مثل هیچ چیز ، مثل هیچ کس...!

به تو فکر می کنم

وجودم سرشار از حسی کم نظیر و شیرین و هیجان میشود .

حسی که شبیه به هیچ حس دیگری نیست !

می خواهم بگویم دوستت دارم اما دوست داشتن دلیل دارد و اختیار و اراده ، و حال حسی که به تو دارم بی منطق ترین تصمیم زندگی من است !

می خواهم تو را به نفس کشیدن تشبیه کنم ولی تو را همه جا حس می کنم حتی اگر از مدار زمین خارج شوم و یا در اعماق آبها غرق شوم .!

می خواهم بگویم تو را با تپیدن های قلبم زندگی می کنم

ولی تو را قبل از بودنم حس می کردم و بعد بودنم نیز تو با من خواهی بود .

حسی که به تو دارم شبیه هیج اتفاقی نیست

می خواهم بگویم همچون تولد است اما مگر هر انسانی یک بار بیشتر متولد می‌شود ؟ من هر صبح که بیدار میشوم به تو سلام می کنم و گویا دوباره به این دنیا قدم گذاشته ام ...!

هر وقت تو را میبینم هیجان زده میشوم

اما حسی به تو دارم هیجان هم نمی تواند باشد چون حسم به تو نه تنها عادی نمیشود و نه تنها کم نمیشود بلکه هر بار تو را می بینم بیشتر و بیشتر می‌شود .

حسی که به تو دارم شبیه هیچ حسی نیستی

علاقه ام به تو در قالب هیچ وصفی نمی‌گنجد

و نغمه های قلب مرا در هیچ دفتر شعری پیدا نخواهی گرد

تو شبیه هیچ چیز و هیچ کسی نیستی !

من تصویر تو را در زیبا ترین مناظر این دنیا می بینم

من موسیقی تو را از زبان بهترین اهنگ ها شنیده ام

من ترانه ی تو را در عاشقانه ترین شعر ها خوانده ام

من تو را در خاص ترین تپش های قلبم زندگی کرده ام

هر چیزی در این دنیا نشان از تو دارد

و برای من هیچ کس " تو " نمیشود ...

اعتبار عشق، اعتبار دوست داشتن...!

ساعت حدود یک و نیم صبح جمعه است

سی ام ابان

خوابم نمیبره و در این سکوت و ارامش شب چقدر فکر کردن به تو میتونه دلچسب باشه

مثل نشستن لب دریاست دم غروب خورشید روی یه تخته سنگ و تماشای بی کرانگی دریاست

مثل نشستن زیر تراس خونه باغ می مونه تو شبهایی که ماه تو قلب منه و تماشای ستاره هاست

مثل کتاب خوندن تو خلوت و تنهایی خودته و غرق شدن میان سطر ها و پاراگراف هاست

یه حس فوق العاده داره فکر کردن به اون چیزایی که دوست داری و برات اهمیت داره

مثل فکر کردن به ارزو ها و به خاطرات شیرین و خواسته هاست و تو در همه ی اینها هستی

دارم فکر می کنم دیگه چه چیزایی رو دوست دارم؟

دلم چقدر سفر دوست داره ولی اونم با تو دوست دارم

دلم چقدر جاده و رانندگی دوست داره به شرط اینکه تو کنارم بنشینی و با هم اهنگ گوش کنیم و تو برام سیب پوست بگیری و مدام بگی یواشتر تو رو خدا

بگی کجا قراره بری ، الان که دیگه من کنارتم

و من بخندم و بگم راست میگیا ...

دلم اشپزی کردن دوست داره و الان برم خمیر نون تافتون درست کنم تا وقتی که صبح از خواب بیدار شدی برات صبحونه بیارم

بپرسی اینو از کجا اوردی ؟

لبخندی با غرور بزنم و بگم دبشب به عشق تو درستش کردم

دلم یه خونه تو اعماق جنگل می خوادش چون ارزوی توست ، هر وقت به جنگل فکر می کنم در ذهنم ارزوی تو رو بنا می کنم با همون شومینه ی چوبی و منقل روی بالکن و باغچه سبزی و نهر ابی که از کنارش رد میشه...

خوابم نمیبره و دلم می خواد شال و کلاه کنم و برم یه قدمی بیرون بزنم . و تموم مسیر رفت و برگشت به تو فکر کنم . شک نکن افتاب در بیادش بر میگردم چون خیال تو هم پایان نداره.

میدونی ؟

وقتی یه نفرو دوست داری

دیگه همه چیزای قشنگ و همه ی جذابیت های دنیا و همه ی اتفاقاتی که دوست داری بیافته بدون اون یه نفر اصلا برات دوست داشتنی نیست

ادمها جانشونو از هر چیزی بیشتر دوست دارند

من‌ که این طوری ام ، بدون تو نمی تونم نه خودمو و نه جانم را مثل قبل دوست داشته باشم!

و گویا قبل تو دوست داشتن سوئ تفاهمی بیش نبوده؟

عاشقانه های من و تو ( گلایه ...!)

چرا به خوابم نمی آیی ؟

دلتنگی ات که روز و شب نمی شناسد و خواب و بیداری سرش نمی شود .!

خبر داری چقدر دلم می خواهد خوابت را ببینم!؟

گلایه دارم...!

مگر رسم اینچنین نبوده که هر دیدی ...بازدیدی دارد!؟

پس چرا تو بازدید مرا پس نمیدهی ؟

بارها به خوابت آمده ام و تو یک بار هم به خواب من سر نزدی

این رسم عاشقی است ؟

چقدر دلم می خواهد خوابت را ببینم

مگر چه میشود در یکی از همین شبهای بلند پاییز سر زده به خوابم سر بزنی ؟

در یکی از همین شب ها که چشمان خسته ام را با لبخندت بدرقه میکنی .

