معادله جبری!

با تو بودن من و با من بودن تو

این حسی است مشترک و معا دله ای است جبری

که جبرش خواست دل است و جوابش به عشق می رسد .

جمع خوبی هاست ضربدر علاقه به توان خواستن که جوابش میشود بی نهایت دوستت دارم .

یک طرف تو هستی و ان همه جذابیت بعلاوه همه ی آن همه ارکان زیبای شخصیتت

گاهی پیچیده و گنگ و به ظاهر سخت

اما جواب را میشود همیشه در درخشش چشمانت پیدا کرد .

و یک طرف من هستم در بند عشق تو در بی نهایت دوست داشتنت که هر لحظه جوابت میدهم .

به چه می اندیشی ؟...من عاشقت هستم .

من و تو همیشه معادله ای مساوی و برابر هستیم

می خواهم تو را و می خواهی مرا

دوستت دارم و دوست می داری مرا

میشنوی مرا و می شنوم تو را

شوق دیدنم را داری و شوق دیدنت را دارم

دلتنگ هم میشویم همزمان

نگرانی تو منم و نگرانی من تو

و انچه اتفاق افتاده بین من و تو

جوابش در قلب هر دو ما یکی است.

حدیث عشق تو

امروز برایم ماجرای یک فیلم را که دیشب دیده بودی تعریف کردی.

چقدر شنیدن داستان یک فیلم آن هم از زبان شما دلنشین بود .

باورت نمیشود اگر این فیلم را تماشا می کردم اینقدر لذت نمی بردم .

برای انجام کاری از شهر خارج شدم چند ساعتی رانندگی کردم .

در طول این سفر کوتاه گویی همراه من بود ی و من در کل مسیر به تو می اندیشیدم و نجوای صدایت را می شنیدم .

و این دقیقا حس تو بود دیشب ...وقتی ان فیلم را تماشا می کردی مرا کنار خودت مهمان کرده بودی و حتما با من درباره فیلم حرف زده بودی .

تمام نکات مهم فیلم را کنار گذاشته بودی تا برای من تعریف کنی .

موضوع جذاب فیلم یک طرف و این شریک کردن من در لذت تماشای یک فیلم از طرف تو یک طرف .

چقدر برای من با ارزش بود واقعا حس بی نظیری را دوباره چشیدم .

گویی تو برایم سوغاتی اورده بودی گلچینی از آن چه دیده بودی .

این"تو" با من چه کرده؟

موضوع و شخصیت ها و رفتار ادمهای فیلم بماند خود حدیث دیگری دارد .

این حدیث عشق تو ست که دیدن دارد و شنیدن

فیلم و داستان و رویا پردازی برای دلهای عاشق بهانه ای است برای با هم بودن

زیبای من

گاهی ان نگاه مننقدانه ات را از روی خودت بر دار

و ان ذره بین قیاست را دور بینداز .

بگذار من ببینم تو را

آنگونه که دوستت دارم نه انگونه که تو دوست داری دیده شوی

من می دانم تو چقدر زیبا هستی و چقدر بی نظیر و با ارزشی .

شاید غرور و صبر وخجالت گاهی ما را آزار دهد .

اما این ها عیب نیست خودش عین زیباییست باید از نگاه مشتاق به انها نگریست .

لوس بودن و لجبازی های بچه گانه هم می تواند خودش شخصیت ادم راشیرین کند در زمان مناسب و برای مخاطب خاصش .

من از این دور شخصیتی می بینم زیبا و دلنشین

خالص و دست نخورده و ناب

میزان عشق و علاقه ات را از لا بلای حرفهای نصفه و نیمه ات می خوانم .

اینها قشنگی توست .

وقتی می خندی نماشایی میشوی .

زیبا و پر معنی نیستی وقتی همه ی احساساتت را در قاب لبهای خندانت به من ابراز میکنی ؟

گاهی از ته دل میخندی و با تمام وجود ... واین زیبایی شخصیت توست در بیان ساده و بی آ لایش احساست

گاهی خنده هایت تابلوی احساس درونت میشوند .

و گاهی نگرانی ها و استرس های و اضطراب هایت را پشت خنده هایت پنهان میکنی .

عاشق حرص خوردن هایت هستم با ان لبهای خندانت .

و من صد ها جمله نا نوشته ات را لا بلای خند ه هایت خوانده ام و با تو به انها خندیده ایم .

اینها نشانه ی شخصیت زیبا و احساس بی نظیر توست .

میدانم با همه اینگونه نیستی

و این خودش جذابیت و زیبایی تو را برای من صد چندان کرده .

من تو را از لا بلای متن های ناب و حر فها و دلنوشته هایت صد ها بار تماشا کرده ا م .

