ذره ذره ی وجودم را متحول کرده و در قطره قطره ی خونم حل شده است.

تو قلب مرا از آن خود کرده ای و چشمانم را مسخر خود ساخته ای و صدای دلنشینت گوش نواز ترین موسیقی من شده .

تمامی رویاهایم را با تو می بافم و تمام قدم هایم را همسو و هم تراز تو بر میدارم

حوالی من تمامی ساعت ها در مدار تو کوک میشوند و همه ی یاد ها با نام تو پیوند خورده اند .

همه ی دوست داشتن ها خلاصه میشوند به یک " تو " و تمام راهها و نقشه ها به حوالی ساحل آرامش " تو " میرسند .

امروز می خواستم متنی به این مضمون بنویسم

اجازه هست ...!

اجازه هست قلبم را با عشق تو لبریز کنم و دوست داشتن تو مشق هر روز و هر شب دلم شود .

اجازه هست نامت را با جانم صدا بزنم و گاه از فرط دوست داشتنت بگویم " فدایت شوم !"

اجازه هست گاهی در خیالم تو را ببوسم و گاه در آغوش بگیرم در میان واژه هایم .

اجازه هست گاهی دست تو را بگیرم و با تو روی ابر ها راه بروم و بر روی بال نسیم برایت شعر بنویسم .

اجازه هست دوستت داشته باشم بیشتر از خودم و بیشتر از جانم .

اجازه هست گاهی خوابت را ببینم و بنشینم روبرویت و فقط به چشمان و لب های تو زل بزنم .

اجازه هست گاهی در خیالم مو هایت را شانه بزنم و گاه ببافم غنچه های خیالم را بین مو هایت ...؟

اجازه هست من" قباد " زندگی تو باشم و آیا تو شهر زاد زندگی من میشوی ؟

اجازه هست تو را عشقم ، نفسم ، ماهم ، عمرم ، جانانم ...صدا بزنم ؟

اجازه هست تو را ملکه صدا بزنم و مالک زیبا ترین بانوی جهان باشم .

هر روز و هر شب و هر لحظه ام به نام توست

اجازه هست تو را برای همیشه و تا ابد و بی نهایت دوست بدارم .

آوای من روزت مبارک ...

شهرزاد قلبم " تو"...

برایم نوشته ای : "چه خوش اسارتی است میان حصار دستانت ..."

و من در جوابت می نویسم:

عشق همچون دریا گنجینه ی ناشناخته هاست

عشق جذاب تر از آسمان و ستاره هاست .

عشق زیبایی رنگ ها ست و جان میدهد به آواها و به کلمات معنای تازه می بخشد .

عهدی نا نوشته و تعهدی بی خواهش و بدون اصرار است .

بهترین داشته ی هر آدمی میشود قلبی که در آن نگین عشق را پنهان کرده و لذت بخش ترین حس درونی هر آدمی میشود دوست داشته شدن با قلبی که مامن و محرم و منزل اوست ...

برکت هر دلی به دل دادن است و دلبری کردن جرم نیست

سپردن دل باز گرداندن امانت است به اهلش و دل باختن شیرین ترین برد زندگی است .

و آن هنگام که روح عشق در دو قلب ساز هم نوایی سر میدهد .

آغوش میشود آشیانه و نه دام ...

آغوش میشود وطن و نه غربت ...

آغوش میشود امن و نه ترس...

آغوش میشود نه حبس بلکه رهایی در حلقه ی دستان یار ...!

بوسه حکم نفس میشود و نه گناه و هوس و طعمه ی تقاص ...!

دل میلرزد با دیدن یک چهره و شنیدن یک زنگ صدا ..!

سر میچرخد به یک نام و مدام ذکر " جان " می نشیند بر لب مجنون بی اختیار ...!

برای یک نفر جواب بله همیشه " جان " و ضمیر شما به او که میرسد میشود " تو " ...!

قانون نسبیت زمان ... مصداق بود و نبود اوست

ساعت بودنش را دقیقه ها می شمارند و دقایق نبودنش را ساعت ها ...!

و به وقت دلتنگی خواهی فهمید معنی درد و درمان یکی یعنی چه !؟

عشق معمای عجیبی است و داستان عشق برای هر قلبی تجربه و تعبیر منحصر بفردی دارد .

و خوشا به حال من که شاعر قصه ها و شهر زاد قلبم و لیلی خاطرات و شیرین آرزوهایم تویی " تو " ...

یادم تو را فراموش ...!

چنان در خیالم نشسته ای که محال است دیگر بتوانم بی خیالت شوم .

تو را از سپیده تا غروب و از شب تا صبح ...

تو را در تنهایی و در ازدحام

تو را در هوشیاری و بیداری ...و در خواب و رویا

تو را محبوب تر از خویش و در وجودم تو را بیش از " من " ...

دوستت دارم...

دوستت دارم بیش از انچه خودت خبر داشته باشی و دلبرده ای از من بیش از آنچه خودم خواسته باشم ...!

لحظه ای خیالم فارغ از خیال تو نمیشود

و در هر نفسم تو را یاد می کنم و نمی شود " یادم تو را فراموش " ...!

گاه قلبم ارام می تپد و گاه میشود پر جنب و جوش ... ولی هرگز نمی کند " یادم تو را فراموش " !

چه دور باشی و چه نزدیک ...چه در دیده باشی و چه در خیال "یادم تو را فراموش " نمی کند .

در بهار و خزان و در کنار دریا و ساحل و با ماه و ستاره ها

به همراه گل و شبنم و زیر نم نم باران و بر روی بال نسیم ...

من به تو می اندیشم " یادم تو را فراموش " نمی شود .

در تنگ بلور چشمانم تو همچون ماهی و بیش از هر کهکشانی میدرخشی ...!

مدام صدایت می پیچد در وجودی که سلول به سلولش شوق شنیدن تو را دارد .

و بر سطر سطر خاطرم نام تو چنان حک شده که محال است "یادم تو را فراموش "کند .

تو شعری برای زندگی

تو جانی برای این بدن

تو روحی برای این جسم

تو بودی برای این نبود !

"یادم تو را فراموش " ...

تا قیام قیامت نمی کند .

هر لحظه با منی  ...

شانزدهمین روز آذر ماه هم از راه رسید و برگ تقویم دیگری در زندگی ام باز شد .

هر روز زندگی میتواند یک روز خاص باشد وقتی در دلم تو را زندگی می کنم .

همچون روز عید و مثل روز تولدم و گویی هر روز حس اولین روز قرار را دارم با تو ...!

غریبه ترین آشنای من شده ای و امروز نیز تو اولین کسی بودی که انتظار میکشیدی تا چشم باز کنم و به من سلام کنی ...! .

هر صبح قلبم را با نغمه ی محبتت کوک می کنم و جیب خاطرم را از لذت دوست داشتنت لبریز ...

بودنت چه پر رنگ است و کلامت چه شیرین

گرمی محبتت چه دلنشین است و دوست داشتنت درگیر هیچ خواهش و وابسته به هیچ اجباری نیست .

صبح امروز دیرتر از خواب بیدار شدم و بهتر است اعتراف کنم خواب ماندم .

ساعت از هشت گذشته بود که از خانه بیرون زدم و با اینکه می دانستم دیر شده و دیر میرسم

گوش به هوس دل دادم و تصمیم گرفتم پیاده تا محل کارم بروم .