وقتی در آنسوی پلک هایم روی مخمل رویاهایم کنج خلوتی می نشینم ..!

صدای موج دریا دست نوازش به گوشهایم می کشند

و بوی عطر بهار نارنج تمام خوابم را فرا میگیرد

دلم تنگ تو میشود و زمستان سرد به تنم هجوم می اورد

و از فرط دلتنگی ات انگشت سبابه ام را روی لبم هایم میگذارم تا ببوسم !

تو پیدایت شود و شال گرمت را روی شانه هایم بیاندازی

این بار نه در خواب خودت بلکه به خواب من بیایی ...!

در ان دنیای شلوغ و پر از هیاهو نیز تنها تو مرا میبینی و تو نگران من میشوی !

کنارم مینشینی و با نگاه مهربانت خوابم را ستاره باران می کنی

دستان سردم را در آغوش دستان گرمت میگیری و مرا به محبتت زنده میکنی .

لبخندی بر لبانت می نشانی و می پرسی : خوبی ؟

و من در تردید اصالتت می پرسم : واقعا خودت هستی ؟

می خندی و می گویی : غیر من چه کسی وعده ی این قرار ما را بلد است .

غیر من و تو مگر کسی این کنج سبز خیالمان را می داند ؟

نفس عمیقی می کشم و عطر آشنایت قلبم را میلرزاند

خون در رگهایم گرم میشود و نگاهم را به نگاهت پیوند میزنم

دستانت را می فشارم و می گویم : خیر ...

می خندی و می گویی : اینگونه مهمان نوازی میکنی ؟ چای و شیرینی طلبت

حداقل وقتی می خوابی گره از آن ابروهایت باز کن !

این همه راه نیامده ام تا روی ترش و سکوتت را ببینم ؟

لبخندی به لبهایم می نشیند و می گویم : تو که باشی مگر دیگر حرفی برای گفتن باقی می ماند ؟

گوشه شال را بلند میکنی و خودت را به من میچسبانی وبا خنده می پرسی : پس مرا دعوت کردی چه کنیم ؟

نگاهت که می کنم برق شیطنت از چشمانت می بارد

حواست را به آن سوی حیاط میبرم و می گویم : میبینی مادرت کنار مادرم نشسته است

راستی چه می گویند ؟

می خندی و می گویی : مادرم آمده تو را از مادرت خوستگاری کند خبر نداری ؟

اخم های مادرت را نمیبینی گویا امده ایم شازده پسرش را به غنیمت ببریم .

می خندم و می گویم : امان از دست تو ...

می گویی بلند شو اینجا سرد است بیا برویم داخل اتاق

وقتی داخل اتاق میشوم پدرت آنجا نشسته و مرا به کنار خودش دعوت میکند و تو از کنارم دور میشوی ...

امان از این دوری

چقدر دلتنگ تو ام و چقدر دلم بهانه ی تو را میگیرد .

دلم می خواهد در کنارم تو را داشته باشم

در قلبم هستی و در خیالم هستی و حواسم مدام پیش توست

چرا اینقدر تقدیر بی رحم است ؟

چشمانم شوق دیدنت را دارند

لب ها یم شوق بوسیدنت را دارند

و بی تو هوای نفس هایم تنگ است

دستانم وسوسه نوازش کردنت را دارند

و شده شبی تو را در خواب ببینم ...!

به خوابم بیا

اینجا یکی به از فرط دلتنگی به دیدنت در خواب هم راضی است ...!

یکی هست...!

در زندگی هر ادمی حداقل یکی باید باشد تا بتوان کنارش نشست و از همه چیز و همه کس برایش حرف زد .

از ارزوهای شیش طبقه ات برایش بگویی و از خاطرات آشپزی کردنت .

کنارش بشود خیال بافی کرد و گاه ادای کودک بازیگوش را در اورد و گاه نقش لوتی سر چهار سو ...

لباس هر که دلت خواست تن کنی واز پا کردن در کفش هیچ خلق الناس ابا نداشته باشی .

از خرابکاری هایت تعریف کنی بدون هیچ سانسوری و با تو بخندد و بگوید : این که چیزی نیست ...!

خوب و بدت را با هم بپذیرد

زشت و زیبایت را با هم ببیند

تلخ و شیرینت را با هم قبول کند

روز و شبت را همراه باشد

و من " تو " را دارم

" تو " که شدی همان یکی من !

تو به تنهایی همه کس من شده ای و برایم یک دنیایی ...!

دنیایی به زیبایی تمام جهانی که در چشمانم می بینم و به عظمت آسمانی که روی سرم مدام در تکاپوست و به وسعت اندیشه ام

چه فرقی می کند بین " هیچ کس " تو و " همه کس " من ...وقتی حرف دلهایمان یکی است ...!؟

تو همانی که پیش رویت پرده از افکارم کنار میزنم و سفره ی دلم را پیش تو باز می کنم

اسرار صندوقچه ی ارزو های مرا تو می دانی

و دفتر خاطراتم را زیر بالشتت هر شب میگذرام و رویا ها یم را به گوش تو زمزمه می کنم ...!

در پیش روی تو شعر ها یم قافیه نمی خواهند و متن هایم موضوع ندارند وحرف هایم نه آغاز دارند و نه پایان ...!

قصه های من در پیش نگاه تو نیازی به رستم و سهراب ندارند و در قاب چشمان تو همه رنگ من زیباست ...!

ماه شبهای من که تو باشی دیگر چه نیازی است به آسمان پر ستاره ...!

در خاطرم که تو باشی خاطر هیچ چیز و هیچ کسی فرصت تاخت و تاز در اندیشه ام نخواهد یافت

و قلبی به عشق تو تپیده تا ابد نخواهد نمی تواند فراموشت کند ...!