زیبای من ...وقتی می نویسی شوق چشمانت نمی دانی چه نماشا یی است

و می توانم لرزش دستانت و تپیدن قلبت را حس کنم

وقتی جملاتت را کوتاه وساده بیان می کنی خود گویای شور و شوق درون توست .

اینها زیبایی تو نیست ؟

من این نقش زیبای رویای تو را در هیچ چهره ای و در جمال هیچ گلی ندبده ام

زیبای دوست داشتنی من

بدون عنوان"وصف حال"

در این عصر گرم تابستان من ما نده ام و خیال تو

دست و دلم به هیچ کاری نمی رود .

نمی دانم بی حوصلگی است ..یا گرمی هوا یا دلتنگی شما .

اما هر چه هست این حال را اصلا دوست ندارم .

امدم اینجا چند سطری برای تو ی دوست داشتنی بنویسم

اما هر متنی که به نیمه رسید دچار وسواس شدم و به سر انجام نرسید هیچ کدامشان .

از ان روز های نا امید کننده ذهن و تخیل و احساسم بود که هیچ کدام کوک نبودند .

"دوستت دارم "های بسیاری امروز در قلبم جا مانده برایت و متنی شایسته عشق تو پیدا نکردم

تا ازآن قابی زیبا بسازم و به دیوار یادگاری اینجا برایت آویزان کنم .

اخلاقت را خوب می شناسم تو به دو کلمه نیز راضی هستی حتی به صفحه سفید خالی بدون متن

جان من ...تو جواب نامه ی نا نوشته میدهی !!.

و تو که اینگو نه ای

من این قلب کوچکم را آشیان عشق چه کسی کنم جز تو ؟

دوستت دارم

ومی دانم دوست داشتن من بسیار کوچک است در مقابل بزرگی عشق تو

و هر روز تلاش می کنم زنگار از این ایینه قلبم بزدایم تا اندکی ..فقط اندکی از باز تاب احساست را

در این متن ها به تو تقدیم کنم .

آیینه غبار گرفته قلب من کجا و چشمه نور عشق تو کجا؟

چه شد در من نمی دانم فقط دیدم پریشانم

فقط یک لحظه فهمیدم که خیلی دوستت دارم .

کتاب عشق تو

شاید روزی برای هر کدام از ما این اتفاق بیافتد .

یکی پیدا شود که محتاج بودنش شویم و مشتاق شنیدن و طالب خواندنش .

همانی که وقتی می اید چشمان ما قبل از زبانمان لب به اعتراف می گشاید .

و اهنگ تپش های قلبمان با امدنش تغییر می کند .

دوست داشتنش نیاز قلبت میشود و به بودنش همانند نفس کشیدن محتاج میشوی .

دوست داری زندگی را لحظه لحظه و ثانیه ثانیه با او قد م بزنی

و از خواندنش هر گز لبریز نمیشوی.

همیشه تشنه ای در کنار چشمه محبتش .

کتاب عشقش را در دست گرفته ای و با تمام وجودت ورق میزنی .

همچون نو آموزی که تازه خواندن آ موخته با شوق و ولع به دانستنش مشغولی .

و گاه بارها یک صفحه را می خوانی ... کلمه به کلمه و نقطه به نقطه .

صبح ها به شوق دیدن و دانستنش چشم می گشایی و شب ها با قصه عشقش به خواب میروی .

کتاب عشق تو نمی دانم چند صفحه دارد؟ .

اما هر روز صفحه ای جدید پیش رویم می گشایی

جداب تر و زیبا تر و دلنشین تر

خواندنت سبب ارامشم میشود و شادی ذره ذره ی وجودم

که ارزو می کنم هر گز این کتاب پایانی نداشته باشد .

جادوی عشق

این روز ها با تو زندگی می کنم .

با یاد تو به استقبال طلوع خورشید می روم .

با یاد تو روزم را به شب می رسانم .

و با یا د تو به خواب می روم .

این روز ها دیگر تو رویا نیستی .

مگر میشود رویا باشی تو یی که توانسته اینقدر حال مرا خوب کند .

و این همه اتفاقات ناب و بی نظیر را در وجودم خلق کند .

ثا نیه شمار ساعتم نیز یک لحظه برایت غیبت نمیزند .

این روز ها هیچ آغازی حوالی من بی تو شروع نمی شود

و هیچ پایانی بی تو به سر انجام نمی رسد .

بودنت جبران هر نبودی است .

آمدی و همه اتفاقات تحت تا ثیر امدنت قرار گرفتند .

تو جادوی عشقی

تو بهار بودی برای این روح خسته و باران بودی در این کویر خشکیده .

تو بی تظیر ترین اتفاق بودی در تاریخ این سر زمین قلب من .

