دیشب خواب تو را دیدم ...
فصلش یادم نیست و صبح بود یا عصر را نمیدانم
در ماشین نشسته ام و نم نم باران روی شیشه میزد و منتظرم که بیایی .
چشم از درب خانه ات بر نمیداشتم و مشتاق دیدنت بودم
گویی قرار اولمان بود نمی دانم ؟
خودم را بارها میان ایینه از چشمان تو دیدم .
بار ها به مو هایم چنگ میزنم و صورتم را با دستانم لمس می کنم
گویی خودم را جستجو می کنم و می خواهم از بودنم مطمئن شوم !
شاید باورم نمیشد که خوابت را هم ببینم !
یک شاخه گل قرمز برایت روی صندلی گذاشته ام
در خواب هم عهدم را نشکسته بودم و باز هم مشکی تنم بود
یادم نیست چه عطری زده بودم ولی شک ندارم همان عطری بود که تو برایم انتخاب کردی
صدای باز شدن در خانه ات که می اید قلبم یهو میریزد و دستانم روی فرمان خشک میشوند
سرم را بر میگردانم تا انتظارم را از نگاهت پنهان کنم و نفس عمیقی میکشم ...
اما مگر می توانم
تمام وجودم را " تو " فرا میگیری
اگر توانستم لحظه ای از یادت ببرم و قلبم فراموشت کند
می توانم به چشمانم نیز ندیدنت را دیکته کنم !
نگاهم را به سمتت بر می گردانم
در خواب هم رنگ آرامش به تن داشتی و همان کت سبز با شلوار کرمت را پوشیده بودی .
در را باز می کنم و پیاده میشوم و به استقبالت می ایم
تو و نم نم باران و عطر بهار نارنج خواب مرا چه بهاران کرده اید ...!
لبخند زیبایی روی لب هایت نشسته است دقیقا شبیه همان که در خیالم همیشه تصور می کردم
حس می کنم قفس سینه ام برای تپیدن قلبم تنگ شده .
صدایت در گوشم میپیچد که نامم را با جانم خطاب میکنی و میگویی : سلام
و من نیز با لبخندی جوابت را میدهم و می گویم : سلام جان من
در را برایت باز می کنم که چشمم به گل روی صندلی می افتد
عجب کاری شد می بینی ؟ خوابت را هم که می بینم هولم و فراموشکار .
گل را تقدیمت می کنم ... گل را به دستت میگیری و می گویی : ممنون ...
باران نم نم می بارد و گویا تو هم به درد فراموشکاری من مبتلا شده ای و منتظری چیزی بگویم
تازه یادم می اید چرا پیاده شده ام و با اشاره ی دستانم دعوتت می کنم روی صندلی بنشینی ...
در را برایت می بندم و خودم را به ان سوی ماشین میرسانم و قبل آنکه در را باز کنم صورتم را به سمت آسمان میگیرم و نفس عمیقی میکشم
و پاسخ نفس عمیقم را با دانه های ریز باران می گیرم .
کنارت می نشینم و هنوز باورم نمیشود اینقدر به تو نزدیک باشم
و در هوایی نفس بکشم که تو نفس میکشی .
چشمانم را می دوزم به شیشه ای که همچون اسمان پر ستاره زیر باران می درخشد .
حرف ها تا نوک زبانم می ایند و بر میگردند و تنها نتیجه اش لبخندی میشود که بر روی لبهایم می نشیند
پرده حیا را کنار میزنم و به چشمانم جسارت میدهم و نگاهم را به سمت تو بر میگردانم ولی این نگاه به ثانیه ای نمیکشد و آنقدر سریع اتفاق می افتد که هیچ خاطره ای در ذهنم باقی نمی گذارد .
چنان به شاخه گل زل زده ای که گویا برای اولین بار است در عمرت گل می بینی !
بدون انکه نگاهت را از گل بر داری می گویی : چه گل قشنگی گرفتی .
و با این حرفت افکارم را بیدار میکنی
محو تماشای گل میان دستانت میشوم و می گویم : هر چه باشد به زیبایی تو که نیست .
می خندی و می گویی :تو کی مرا دیده ای که می گویی زیبایم ... ؟
مکثی می کنم و در جوابت می گویم : به همان دلیل که تو بی آنکه با من زندگی کرده باشی مرا بلدی .
می پرسی :چه ربطی دارد این دو به هم ؟
می گویم : این همان تفاوت دیدن با نگاه کردن و شنیدن با گوش دادن و دانستن و درک کردن است ...!