" آقاتون " ...!

بی گمان "عشق " همان شراب مستی روح آدمی است .

قلب آدمی را از گل محبت آفریده اند . محبت غنچه ای دارد به خوش رنگی " دوست داشتن " و گلی می شکفد به زیبایی عشق ...!

و چه مرهمی بهتر از "دوست داشته شدن " برای روح پریشان آدمی که در جستجوی آرامش است ؟

و خوشا به حال من که غنچه های محبتم به سمت خورشید روی تو شکفته می شوند و روحم در زیر چتر عشق تو به آرامش رسیده است .

امروز نیز دست دلم را گرفتم و قدم زنان از کوچه پس کوچه های عشق گذشتم تا به وعده ی قرار چشمان تو برسم

تا برایت از عطر خوش دوست داشتنت بگویم و از طعم شیرین محبتت بنویسم

آمدم تا دلم را به دستان تو بسپارم و دستانت را در آغوش دستانم بگیرم و از زیباترین واژه ها و ناب ترین لغات برای چشمانت کهنه شرابی مهیا کنم .

و از شکفتن لبخند بر لبانت و جان گرفتن قلبت و باریدن شوق چشمانت لذت ببرم...

امروز یکی از بهترین هدیه های عمرم را از تو گرفتم

وقتی لا بلای حرفامون یهو گفتی راستی یه چیزی یادم اومد ...!؟

و با مکثی عمیق و با لحنی شیرین و با اندکی چاشنی شیطنت بهم میگی :

آقامون ..................روزت مبارک

و در ادامه میگی امروز روز جهانی مرد هاست ... و با خنده ای شیرین تر از بیانت ...مهر تاییدی به حرفت میزنی ...

در بهت لذتی بی نظیر که برای اولین بار تجربش می کنم و از فاصله ای بسیار دور لبم را به خنده ای از ته دل شیرین میکنی

قند توی دلم آب میشود و حسی همچون بزرگی و احترام و عزت و منتخب بودن ...کل وجودم را فرا میگیرد

"آقامون "... !؟

شنیدن این واژه چقدر به من حس قدرت میدهد و مرا خوشحال میکند

وقتی به من حسی مالکانه داری و چنین عاشقانه ...!

"آقامون "... نا خود اگاه مرا یاد همان مرد سبیلو با زیر پوش مردانه و بیرژامه ی راه راه که با نعلبکی چای می نوشد می اندازد .

لبخندش همیشه زیر سبیل های بلندش پنهان میکند و گره ی ابروهایش طوری است که گویا تا کنون باز نشده اند ...!

نه عطر خاصی دارد و نه حرفهای عاشقانه بلد است و صدای بمش دل شیر را میلرزاند ...!

اما در مرام و معرفت خودش به تنهایی یک دنیا را حریف است و همین خصوصیتش کافی است تا به دنیا بیارزد ...!

وقتی میگی " آقامون " دلم می خواهد برای تو همان طوری باشم

قربون " آقاتون " گفتنت بشم من ...

" آقاتون " شاید قیافش خیلی خاص نباشد و موهاشو معمولی کوتاه میکند و تو سلیقش پوشیدن لباسای رنگ و وارنگ و به روز نباشد...!

تازگی ها به عشق تو ساعت میبندد و در باورش مرد بودن به سبیل و تتو و ضخامت بازو نیست ...!

همان " آقاتون " که مخ زدن بلد نبوده و نیست ... در ظاهر سنگدل ولی دل شکستن بلد نیست .

همان " آقاتون " که عشق رو نه با چشمانش بلکه با دلش جستجو کرده و تو رو اینگونه یافته است .

و خوشحالی وخوشبختی و حال خوش تو را با دنیا که هیچ با جان خودش نیز معاوضه نمیکند .!

همان " آقاتون " که دلش می خواهد تکیه گاهت یاشدو سایه ی روی سرت ...

طوری که نه طوفانهای زندگی دلت را بلرزاند و نه غم و غصه روزگار جرات کند به سمتت بیاید .

"آقاتون " عاشقتونه

" آقاتون " دوستت دارد

شاید تا الان برات گلی نخریده باشم اما هر بار که از جلوی گل فروشی رد میشم به یاد شما وا می ایستم و زیباترین گلها رو برای تو انتخاب میکنم و به چشمان قشنگت هدیه میدم .

"آقاتون " شاید اهل کافه نباشه اما به خاطر تو نشونی تموم کافه های شهر رو بلد شده تا روزی دونه دونشونو با تو سر بزنه ...

" اقاتون " مدتهاست با پرده ی سینما قهر کرده و رستوران بیرون نرفته و جاده ای رو به تفریح طی نکرده ...چون بدون تو هیچ چیزی به دلش نمینشینه

لیوان چاییشو از دست تو میگیره و هیچ لقمه ای از گلوش پایین نمیره قبل انکه جای تو رو کنارش خالی کنه و با هر آهنگی که میشنوه موهای تو رو نوازش میکنه .

" آقاتون " شاید در کنار تو هیچ خاطره ی مشترکی نداشته باشه اما هر روز و هر ساعت و هر لحظه با خاطر تو برگای زندگیشو رنگ میزنه و عطر میپاشه.. ...!

شاید به قول خودت تا حالا لبخند عاشقانه ام رو از نزدیک ندیده باشی و طعم بوسه ی پر نجابتم رو نچشیده باشی و صدای دلنواز و جانم گفتن از زبانم رو نشنیده باشی و دستای زندگی بخشم رو لمس نکرده باشی ...اما " آقاتون " مثل خودت برای لمس دشت آغوشت فرسنگها فاصله رو نه با قدماش بلکه با دلش عاشقانه طی میکنه تا بهت برسه ...