که تاریخ ورودت مبدا تاریخش شده است .

تو جادوی عشقی

نزدیک تر از سایه

گاه در خیالم انقدر به تو نزدیک میشوم که بوی عطرت را می توانم در هوا حس کنم

و نغمه ی زیبای صدایت را بشنوم .

تو گویی همیشه این حوالی هستی .

و منتظر نشسته ای تا یادت کنم و بی تعارف و بی درنگ بیایی

هم صحبت حرفهایم شوی و مخاطب همه ی متن هایم .

تو در واقعیت بسیار دوری و در خقیقت بسیار به من نزدیک

فواصل فیزیکی را نمی توان انکار کرد

ولیکن انچه حقیقت دارد تاثیر بی نظیر حضور توست .

تولد حسی خاص و بی نظیر و بی همتا که هیچ وصله ی انکاری ان را نقض نمی کند .

این حضور توست که تپبدیدن قلبم را خاص کرده و

روح من گویی با احساس تو گره خورده و هر انچه بر تو بگذرد میشود نقش افرین روح من .

شادمیشوم با لیخند تو ... غم تو میشود غم من و نگرانی تو ذهن مرا نیز در گیر می کند .

و فقط تویی که ارامش روح من شده ای .

ای غریبه ترین اشنا و ای نزدیک تر از سایه

دلی دارم

برای دوست داشتن تو

اگر بگویم قد دنیا دوستت دارم باید دلی هم قد دنیا داشته باشم .

اگر بگویم قد دریا باید هم قد دریا بی قرارت باشم .

اگر بگویم قد آسمان باید برایت بالی شوم تا بر بام آسمان آشیان خوشبختی ات را بنا کنی

و بی اگر می گویم دلی دارم

که هم قد دنیا دوستت دارد

هم قد دریا بی قرارت میشود .

و هم قد آسمان برای حوشبختی ات آرزو دارد .

عصای موسی!

برای دوست داشتنت هزار دلیل سر هم میکنم

و می گویم:تو را به هزار دلیل گفته شده و هزاران دلیل بیان نشده دوستت دارم .

و تو کمی مکث میکنی و می گویی :من چرا برای دوست داشتنت دلیلی ندارم .؟

و سپس سکوت می کنی

صدای خند ه ات سکوت بین ما را می شکند و می گویی:

اصلا من تو را بی دلیل دوست دارم .

.....................

این جواب تو مانند حقیقتی محض مانند عصای موسی تمام دلایل سحر امیز مرا می بلعد .

واقعا چقدر بی دلیل دوست داشتن می ارزد به داشتن هزاران دلیل بی ثبات من.

اعترافات یک عاشق

امروز هم وقتی گفتم ادم قبل اینکه عاشق یکی دیگه باشه باید خودشو دوست داشته باشه و عاشق خودش باشه .

حرفمو با یه سئوال بر گردونی به خودم .

پرسیدی : پس چرا تو عاشق خودت نیستی ؟

منم گفتم :خب

و یه مکث کردم و ادامه دادم ...خب منم خیلی تغییر کردم و چند تا مثال من در اوردی پیوست حر فام کردم .

میدونم منو بهتر از خودم میشناسی و جوابم قانعت نکرد .

حس کردم اعتراف به عشق خودش میتونه یک دلیل باشه و ... پس

اعتراف کردم که چقدر بودنت زندگیمو تغییر داده و ارامش نصیبم کرده.

و برای اینکه اعتراف کردن برای من اسون تر بشه ..تو را بردم دور تر نشوندمت و در ادامه گفتم:

یکی هست این روز ها محرم حرفهای من شده . مخاطب تمام دوست داشتن هایی که توی دلم تلبنار شده سالها .

یکی هست که توجهش به منه و این خودش کم خوشبختی نیست .

یکی هست که میاد حر فهای دلشو به من میزنه و منم محرم احساسش شدم .

یکی هست منو دوست داره با همین طرز فکر و اندیشه و اخلاق ...نیاز نیست براش نقش بازی کنم یا دست به شخصیتم بزنم .

و در ادامه گفتم :یکی هست که توی دوست داشتنش تردید ندارم چون اونم بی تردبد منو دوست داره .

یهو دیدم بغضی تو قیافت اومد و

معلومه از اینکه دور باشی حتی توی جمله هام آزارت میده .

میپرسی اون یکی حالا کیه؟

و جواب یک ضمیر دو حرفی مثل "تو" بود

و برق اون چشات می ارزه به تموم اون اعترافات من

یاد تو

تو وقتی قدم به ذهنم میگذاری

همه ی اند یشه های من به تو ختم میشوند .

گلهای باغچه گو یا به خاطر تو باز میشوند .