می خندی و میگویی : امان از دست تو باز شروع شد باز شروع شد ...
دلم هوس دیدنت را می کند تمام جسارتم را میان چشمانم جمع می کنم و نگاهم را از گل بر میدارم تا گل زندگیم را ببینم
سرم را بلند می کنم و نگاهت تمام حواس مرا غرق خود می کند .
دیگر نمی توانم چشم از تو بر دارم و این تویی که تسلیم حیای خود میشوی .
دوباره یه شاخه گل میان دستانت خیره میشوی و من محو معصومیت نگاهت ...
می گویم :تو چقدر زیبایی تو دقیقا شبیه رو یا هایم هستی
تو دقیقا همان چهره ی جذاب و ماندگار ذهن منی که سالها به دنبالت می گشتم
می پرسی مگر میشود ؟
تو که نه از رنگ چشمانم خبر داری و نه فرم لب هایم و نه قد مو هایم ؟
می خندم و می گویم : مگر من عاشق رنگ چشمانت شده ام ؟
چه فرقی می کند چشمانت سبز باشد یا قهوه ای ... عسلی باشد یا به رنگ آبی آسمانی
من زیبایی نگاه تو را در هیچ چشمی ندیده ام
من در نگاه تو خالص ترین عشق و محبت ها را تجربه کرده ام
و می گویم :می دانی هیچ نگاهی را به اندازه تو نگران و منتظر و مواظب خودم ندیدم ...!
زیر چشمی نگاهم می کنی و می پرسی دیگر چی ؟
به لب هایت که به رنگ کالباسی است نگاهی می کنم و می گویم :
برایم هرگز زنگ لب و اندازه و فرمشان مهم نبوده
من در چهره ی تو لبخندی را دیده ام که نظیرش را در هیچ کسی ندیده ام .
و از لب هایت حرفهای شیرینی شنیده ام که گوشهایم هرگز هیچ کجا نچشیده اند .
می خندی و می گویی : مگر گوشها هم می چشند ؟
می گویم : مگر نمیدانی اصل شیرینی شنیدنی است و انچه با زبان می چشیم ادای شیرینی است .!
می خندی و می گویی : من که نمی فهمم چی گفتی اما هر چی بگی درسته ...
به موهات نگاه می کنم که از زیر شالت گریزانند و نیمی از صورتت را اشغال کرده اند .
میروم چیزی بگم که در دام چشمانت می افتم که میان گیسو هایت در کمین نشسته اند .
و از پشت لب های بسته ام حرف ها راهی به بیرون پیدا نمی کنند .
می خندی و و می پرسی : چیزی می خواستی بگی ؟
و سرم را چپ و راست می کنم و به نشانه ی تسلیم میگم : نه
اگر حرفی هم بود میان موج مو هات گمش کردم ...
چند نفر به یک نفر...؟
قرار نبود وقتی دارم از قشنگیات میگم دلبری کنی
صداتو نازک میکنی . میگی : تقصیر من چیه ؟ مگه من چیکار کردم؟
چپ چپ نگات میکنم و ستاره ها رو از روی شیشه کنار میزنم و میگم : تو اصلا تقصیری نداری همش تقصیر خوشگلیته
و گویا دوست داری از من بشنوی این جمله رو می پرسی : کی گفته من خوشگلم من خیلی هم معمو لی ام تویی که منو خوشگل تر از همه می بینی
اخمی می کنم و میگم : خب مگه غیر من کسی حق داره تو رو خوشگل ببینه خودم چشاشو در میارم .
در دنیای من تو ملاک تموم قشنگی هایی و هر چه را تو بپسندی من می پسندم و هر چه را تو دوست داشته باشی من دوست دارم
و میگم : اون قشنگی که من در تو می بینم را هیشکی نمی تونه ببینه چون من عاشق تو ام و تو هم ... و حرفمو نا تموم میزارم
و تو حرفمو کامل میکنی و میگی : منم دوستت دارم و منم عاشقتم ...
دلمو به دریا میزنم دلم می خواد یه دل سیر تا ابد تماشات کنم و چشمان تو هم چقدر با چشمان من هم عقیده اند .!
...
یادم میاد قرار بود جایی ببرمت و گویی فراموش کردم
میپرسم حالا کجا بریم ؟
نفس عمیقی میکشی و میگی : هر جا تو بگی و هر جا تو باشی و هر جا تو بخوای ...
فقط میشه از این خواب بیدار نشیم ...!