پاییز هم غیرتی شده و در سومین ماهش بلاخره سردی اش را به رخ میکشد و آنقدر محسوس است که وادارم می کند دستانم را در جیب کاپشنم پناه دهم .

از همان جلوی درب خانه با یاد " تو " شروع میشود .

و در خیالم شروع می کنم با تو حرف زدن .

از درخت روبروی درب خانه برایت می گویم و از آخرین برگهایش که امروز و فردا به زمین بوسه خواهند زد .

گربه ی خاکستری اخمالوی کوچه مان با تک فرزندنش در کنار درخت مشغول خوردن صبحانه اش است که یکی از همسایه ها برایش اورده است .

به آسمان نگاهی می اندازم و چه لباس آبی خوش رنگی به تن کرده بود و در دلم برای همه ی چشم ها آسمانی اینچنین ارزو می کنم .

چقدر سر کوچه خلوت است و از رفت و امد هر روز صبح و شلوغی جلوی درب مدرسه خبری نیست و از حیاط مدرسه هیچ صدایی نمی اید و بلندگو مدرسه نیز مهر سکوت به لب هاش زده .

هوا فوق العاده عالی است و با هر نفسی که میکشم تو را یاد می کنم .

از جلوی درب همان خانه ای میگذرم که بهار بوته گل رزش لباس قرمز به تن کرده بود و درباره اش برایت گفته بودم و با خود می گویم چه زود گذشت ؟

به خیابان که میرسم از همان مسیری میروم که عکسش را برایت فرستاده بودم باز همانطور خلوت و ارام و بی هیاهو به سنگ فرشش می نازید .

همه ی مغازه ها بسته اند و تنها دو تا قهوه فروشی باز می بینم که صندلی هایشان چشم انتظار مشتری اند .

و با خودم میگویم کی میشود تو را به یکی از این کافه ها ببرم و رو برویت بنشینم و تلخی قهوه را با شیرینی چشمان تو بچشم .

در مسیرم از دو تا چهار راه میگذرم .

از کنار نانوایی که میگذرم عطر نان تازه و کنجد هوسم را چنگ میزند و دوباره عطر خیال تو میریزد در وجودم و در دستم نانی تازه می بینم که به شوق تو به سمت خانه می آوردم .

آنقدر در اندیشه با تو هستم که متوجه نمیشوم کی میرسم .

و با اینکه دیرتر از هر روز سر کارم رسیده ام باز هم اولینم .

...

الان که این مطلب را برایت می نویسم ساعت از هشت شب گذشته است

شاید این چیزهایی که نوشتم یک اتفاق عادی و روز مره برای همه تلقی شود ولی می دانم برای من و تو که از هم دوریم هر خط این نوشته ها چقدر میتواند جذاب باشد .

من که واقعا اینگونه ام ...!

از اینکه بدانم امروز چه کردی و کجا رفتی و حتی چای ات را ساعت چند خوردی و لباست چه رنگی بود و ...و چه دیده ای و چه آهنگی گوش دادی و دلت هوس چه چیزی کرده و ...هر چیزی که مربوط به تو باشد برایم جذابیت دارد.

بدون شک این ها نمی توانند رفتار عجیبی باشند وقتی پای عشق و علاقه در میان یاشد ...

از هم دور هستیم و دلتنگت میشوم همانگونه که تو میشوی

با شوق بسیار برایت می نویسم و می دانم که چگونه مرا می خوانی .

مهم این است که بدانی چقدر به یادت هستم و این بودنت تعبیری غیر از دوست داشتن ندارد .

از همان ابتدای صبح تا همین الان یک لحظه نیز جای تو در قلب و فکرم خالی نبوده است .

گلچینی از عشق ...!

نگاهت آفتاب زندگی بخش است که خواب را از من می رباید

در نگاهت جاده ای است که مرا تا بی نهایت میبرد .

در نگاهت عطر محبتی است که در دلم به هزاران غنچه ی رنگین مبدل شده است

در نگاهت شرابی است که مرا مست عشق کرده است

در صدایت آرامشی که شبهای بی قرارم را نوازش می کند

صدایت همچون موسیقی زیبای هستی است

در صدایت آرامشی است که مرا بال پرواز میشود و ساکن ابر ها کرده است .

صدایت همچون معجزه است و من طوفانی را آرام و اتش درونم را خاموش میکند .

کنار تو که باشم حتی سکوت هم عاشقانه میشود

تو نیمه ی گمشده ی من نیستی بلکه تو تمام منی که پیدایت کرده ام

دستهایت را که گرفتم

فهمیدم عشق چیزی فراتر از واژه هاست

زمان می گذرد و فاصله ها می ایند و می روند

ولی تو هنوز در قلبم می درخشی همچون ماه در شبهای تاریک

یاد تو در قلبم مانند بارانی است که بند نمی آید

تو بهترین تکرار هر روز منی و من اگر صدها بار دیگر زندگی کنم شاید هیچ چیز را تکرار نکنم ولی بی گمان دوباره عاشق تو شدن را تکرار خواهم کرد .

در نگاهم اگر نیستی در خیالم سر شاری و این قانون دوست داشتن توست

در کنارم نیستی و در قلبم مدام تو را در آغوش میکشم

میدانی : من دیگر دلم تنگ نمیشود...من دلم میمیرد برای تو !

و دیگر حتی بحث عشق نیست انگار من فقط با تو زنده ام ...

و هم تو میدانی و هم من می دانم ...!

بعد من کسی تو را اندازه ی من عاشقت نخواهد بود و بعد تو کسی مرا به اندازه ی تو دوستم نخواهد داشت .

چند خط  حرف دل ...!

دوستت دارم بیش از آنچه ماه ، زمین و ماهی، دریا را

دوستت دارم بیش از آنچه قلب ، خون و چشم ، ابرو را

دوستت دارم بیش از آنچه جمله، فعل و شعر ، قافیه را

دوستت دارم بیش از آنچه قهوه ، تلخ و رویا، شیرین را

دوستت دارم بیش از آنچه قالی ، گل و گل ، رنگ را

دوستت دارم بیش از آنچه جسم ، روح و روح ، بهشت را

دوستت دارم بیش از آنچه لیلی ، مجنون. و مجنون ، لیلی را

دوستت دارم بیش از آنچه تو ، من. و من ، تو را

یک سبد گل ، برای  تو

آنچنان مهربانی تو عاشقم کرده ، آن هم در حد معجزه ...!

که از باقی دوست داشتن ها، فقط یاد گرفتم معجزه کردن کار هر کسی نیست .

تو نمی دانی اما در قلب من تمام راهها به تو می رسد حتی بیراهه ها

عشق من : حضورت کم از معجزه ندارد

تو با حضور منظم و نگاه آرام و دوست داشتن ذلال و ساده ات حال دل مرا خوب میکنی

تو را یافته ام در هزار واژه ی بیقرار و در سکوت جمله هایی که از دلتنگی می لرزند

در فاصله میان دو نفس جایی که نام تو ...پنهانی ترین فعل عاشقانه ام میشود .

و هر گاه دلتنگت میشوم تو را در قلبم بغل می کنم و چه بی نظیر معجزه ی بودنت در وجودم جانی تازه میگیرد .

آرام جانم

همین که برای همه بعیدی و برای من ممکن ...