گل یاس گوشه دیوار بوی تو را در هوا پحش می کند .

در هر ترانه ای وصفی از تو نهفته است .

حافظ و مو لا نا هم گویی برای تو شعر سرو ده اند .

و در هر فیلمی چشمانم ردی از تو و صدایت را جستجو می کند .

شنیدن نام تو نپیدن قلبم را سبب میشود

وچشمانم با شوق به دنبالت می گردند .

این تویی که کافه های این شهر منوی تو را سر میز هایشان چید اند .

ماه و خورشید و ستاره ها هم تبلیغ یاد تو می کنند در فکر من .

شمال و جا ده های سبزش و ساخل زیبایش مرا به یاد رد پای تو می اندازد .

و حتی فاصله ها که دلتنگی را فر یاد می زنند

آ غشته اند به یاد تو

تشکر

امروز برای حل مشکل من وقت زیادی گذاشتی .

از میان حر فات و تلاشت برای بیان بهتر مو ضوع

می تونستم نگرانیتو بخونم .

با چه حوصله ای راهنماییم کردی .

حتی چند تا عکس هم از مراحل اجرایی گذاشتی .

تا مطمئن بشی اشتباه نمی کنم .

همیشه که نباید دوست داشتن رو از زبونش شنید .

وقتی یکی اینجوری برای تو نگرانه

و برای انجام کار تو با دل و جون وقت میزاره .

برای به نتیجه رسیدن مطلوب پیگیره کار توست .

و تا اخرین لحظه همراهیت میکنه .

داره بهت می فهمونه چیقدر برای او مهمی .

خیلی حر فها را نباید با گوش شنید .

باید حس کرد .

و تو امروز خالق بهترین حس ها در وجود من بودی

از تو ممنونم

غریبه ی اشنا

این روز ها یک دلخوشی بیشتر ندارم و ان حضور تو ست .

شده ای غریبه ترین آشنا

نزدیکترین به احساسم در دور ترین مقصد

و در این میانه های اشنایی

انقدر از من میدانی و انقدر از تو می دانم که تعجیلی برای بیشتر دانستن نداریم .

و انچه بین ما اتفاق افتاده ارزشش از هر چه خواهیم دانست فراتر است .

این همه اشتیاق و انتظار و دلتنگی و دلخوشی اسمش را هر چه می خواهی بگذار .

من در کنار تو لبریز م از خواستن و به احساسم فرصت پر واز میدهم .

این روز ها چشمانم را به شوق دیدار تو می گشایم و شب ها با یاد تو روی هم می گذارم.

و این قصه ی هر روز من شده .

حضور تو پایان غصه هاست

میان این همه آشنای غریبه

تو به جای همه چتری برای ارامش من هستی غریبه ی آشنا...

بدون  عنوان!

دوباره امروز دچار وسواس نوشتن شدم .

یک مطلب را چند بار نوشتم و پاک کردم .

و یاد تو افتادم که چه شجاعتی داری

می توانی به ترس ها و تردید هایت غلبه کنی و حرف دلت را بزنی .

و پای خواستنت با یستی و بجنگی .

هر روز تلاش میکنی پلی جدید بین عواطفمان بزنی

و تو شجا عانه پیش قدم میشوی و به جای من احساست را بیان میکنی .

و داو طلب میشوی هر قضاوتی را به جان بخری در این رابطه...

همانجایی که من در لاک محافظه کاری و خجالت های بیهوده دست و پا میزنم .

شخصیت تو ستودنی و بی همتا ست .

معجزه عشق

از وقتی تو آمد ه ای حرف هایم نیز رنگ و بویی دیگر گرفته .

ذهنم تجلی گاه سخن های تازه و نابی است

که سالهاست منتظر بوده اند برای یکی مثل تو

تا به فر مان قلبم در ذهنم بجوشند و بر زبانم جاری شوند .

تو همان معجزه ای بوده ای که احساسم سالهاست منتظرش بوده

تا اتفاق بیا فتد و تو لدی دوباره را وجودم تجر به کند .

تو مخاطب همه ی جملاتی هستی که با " عزیزم" و "جانم "شرو ع میشوند

و به"فدایت شوم" و"دوستت دارم"ختم میشوند .

تو برای من همان پر نده ی افسا نه ای هستی

که پنجر ه ی احساس مرا به سمت خودت باز کردی .

این همه تغییرات خوب و ناب و خاص در من معجزه ی عشق است

و این نهال عشقی که در وجود من جوانه زده

معجزه ی تو ست .

14030313

امروز فقط یک اتفاق افتاد ...اونم دلتنگی بود

و تو باعثش شدی .

فقط تو

امروز نه ساز قلم کوک بود

و نه ساز دل

هر چه به ذهنمان آمد دل نپسندید ..

