امروز هم طبق عادت روز های گذشته حدود ساعت 4 صبح بیدار شدم
نگاهی به پنجره اتاقم انداخنم .نه از تاریکی شب خبری بود و نه روشنی خورشید حرفی برای گفتن داشت .
دیگه میدونم برای خوابیدن نباید تلاش بیهوده کنم .
این موقع روز واقعا همه چی فوق العاده است ... انقدر عالی که نمیتونی خدا را فراموش کنی .
گویی همه چیو فراهم کرده و منتظره تا با تو گپ یزنه و چی بهتر از این برای شروع یه روز خوب
صدای گنجشک ها ...توی حیاط تموم بر نامه هامو کنسل میکنه .
اهسته درب رو کنار میکشم ...قدم روی تراس میزارم و این نسیم صبحگاهی است که با عجله به استقبالم میاد
جیغ و فریاد گنجشک ها هنوز از لابلای شاخه درختان حیاط به گوش میرسه .
دستانم را به نرده ها تکیه میدم و چشمانمو میبندم و به ارامی نفس عمیقی می کشم
چه هوای ناب و بی نظیری ...گویی روح و جانت با هم نفس میکشند .
چشمانم را که باز می کنم ..روشنایی روز بیشتر جلوه گر میشود .
خورشید با تابیدنش بر روی ساختمان مقابل طلوعش را اطلاع میدهد .
و خورشید چه خوب مرا یاد تو می اندازد .
روی پله می نشینم و دیگر چشمانم درختان سر سبز و گلهای رنگار نگ حیاط و رقص ابر ها در اسمان را نمیبنند .
زل میزنم به ساختمان رو برو و باز تاب نور خورشید ... روشنایی و گر مایش ملموس تر از همیشه به نظر می رسد .
چون خورشید را امروز با تو قیاس گرفته ام .
تو نیز اینگونه هستی برای لمس حضورت گویی باید پلک ها را روی هم گذاشت و چشم دل باز کرد
و باز تابت را در دل و جانم نظاره کنم .
تو سایه بانی از محبت و لطفی و برای دیدنت نه عینک دودی لازم است و نه ضد افتاب
روی پله نشسته ام و اندیشه ام نیز به ساز دلم به یاد تو می رقصد .
و با تو حرف میزنم و هر حرفی را بار ها در ذهنم برایت ویرایش می کنم .
از تاثیر حضورت در دلم میگویم .
و از اینکه این روز ها چقدر به خاطر تو زندگی کرده ام .
لا بلای حرفهایم چند بیت شعر هم برایت خواندم .
می خواستم برایت چای بیاورم
که یهو رشته خیالم پاره شد .
واقعا چرا با تو زمان اینقدر کوتا ه است و بی تو اینقدر زمان طو لانی
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم خرداد ۱۴۰۳ ساعت 16:50 توسط Mr
|