برای آوا ( عشق هزار و یک شب من...! )

بی قرارم و دلتنگ ...

به دنبال واژگانی تازه میگردم تا دوست داشتنت را به زبانی دیگر به گوشت برسانم .

یاد ان رز قرمزی افتادم که در میان برف ها شکفته شده بود . ابتدا می خواستم از ان بنوبسم و تو را انگونه توصیف کنم که در زندگی ام اینگونه ظاهر شدی .ولی به دلم ننشست .

به دنبال وازگانی خاص تر می گشتم همچون خودت و برازنده دلی که عاشق است و لایق چشمان زیبای تو ...

واژگانی که در بهار متولد شده اند واز عطر بهار نا رنج مست میشوند .و معنی قدم زدن زیر باران را خوب می فهمند .

وازگانی هنچون رنگین کمان خوش رنگ که فرزند آفتاب و باران باشند ! و برای اسطوره های شاهنامه خط و نشان بکشند و طعم شب نشینی‌ با اشعار دیوان حافظ را چشیده باشند .

دلم از دوست داشتنت لبریز است و سر تا سر وجودم خواهان توست .و دلتنگ دیدن و شنیدن و بوسیدن و در آغوش گرفتن تو ام .

دلتنگ لحظه لحظه تجربه در کنار تو هستم .

هر صبح در کنارت از خواب بیدار شوم و صبحم را با بودن تو آغاز کنم .. و در کنارت نفس بکشم .. خواسته های تو را بجویم و آرزوهای تو را رنگ کنم. اسباب .لبخند تو را فراهم کنم و دنیا را برایت امن و آرام و زیبا سازم . و هر شب قصه ی دیگری از عشق هزار و یک شبم برایت بگویم و چشمانت را تا آن سوی رو یا ها بدرقه کنم ..

به دنبال واژگانی میگیرم که همچون خورشید گرما بخش باشند و همچون نسیمی نوازشگر و همچون شعر زیبا ...!

امروز هم با یاد تو بیدار شدم و چون شبنمی بر صورت گل احساسم نشستی و قلبم را با حضور عاشقانه ات بیدار کردی ...!.

.می خواهم مطلبی نو‌.ینویسم در این صبح و برای چشمانت سفره ی رنگین از واژه ها پهن کنم و عشق و علاقه و .‌محیتم را با شیرین ترن و گرمترین و ملموس نرین عطرها به کام دلت برسانم .

دلم تو را می خواهد و هر ذره خواستنت برایم دنیایی از دلتنگی به ارمغان آورده و هر قطره ای که از محبتت می نوشم عطشم به تو هزار برابر می‌شود ...محدوده ی خواستنت از چشم و گوش و قلب و آغوشم‌فراتر رفته و ذره ذره .وجودم تو را طلب می کند و من در آتش این خواستن بابیان احساسم قلبم روح و جانم را تسکین می دهم ....!

به دنبال واژگانی دیگر میگردم ...

برای آوا ( من تو را " دوست دارم " ...)

من تو را " دوست دارم " .

من این اشتیاق مبهم و علاقه ی بی دلیل و نیاز قلبی بی منطقم به تو را " دوست دارم " !

از میان همه ی بود ها و نبود ها تو تنها برای بودن آمده بودی و این همه آمدند و رفتند و هیچ کدام به اندازه ی تو برای ماندن مصمم نبودند .

تنها تو توانستی دوست داشتن را برای قلبم معنی کنی و نه هیچ غریبه و نه هیچ آشنایی ...!

من تو را " دوست دارم " و عشق را تنها با تو شناختم ...!

دوستت دارم نه همانند هر دوست داشتن دیگری

تو زیبایی همچون گلها ولی من تو را از هر گلی بیشتر "دوست دارم "

تو می درخشی در قلب من همچون ستاره ها ولی من تو را از هر ستاره ای بیستر " دوست دارم "

تو امن و مطمئن و سر شار از آرامشی همچون خانه ولی من آغوش تو را از هر خانه ای بیشتر " دوست دارم "

قلب تو می تپد همچون قلب های دیگر ... ولی من تنها صدای تپیدن قلب تو را " دوست دارم " و قلب من نیز مدام میتپد و برای تو بی قرارتر ...