انچه دل خواست عقل بنای نر فرمانی گداشت .

همه تقصیر شماست .

نباشی هیچ چیز سر جای خودش نیست .

دلتنگی است که خوب جو لان می کند در این پهنه ی بی تو بودن .

تو که باشی

یک لبخندت ساز احوال و ساز دنیا و ساز قلم کوک میشود

و ابن دل با ساز کوکش برای شما چه ها نمی کند .

ای کاش تو بودی .

باغبان

مرا به چه کار آید این دل

اگر نام تو حک نشده باشد بر دیوار و ستونش

به چه دلخوش شود این دل

اگر نسیم یاد تو پرده رویا و خیالش را نوازش نکند

به چه ارزد این دل

اگر گوهر عشق و عطر حضور تو نباشد در ان ...

این نام تو و یاد تو و عطر حضور تو این باغ دلم را چنین زیبا کرد

و تو باغبان قلب من هستی .

بی تو و برای تو

هر چند وقت از اونی که دوستش دارید فاصله بگیرید .

بدون بهانه بدون تقصیر نه قهر و نه تنبیه فقط و فقط برای اینکه خودتونو محک بزنید

تا ببینید چیقدر دلتنگش میشید ؟.

یا اصلا دلتنگش میشد یا نه ؟

یا او اصلا دلتنگتون میشه ؟

بگذارید گاهی نبودنش را حس کنه قلبتون

گاهی روزه ی دلتنگی بگیرید برای اونی که دوستش دارید .

میدونم ممکنه براتون دوریش خیلی عذاب اور و سخت باشه .

اون مو قع است که احساس دلتنگیتون مبدل میشه به دوست داشتن عقلانی .

دوست داشتنش قالبی پیدا میکنه با ثبات و محکم و استوار بر پایه عقل

که احساستون میتونه به زیباترین رنگ ها و نقش ها تز یینش کنه .

عشقتون چهار چوب و قانون و قاعده دار میشه .

وقتی نیست فرصت اینو دارید که به دلتنگیتون و به او و خودتون بیشتر فکر کنید و

علت دلتنگیتونو جستجو کنید و دلیل نیاز تون به وجودش را در خودتون پیدا کنید .

تجربه دلتنگی خودش بخشی از دوست داشتنه اصلا نیمی از عاشقیه .

و تو حا لق و باعث دلتنگی های من هستی .

ساعت خواب!

امروز صبح هم برای صبح بخیر گفتن به تو خیلی زود اومدم .

و برای یه صبح بخیر زیبا ... یه عالمه نبوغ و خلاقیت تو متنم گنجوندم .

امروز تو هم بر خلاف همیشه خیلی زود اومدی انتظار اومدنتو نداشتم

حواسم نبود کی اومدی و دو باره تو سلام کردن هم پیش قدم شدی .

خواستم کم نیارم خندیدم و گفتم : سلام صبحت بخیر ساعت خواب .

جواب سلام منو با یه لبخند قشنگ مثل همیشه دادی و سکوت کردی .

حالتو پرسیدم و کاری پیش اومد یه لحظه رفتم .

وقتی بر گشتم دیدم حال منو پرسیدی ویه عکس برای من اوردی و میگی اینو ببین .

عکس را که باز می کنم یه متن زیباست ..خیلی برای من اشناست .

از تو می پرسم :این متن را کی نوشته چقدر قشنگه .

و تو میخندی و میگی خودت .دو باره میرم سراغ عکس .

خیلی شبیه متن های خودمه ..اما اینو کی نوشتم چرا خودم یادم نیست ؟.

گوشه متن یه تاریخ هست و یه عالمه نشانی از دوستان خیلی قدیمی .

بیشتر تعجب می کنم

وقتی تاریخ عکس را می بینم..برای چندین سال قبل

از خودم می پرسم ...این عکس پیش تو چیکار میکرده .؟

جوابشو تپیدن قلبم و جوشیدن قطره اشکی گوشه چشم هام می دهند .

و یه عالمه حس در یه لحظه میان سراغم

شادی و شیرینی و تلخی و غم و حسرت و ...

یادم نیست دیگه چی جوایتو دادم فقط یادمه الکی خندیدم .

و یکی داشت در گوشم می گقت :ساعت خواب ...حوب خوابیدی ...چند سال خواب بودی و ندیدیش ؟

خیلی دور خیلی نزدیک

دوری و نزدیکی ادمها که ملاک فاصله احساسشان به هم نیست .

مقیاس فاصله دلها ی ادمها را که نمیشه به نزدیکی و دوریشان به متر و کیلومتر اندازه گرفت

دوست داشتن ادمها را که نمیشه با ترازو وزن کرد ؟

و حجم دلتنگی ادمها را که با گالن اندازه نمیگیرند .

