در دنیایی زندگی می کنیم و در دورانی که مرز واقعیت تا رویا را یک کلیک رقم میزند .
راهها کوتاه شده و مکانها نزدیک و اتفاقات فراتر از زمان و اندیشه مان در حال رقم خوردنند .
واقعیت هایی را می بینیم که در رویا نیز متصور نبوده ایم .
پولها دیگر لمس نمیشوند و در جنگ ها دیگر گلوله ها سر نوشت ساز نیستند و خدا را نه در آسمانها بلکه در عمق ذره ذره ی جهان میشود جستجو کرد و به وضوح دید ...!
معجزات هم در دایره اندیشه ها منطقی و پیش پا افتاده رقم می خورند و اتفاقی عادی قلمداد میگردند ...!
به غیر از "تو " ..!
که در هیچ منطق و استدلالی نمی گنجی
مجهولی ...! ولی یک پای ثابت و معلوم همه ی معادلات زندگی ام تو هستی
" تو " را بدون آنکه در کنارم داشته باشم زندگی می کنم
" تو " را نزدیک تر از هر نزدیکی و فراتر از تمام حس هایم احساس می کنم .
برای حس کردنت فقط کافی است نفس بکشم
در حوالی من هوا فقط هوای خواستن توست
فقط کافی است ما بخواهیم و دیگر نه زمان بهانه می آورد و نه دوری و مکان مشکل ساز میشود...!
اصلا همین الان که تو در محل کار خودت و من در محل کار خودم هستم ...!
دلم هوای بودن کنار تو را می کند بی دعوت اجابتم می کنی و همیشه بساط مهمان نوازی ات آماده است ...!
با لبخندی دلنشین مرا به اتاقت دعوت میکنی همانجا که سالها من با در و دیوار و تک تک وسایلش رویا بافته ام .
سالها در هوای آن اتاق با تو نفس کشیده ام با تو حرف زده ام و خندیده ام ...بدون آنکه در کنارت بوده باشم .
تعارف میکنی که بنشینم اما من مثل اسپند روی اتیشم
آنقدر آززوی دیدن اتاق و محل کارت را دارم که نشستنم به یک دقیقه هم نمیرسد
می روم کنار پنجره و گوشه پرده را کنار میزنم و به منظره ی بیرون چشم می دوزم
تماشا کردنم که طولانی میشود ... بلند میشوی و می آیی کنارم می ایستی و با لحن آرامی می پرسی : چه میبینی ؟
و من بدون آنکه چشم از منظره ی بیرون بر دارم و بدون مکث میگم : منظره ی چشمان تو را ...!
می خندی و به شانه ام تکیه میدهی و میگی آنقدر که تو الان نگاهش کردی من تا حالا بیرون را ندیدم .
می پرسم : تا حالا عاشق بودی ؟!
به چشمانت برقی از شیطنت می نشیند و لحن صدایت را لوس میکنی و میگی : نه فقط تو عاشقی ...!
صورتمو را که بر میگردانم ... فرصت نمیدی گره ی ابرو هایم را سفت کنم
با دو دستت لپامو میگیری و میگی : من اصلا فرصت نکردم عاشقت باشم از همون روز اول دیونت شدم دیونه ی تو ...
لپامو میکشی و با صدای خندت پرده های اتاق به رقص در میان ...!
میگم فشار نده جاش قرمز میشه بیرون برم میپرسند چی شده و کی صورتتو شخم زده ؟
اخمی رو پیوست نگات میکنی و میگی : اختیار اموالمو دارم ...اصلا کی جرات کرده نگران تو بشه غیر من ...؟
می خندم و میگم :دیونه ی خودمی ...باشه هر چی دلت می خواد فشار بده
طاقت حبس شدنت رو ندارم تو فقط باید حبس تو بغل من باشی و بس ...
محکم بغلم میکنی و میگی : خوشم میاد میدونی دلم چی می خواد ...!