همین که در شلوغ ترین روز ها هم برای من به اندازه ی کافی زمان داری

و مدام پیگیر من هستی و حواست به من هست و نمیگذاری دلتنگی این فاصله جان به لبم کند

همین کافی است ماه من ...

می دانی محبوب قلب من

ادعای دوست داشتن کار ساده ایست اما آدمی شبیه تو که با رفتار و مرامش این را ثابت کند خیلی کم است

تویی که پای دوست داشتنت ایستاده ای

ادمها در این روزگار زیاد عاشق میشوند ولی ماندگار و مصمم همچون تو ندیده ام جانان من ...!

تو همچون پیچکی به دست و پای زندگی ام پیچیده ای ومدام در لحظه هایم قد میکشی و حالم را خوبتر می کنی

هر ثانیه بیشتر می خواهمت و بی گمان تو دوست داشتنی ترین پیچک قلب من هستی

مرا تنها یک " تو " کافی است

دنیای من خلاصه شده است در یک " تو " و در وجودم دنیایی دارم سر شار از " تو "

تو مثل هوایی ...تو مثل نوری ...تو مثل آسمانی

و تو برای من نفس شدی ...شور شدی ...عشق شدی

جانم به فدایت که همه ی جان شده ای .

اگر از من بپرسی چقدر دوستت دارم

می گویم : به اندازه ی انار

از بیرون تنها من دیده میشوم و در درونم هزاران تو فرو میریزد ...

هر بار نگاهت می کنم در دلم قند اب میشود و همچون باران پاییزی باران دوست داشتنت بر من می بارد و علاقه ام از تو خیس میشود .

تو را آنچنان می خواهم همچون کودکی مادرش را و شاهی سر زمینش را و همچون موج ساحلش را ...

تو اگر در کنارم نباشی همچون تابلویی هستم زیر دست نقاشی بی حوصله و همچون انگشتری که نگینش را گم کرده است .

بهشت انتهای آغوش توست که مرا غرق زیبایی وجودش کرده

و من تا ابد مدیون قلب تو هستم که خاص ترین محبتش را به من هدیه داده است .

عاشقانه های من و تو (از جنس کودکانه...!)

گاه به جایی سفر می کنیم و با خود می گوییم ای کاش زودتر آنجا را دیده بودیم و چرا اینقدر دیر آنجا را یافته ایم .

و یا غذایی را به سبکی جدید میپزیم و چقدر خوشمزه تر میشود و مزه ای جدید را کشف می کنیم و با خود می گوییم چرا تا کنون این روش را امتحان نکرده بودم .

برای خیلی از ما اتفاق افتاده کاری را بر خلاف عادت و روش معمولش انجام داده ایم و نتیجه اش شگفت زده مان کرده است و می گوییم ای کاش زودتر فهمیده بودم

گاهی شده در زندگی دست به تجربیات جدیدی میزنیم

پرده ای را از پنجره ای حذف می کنیم و تازه می فهمیم سالها خودمان را از دیدن چه منظره ی زیبایی محروم کرده ایم .

تصمیم میگیریم به جای حرف زدن بنویسیم و به جای گوش دادن بخوانیم .

اتفاق بی نظیری است تازه پی میبریم چه لذتی دارد هم صحبتی با کاغذ و قلم !

گاه کتابی می خوانیم که نگاهمان را به زندگی و جهان تغییر می دهد و با خود می گوییم ای کاش زودتر این کتاب را می خواندم .

و" تو " اینگونه اتفاق افتادی

تو را خواندم و تو را نوشتم و من اینگونه " تو " را یافتم

تو ارزش آن را داشتی

تو همان اتفاقی بودی که از روی چشمانم پرده ها را کنار زدی و تجربه دوست داشتن را در قالبی ناب و خاص به قلبم دیکته کردی .

با تو آموختم عشق هیچ حد و مرزی ندارد و دوست داشتن فاصله نمی شناسد .

من مشق عشق از نگاه تو گرفتم و صد دیوان شعر دلدادگی از سکوت لب های تو شنیدم .

من عاشقانه ترین لحظات زندگیم را میان این سطر ها با تو رج به رج بافتم .

من عاشقی از تو آمو ختم و رسم ساده ی دوست داشتن بدون اما و اگر و بدون باید ونباید ها را خط به خط تحریر می کنم .

قلب تو همچون کتابی است که با خود می گویم ای کاش زودتر آن را می خواندم .

چه میشد روز ها و ماهها و سالهای تقویم برای من و تو از نو ورق میخورد ؟ و دوباره کودکی را تجربه می کردیم .

ای کاش اینقدر از هم دور نبودیم و اینقدر کوه و دشت و جنگل و شهر و خیابان بینمان نبود .

چه میشد ...؟ فاصله ی بین من و تو به اندازه ی عرض یک کوچه بود و هر صبح خورشید از پشت دیوار های خانه ما طلوع میکرد و شبها ماه روی پشت بام خانه ی شما بساط دلبری اش را پهن می کرد .

مادرم هر وقت نذری می پخت تو اولین نفری بودی که برایت می آوردم و آخرین نفر ...!

برای دومین بار که می آوردم می گفتی : برایمان اورده بودی که...!؟

و می گفتم این را آوردم : فقط برای خودم و خودت و با خوشحالی میرفتی دو تا قاشق می آوردی و در میان ذوق کودکانه مان لبه ی حوض حیاط می نشستیم یک شکم سیر نذری می خوردیم .

و هر گاه کتاب داستان جدیدی می خریدی می اوردی و میگفتی :بیبن چقدر نقاشی های قشنگی دارد برای من این را میکشی ؟

و من تا صبح روی کاغذ و مداد رنگی هایم قلت می زدم و برایت می کشیدم و صبح چقدر شوق داشتم تو را ببینم و خوشحالت کنم .

عصر ها توی کوچه بساط فوتبال با بچه ها به راه می انداختم و بارها توپ زبان نفهم به پایم می چسبید و می افتاد داخل حیاط شما ...

و همیشه خودم می امدم توپ را بگیرم و تو پشت در ایستاده بودی ...در یک دستت کتاب و دست دیگرت توپ ...

لبخندی به لب داشتی و می گفتی : این همه حیاط چرا همش توپت تو حیاط ما می افته ؟

و در جوابت می گفتم : دوست داری تو حیاط زهرا اینا بیفته؟

چشاتو برام تنگ می کردی و می گفتی : غلط میکنه توپت بیفته تو حیاط زهرا اینا ...

و توپ رو به من میدادی و می گفتی : باز هم توپت می افته تو حیاطمون ؟

و من با خنده می گفتم : مگه تو حیاط دیگه ای هم توپ من می افته ؟

مسئله های ریاضی تو می آوردی من حل کنم .

مسئله ها رو برات توضیح میدادم و تو فقط منو نگاه می کردی .

آخرش میپرسیدم : فهمیدی چی شد ؟

و تو با تعجب میپرسیدی چیو ؟

و من می خندیدم و می گفتم : لئوناردو داوینچی رو ...

من به تلافی نگاههای تو تموم پنج ها رو وارونه تو دفترت می نوشتم .

تو میدونستی چرا و می پرسیدی چرا پنج ات این شکلیه ؟

و من می خندیدم و می گفتم : به خاطر تو ...