"آقاتون " جهنم رو به جونش میخره تا دنیا رو برای تو بهشت کنه

قربون " اقاتون " گفتنت بشم

"آقاتون " لحظه ای از رسیدن به تو دست بر نمیداره

حتی اگر این رسیدن در آخرین روز زندگیش باشه و به اندازه ی یک دیدار ...

عاشقانه های من و تو ( روی ترش من ... !)

"بودن، یا نبودن: مسئله این است. آیا شایسته‌تر آن است که به تیر و تازیانه تقدیرجفاپیشه تن دردهیم،. یا این که ساز و برگ نبرد برداشته، به جنگ مشکلات فراوان رویم..."

می خواستم از بودن ها و نبودن ها بنویسم که این متن آشنا به یادم آمد .

دیگر چه فرقی میکند زندگی بودن بین دو نبودن باشد و یا تکرار بودن و نبودن وبودن و نبودن ...!

چه فرقی می کند در کجای این کره ی خاکی و با چه رنگ و زبانی متولد شده باشیم و یا اصلا در جهان ناشناخته ی دیگر دوباره بودن را تجربه کنیم !

مهم بودن است اگر گل آفریده شدیم شکفته شویم و اگر پرنده بودیم پرواز را فراموش نکنیم و به عشق مهتاب . ماه باشیم

و یادمان نرود حال که به دست تقدیر اشرف مخلوقات شدیم بودنمان خاص تر از هر موجودی باشد

و فراموش نکنیم لحظه ای که اکنون گذشت دیگر تکرار نخواهد شد .

قدر بودنمان را بدانیم و از داشته هایمان لذت ببریم

نیک اندیش و نیک گفتار و نیک کردار باشیم و این بهترین و کاملترین آیین انسانیت است .

و راه و رسم خوشبختی را بلد شویم

به چشمانمان زیبا دیدن بیاموزیم و به دستانمان بخشندگی و تا زنده ایم قدمی از آنچه زندگی لایقمان کرده پا پس نکشیم ...

عزیز تر از جانم

مرا همیشه همراه و هم نفس و محرم خود بدان همچون خودت که برای من این گونه ای .

تو را نه تنها دلی بلکه به جان دوست دارم و هرگز دلم نمی خواهد " روی ترش " مرا ببینی

اما امروز این مجنون " تو " عهدش را شکست .

همان عهدی که با دلم بسته ام که غیر روی محبتم نزد تو روی دیگری از من نبینی

و همیشه لبخندم را نثارت کنم و هرگز ابروهایم را پیش چشمان تو گره نزنم ...!

اما دست خودم نبود و نیست ...!

قول هم نمی دهم دوباره عهدم را نشکنم ... بخواهم نیز نمی توانم !

همچون حسادت های عاشقانه ام و همچون توجه های افراطی و تعصب های مردانه ام

همانند رگ غیرتم که گاه میزند بیرون و مانند جنون و بی تابی ام وقتی دل نگرانت می شوم ...

من عاشق تو ام

عاشق تمام خصوصیاتت و همه ی آنچه را که تو را برای من یک " تو " خاص کرده !

عاشق اراده و پشتکار و سخت کوشی تو ام

تویی که حاضر نمی شوی به اندازه یک پیچ سفت کردن از کسی کمک بخواهی !

عاشق همان ادم مغرور و لجباز و سمج که روبروی من ایستاد و گفت : " دوستت دارم "

هزار درد هم داشته باشی به گلایه لب باز نمی کنی ولی با روی خوشت میزبان درد خیلی هایی

جز خنده بر لبهایت ندیده ام و هر وقت از حالت پرسیدم گفتی : خوبم

غم هایت را از چشمانت نیز پنهان میکنی در حالی که بارها دیده ام برای غم دیگران چگونه از چشمانت باران می بارد ...!

من تو را عاشقانه دوست می دارم

می دانم طوفانهای زیادی را در زندگی پشت سر گذاشته ای و خودت را بارها از زیر آوار بی رحم زندگی بیرون کشیده ای

دوباره ایستاده ای و دوباره از نو ساخته ای و دوباره زندگی را تسلیم اراده ی خودت کرده ای

وقتی جلوی من می ایستی و به پوست کلفتی خودت افتخار میکنی ...به داشتنت می بالم

تو اگر بخواهی من را که هیچ ...دنیا را تغییر خواهی داد

هیچ کس بهتر از تو مرا نمی شناسد و تفاوت دیروز تا امروز مرا به خوبی تو ندیده است .

مگر تو نبودی که به شکستن لاک تنهایی من افتخار میکردی ؟

عشق اگر روی ادم تاثیر نگذارد هرگز نمی توان نامش را عشق گذاشت

وقتی تاثیر خودت را دست کم گرفتی و قدرت عشقت را در من نا دیده پنداشتی لحظه ای حس کردم به عشق من تردید داری ؟

می دانم منظورت این نبود ...

فریاد زدم : به عشق من تردید نکن ...

من نیامده ام نویسنده باشم ... دوری و عشق وعلاقه ام به تو به قلمم قدرت داده تا برایت بنویسم

هر روز خیلی ها ... نامه هایم را که برای تو می نویسم اینجا می خوانند و " دوست داشتن "را به همراه من و تو تجربه می کنند !

برای تو می نویسم تا رسم عاشقی زنده بماند ...

از زیبایی های عشق می نویسم و از تلخی های شیرینش !

از قدرت عشق مینویسم و از معجزه ی بودنش .

می نویسم تا دلیل ارامش و انگیزه ی زندگی و دلگرمی قلبت باشم .

هر روز برایت متنی می نویسم تا بخوانی و بدانی چقدر دوستت دارم و چقدر به داشتنت افتخار می کنم ...