و تو خوب میدانی قلبا تو را چقدر " دوست دارم ".

من تو را " دوست دارم " و خودم را در قلب تو بیشتر "دوست دارم "

من خودم را درچشمان تو زیباتر می بینم و با گوشهای تو مشتاق تر میشنوم و با یاد تو محکمتر خودم را در آغوش میگیرم ...!

" دوستت دارم " بی سر آغاز و بی انتها و بی کتاب و بی حساب ...!

می خواهمت با هر نفس و می بوسمت بی هوس در هر خیال و می جویمت در هر زمان و در هر مکان ...!

ستارگان آسمان و قطرات باران و شکوفه های بهار بی شمارند و من بی شمار تر از آنها تو را " دوست دارم "

من تو را " دوست دارم " به قدر هر ضربانم به توان زندگی و حاصلضرب هر ثانیه دلتنگی ات در شمع های خاموش و روشن عمرم ...!

من تو را قدر تمامی " دوست دارم " های زندگی ام " دوست دارم " ...!

برای آوا ( اعتراف شیرین...! )

می خواهم واژه ها را دوباره معنی کنم و قافیه ی شعر ها را به هم بریزم .کتاب ها را از نو بنویسم و دوست داشتنت را با کلماتی تازه بیان کنم ...!

دلم می خواهد طوری دیگر و با زبانی متفاوت تر دوست داشتنت را اعتراف کنم !

برای چشمانت مزه ای تازه از عشق بیاورم و جام چشمانت را از شراب بی کلام پر کنم . آغوشم را میزبان نفس هایت کنم و و دستانم را به دور خواستنت گره بزنم . حرف دلت را با گوش جان بشنوم و برای مو هایت هر شب انگشتانم لالایی بخوانند ...!

به جای خیالت ...مو هایت را ببافم و خودم را در قاب چشمانت به تماشا بنشینم جای آنکه چشمانت را در قاب ببینم ...!

چرا نشود ...؟ زمین را زیر قدم هایت فرشی از جنس ابر ها کنم و از سایه ام چتری بسازم روی سرت ...! برای همیشه و تا ابد .

و جو هر قلمم شود هم رنگ لب هایت و اینچنین هر کلمه به شوق بوسیدن تو بر این صفحه بنشیند و هر سطر همچون شاخه ای باشد پوشیده از شکوفه به رنگ هوس که حواسم را با سرخی لب هایت ببرد ...!

از " دوست داشتنت " می نویسم اما نه چون روزنامه ...رسمی و نه همانند کتیبه... بی جان و نه همچون مشق شب ... تکلیفی ...!

می نویسم " دوستت دارم " تا چشمانت ببینند و لبهایت بخوانند و گوشهایت بشنوند و قلبت را بیدار کنم ...!

می نویسم " دوستت دارم " برای نفس هایم تا جانی تازه بگیرند و برای قدم هایم فرشی از انگیزه و اراده پهن می کنم و لذت عشق را به قلبم هدیه می دهم .

من برایت می نویسم و چشمانم به تو خواهند گفت و " اعتراف شیرین " لبهایم تا همیشه این خواهد بود " دوستت دارم "...

این اعتراف تنها قلب من نیست بلکه کل وجود من است و چه اعترافی قشنگتر از این ...! ؟

برای آوا (  همسفر ...)

بیا مگر نمی دانی در شهر من خورشید به عشق دیدن چشمان تو طلوع می کند و صبح با تو معنی می یابد .؟

جانان من بیا ...بیا که غنچه های باغچه ام برای شکفتن بهانه ی تو را گرفته اند و مگر نمیشنوی که گنجشک ها برای آمدنت چه هیا هویی بر پا کرده اند .

کم کم دارد صدای پای بهار می آید و درختان باغچه ام لباس سفید و صورتی شکوفه شان را آماده می کنند منتظرند تا بیایی و بر تن کنند ...!