توی قطار زندگی کویه ها و واگن ها مرزهایی هستند که فاصله جسمی ادمها را مشخص می کنند .

سقف ها و گوچه ها و خیابان ها و شهر ها و جاده ها همین مرز ها و فاصله ها هستند .

در این روز گار شلوغ چه بسیار ند که عمری در قفس تنهایی شان حبس ما نده اند .

و ادمهای دور و برشان گاهی تنها تر شان کرد ه اند .

چه اقبالی دارم من

که یکی مثل تو مرا در این قفس تنهایی خوانده است

و همنشین متن ها و شعر ها و دل نو شته هایم شده .

احساست را به احساسم گره زدی و مرا از این قفس بیرون کشیدی .

این روز ها مخاطبم دیگر او نیست ...

تو شده ای مخاطب تمام حرفهایم و عشقت شده جوهر قلمم

و هر روز و هر لحظه دلم برای تو پر می کشد و همصحبتت میشود

با دل نوشته ها و متن هایم

و تو چه زیبا مرا می خوانی و درک میکنی .

از صد ها کیلو متر فاصله امده ای و در دلم نشسته ای

و چقدر فاصله ها اندک میشوند وقتی با درک و احساس مشترک فواصل سنجیده شوند .

تیتر اول

می نویسم برای تو

که مهر بانیت تیتر اول نوشته هایم و

بهانه ا ی است برای شعر هایم .

خواستنت را فریاد میزنم میان این متن ها

سطر به سطر ...کلمه به کلمه و نقطه به نقطه

خواستنت دردی است لا علاج .

که با هیچ نو شته ای جبران نمیشود

فقط ارام می گیرم وقتی

نامت ... یادت ...وحضورت

بر کاغذ دل نگاشته می شود .

تو و خورشید

امروز هم طبق عادت روز های گذشته حدود ساعت 4 صبح بیدار شدم

نگاهی به پنجره اتاقم انداخنم .نه از تاریکی شب خبری بود و نه روشنی خورشید حرفی برای گفتن داشت .

دیگه میدونم برای خوابیدن نباید تلاش بیهوده کنم .

این موقع روز واقعا همه چی فوق العاده است ... انقدر عالی که نمیتونی خدا را فراموش کنی .

گویی همه چیو فراهم کرده و منتظره تا با تو گپ یزنه و چی بهتر از این برای شروع یه روز خوب

صدای گنجشک ها ...توی حیاط تموم بر نامه هامو کنسل میکنه .

اهسته درب رو کنار میکشم ...قدم روی تراس میزارم و این نسیم صبحگاهی است که با عجله به استقبالم میاد

جیغ و فریاد گنجشک ها هنوز از لابلای شاخه درختان حیاط به گوش میرسه .

دستانم را به نرده ها تکیه میدم و چشمانمو میبندم و به ارامی نفس عمیقی می کشم

چه هوای ناب و بی نظیری ...گویی روح و جانت با هم نفس میکشند .

چشمانم را که باز می کنم ..روشنایی روز بیشتر جلوه گر میشود .

خورشید با تابیدنش بر روی ساختمان مقابل طلوعش را اطلاع میدهد .

و خورشید چه خوب مرا یاد تو می اندازد .

روی پله می نشینم و دیگر چشمانم درختان سر سبز و گلهای رنگار نگ حیاط و رقص ابر ها در اسمان را نمیبنند .

زل میزنم به ساختمان رو برو و باز تاب نور خورشید ... روشنایی و گر مایش ملموس تر از همیشه به نظر می رسد .

چون خورشید را امروز با تو قیاس گرفته ام .

تو نیز اینگونه هستی برای لمس حضورت گویی باید پلک ها را روی هم گذاشت و چشم دل باز کرد

و باز تابت را در دل و جانم نظاره کنم .

تو سایه بانی از محبت و لطفی و برای دیدنت نه عینک دودی لازم است و نه ضد افتاب

روی پله نشسته ام و اندیشه ام نیز به ساز دلم به یاد تو می رقصد .

و با تو حرف میزنم و هر حرفی را بار ها در ذهنم برایت ویرایش می کنم .

از تاثیر حضورت در دلم میگویم .

و از اینکه این روز ها چقدر به خاطر تو زندگی کرده ام .

لا بلای حرفهایم چند بیت شعر هم برایت خواندم .

می خواستم برایت چای بیاورم

که یهو رشته خیالم پاره شد .

واقعا چرا با تو زمان اینقدر کوتا ه است و بی تو اینقدر زمان طو لانی

گوهر تراش

این روز ها با متن ها و صحبت ها و خند ه های تو نفس می کشم زندگی می کنم .