این انتخاب من است

اگر زندگی بین دو نبودن خلاصه شده باشد من بودن در کنار تو و در قلب تو را بر گزیده ام

و اگر زندگی تکرار بودن ها و نبودنها باشد من در هر بودنم تو را جستجو خواهم کرد و دوباره عاشقت خواهم شد

من "دوست داشتن " تو را با هیچ چیزی

در این جهان و در هیچ جهانی عوض نخواهم کرد ...

................................................................................

عاشقانه های من و تو (روز رستاخیز ...!)

زندگی الان مان پیوند دهنده ی گذشته به آینده است

زندگی دفتری دارد به نام گذشته که در سطرهایش خاطره نوشته ایم و نکات مهمش را تجربه می نامیم

زندگی همین انتخاب ها و قدم ها و تلاش های ماست

و اینده همان تصویر رویایی و ایده الی است برای زندگی

و همین امید ها و خواسته ها و ارزو هاست که به زندگی مان سمت و سو و انگیزه ی تلاش میدهد

مدام می اندیشیم و برای تمام خواسته هایمان در ابتدا تار و پود خیالش را در فکرمان می بافیم .

و برای من چه آرزویی زیباتر و ارزنده تر از "تو "

که با خیالت بیدار میشوم و با خیالت نفس می کشم و لحظه لحظه ی دقایق و ساعت ها و روزهایم را با یاد تو سپری می کنم

جریان بودنت را بی آنکه در کنارم باشی در تک تک ضربان قلبم و در قطره قطره ی خونم و در ذره ذره ی وجودم حس می کنم

با تو می بینم ...در کنار تو راه میرم... مخاطب حرفهای خلوت تنهاییم تویی و دلیل لبخند های بی دلیلم تو ...!

و هم آغوش پر محبت خیالت هر شب دل به خواب میسپارم ...

سالهاست که آشنا و دوست و رفیق و همراه هم هستیم

یاد آن روز هایی می افتم که علاقه ام را پشت پرده ی حیا و خجالت و تردید پنهان می کردم ا

با تو حرف میزدم بدون آنکه بتوانم نامت را با صمیمیت صدا کنم !

دوستت داشتم و حسرت گفتن "جانم "و "عزیزم "و "فدایت شوم " به دلم مانده بود .

" دوستت دارم " واژه ای بود همچون خنجر که در تنهایی بر دلم می زدم

برایت می نوشتم بدون آنکه نامی از" تو " برده باشم و نامه هایم مخاطبی همیشه غایب داشت !

بارها در خیالم دل به دریا زدم

خودم را بی دعوت به خلوت تنهایی ات مهمان کردم

تردید هایم را زیر پا گذاشتم و حیا و خجالت را قورت دادم

زل زدم به چشمان قشنگت و حرف دلم را به نگاه زیبایت گره زدم .

نگاهم کردی و گویی حرف دلم را خواندی !

... لبخندی معصومانه زدی و آرام نگاهت را از من دزدیدی .

مکثی می کنم و خلا صه ی تمام حرف دل و احساسم را با نفس عمیقی بر زبان می آورم

و می گویم : می دانی دوستت دارم و همین که "تو " را می بینم گویی جان میگیرم ...!؟

می دانی دلم را بی قرار خودت کرده ای و عزیز دلم گشته ای ؟

می دانی ...

و ناگهان همه چیز فراموشم میشود !

به گوشه ای زل زده ای ...دستانت را به هم میرسانی و انگشتانت به جان هم می افتند

بی قراری را از سکوت لب ها و در صدای نفس هایت می شنوم .

ضربان قلبم را در ذره ذره ی وجودم حس می کنم و پیشانیم از خجالت خیس میشود و عرقی سرد بر تنم می نشیند ...!

به دنبال واژه ای میگردم تا حاکم روز رستاخیزم شوم !

و با لحنی که بار تمام احساسم را بر دوش میکشد می گویم :

هرگز فکرش را نمی کردم پیدایت کنم ...!

کجا بودی ؟ من سالها ست به دنبالت می گردم بدون انکه ردی و یا نشانی از تو داشته باشم !

باورم نمی شود پیدایت کرده باشم ...

نگاهت می کنم و با سکوت شیرینت مرا به گفتن راغب تر میکنی ..

می گویم : اشتباه نمی کنم !

محبت تو بی دلیل به دلم ننشسته است

از روز اول تو برایم متفاوت بودی و هرگز غریبه نپنداشتمت ...!

و در عمق وجودم حسی به من می گفت : من تو را سالها می شناسم !

از کی و کجا و چه زمانش را نمی دانم ؟

غریبه بودی و نگاهت آشنا بود

لبخندت بر چهره ای می نشیند که بر خاطر روحم حک شده ...!

و در حافظه ی پنهان قلبم رد پای نگاه تو آشنا ست ...!

سالها جستجو کرده ام تا به تو رسیدم ...

آرامش عجیبی به من میدهی در عین هیجان و بی قراری !

...

در ذهنم به دنبال کلماتی می گردم تا احساسم را بیان کنم

پرده از چشمانت بر میداری و به من نگاه میکنی

چشمانت می خندند

شکوفه ی لبخند که بر لبانت می نشیند در دلم بهار میشود

و گویی تو نیز سالهامنتظر همچین روزی بودی

سکوت مرا غنیمت میشماری و می گویی : من هم از روز اول چنین حسی به تو داشته ام

برایم غریبه ای بودی آشنا ...!

حرف زدنت برایم آشناست و گویی از بدو تولدم صدای تو در گوشم می پیچد ...!