و تو می پرسیدی : منم میتونم پنج هامو وارونه بنویسم ؟

و من می گفتم :فقط به خاطر من اشکال نداره ...!

شاید بار ها می اومدم سوزن ازت قرض بگیرم و تو می پرسیدی باز چی شده ؟

به پارگی زانوی شلوارم نگاه می کردم و تو با نگرانی می پرسیدی : زمین خوردی ؟ پات که چیزی نشده ؟

می گفتم :نه چیزی نشده ...فقط میشه سوزن با نخ همرنگشو برام بیاری

می گفتی : برو شلوارتو عوض کن بیارش خودم برات درستش می کنم

می خوام اصرار کنم بگم نه خودم بلدم که میگی : کار تو نیست خرابترش میکنی ...

شاید در همون عالم کودکی بارها برات گل سر هدیه میخریدم و برات می اوردم

می پرسیدی این چیه : می خندیدم و می گفتم : نمیدونی این چیه ؟ خوشم اومد ازش گفتم چقدر موهاتو قشنگ تر میکنه ...

شایدم بارها با پسر های محل دعوا کردم به خاطر تو ...چون فقط اسم تو رو به زبون آوردند .

و چقدر نامه برات نوشتم و نتونستم بهت بدمشون و لا بلای کتابام دفن شدند .

...

ای کاش زندگی تکرار داشت

به همین قشنگی ...

هیچی ...و همه چی " تو "...!

هر صبح که چشمانم را باز می کنم پروانه ی خیالم پر میکشد و از میان هزار باغ و بستان میگذرد و بر چمن سبز نگاه تو شعری به زیباترین گل واژه ها

پهن می کند .

هر صبح با فکر تو بیدار میشوم و بال و پر خیالم را در چشمه رویا ی رنگین تو طراوت می دهم و از شراب یاد تو به قلبم جانی تازه می بخشم .

به تو فکر می کنم و در هر قدمی که بر میدارم و در چهار سوی جغرافیای اندیشه ام همه ی راهها به تو منتهی میشوند .

من تو بر روی مخمل گلبرگ ها لمس کرده ام و ساده و دلچسب و پر برکت است بودنت ...همچون عطر نان داغ سر سفره ی صبحانه ...!

من تو را در لبخند خورشید و رقص ستاره ها و چشمک باران و شکفتن شکو فه ها دیده ام

من تو را در لالایی مهتاب و خش خش برگ ها و در زمزمه ی واژه ها شنیده ام .

ماجرای من و تو در باور هیچ باوری نمی گنجد و قصه بودنت همه ی نبودن ها را بی اثر کرده است .

ارام جانم

یک روز دیگر نیز در تقویم عشمان ورق خورد

امروز هم روزی بود شبیه تمام روز ها

مثل هر روز دیگری خورشید از مشرق طلوع کرد و چرخی زد و در آنسوی آسمان کم کم غروب ...

و تو همان خورشیدی که هر گز در من غروب نمی کند

تو صاحب امروز من بودی گاه در یادم و گاه در نظرم و گاه در خیالم ...

و در قلبم مدام زندگی ات کردم .

چند ساعتی هست که هوا تاریک شده

چقدر دلتنگت شده ام و دلتنگی همین است ...

بی هوا می ریزد بر روی دلم و اسم تو بی اجازه می افتد وسط تمام فکر هایم .

قلبم دیکته می کند و قلمم مینویسد و یاد چشمانت حرفهایم را میشویند !

دوباره می نویسم و می نویسم و ناگاه دو باره چشمانت در نظرم می ایند و دوباره صفحه را پاک می کنم .

قلمم را کنار می گذارم و به صندلی لم میدهم و دستانم را پشت سرم قلاب می کنم

چشمانم را لحظه ای می بندم و می خواهم به تو فکر نکنم

اما مگر می توانم و این محال ترین تصمیمی است که تا کنون گرفته ام .

از ذهنم فکری میگذرد و با خود می اندیشم

اگر هر بار که دلم برایت تنگ شده یک نامه برایت نوشته بودم الان با نامه هایت می توانستم زمین را فرش کنم

اگر هر بار که دلم برایت تنگ شده بود برایت شاخه گلی می کاشتم الان زمین گلستان شده بود

و اگر هر بار می خواستم دلتنگی ات را به زبان چشمانم بیان کنم تا کنون زمین به زیر آب رفته بود ...!

آخ چقدر این دلتنگی بد است یک عالمه حرف در دلت داری و در بیانشان ناتوانی .

اصلا وقتی نیستی نوشته ها یم نیز سر و ته ندارند .

می خواهم بر گردم ببینم چه نوشته ام اما با خودم می گویم من هر چه را غلط بنویسم تو درست می خوانی و هر وقت به هم ریخته بودم تو به من آرامش دادی و می دانم قلب تو رقص قلمم را چقدر دوست دارد ...

فدایت شوم نکند نگرانم شوی

حالم خوب خوب است .

اصلا قهوه درست کن و مرا به خیالت دعوت کن

پاییز باشد و من و تو و قهوه و موسیقی و ای کاش باران هم ببارد

چه کیفی میدهد این زنده بودن و این زندگی ...

بنشینیم و تا صبح با هم حرف بزنیم و خاطره بگوییم و با هم رویا ببافیم

هیچی نباشد و فقط من باشم و تو باشی دنیای ما دیگر هیچ چیز کم نخواهد داشت ...!

شهر عشق...

در من شهری است به وسعت تمام عاشقانه هایم

در من شهری است بر در و دیوارش نام و خاطره ی " تو " شکفته شده

و در وصف قدم های تو در تمام کوچه و خیابانهایش قافیه نوشته اند .

در وجودم قلبی دارم در دل این شهر

عاشقانه همچون خورشید می تپد و نسیم مهر تو در آن جاری است و گاه احساس را می بارد .

در آسمان نیلی رو یا هایم از تو شهری ساخته ام به رنگ سبز زندگی

و در آنسوی پرده ی خیالم بر بوم عشق تو رنگ محبت می پاشم .

خورشید را به رنگ چشمان تو می کشم و زندگی را لا بلای کمان ابروی تو رنگین می بافم .

در بوم نقاشی ام موج دریا به رنگ مشکی مو های توست و از چشمه خونین لب های تو عسل می چکد .

در شهر من بهار با لبخند تو فرا می رسد و تابستان فصل تب دار آغوش توست. و پاییز فصل دلتنگی ات ...

شهرزاد شهر من تویی و از عشق تو خشت خشت این شهر بنا شده ...

در من شهری است که بودنت هوایش را آفتابی و نبودنت هوایش را ابری ، روشنایی شب هایش مهتاب روی ماه توست و غروب می کنند ستاره ها در نگاه غمگینت .!

در من شهری است به نام " شهر عشق "

اینجا کلمات شعر میشوند و قافیه ها از گل محبتت جوانه میزنند و بوستان ها همه به نام توست

اینجا حرفها رویا ی عشق تو را می بافند و دوست داشتنت مشق شب است و هر لحظه دلم بر دره ذره ی وجودم خواستنت را دیکته می کند .

تو کلمه هستی که بر زبان جاری ات می کنم

تو رنگ هستی که به چشمانم هدیه می کنم

تو خون هستی در رگهایم و نفس هستی در سینه ام

در کوچه ی خاطراتم فقط یاد توست

و در " شهر عشق " تمام خیابان ها به آرزوی تو منتهی میشوند

عشق من ...