همان اتاق رو به حیاط را برایت آماده کرده ام همان که درختان پشت پنجره اش مدام فال گوش نشسته اند و چشم چرانی می کنند و شب ها به جای خوابیدن با لالا یی نسیم زیر نور مهتاب می رقصند و روز ها مدام با آفتاب در ستیزند .

بیایی به خاطر تو توبه ام را خواهم شکست . ..! نان داغ میگیرم و نخت روی تراس را دوباره فرش خواهم کرد و پیش پایت صورت گلها را خواهم شست و طراوت باران را به درختان خواهم بخشید و سفره ای خواهم چید کوچک و باب دلت ... و به فنجان چای ات بارها "صبح بخیر" می گویم و در چشمانت خودم را مرور می کنم .

کلی حرف برای گفتن به " تو " کنار گذاشته ام که بیایی با " تو " بگویم ...ولی نه ! تو بیایی دیگر واژه ها و حرف ها پیش چشمان تو از نفس می افتند و لب هایم خاموش میشوند و تنها چشمانم یارای سخن گفتن با چشمانت را خواهند داشت ...!

بیا و به فصل تنهایی من پایان ده و برف زمستان تنم را در آغوش گرمت آب کن و مرا مست کن با شراب شیرین لبانت ... نگاهم کن و با خنجر مژگانت باز به قلبم شبیخون بزن و دلبری کن و دوباره از من دل ببر ...!

بیا یی می خواهم تمام فصل دلتنگی ام را بر شانه هایت ببارم و در حسرت سالها دوری ات افق ساحل چشمانت را تا ابد به نظاره بنشینم . دستانم را انچنان به پنجه ی دستانت قفل خواهم زد که هیچ شاه کلیدی طمع گشودن آن را نکند ...!

آنچنان قلبم دوستت دارد که برای دوست داشتن خودم نیز دیگر جا ندارد ...! چه رسد دوست داشتن دیگری و آنچنان فکر و ذهنم را مشغول خود ساختی که لذتش شده یاد تو ...!

بیا که دفتر خیالم پر شده از با تو بودن هایی خیالی !

همه خیالم برای تو ! بیا که من دیگر همه ی بودنت را می خواهم بدون هیچ کم و کاستی... من صدای تپیدن قلبت را می خواهم ..نفس های دلتنگی ات را و مزه ی اشک شوق نگاهت را می خواهم.

من جسم و روح و احساس تو را همه با هم می خواهم و قلب و نفس و چشمانت را بی واسطه ی واژه ها و لغات می خواهم .

بیا من تمام آرزو هایم را با تو می خواهم ومی خواهم همسفر تمامی لحظات زندگی ام تو باشی و فقط تو ...

برای آوا ( شهر تو ...!)

شهر تو برای من با همه ی شهر ها دنیا فرق دارد .

تو ساکن پاریس نیستی ولی شهر تو برای من سمبل عشق است همانقدر زیبا و با احساس ...که هر شب رویای قدم زدن در کو چه هایش را در سر می پرورانم و لذت نوشیدن قهوه در کافه هایش را به هر کافه ای در جهان ترجیح میدهم وقتی تو روبرویم نشسته باشی ...!

تو ساکن پاریس نیستی ولی عطری که در شهر تو به مشامم میرسد را در هیچ کجای پاریس نخواهم یافت و خانه های مد و لباس آن شهر خلاقیت و هنر دستان تو را چقدر کم دارد . شهر تو برای من یک شهر معمولی نیست دلم می خواهد آن را حس کنم و با تمام حواسم لمس و در آن گم شوم .

شهر تو شاید به قدمت ونیز نباشد ولی روح من گویا سالهاست در آن زندگی می کند و افسانه ی عشق تو را بر تمامی دیوار ها یش حک کرده است و من در جستجوی زیبایی جاودانه ام به شهر تو رسیده ام .

شهر تو مثل برلین همزاد خودش را در آغوش نگرفته است ولی بی گمان روزی دیوار فاصله ی بین من و تو همچون دیوار برلین فرو خواهد ریخت و من تو را در آغوش خواهم گرفت در شهری که با قدم های تو آشناست ...!