می خندم و می پرسم : تو ... هم ؟

می گویی : بله من هم دل دارم و فکر کردی فقط تو دل داری ؟

می روم بگویم "دوستت دارم " که تو فرصتم نمیدهی و می گویی : دوستت دارم

و از ته دلت می خندی

در دلم قند آب میشود و بر لبم ذکر شکر می نشیند

و می گویم : تو را همچون جانم دوست دارم اجازه هست جانم صدایت کنم ؟

تو عزیز قلبم شده ای میشود عزیزم صدایت کنم ؟

تو را متفاوت تر از هر کسی دوستت دارم میتوانم "عشقم " صدایت کنم ؟

می خندی و با چشمانی که خبر باران میدهند می گویی :

چرا که نه . عزیز تر از جانم ...

طعم عشق ...!

زندگی همچون سفر است

سفری در زمان

از تولد تا مرگ ...

زندگی مسیری یک طرفه و بدون باز گشت است و به اندازه ی تمام انسانها راه دارد

زندگی بالا و پایین فراوان دارد .

تاریک و روشن و شادی و غم و درد و آرامش توامان دارد

گاه پیروزی و شکست دارد و گاه اشتباه ...!

و زندگی با همه ی این چیز هایش ... شده زندگی

واقعا زنده بودن خودش تجربه ی بی نظیری است و صحنه ی زندگی فرصتی است برای تکامل همزمان روح و جسم در کنار هم و در گذر زمان ...

و گاه همسفری پیدا میشود در ظاهر گمنام ولی آشنا و بلد تو

گویی سالها می شناسدت و با زیر و بم روح تو آشناست .

همسفری که تجربه ی زندگی را برایت شیرین تر و دلچسب تر و قابل تامل و تحمل تر می کند .!

و " تو " همان همسفر آشنایی هستی که در غربت این جهان پیدایت کرده ام

تو که باعث شدی زندگی را در زیر پوستم احساس کنم

بماند که از هم جدا افتاده ایم

بماند که دلم برایت تنگ میشود

بماند که تکه ای از تو در من جا مانده و تکه ای از من در وجود تو می تپد ...!

بماند تو آنجایی و من اینجایم ...

دیدارت را دور نمی پندارم و دیر یا زود اینچنین اتفاق خواهد افتاد :

انگشتم را روی زنگ خانه ات فشار میدهم و منتظر می مانم تا صدایت را بشنوم

دل در دلم نیست و قلبم گویی در تمام وجودم می تپد ...!

چه زود حس می کنم دیر شده و میروم دوباره زنگ را فشار دهم

صدایی آشنا به گوشم میرسد و دستم میان زمین و هوا متوقف میشود

فدای صدایت شوم

می پرسی : بفرمایید و من با لحن صدایی آرام و مشتاق و لرزان ...

با مکث عمیق می گویم : منم جان دلم ...

منتظرم در بازشود ولی صدای قدمهایت را میشنوم و دری که به سرعت گشوده میشود .

چشمانم در قاب در خشک میشود و نفسم بند می آید و قلبم می ایستد

و تو که روبرویم ایستاده ای و نا باورانه نگاهم می کنی و خودت را میان خواب و بیداری جستجو میکنی ...!

روحم از جسمم آویزان میشود و گویی می خواهد پر بکشد

زبانم توان بیان هیچ کلمه ای را ندارد و تنها " سلام "است که بر زبانم جاری میشود .

بدنم بی حس و دهانم خشک و شوق از چشمانمان جاری میشود و تو نیز حالت از من بهتر نیست .

دوباره بعد قرنها بلاخره به هم رسیده ایم

دوباره همدیگر را یافتیم

و دوباره تقدیر جهان من و تو را به هم رسانید و به قول خود وفا کرد ...!

وقتی به هوش می آیم و تو به هوش می ایی

وقتی حواسمان آرام میگیرد خودم را را روبرویت پیدا می کنم و دستانت را میان دستانم

در سکوت نا گفتنی های بسیار تنها با نکاهم... به تو می گویم " دوستت دارم "

و تو با چشمان بارانی ات پاسخم را میدهی.

آوای دوست می دارمت از چشمان تو افزون می کند زیبایی مرا

گویی بی عشق تو هرگز زیبا نبوده ام

جادوی چشمان تو زبانم را به سکوت و دلم را به ستایش وا می دارد ...!

با دستانم اشک روی گونه هایت را میچینم و روی لبهایم می بوسم

و طعم لبهایم را می چشم

تا کنون طعم عشق را اینقدر واقعی نچشیده بودم ...!

تا کنون اینقدر عاشقت نبوده ام

تا کنون اینقدر زندگی نکرده ام ...

عاشقانه های زندگی...3

در دنیایی زندگی می کنیم و در دورانی که مرز واقعیت تا رویا را یک کلیک رقم میزند .

راهها کوتاه شده و مکانها نزدیک و اتفاقات فراتر از زمان و اندیشه مان در حال رقم خوردنند .

واقعیت هایی را می بینیم که در رویا نیز متصور نبوده ایم .

پولها دیگر لمس نمیشوند و در جنگ ها دیگر گلوله ها سر نوشت ساز نیستند و خدا را نه در آسمانها بلکه در عمق ذره ذره ی جهان میشود جستجو کرد و به وضوح دید ...!

معجزات هم در دایره اندیشه ها منطقی و پیش پا افتاده رقم می خورند و اتفاقی عادی قلمداد میگردند ...!

به غیر از "تو " ..!

که در هیچ منطق و استدلالی نمی گنجی

مجهولی ...! ولی یک پای ثابت و معلوم همه ی معادلات زندگی ام تو هستی

" تو " را بدون آنکه در کنارم داشته باشم زندگی می کنم

" تو " را نزدیک تر از هر نزدیکی و فراتر از تمام حس هایم احساس می کنم .