عاشقانه های من و تو ( خواب تو را دیدم ...)

دیشب خواب تو را دیدم ...

فصلش یادم نیست و صبح بود یا عصر را نمیدانم

در ماشین نشسته ام و نم نم باران روی شیشه میزد و منتظرم که بیایی .

چشم از درب خانه ات بر نمیداشتم و مشتاق دیدنت بودم

گویی قرار اولمان بود نمی دانم ؟

خودم را بارها میان ایینه از چشمان تو دیدم .

بار ها به مو هایم چنگ میزنم و صورتم را با دستانم لمس می کنم

گویی خودم را جستجو می کنم و می خواهم از بودنم مطمئن شوم !

شاید باورم نمیشد که خوابت را هم ببینم !

یک شاخه گل قرمز برایت روی صندلی گذاشته ام

در خواب هم عهدم را نشکسته بودم و باز هم مشکی تنم بود

یادم نیست چه عطری زده بودم ولی شک ندارم همان عطری بود که تو برایم انتخاب کردی

صدای باز شدن در خانه ات که می اید قلبم یهو میریزد و دستانم روی فرمان خشک میشوند

سرم را بر میگردانم تا انتظارم را از نگاهت پنهان کنم و نفس عمیقی میکشم ...

اما مگر می توانم

تمام وجودم را " تو " فرا میگیری

اگر توانستم لحظه ای از یادت ببرم و قلبم فراموشت کند

می توانم به چشمانم نیز ندیدنت را دیکته کنم !

نگاهم را به سمتت بر می گردانم

در خواب هم رنگ آرامش به تن داشتی و همان کت سبز با شلوار کرمت را پوشیده بودی .

در را باز می کنم و پیاده میشوم و به استقبالت می ایم

تو و نم نم باران و عطر بهار نارنج خواب مرا چه بهاران کرده اید ...!

لبخند زیبایی روی لب هایت نشسته است دقیقا شبیه همان که در خیالم همیشه تصور می کردم

حس می کنم قفس سینه ام برای تپیدن قلبم تنگ شده .

صدایت در گوشم میپیچد که نامم را با جانم خطاب میکنی و میگویی : سلام

و من نیز با لبخندی جوابت را میدهم و می گویم : سلام جان من

در را برایت باز می کنم که چشمم به گل روی صندلی می افتد

عجب کاری شد می بینی ؟ خوابت را هم که می بینم هولم و فراموشکار .

گل را تقدیمت می کنم ... گل را به دستت میگیری و می گویی : ممنون ...

باران نم نم می بارد و گویا تو هم به درد فراموشکاری من مبتلا شده ای و منتظری چیزی بگویم

تازه یادم می اید چرا پیاده شده ام و با اشاره ی دستانم دعوتت می کنم روی صندلی بنشینی ...

در را برایت می بندم و خودم را به ان سوی ماشین میرسانم و قبل آنکه در را باز کنم صورتم را به سمت آسمان میگیرم و نفس عمیقی میکشم

و پاسخ نفس عمیقم را با دانه های ریز باران می گیرم .

کنارت می نشینم و هنوز باورم نمیشود اینقدر به تو نزدیک باشم

و در هوایی نفس بکشم که تو نفس میکشی .

چشمانم را می دوزم به شیشه ای که همچون اسمان پر ستاره زیر باران می درخشد .

حرف ها تا نوک زبانم می ایند و بر میگردند و تنها نتیجه اش لبخندی میشود که بر روی لبهایم می نشیند

پرده حیا را کنار میزنم و به چشمانم جسارت میدهم و نگاهم را به سمت تو بر میگردانم ولی این نگاه به ثانیه ای نمیکشد و آنقدر سریع اتفاق می افتد که هیچ خاطره ای در ذهنم باقی نمی گذارد .

چنان به شاخه گل زل زده ای که گویا برای اولین بار است در عمرت گل می بینی !

بدون انکه نگاهت را از گل بر داری می گویی : چه گل قشنگی گرفتی .

و با این حرفت افکارم را بیدار میکنی

محو تماشای گل میان دستانت میشوم و می گویم : هر چه باشد به زیبایی تو که نیست .

می خندی و می گویی :تو کی مرا دیده ای که می گویی زیبایم ... ؟

مکثی می کنم و در جوابت می گویم : به همان دلیل که تو بی آنکه با من زندگی کرده باشی مرا بلدی .

می پرسی :چه ربطی دارد این دو به هم ؟

می گویم : این همان تفاوت دیدن با نگاه کردن و شنیدن با گوش دادن و دانستن و درک کردن است ...!

می خندی و میگویی : امان از دست تو باز شروع شد باز شروع شد ...

دلم هوس دیدنت را می کند تمام جسارتم را میان چشمانم جمع می کنم و نگاهم را از گل بر میدارم تا گل زندگیم را ببینم

سرم را بلند می کنم و نگاهت تمام حواس مرا غرق خود می کند .

دیگر نمی توانم چشم از تو بر دارم و این تویی که تسلیم حیای خود میشوی .

دوباره یه شاخه گل میان دستانت خیره میشوی و من محو معصومیت نگاهت ...

می گویم :تو چقدر زیبایی تو دقیقا شبیه رو یا هایم هستی

تو دقیقا همان چهره ی جذاب و ماندگار ذهن منی که سالها به دنبالت می گشتم

می پرسی مگر میشود ؟

تو که نه از رنگ چشمانم خبر داری و نه فرم لب هایم و نه قد مو هایم ؟

می خندم و می گویم : مگر من عاشق رنگ چشمانت شده ام ؟

چه فرقی می کند چشمانت سبز باشد یا قهوه ای ... عسلی باشد یا به رنگ آبی آسمانی

من زیبایی نگاه تو را در هیچ چشمی ندیده ام

من در نگاه تو خالص ترین عشق و محبت ها را تجربه کرده ام

و می گویم :می دانی هیچ نگاهی را به اندازه تو نگران و منتظر و مواظب خودم ندیدم ...!

زیر چشمی نگاهم می کنی و می پرسی دیگر چی ؟

به لب هایت که به رنگ کالباسی است نگاهی می کنم و می گویم :

برایم هرگز زنگ لب و اندازه و فرمشان مهم نبوده

من در چهره ی تو لبخندی را دیده ام که نظیرش را در هیچ کسی ندیده ام .

و از لب هایت حرفهای شیرینی شنیده ام که گوشهایم هرگز هیچ کجا نچشیده اند .

می خندی و می گویی : مگر گوشها هم می چشند ؟

می گویم : مگر نمیدانی اصل شیرینی شنیدنی است و انچه با زبان می چشیم ادای شیرینی است .!

می خندی و می گویی : من که نمی فهمم چی گفتی اما هر چی بگی درسته ...

به موهات نگاه می کنم که از زیر شالت گریزانند و نیمی از صورتت را اشغال کرده اند .

میروم چیزی بگم که در دام چشمانت می افتم که میان گیسو هایت در کمین نشسته اند .

و از پشت لب های بسته ام حرف ها راهی به بیرون پیدا نمی کنند .

می خندی و و می پرسی : چیزی می خواستی بگی ؟

و سرم را چپ و راست می کنم و به نشانه ی تسلیم میگم : نه

اگر حرفی هم بود میان موج مو هات گمش کردم ...