شهر تو به بزرگی تهران نیست و ازدحام آن را ندارد و بی گمان زیبایی کاخ هایش زبانزد است ولی برای من کاخی به زیبایی کاخ آرزو هایم نیست که در شهر تو بنا کرده ام و زندگی در هیچ شهری همچون قلب من جریان ندارد و ازدحام هیچ شهری قدر آن نیست که تنها با نام " تو " شلوغ شده است .

شهر تو " شهر عشق " من است و روز ها و ماهها و سالهاست که من شهر تو را بیشتر از شهر خودم زندگی کرده ام بی آنکه آنجا باشم .

من اینجا و قلب و روح من آنجاست . همانجا که تو نفس میکشی و نمی دانی که من چقدر هوای نفس کشیدنت را دوست دارم ؟

همانجا که تو هر صبح چشم باز میکنی و سنگ فرش خیابانش با قدم های تو آشناست و هوایش با عطر تو در آ میخته و ستارگانش درخشانتر و آسمانش بخشنده تر و آرامش ساحلش بیشتر است . همانجا که قلب من مشتاق تر از هر جایی می تپد .

آنجا که عطر گلهای بهار نارنجش من عاشق را مجنون و نم نم بارانش مرا شیدا تر می کند و آشنا ترین نامی است که در نقشه ی کهکشان میشناسم .

من سالهاست اینجا گم شده ام و خودم را در آنجا یافتم ...! شهر من شهر توست و زادگاه تو زادگاه من شده ...! و زیباترین شهر دنیا برای من شهری است که قلب " تو " در آن می تپد .

برای آوا ( می خواهم ...!)

می خواهم از بودنت بنویسم از بودنی که همه ی نبودن ها را چاره ساز شده و از پژواک حضورت بگویم که در یاد و در قلب و در وجودم مدام میشنوم ...!

می خواهم دوباره بنویسم " دوستت دارم " و خواستنت را تکرار کنم و نام تو را بر سر برگ عاشقانه ی دیگری از دفترم بنشانم .

قلمم را شوق تو به رقص وا می دارد و نواختن قلبم به عشق توست و در ذهنم دریایی از یاد تو مو ج میزند و ساحل خاطرم را لحظه ای امان نمیدهد .

" دوستت دارم " و چون نفسی که جان می بخشد مدام تو را نفس میکشم و خاطرم را کسی غیر تو به تکاپو وا نمی دارد .

من می نویسم و با تو در میان نوشته هایم زندگی می کنم ...!

اینگونه تمام فاصله ها را بر می دارم و دستانت را میگیرم و با تو تمام کوچه های خیالم را قدم میزنم . برایت از دشت خیالم زیباترین گلها را میچینم و از آسمان درخشانترین ستاره ها را و در دامن آرزو هایت می گذارم .

تو را با خود میبرم به شهری دور دور... که نه از تو خاطره ای بماند و نه از من و در جاده های بی انتها با من همسفر میشوی . تو را برای نوشیدن فنجانی چای به کافه دعوت می کنم و هر گاه دلم بخواهد سبد وسوسه را بر می دارم و برای چیدن سیب های سرخ تا باغ هوس همراه خود می برمت .

تو را به دشت شقایق ها میبرم همانجا که گلهایش به رنگ لبهای توست و زمین از خجالت سرخ شده ...! گویی به لب های تو شبیخون زده است .

با تو در غروب ساحل قدم میزنم و شانه ات را غنیمت دستانم می کنم و می گذارم نسیم برای مو هایت رجز خوانی کند .

زیر باران که می رویم چتر را فراموش می کنم تا آغوشم شود پناه تو و تمام ترانه ها را با صدای خودم برایت باز خوانی می کنم .

من از " عشق " می نویسم و از رویایی که به حقیقت پیوسته و از دوری که نزدیکتر از هر نزدیکی است و از غریبه ای که آشناتر از هر آشنا شده ...!

