برای آوا (۳)
هرگز باورم نمیشد روزی با تو اینقدر صمیمی و خودمانی شوم انچنان که نیاز به سانسور خودم نباشم و بدون پرده حرفهای دلم را پیش تو بزنم و از گفتن احساسم هیچ واهمه نداشته باشم .
افکارم در کنار تو به هیچ حد و مرزی محدود نمیشوند و رویاهایم رنگ واقعیت به خود میگیرند .
خوانده بودم در زندگی هر کسی ممکن است فردی بیاید که تمام قوانین او را تغییر دهد و من در کنار تو قانون شکن خودم شده ام و بت غرورم را برای تو در هم شکسته ام .
دوست داشتنت مملو از حس های ناب و بی نظیر است .
حس هایی که اگر تو نبودی محال بود با کسی بتوانم تجربه کنم .
گاه وسط خنده هایت می فهمم که چقدر حضور تو را دوست دارم و این حس قشنگی است .
بودنت به من ارامش میدهد و تو التیام بخش فکر و روح و قلبم شده ای .
تو که مرا انتخاب کرده و در کنارم مانده ای .
مرا کامل میبینی و برق چشمان و لحن صدا و رفتارت طوری است که مطمئنم در هر شرایطی باز هم مرا انتخاب میکنی.
و این کم چیزی نیست ...!
فقط باید عاشق واقعی باشی تا تصمیمی اینگونه جسورانه بگیری و با اینکه میدانی هر انسانی ممکن است اشتباه کند
دل به دلم سپرده ای و پا به پای من ایستاده ای و همسفر تمام لحظاتم شده ای
به تو بگویم بیا برویم. نمی پرسی کجا ؟ و برایت دور یا نزدیک فرقی نمی کند ...!
به تو بگویم بیا برویم . نمی پرسی کی ؟ و تو همیشه و هر زمان که خواستم همراهیم گرده ای.
به تو بگویم بیا برویم . نمی پرسی برای چه ؟ می گویی کاری نیست من انجام دهم ؟
به تو بگویم بیا برویم. نمی پرسی برای چند روز و چند وقت؟
چون تو چمدانت را بسته ای تا برای همیشه کنارم بمانی...
و من به تو قول میدهم
هرگز تو را از مسیر سخت و ناهموار نخواهم برد .
اگر تمام جسمم زخم شوند نمیگذارم تار مویی از تو کم شود
در کنارت انچنان می مانم که هیچ نبودی را حس نکنی و برای تمام ارزوهایت با دل و جان خواهم جنگید .
قلمرو دوست داستنت را نه به اندازه ی قلبم ، بلکه به وسعت دو دست باز و آغوشم برایت میگسترانم و جان پناهت میشوم .
در کنارم چشمانت را ببندی برای تو نور میشوم .
گوشهایت را به من بسپاری برای تو شعر میشوم
دستانت را به من بسپاری تا ابد رهایت نمی کنم
و حال که قلبت را به من سپرده ای ، از محبت و عشقم بهشتی در ان بنا خواهم کرد .