چند نفر به یک نفر...؟

قرار نبود وقتی دارم از قشنگیات میگم دلبری کنی

صداتو نازک میکنی . میگی : تقصیر من چیه ؟ مگه من چیکار کردم؟

چپ چپ نگات میکنم و ستاره ها رو از روی شیشه کنار میزنم و میگم : تو اصلا تقصیری نداری همش تقصیر خوشگلیته

و گویا دوست داری از من بشنوی این جمله رو می پرسی : کی گفته من خوشگلم من خیلی هم معمو لی ام تویی که منو خوشگل تر از همه می بینی

اخمی می کنم و میگم : خب مگه غیر من کسی حق داره تو رو خوشگل ببینه خودم چشاشو در میارم .

در دنیای من تو ملاک تموم قشنگی هایی و هر چه را تو بپسندی من می پسندم و هر چه را تو دوست داشته باشی من دوست دارم

و میگم : اون قشنگی که من در تو می بینم را هیشکی نمی تونه ببینه چون من عاشق تو ام و تو هم ... و حرفمو نا تموم میزارم

و تو حرفمو کامل میکنی و میگی : منم دوستت دارم و منم عاشقتم ...

دلمو به دریا میزنم دلم می خواد یه دل سیر تا ابد تماشات کنم و چشمان تو هم چقدر با چشمان من هم عقیده اند .!

...

یادم میاد قرار بود جایی ببرمت و گویی فراموش کردم

میپرسم حالا کجا بریم ؟

نفس عمیقی میکشی و میگی : هر جا تو بگی و هر جا تو باشی و هر جا تو بخوای ...

فقط میشه از این خواب بیدار نشیم ...!

از جنس خیال  ...!

.مگه میشه ادم عاشق باشه و تو ذهنش فانتزی و خیال پردازی نداشته باشه ؟

و هر روز که نه بلکه هر لحظه خودشو کنار اون تصور نکنه .

فردی که عاشق باشه با خیال عشقش به تمام نقاط زیبای جهان سفر میکنه و تو هر نمآهنگی که میبینه با اون قدم میزنه و همخونی میکنه و میرقصه ...!

ادم عاشق که باشه هیچ فیلمی رو بدون عشقش نمیبینه و هیچ داستانی رو بدون اون تصور نمیکنه .!

تو هر لحظه ای به دنبال فرصتیه که خودشو به اون برسونه و از بودن کنارش لذت ببره .

گویی براش نفس کشیدنه

براش مثل گرمای خورشید تو روز های سرد زمستونه و همانند نور مهتاب تو شب های تاریکه ...

من هم عاشق تو شدم

و خیالم لحظه ای بی خیال تو نمیشه و یاد تو لحظه ای از یادم نمیره

میدونی آدمهای عاشق دلاشون مثل بچه ها ساده و ذلال و شفافه

و همیشه دنیا رو ایده ال و زیبا و بی نقص می بینند

ادم وقتی عاشق میشه رنگ ادمها رو دیگه تیره نمی بینه و همه ادمها مثل قهرمان داستان های کودکانه شیرین و مهربون و بی آزار میشند

دشمنی هاشون مثل دشمنی تام و جری میشه که صبح تا شب تو سر و کله ی هم میزنند و اگر لحظه ای یکیشون نباشه اون یکی دق میکنه

و همیشه و همه جا کنار هم هستند .

شاید تماشای کارتن یکی از قشنگترین فانتزی ادمهایی باشه که زندگی رو فراتر از واقعیت دنبال می کنند

همون ادمهایی که کودک درونشون هنوز بیداره و برای بزرگ شدن عجله ای ندارند .

با هدیه های کوچیک هم خوشحال میشند و به هر دلیل کوچکی می خندند .

منتظر رسیدن یه روز خاص و یه مکان رویایی و هوای آفتابی نمی مونند و در لحظه زندگی می کنند .

من هم از وقتی عاشقت شدم کودک درونم بیدار شده .

آدمها رو نه مثل ادم بزرگ ها بلکه مثل کودک ها قضاوت می کنم

تازه فهمیدم چقدر لذت بخشه دوست داشتن به سبک "پاتریک " تو کارتن باب اسفنجی

همون قدر ساده و بی دلیل و بی چون و چرا ...!

و چقدر دنیا میتونه قشنگ و رویایی باشه به سبک " آن شرلی " ...پر از رویا و پر از خیال !

به آب و اتیش زدن مثل رابین هود برای دلبری از " ماریان " میتونه منو به بهترین و معروفترین مجرم دنیا میدل کنه .!

راستی بهت گفتم ؟ تو چقدر شبیه فرشته ی مهربون تو کارتن " پینو کیو " هستی و میتونی با قدرتی که داری به هر چیزی زندگی ببخشی و برات فرقی نمیکنه آدم چوبی باشه و یا پارچه ی نخی و چه قلب سنگی باشه و چه از جنس خیال ...!

شاید تو هم در داستان "بابا لنگ دراز " بارها تصورم کرده باشی .

نکنه تو همون "حنا دختری در مزرعه " ای که عاشق خیاطی بود ؟

نمی دونی چقدر در سیاره ی تنهاییام با تو حرف میزنم و من از تو همچون گل تو حباب قلبم محافظت می کنم

و نمی دونی چقدر در خیالم " شازده کوچولو " رو زندگی کردم .

پیش خودمون باشه گاهی اونقدر می خوامت که میرم تو پوست آقا گرگه در کارتن "شنل قرمزی" و هوس خوردنت رو می کنم .

و گاه خودمو توی کارتن "سند باد " تصور می کنم و میشم غول چراغ که قراره با نوازش دست های تو از داخل اون بیرون بیام و به تو جادوی عشق رو نشون بدم ! .

فکر نکنی من یه روزی از تو دست بکشم ؟ هرگز من کم نمیارم و خسته و نا امید نمیشم

من دقیقا همون آقا گرگه ام تو " میگ میگ" که همیشه ایده های نو داره و هرگز تسلیم نمیشه .

و تو تنها کسی هستی که جرات کردی از جاده ی پر خطر قلب من عبور کنی .

وای چقدر خوب میشد من گالیور باشم و نو پاتریشیا

میشدم بزرگ مرد دنیای تو و اونقدر قوی و بزرگ که از هیچی نترسی

قلبی بزرگتر داشتم برای دوست داشتنت و می تونستم با چند قدم خودمو به تو برسونم

دستانم میشدند سرزمین امن تو ...

و با خودم میگم هر آدمی چطور می تونه یک عمر برای عشق زندگیش قشنگ و دیدنی و با نمک باشه

و بی شک هیچ شخصیت کارتنی همچون " پلنگ صورتی " اینقدر خاص و ماندگار نمیتونه باشه

شخصیتی که در عین پلنگ بودنش با احساس و مهربون و جذابه ...

جای تو خالی نبود ...

جان دلم:

امروز جمعه بود و از کار و مشغله های تکراری هفته خبری نبود و از همان طلوع صبح با تو شروع شد .

تو تنها اتفاق تکراری جذاب و شیرین هر روز من هستی که هرگز تکراری نمی‌شوی

برنامه صبح جمعه ام بدون تغییر بود و در جمع دوستان توپ گرد را بهانه کردیم و دویدیم و گل زدیم و گل خوردیم و همچون کودکان گاه فریاد شادی سر دادیم و گاه به سر و کله ی هم زدیم .