پرده رو رها میکنم و میرم از کنار پنجره دور بشم که میخورم به یه چیزی
بر میگردم و یه ادمک یه پای بدون سر میبینم و با تعجب میگم این چیه ؟
میخندی و میگی نپرس چیه بگو کیه ؟
خیره میشم تو چشات و میپرسم : تو بگو کیه ؟
گویی از مدتها قبل برای پاسخ این سئوال خودتو اماده کرده باشی
صداتو کلفت میکنی و همچون سرداری که از جنگ پیروز برگشته سینه سپر میکنی و میگی :
این سزای کسیه که بخواد سمت تو بیادش پاشو قطع میکنم و اگه بخوادش تو رو از من قشنگتر ببینه چشاشو در میارم و اگه دلش تو رو بخواد میزارمش کنار اتاقم و هر روز سوزن میکنم تو قلبش ...
می خندم و میگم : اینجا کجاست ؟ بیشتر شبیه اتاق جنگ میمونه تا اتاق کار ...؟!
میری پشت میز کارت میشینی و چشاتو باریک میکنی و لم میدی تو صندلیت و میگی :
تازه کجاشو دیدی و با نگاهت توجهمو به سمت قیچی و اتو و پارچه های پاره پوره کنار اتاقت میبری .
میام سمت میزت و دستا مو میزارم روی لباسی که زیر دستت داری می دوزیش و به ارومی لمسش می کنم و با دستام جای دستاتو گویی میبوسم ...!
میگم : دیگه چی داری بگی ؟ رجز خونیت تموم شد ؟
نگاه معنی دارت به چشمانم کافی است تا محو آنها بشم
صید در دام چشمانت افتاده و فرصت را غنیمت میشماری و میگی :
" من رجز نمی خوانم ...من صبح تا شب با هر کوکی که به این لباسا میزنم در تک تکشون تو رو یاد کردم .
هر بار اتو دستم میگیرم یاد چشمان نگران تو می افتم و هر بار دارم لباسی رو برش میزنم همش با تو حرف میزنم
تو همیشه روبروی من روی همان مبل نشستی خبر نداری ؟
من شعار نمیدم " دوستت دارم " ...که بخوام خواستنت رو رجز خوانی کنم
من تو رو متفاوت و عجیب و بی اندازه دوستت دارم ...
می فهمی ...؟"
و من که زل زدم به چشمات و سرم را اهسته به نشانه ی تایید حرفات تکون میدم
میپرسم : شام چی میدین ؟
با تعجب نگاهم میکنی و می پرسی : گشنته؟
میگم : دلم ضعف کرده...
و با مکث میگم : برات ...!
یهو از جات بلند میشی و میگی منو ایستگاه کردی ؟
تا میرم راهی برای فرار پیدا کنم از پشت یقمو میگیری
می خندم و بهت میگم :الان این حالتمون تو رو یاد چیزی نمیندازه ؟
می پرسی : چی ؟
میگم : داستان یوسف و زلیخاه
می خندی و میگی : نه والا زشتوک من تو کجات شبیه یوسف ...
و من در جوابت میگم : اما تو به اندازه ی زلیخاه عاشقی ...شک ندارم!
...
شاید این یک داستان خیالی بود
ولی بی گمان این همان رویای است که من و تو هر روز و هر لحظه با آن زندگی می کنیم
چه آرامشی در من است وقتی به تو می اندیشم
تو را که دیدم دلم بی آنکه بپرسد کیستی آرام شد
انگار سالها منتظرت بودم تا با امدنت جهانم را نرمتر کنی
میدونم خیلی ها میگند عشق پیچیده است
اما تو باعث شدی باور کنم لازم نیست اینجوری باشم
فقط باید وقتایی که لازمه حضور داشته باشی و چیزای کوچیک یادت بمونه
صبح بخیر های ساده و خندیدن حتی به چیزای مسخره و توجه و سریع بخشیدن و شب بخیر گفتن حتی وقتی که خیلی خسته ایم ...
تو یه قسمت ساده و همیشگی برای زندگی من هستی
یه قسمت خوب و بسیار نادر و کمیاب که همزمان حس آرامش و هیجان رو به من داده ای...