این روز ها خواندن تو از عادت رد شده برایم تبدیل شده به یک نیاز

و هر روز از میان حر فهایمان می گردم تا بیابم سوژه ای برای از تو نوشتن .

ولی امروز همه ی فکر و ذهنم مشغول حرفهای توست .

از نوع دوست داشتنت حیرانم و شگفت زده .

به خود می بالم که یکی مثل تو مرا اینگونه دوست دارد .

حس سنگی نا تراش را دارم که در دست جواهر سازی ماهر هر روز تراش می خورد .

تیره گی هایم را می زدایی و زبری هایم را بر طرف می کنی و ماهرانه روحم را جلا میدهی .

تولد دو بار ه ام را هر لحظه در کنار تو و در دستانت حس می کنم .

ارزنشمند شدن هدیه توست به روح من و از این بابت به خود می بالم .

نمی دانی که چه احساس غروری دارم

که تو مرا دوست داری و در قلبت همچون گوهری با ارزش ما وا گزیده ام .

جوانه عشق

بذر بر خی از گلها هستند که مد تهای مدیدی در خاک می مانند تا روزی جوانه بزنند .

انقدر منتظر می مانند که فصل مناسب و زمان مناسب برای تولدشان فراهم شود .

برخی از عشق ها هم اینچنبن هستند .

سالها در گوشه ای از دلت یکی را دوست داری .

اهسته و در نهان ...در کنجی نشسته و هر روز دوریش را به رخت می کشد و وایسته ترت می کند .

به تما شایش از دور قانعی و منتظر فصل و زمان مناسبی

کم کم از کنج دلت به افکارت هم راه پیدا می کند .

دیگر هر لحظه غرق نیاز و خواستنش میشوی.

عشقی که زیاد در دل بماند به هزار ترس و تمنا و تقصیر مبتلا میشود .

ابراز کردنش از ابراز نکردنش سخت تر میشود .

درد جانسوز میشود و فراغ بی انتها و ارزوی وصال محال

و خدا کند معجزه ای اتفاق افتد و این عشق متولد شود .

و اگر این نهال عشق جوانه زند چه بهشتی فراهم میشود برای احسا س تو

از چشمان قشنگ و گیسوی بلند و ابروی کمند تا هزار خصلت عاشق نوازش بهانه فراهم می کنند

تا دوست داشتنش را هر لحظه در گوش دلش نجوا کنی .

همچون باغبانی وسواس باید به این نهال نو رسته رسید .

برایش بستری لطیف از احساس ناب عاشقانه و پر تو نوری از امید و خواستن بی افولش وشبنمی از دلدادگی فراهم کنی

می دانی این دوست داشتن ارزشش را دارد چون برایش انتظار بسیار کشیده ای .

درد فراقی که هر روزش کمتر از قر ن ها نبوده و دوریش تو را یاد دور ترین ستاره ها می اندازد .

حال که این تولد عشق میسر شده .

باید قدر لحظه لحظه ان را دانست و برای بودنش و برای رشد شکو فاییش اواز عاشقانه سر داد .

موسیقی ارام بخش همچون وزیدن نسیم و با طراوت همچون بارش نم نم باران و گرم همچون تابیدن بی منت خورشید

برایش مداوم نواخت .

شخصیت عشق

در دنیای تجارت هر شرکتی برای معرفی کالا و خدماتش معمو لا اونو تبلیغ میکنه .

و هر کدام با استفاده از رنگ ها و لو گو ها و کاراکتر ها سعی در معر فی تجارتشون دارند .

و برای دیده شدن مداوم . از هیچ ترفندی نمیگذرند .

برخی نیز از راه میانبر استفاده می کنند و با استفاده از شخصیتی محبوب و شناخته شده ره صد ساله را یک روزه طی می کنند .

و اینگونه کالا و برند خودشونو تبدیل به ملکه ذهن ما می کنند

و به ان شخصیت میدهند .

---"می بینم باز دستتو گذاشتی زیر چونت میگی باز چی می خواد بگه...عجله نکن چیز های با ارزش بسته بندیشون محکم تره "

خب داشتم می گفتم :

در ذهن ما ادمها هم ممکنه هر رنگی یا مکانی و کلمه ای و اسمی ما را یاد یک موضوعی خاص بندازه .

همانگونه که مادر را به فداکاری ..پدر را به گذشت ...باران را به لطافت و کوه را به استواری .. اسمان را به یزرگی و خدا را به بخشندگی

در ذهنمان تجسم بخشیدیم و شخصیت داده ایم .

