برای آوا( درخت عشق ...)
چشمانم را که باز می کنم از همان لای پلک هایم یاد تو سر و کله اش پیدا میشود و قبل آنکه دستان خورشید به چشمانم شبیخون بزنند .
آغوش لبخندت همیشه باز است و دستان سخاوت مهربانی ات گسترده و من که اشتیاق بی نهایت دلم هرگز منتظر تصمیم بالا خانه نشین نمی ماند و سر تا پای وجودم را در آغوشت غرق می کند .
و بدون هیچ مقاوت و تردید و تعملی تسلیم میشوم .
هر صبح تو را در آغوش می گیرم و تو مرا در آ غوش میگیری
تو مرا بغل میکنی و من تو را بغل می کنم
من تو را می بوسم و توتلافی میکنی
من به دوست داشتنت اعتراف می کنم و تو می گویی عاشقم هستی
در آغوشم می فشارمت وتو مرا محکم تر بغل میکنی
من برای تو بهترین ها را آرزو می کنم وتودعای خیرت را بدرقه ی روزم میکنی .
تو چه خوشحالی و من چه خوشبختم
من به داشتنت می بالم و تو به خواستنم اصرار داری
من و تو هر صبح این پیمانمان را تجدید می کنیم و قلب هایمان را از حضور هم گرما می باشیم و دست گیر هم و هم قدم و همسفر میشویم روزی دیگر را در تقویم زندگیمان ...
در کنار هم دوست داشتن را معنی می کنیم و پرنده عشقمان بال و پر می گشاید و در آسمان خیالمان تمام فاصله ها را بر میداریم .
زندگی کمو کاست و بالا و پایین و غم و شادی فراوان دارد و من و تو کامل کننده ی هم میشویم و بال پرواز یکدیگر و غمخوار هم ..
و درخت عشقمان میوه ی شیرینی میدهد به نام خوشبختی و چه با برکت و کم نظیراست عشق من و تو...