برای حس کردنت فقط کافی است نفس بکشم

در حوالی من هوا فقط هوای خواستن توست

فقط کافی است ما بخواهیم و دیگر نه زمان بهانه می آورد و نه دوری و مکان مشکل ساز میشود...!

اصلا همین الان که تو در محل کار خودت و من در محل کار خودم هستم ...!

دلم هوای بودن کنار تو را می کند بی دعوت اجابتم می کنی و همیشه بساط مهمان نوازی ات آماده است ...!

با لبخندی دلنشین مرا به اتاقت دعوت میکنی همانجا که سالها من با در و دیوار و تک تک وسایلش رویا بافته ام .

سالها در هوای آن اتاق با تو نفس کشیده ام با تو حرف زده ام و خندیده ام ...بدون آنکه در کنارت بوده باشم .

تعارف میکنی که بنشینم اما من مثل اسپند روی اتیشم

آنقدر آززوی دیدن اتاق و محل کارت را دارم که نشستنم به یک دقیقه هم نمیرسد

می روم کنار پنجره و گوشه پرده را کنار میزنم و به منظره ی بیرون چشم می دوزم

تماشا کردنم که طولانی میشود ... بلند میشوی و می آیی کنارم می ایستی و با لحن آرامی می پرسی : چه میبینی ؟

و من بدون آنکه چشم از منظره ی بیرون بر دارم و بدون مکث میگم : منظره ی چشمان تو را ...!

می خندی و به شانه ام تکیه میدهی و میگی آنقدر که تو الان نگاهش کردی من تا حالا بیرون را ندیدم .

می پرسم : تا حالا عاشق بودی ؟!

به چشمانت برقی از شیطنت می نشیند و لحن صدایت را لوس میکنی و میگی : نه فقط تو عاشقی ...!

صورتمو را که بر میگردانم ... فرصت نمیدی گره ی ابرو هایم را سفت کنم

با دو دستت لپامو میگیری و میگی : من اصلا فرصت نکردم عاشقت باشم از همون روز اول دیونت شدم دیونه ی تو ...

لپامو میکشی و با صدای خندت پرده های اتاق به رقص در میان ...!

میگم فشار نده جاش قرمز میشه بیرون برم میپرسند چی شده و کی صورتتو شخم زده ؟

اخمی رو پیوست نگات میکنی و میگی : اختیار اموالمو دارم ...اصلا کی جرات کرده نگران تو بشه غیر من ...؟

می خندم و میگم :دیونه ی خودمی ...باشه هر چی دلت می خواد فشار بده

طاقت حبس شدنت رو ندارم تو فقط باید حبس تو بغل من باشی و بس ...

محکم بغلم میکنی و میگی : خوشم میاد میدونی دلم چی می خواد ...!

پرده رو رها میکنم و میرم از کنار پنجره دور بشم که میخورم به یه چیزی

بر میگردم و یه ادمک یه پای بدون سر میبینم و با تعجب میگم این چیه ؟

میخندی و میگی نپرس چیه بگو کیه ؟

خیره میشم تو چشات و میپرسم : تو بگو کیه ؟

گویی از مدتها قبل برای پاسخ این سئوال خودتو اماده کرده باشی

صداتو کلفت میکنی و همچون سرداری که از جنگ پیروز برگشته سینه سپر میکنی و میگی :

این سزای کسیه که بخواد سمت تو بیادش پاشو قطع میکنم و اگه بخوادش تو رو از من قشنگتر ببینه چشاشو در میارم و اگه دلش تو رو بخواد میزارمش کنار اتاقم و هر روز سوزن میکنم تو قلبش ...

می خندم و میگم : اینجا کجاست ؟ بیشتر شبیه اتاق جنگ میمونه تا اتاق کار ...؟!

میری پشت میز کارت میشینی و چشاتو باریک میکنی و لم میدی تو صندلیت و میگی :

تازه کجاشو دیدی و با نگاهت توجهمو به سمت قیچی و اتو و پارچه های پاره پوره کنار اتاقت میبری .

میام سمت میزت و دستا مو میزارم روی لباسی که زیر دستت داری می دوزیش و به ارومی لمسش می کنم و با دستام جای دستاتو گویی میبوسم ...!

میگم : دیگه چی داری بگی ؟ رجز خونیت تموم شد ؟

نگاه معنی دارت به چشمانم کافی است تا محو آنها بشم

صید در دام چشمانت افتاده و فرصت را غنیمت میشماری و میگی :

" من رجز نمی خوانم ...من صبح تا شب با هر کوکی که به این لباسا میزنم در تک تکشون تو رو یاد کردم .

هر بار اتو دستم میگیرم یاد چشمان نگران تو می افتم و هر بار دارم لباسی رو برش میزنم همش با تو حرف میزنم

تو همیشه روبروی من روی همان مبل نشستی خبر نداری ؟

من شعار نمیدم " دوستت دارم " ...که بخوام خواستنت رو رجز خوانی کنم

من تو رو متفاوت و عجیب و بی اندازه دوستت دارم ...

می فهمی ...؟"

و من که زل زدم به چشمات و سرم را اهسته به نشانه ی تایید حرفات تکون میدم

میپرسم : شام چی میدین ؟

با تعجب نگاهم میکنی و می پرسی : گشنته؟

میگم : دلم ضعف کرده...

و با مکث میگم : برات ...!

یهو از جات بلند میشی و میگی منو ایستگاه کردی ؟

تا میرم راهی برای فرار پیدا کنم از پشت یقمو میگیری

می خندم و بهت میگم :الان این حالتمون تو رو یاد چیزی نمیندازه ؟

می پرسی : چی ؟

میگم : داستان یوسف و زلیخاه

می خندی و میگی : نه والا زشتوک من تو کجات شبیه یوسف ...