و کمی زمین خوردیم...

برنامه هایم به هم ریخت و ناهار هوس لوبیا پلو کردم برای دومین هفته‌ی متوالی و آنقدر زیاد شد که فکر کنم برای شام و فردا ناهار هم کافی باشد .

چقدر جای تو خالی بود

قبل ناهار پفک موتوری خوردم مثل همیشه خوشمزه و وسوسه اش بی پایان بود آن هم با آهنگ ...

برنامه آشپزی می‌دیدم و به کیک کشمشی یاد میداد به دلم افتاد درستش کنم ولی یادم اومد که ته آرد رو هفته ی پیش در آوردم .

دو تا شیشه خیار شور درست کردم سرکه و نمک و گلپر و سیر نداشتم با فلفل سبز مزه دارش کردم اولین بار بود .

خان دایی رفته سفر و رفتم به خونش سر زدم و گلدوناشو آب دادم

حدود ساعت دو ناهار خوردم و بقیه لوبیا پلو تو‌ی قابلامه گذاشتم بمونه وظرفا رو شستم و‌ روی مبل جلوی تلویزیون دراز کشیدم و نمی دونم کی خوابم برد .

جمعه به غروبش رسیده و مثل همیشه دلگیر است و دل بهانه گیری میکند و چقدر جای تو خالی است .

فکر کنم سومین لیوان چایی است که پیاپی می خورم و چند فیلم نیمه دیده ام و تنها چیزی که در یادم مانده خیال بافی های باب اسفنجی است .

الان یه فیلم پیدا کردم و دارم میبینم و حرفام را برای تو تایپ می کنم

این سبک زندگی منه

مثل لباس پوشیدنم و رنگ و‌مدلشون , مثل عطری که میزنم و مثل احساسی که به زندگی دارم .

مثل دوست داشتن تو ...

می خواستم برای تو از عشق بنویسم و از حسی که در قلبم دارم

یادم آمد چقدر سبک زندگی تو برای من دوست داشتنی است

و بی تردید تو نیز همچنین حسی به من داری .

در این غروب دلگیر جمعه خیال تو را کنارم نشاندم و تو را مهمان حرف هایم کردم و چقدر نگاهت را دوست داشتم...

راستی یادم رفت بگویم امروز تمام وقت در کنارم بودی و با تو گذراندم...

تو در قلب و یاد من همیشه هستی

چقدر لذت بردم حرف هایم را برای تو نوشتم

تو هم از خواندن حرف هایم لذت بردی ؟

جان من...!

" جان من"

سلام صبح بخیر

جان من فدای آن چشمان زیبایت که همچون طلوع خورشید می ماند .

جان من فدای ان نگاهت که باران محبت از آنها می بارد .

جان من فدای ان لبخند شیرین و کلام بی صدای نفس هایت.

امروز هم صبح در سرزمین عشقت با یاد تو اغاز شده

قلبم به عشق تو بیدار شد و نور تو چشمانم را روشن کرد و انگشتانم به شوق تو به سخن امده اند

" جان من " تویی

" جان من " یاد نکنی که اینجا یکی مدام به یاد توست

" جان من " یاد نکنی در این جهان قلبی برای تو میتپد

" جان من " یاد نکنی من چقدر تو را دوستت دارم

" جان من " ممنونم حواست به خودت هست

" جان من " یاد نکنی که تو جان منی

لطفا بیشتر مراقب خودت باش و بیشتر از همیشه لبخند بزن و بیشتر از هر روز دیگری زندگی کن

" جان من " میشود امروز خودت را بیشتر دوست داشته باشی ؟

چون تو جان منی ...!

میشه قول بدی... ؟

من محافظه کار و منطقی و مغرور و خجالتی ...

سر دوست داشتن تو حریص و زیاده خواه و بی پروا شده ام

معنی این جمله را هرگز نمی فهمم که محبت زیادی دلها را میزند همچون شیرینی زیاد ...!

مگر دوست داشتن مرز و قاعده می شناسد و پابیند باید ها و نباید ها و مکان و زمان میشود .

من تو را هر لحظه و هر کجا که باشم دوستت دارم .

هر چه محبت در قلبم دارم را نثار تو می کنم چون تو لایق ذره ذره آن هستی .

و می دانم دریای محبتم را نیز اگر به پای تو بریزم قطره ای از آن را هدر نداده ام .

دوست داشتن تو قلب مرا صیقل داده و نگاهم را مهربانتر و تمرکزم را بیشتر و صبور ترم کرده .

دوست داشتنت مرا قوی تر و شجاع تر و زیباتر و امیدوار کرده و دید تازه ای از زندگی به من بخشیده .

واقعیت این است شاید در کنارم نباشی ولی بدون هیچ لمسی تو می توانی حال مرا عوض کنی...

با یک پیام و یا صدای خسته اما مهربانت .و حتی با یک لبخندت ...!

با همین چیز های به ظاهر ساده توانستم از روز های سنگین و سختی عبور کنم و تو برای من همیشه همچون ساحل آرامش بودی .

تجربه ی ناب و خالص دوست داشتنت لحظات خاطره انگیز و حس های زیبا و لذت های عمیق برای من فراهم کرده.

و تو این حال خوش مرا در متن هایم می خوانی و بی گمان حسی همچون من داری .

همانقدر که من شوق نوشتن دارم برای تو .

..می دانم تو هم چقدر اشتیاق خواندنم را داری .

بی گمان " دوستت دارم " کوتاه ترین و ساده ترین و خاص ترین جمله ای است که بین دو دلداده رد و بدل میشود

و من ...

به تو قول میدهم همیشه دوستت داشته باشم و این احساسم را به تو بیان کنم

چون میدانم چقدر دوستم داری و چقدر شنیدن این اعتراف خوشحالت میکند

به تو قول میدهم همیشه برای تو وقت داشته باشم و اگر یک روز دلت گرفت همانی باشم که بدون حرف بغلت کنم

به تو قول میدهم همیشه کنارت بمانم و در روز هایی که خسته ای همانی باشم که لبخند بر روی لب های تو می آورد ...

قول میدهم روز های بی حوصلگی ات برای تو بیشتر از همیشه حوصله داشته باشم و بیشتر حواسم به تو باشد .

قول میدهم اگر همه ی دنیا هم به تو پشت کرد من رو به روی تو بایستم و به تو میگوم: تا من هستم هیچ کس نمی تونه اذیتت کنه .

و تا من هستم کسی حق نداره حریم امن تو را نا امن کند

قول میدهم به تو که هرگز قضاوتت نکنم حتی وقتی زمین می خوری

دستان تو را بگیرم و به حرف های تو گوش بدهم و به تو بگم : بلند شو با هم ادامه میدیم و دوباره با هم می سازیم و با هم موفق میشویم

و حتی اگر از تاریکی های درونت برای من حرف بزنی من تو را طوری نگاه می کنم که انگار خورشیدی ...

نگران نباش ...اگر جسمت زخمی باشد مرهمت میشوم و اگر روحت ازرده باشد آرامش می کنم و اگر جان بخواهی جانت میشوم.