می نویسم تا طعم خوش میوه های محبتت را بچشی و قلبت روشن شود از باز تاب نور چراغی که در قلب من روشن کردی ...

می خواهم نه هر روز و نه هر ساعت بلکه هر لحظه " دوست داشتنت " را اعتراف کنم

و مدام بنویسم " دوستت دارم " و بگویم عاشقت هستم و در آغوشم خواستنت را تا ابد معنی کنم ...

برای آوا( درخت عشق ...)

چشمانم را که باز می کنم از همان لای پلک هایم یاد تو سر و کله اش پیدا میشود ‌و قبل آنکه دستان خورشید به چشمانم شبیخون بزنند .
آغوش لبخندت همیشه باز است و دستان سخاوت مهربانی ات گسترده و من که اشتیاق بی نهایت دلم هرگز منتظر تصمیم بالا خانه نشین نمی ماند و سر تا پای وجودم را در آغوشت غرق می کند .

و بدون هیچ مقاوت و تردید و تعملی تسلیم میشوم .

هر صبح تو را در آغوش می گیرم و تو مرا در آ غوش میگیری
تو مرا بغل میکنی و من تو را بغل می کنم
من تو را می بوسم و تو‌تلافی میکنی
من به دوست داشتنت اعتراف می کنم و تو می گویی عاشقم هستی
در آغوشم می فشارمت و‌تو‌ مرا محکم تر بغل میکنی
من برای تو بهترین ها را آرزو می کنم و‌تو‌دعای خیرت را بدرقه ی روزم میکنی .
تو چه خوشحالی و من چه خوشبختم
من به داشتنت می بالم و تو به خواستنم اصرار داری
من و تو هر صبح این پیمانمان را تجدید می کنیم و قلب هایمان را از حضور هم گرما می باشیم و دست گیر هم و هم قدم و همسفر می‌شویم روزی دیگر را در تقویم زندگیمان ...
در کنار هم دوست داشتن را معنی می کنیم و پرنده عشقمان بال و پر می گشاید و در آسمان خیالمان تمام فاصله ها را بر میداریم .

زندگی کم‌و کاست و بالا و پایین و غم و شادی فراوان دارد و من و تو کامل کننده ی هم می‌شویم و بال پرواز یکدیگر و غمخوار هم ..

و درخت عشقمان میوه ی شیرینی می‌دهد به نام خوشبختی و چه با برکت و کم نظیراست عشق من و تو...

برای آوا (  تو را می جویم ...)

تو را می جویم هر صبح با اولین پرتو های خورشید و با تو همراه میشوم تا لحظه ای که پشت کوه حبسش کنیم .

سراغ تو را از نگاه هر ‌آشنا و غریبه ای میپرسم و شمیم تو را میان کوچه ها و از هر گلی می جویم .

از دورترین فاصله ها قلبم را در میان محبت دستان گرفته ای و مرا در چشمان خودت می ستایی آنچنان که تو را من در قلبم می پرستم .

تو را می جویم در گردش پیوسته ی ثانیه شمار ساعتم و با تو تک تک برگ های تقویمم را ورق زده ام و دفتر خاطراتم را با شوق دوست داشتنت رنگ زده ام!

من صدای قدم های عشق را به وقت دویدن چشمانت شنیده ام و در قلب تپنده ی زمان طعم شیرین انتظارت را چشیدم . تولد دوباره ام را چون پروانه ها تجربه کردم و سوختن عاشقانه را از نور شمع نگاهت آموختم .

تو را می جویم در میان عطر گلهایی که غنچه ی لبخندشان هوش از سر هر رهگذری میبرد .

تو را می جویم در ستارگانی که آسمان شب را فرا گرفته اند و به هر بیننده ای چشمک میزنند .

تو را می جویم در فالی که همیشه خوب می آید و شعری که عطش تو را دارد در هر قافیه ...!

در نسیم وزنده و پرواز هر پرنده و هزار رنگ بنفشه تو را می بینم و در تپش هر مو ج دریا و موسیقی گوش نواز باران و ضرب آهنگ قلبم تو را میشنوم .