و تو

تجسم زیبای عشقی در ذهن من

قبل از امدنت" عشق"کلمه ای بود در ردیف سایر لغات ... بدون هیچ روح و احساسی ... گهگاهی می نشست لا بلای متن هایم

تا شاید دلی بلرزد و با خواندنش از لا بلای خاطرات خاک گرفته اش لبخندی مهمان لبانش شود .

با امدنت دیگر برای من "عشق"یک لغت نیست .تو به کلمه"عشق "شخصیت دادی

کلمه "عشق "را می بینم یا میشنوم

نا خود اگاه یاد تو می افتم یاد قلب مهر بانت و لبخند زیبایت و چشمان قشنگت .

تپیدن قلبم را حس می کنم

و تو نمی دانی که تمام حرفها و خاطراتت بر دیوار قلبم اویزانند و منتظر نسیمی هستند

هر چند ملایم تا به رقص در ایند .

و غبار از این دل خسته برو بند .

و در دلم نام تو به عنوان"شخصیت عشق"حک شده است .

و من کلمه "عشق"را با نماد تو می شناسم.

تردید نکن !

برای دوست داشتن کسی که دوستتان دارد تردید نکتید .

او تو را همین گونه که هستی انتخاب کرده .

تو را دوست دارد فقط و فقط به خاطر خودت .

با همین گفتار و رفتار و شخصیتت ...با تمام شیرینی ها و تلخی هایت

دیگر نیاز نیست برای دوست داشته شدن...به تر کیبت دست بزنی .

و نقش بازی کنی و به هزار ترفند و رنگ و لعاب و قمزه دلبری کنی .

او دلش برایت رفته است .

عاشقت شده .

و خوشا به حال آن کس که عاشقش همان معشوق رو یا هایش بوده .

سفره دلش را اگر برای تو پهن کرد .

تردید نکن تو مهمانی به زیباترین ضیافت هستی .

اگر او به بر کت این سفره نان عشق بر آن قرار داد

تو به شکرانه این نعمت در های کلبه محبتت را برایش بگشا .

و از صندوقچه احساست هر انچه داری رو کن .

و تو چه میدانی عاشق چه ها کشیده در راه رسیدن به معشوقش .

چه شب ها در تردید و دو دلی با خودش کلنجار رفته .

و با دره دره احساسش کاخی از ارزو ها در قلبش به خاطر تو بنا نموده .

..........حال تو تردید نکن

اعتراف کن تو نیز دوستش داشتی برای امدنش لحظه شماری می کردی .

ان دل خسته اش را در اغوش دستان احساست بگیر و نوازش کن .

و مر همی بگذار بر ان دل بی قرارش .

برایش شرابی مهیا کن از دلبرانه های ناب احساست .

قلم ت را بر دار و دفتر عشقش را با زیباترین متن ها رنگ امیزی کن .

و باغی از گلهای زیبا در خاطرش بنا کن .

زبانت لحظه ای از بیان "دوستت دارم "غافل نشود

گویی که فرشته خدا بر قلبت نازل شده و او را می ستایی.

تردید نکن و نگذار تردید کند .

چه بسیار دوست داشتن ها که در باتلاق تردید ها مدوفون شدند.

رکن چهارم خوشبختی

یه جا خوندم نقاش ها برای ساختن تموم رنگ هاشون فقط و فقط از سه رنگ اصلی استفاده میکنند .

و بقیه رنگ ها ترکیب ماهرانه نقاشه در خلق زیباترین رنگ ها .

در ادامه مطلبش نوشته بود اهنگ ساز ها برای نواختن ساز ها و خلق مسحور کننده ترین اهنگ هاشون ..فقط هفت نت دارند

و با این هفت نت زیبا ترین و شگفت انگیز ترین اهنگ ها را می سازند .

و بلاخره نوشته بود برای خوشبختی هر ادمی نیاز به چهار رکن داره

اولین رکن خوشبختی هر انسان را عقیده معرفی کرده بود .

دومین رکن را کار ی برای انجام دادن معرفی کرده بود .

سومین رکن ارزو های ادم بود .

و چهارمین رکن ... عشق بود .

و تو

کامل کننده ارکان خوشبختی من هستی

گویا از وقتی امده ای خدا را نزدیکتر...کار کردن برایم دلنشین تر و ارزو ها یم رنگین تر شده اند.

نمی دانی چه حس ناب و شیرینی دارد بدانی یکی تو را دوست دارد .

و تو را سنجاق کرده به باد بادک ارزو هایش

و تو را برده ان با بالا بالا ها نزدیک ابر ها تا زیر سقف اسمان ..نزدیکی های خدا در قلبش

و در میان این همه مشغله و گرفتاری های روزانه اش

برایت وقت میگذارد تا با خند هایش تو را تا بهشت ببرد .

و تو کامل کننده خوشبختی من هستی