تو هم به من قول بده

هرگز نگذاری هیچ چیزی و هیچ کسی خوشبختی تو را تهدید کند و شادی و لبخند از تو بگیرد

به من قول بده

گاهی از طرف من برای خودت شاخه گلی رز قرمز بگیری و بوسه ات را به گلبرگ هایش هدیه کنی .

به من قول بده هروقت آهنگی گوش میدهی مرا در لذت شنیدنش شریک کنی .

هر وقت فنجان قهوه ات را در دستت گرفتی با یاد حرف های من تلخی آن را شیرین کنی .

به من قول بده هر وقت کاپ چایی تو دستت میگیری یاد گرمای دستای من بیفتی ...!

و هر وقت جلوی آیینه موهاتو شونه میزنی مرا به تماشای خودت دعوت کنی و با لبخندی از من دل ببری ...!

به من قول بده هر وقت زیر باران قدم زدی جای من نیز باران را نفس بکشی و نوازشش کنی و هر وقت کنار ساحل رفتی به جای من هم به موسیقی دریا گوش دهی .

میشه هر شب ستاره مرا در آسمان پیدا کنی و به چشمک ستاره ی من چشمک بزنی !

میشه به من قول بدهی هر وقت جوجه چینی سفارش میدی دو تا تیکه هم برای من سفارش بدهی و به جای من از خوردنش لذت ببری .

میشه به من قول بدهی گاهی از طرف من خودتو ببوسی

خودتو به خاطر من بیشتر دوست داشته باشی

ومیشه مرا گاهی به خواب هات دعوت کنی ...!

میشه قول بدی ؟

رویای شب مهتابی...

از هم دوریم و لحظه ای بی یاد هم سپری نمی کنیم .

در حوالی من ساعت ها در هر دقیقه شصت بار تو را می شمارند .

و می دانم عقربه ساعت ها پیش تو به وقت دلتنگی ات به خواب میروند

نمی دانم از کجا شروع شد ؟

داستان عشقی را که از دریا هم قدیمی تر است .

و از شاهنامه شیرین تر !

و نمی دانم از کجایش بگویم ؟

از شور و اشتیاق وصف ناشدنی و یا از دلتنگی مداومش...؟

می دانم فاصله ی بین من و تو به اندازه آسمان آبی و افتابی اینجا تا آسمان ابری و بارانی آنجاست !

می دانی فاصله ی بین من و تو به اندازه شیرینی انگور های اینجا تا ترشی نارنگی های آنجاست

می دانم فاصله ی بین من و تو به اندازه ی طلوع خورشید از بین کوههای اینجا تا غروب خورشید در ساحل دریای آنجاست !

می دانی فاصله ی بین من و تو به اندازه عطر شکوفه های گیلاس اینجا تا عطر بهار نارنج آنجاست ...!

و در فاصله ی بین من و تو دشتی سبز به زیبایی رو یا ها روییده است .

عشق , مرز و فاصله یا مکان نمی شناسد سن و سال نمی شناسد و ناگهان از راه میرسد

دیشب همنشین یاد تو بودم و به تو فکر می کردم

و چه شب نشینی شیرین و چه محفل دلچسبی داشتم

حتی باد هم اسم تو را صدا میزند و پشت پنجره اتاقم آسمانی دارم پر ستاره که با نوای قلبم می رقصند .!

با وجود اینکه از من خیلی دوری در عمق قلبم تو را حس می کنم

من کلمات را از این سوی کوهها نجوا می کنم و تو در آنسوی دریا میشنوی

می خواهم عشق را حس کنم که در خون من جاری میشود

تو اگر حتی مثل باد باشی که نتوانم لمسش کنم

تو اگر حتی مثل رویا باشی که نتوانم ازش بیدار شوم

تو اگر حتی مثل فرشته باشی که دستم به آن نرسد

و یامثل سیگاری که نتوانم روشنش کنم

از تو نمی گذرم ؟تو عشق فراموش نشدنی منی

تو اگر مثل باد باشی دویدن همچون باد را خواهم آموخت!

تو اگر همچون ابر باشی من پرواز در آسمان را خواهم آموخت

و تو اگر پروانه باشی من مثل شمع سوختن را خواهم آموخت .

و حتی اگر روح باشی ... را بارها تجربه خواهم کرد.

تو رویای مهتابی هر شب منی

تو نور هر سپیده ی منی

تو "شیرین " قلب منی ...

خواب  دیدم باران می بارد ...!

چند وقته دلم هوای باران کرده .

اونقدر نیامد و نیامد و این هفته و آن هفته کرد

و این ماه و آن ماه که نیامدنش دارد به سال میرسد و رقیب دلتنگی تو شده !

عجیب است هر وقت هوس باران می کنم یاد " تو " می افتم ...!

و هر وقت یه " تو " فکر " می کنم دلم هوای باران می کند ...!

"تو " و باران مثل ماه و ستاره هستید مثل گل و شبنم و مثل شمع و پروانه همزاد هم .

دیشب مثل هر شب با تو حرف زدم و با یاد تو خوابیدم و گویا خنده های تو دعای باران بود.

و نمی دانم تو در دلت برای من چی آرزویی کردی که دیشب خواب باران دیدم .

واقعا راست میگویند دعای عاشق ها زودتر به گوش خدا میرسد ؟

چون عاشق واقعی خود خداست و خدا جاش تو قلب عاشق هاست ...!

یه وقت هایی یه نفر توی زندگیت میاد که نمی فهمی چرا اینقدر برات مهمه ...

فقط می دانی وقتی بهش فکر می کنی دل ت یه لحظه آرام میشود .

مثل " تو "

چه نزدیک و چه دور هر جا که باشی

قلب من روح من برای توست

در آنسوی فاصله ها و در میان فضای بین من و تو

آمدی تا نشان دهی که هنوز هستی

می دانم میان این فاصله ی بین من و تو حکمتی بزرگ است که فقط خدا می داند .

در دلم برایت دعا و آرزوی داشتنت را هر روز در دلم تکرار می کنم .

من هر روز از عشق تو درسهای بزرگی میگیرم

دل بستن به تو شاید یک ماموریت است نه مقصد ...!

" تو " در وجودم چیزی ر ا بیدار کردی که سالها خاموش بود

و یاد آورم شدی که در وجودم چه مرزها و ارزشها یی نهفته است

تو چشم دلم را باز کردی تا گم شده ی درونم را بیابم

عشقت مرا زنده کرده و نگاه مرا وسیع تر و زیباتر ساخته .

من نمی توانم دیگر تو را از ذهنم بیرون کنم و فقط به عشق تو فکر می کنم

قلب من دیگر تو را فراموش نخواهد کرد

و در فضای لا یتناهی تپنده ی سینه ام نام و یاد تو تا ابد حاکم است !

باور دارم خدا هیچ دو قلبی را به هم بی دلیل نمیرساند و عشق را هرگز هدر نمی دهد

من خوشحالی و ارامش خودم و تو را می بینم و بی شک ما در کنار هم نسخه ای قوی تر از خودمان را خواهیم یافت ...

اگر تو نمی بودی من هرگز این همه لذت دوست داشتن را تجربه نمی کردم

اگر تو نمی بودی من اینقدر خودم را دوست نمی داشتم

تو سفیر عشق در وجود من هستی و من تو را هدیه ای از آسمان می دانم

همچون محبت بی منت پرتو خورشید

همچون راز نهفته در کهکشان

و همچون نزول باران به دشت و گندمزار ...