در هر چیزی که یاد می کنم و در هر حرفی که بر زبان می آورم و هر متنی که می نویسم تو را می جویم .

من تو را یافته ام در رقصیدن ستاره ها و زیر چتر مهتاب و در برکت بی انتهای گندمزار ها

در کلماتی که با نام تو جان میگیرند و به شوق تو بر این صفحه می بارند و به عشق تو جاری میشوند دیده ام .

هر کجا زیبایی است تو زیبا ترینی و در محفل خوبان تو خوبترینی و در شاه نشین قلبم تو بهترینی ...

من تو را در اشتیاق تپش های قلبم یافته ام و در نفس های عمیق معنی دارم .

من در جستجوی تو " عشق " و " دوست داشتن " و " خودم " را یا فته ام ...

برای آوا (  هر لحظه ...! )

برایم نوشته ای :

« بپرس دوستم داری؟

بگذار بگویم من؟

شما را؟

به جا نمی آورم!

ولی...شما چقدر زیبایید!

به فنجان قهوه ای دعوتتان کنم؟

لبخند بزن

بگو با کمال میل

بیا دوباره برای اولین بار ببینمت!

در همان دیدار دلت را ببرم

بگذار اولین دوستت دارم را دوباره بگویم!

باز هم عاشقت شوم!

تو یک لبخند که بزنی

من هر صبح آلزایمر میگیرم و تو یک عمر

اولین و آخرین عشقم خواهی بود! »

......و چگونه بنویسم از احساسی که هر روز. دوباره در من متولد میشود. .هر صبح گویا با تو برای اولین بار قرار دارم. .همان‌قدر پر اشتیاق و قلبم از هیجان آرام و قرار ندارد .

تا هنگام دیدنت زمان برایم کند می‌گذرد .‌و‌کوچه قرار را هزار بار با قدم هایت می‌شمارم و حرفهایم را بارها و بارها با خودم مرور میکنم . آیینه را هم کلافه میکنم و هر بار خودم. ا می بینم جواب سر بالا می دهد .

انتخاب هر روز من تویی و دوست داشتن تو مقدم به همه ی خواسته های من است . و در پاسخ نامه قلبم تمام جواب ها همه به نام تو ست. و درستی همه ی آنها از زمانی نا معلوم تنها تو را تأیید می کنند .

عشق واقعا عجیب است ...! نه آغاز دارد و نه پایان و نه متوقف می‌شود و به هیچ حد و مرزی اکتفا نمی کند .و هر لحظه رنگ و عطر و حس خاصی دارد . نه زمان می شناسند و نه مکان و نه سفید و نه سیاه و نه بزرگ و نه کوچک ...!

هر یادی از تو برایم تازگی دارد و هر گاه به چشمانت می نگرم ژرف تر آنها را می یابم و هر بار صدایت را می‌شنوم گویی آهنگی دیگر از عشق برایم می نوازی .

تو همچون گلی هستی که هر روز شکفته تر میشوی.و همانند کتابی که هر روز کاملتر و همچون نقشی که هر روز با دستان هنرمند عشق زیباتر و سلاح دلبری ات افزون تر می‌گردد.

من در قلب تو انجایم و تو در قلب منی اینجایی...

تو آنجا با من چقدر زندگی می‌کنی و من اینجا تو را چه بی اندازه حس می کنم .تو آنجا چقدر زیبایی و دوست داشتنت مرا اینجا چه بی اندازه قوی و با اراده و مصمم کرده .

در هر ضربان قلبم تو دوباره متولد می‌شوی و در هر نفسم دوباره بهار آمدنت را در وخودم جشن میگیرم .

دوست داشتن تو هر لحظه اش همچون جاده ای زیباست که زیباتر می‌شود و و میوه ای که شیرین تر و شرابی است که بهتر می‌شود تو برای من هر لحظه دوست داشتنی تر و زیباتر و خواستنی تر میشوی. .‌. و این اشتیاق من به تو تا ابد رنگ و بوی همان روز اول اشناییمان را میدهد با بی نهایت بیشتر ...