و من در جوابت میگم : اما تو به اندازه ی زلیخاه عاشقی ...شک ندارم!

...

شاید این یک داستان خیالی بود

ولی بی گمان این همان رویای است که من و تو هر روز و هر لحظه با آن زندگی می کنیم

چه آرامشی در من است وقتی به تو می اندیشم

تو را که دیدم دلم بی آنکه بپرسد کیستی آرام شد

انگار سالها منتظرت بودم تا با امدنت جهانم را نرمتر کنی

میدونم خیلی ها میگند عشق پیچیده است

اما تو باعث شدی باور کنم لازم نیست اینجوری باشم

فقط باید وقتایی که لازمه حضور داشته باشی و چیزای کوچیک یادت بمونه

صبح بخیر های ساده و خندیدن حتی به چیزای مسخره و توجه و سریع بخشیدن و شب بخیر گفتن حتی وقتی که خیلی خسته ایم ...

تو یه قسمت ساده و همیشگی برای زندگی من هستی

یه قسمت خوب و بسیار نادر و کمیاب که همزمان حس آرامش و هیجان رو به من داده ای...

جمعه بازار ...!؟

جمعه را باید روز تو بنامم نه اینکه سایر روز ها روز تو نباشد نه ...!

هر روز من روز توست اما جمعه ها می توانم بیشتر کنارت باشم .

بیشتر کنار تو بودن یعنی بیشتر دیدن تو و بیشتر حرف زدن با تو و بیشترشنیدنت و لذت بیشتر از خنده هایت و بیشتر زندگی کردن ...

امروز صبح عجیب بالشتم عطر تو را میداد و گویی در اتاقم بهار نارنج شکوفه داده بود ...!

نفس عمیقی کشیدم و وجودم را با عطر تو طراوت بخشیدم

گوشی ام هنوز کنج تخت تکیه داده و مرا نگاه می کند ...!

روی صفحه ی سیاه گوشی هنوز جای بوسه ام بر چشمانت هست !

گوشی ام را بر میدارم و دوباره جای چشمانت را می بوسم و لبخندی به دیوانگی ام میزنم !

هرگز تصورش را هم نمی کردم روزی بتوانم کسی را اینقدر دوست بدارم و کسی بتواند به تنهایی تمام معیار ها یم را جا بجا و و قوانینم را نقض کند

عجیب به دلم نشسته ای و دوست داشتنت نه اندازه دارد و نه نهایتی درقلبم ...!

جمعه است و دلم در کنار تو بودن را بیشتر از هر روز دیگری می خواهد

نان داغی بگیرم و میز صبحانه ای بچینم ، ساده و عاشقانه

و بنشینم کنارت و در انتظار طلوع چشمانت شعر بسرایم

دلم می خواهد اولین کسی را که می بینی من باشم و اولین صدایی که میشنوی سلام من باشد و لبخندم اولین منظره ی هر روز چشمانت باشد .

چای ات را من شیرین کنم و لقمه از دستان تو بگیرم

و در سکوت به یکدیگر عشق بورزیم ...

میز صبحانه را که جمع کردیم

بگویم آماده شو برویم و تو بی انکه بگویی کجا و بدون هیچ مکثی اماده شوی .

همان لباسی که دوست دارم می پوشی و همان عطری که میپسندم میزنی و گویی برای اولین بار قرار گذاشته ایم

کنارم مینشینی کمربندنت را خودم میبندم و با مکث می بندم و تو میگویی چه میکنی و من می گویم دلم خواست بغلت کنم بهانه نداشتم ...!

به دیوانگی ام می خندی و صدایت را میشنوم که می گویی : دوستت دارم

راه که می افتیم برایت آهنگی که دوست داری میزارم

" خواب دیدم تو یه دشت از نعنا

روی پای تو خواب برده

نمیدونی این خواب سبک

چی سرم اورده "

دستمو میگیری و من و تو هم صدا میشیم با این اهنگ و می خونیم :

"مثل یه سیل به کو چه ها زدم رختی از گریه و بارون تنمه

حق بده به هم بریزم اولین تجربه ی مردنمه ..."

این اهنگ تموم نشده کنار خیابون وا می ایستم و میپرسی کجا ؟

میگم کجا میتونم برم بهتر از اینجا

قلب من اینجاست زندگی من اینجاست خورشید من اینجا و پیاده میشم و بی جواب میزارم سئوالتو ...!

وقتی بر میگردم کمربندمو میبندم و چشمون کنجکاوت رو با اخمی پذیرایی می کنم

لبخندی میزنی و میگی باز چی شده ؟

میگم مگه قراره چیزی بشه فکر می کنم هر روز که نه بلکه هر لحظه خوشگلتر میشی .

میگی : من که فرقی نکردم چشات اشتباه می کنند

گفتم حیفه یه گل کنارم باشه و یه دسته گل تو دستش نباشه

و یه شاخه گل رز قرمز با دو تا شاخه گل مریم که ساده پیچیده رو میزارم تو بغلت

نگاه با معنا و زیبایی به من می کنی

از همون نگاهها که توش هزار بیت عاشقانه داره با یه لبخند که زیباییتو صد چندان میکنه

می خندم و بهت میگم : دیدی خوشگل تر شدی

الان چقدر قشنگتر از چند لحظه قبل شدی ؟

می خندی و میگی : امان از کتاب فلسفه ی تو ...!

راه که می افتیم میبرمت تو همون اتوبانی که به سمت شهر بایزید میره

کنار جاده انواع میوه های فصلی رو میشه دید

از انگور و سیب و گلابی تا کدو حلوایی و خرمالو و بلال و نارنگی و انار ...

و من که مدام میپرسم چی دوست داری برات بخرم

و برای چندمین بار که از تو میپرسم

از ان نگاههای دلبرانه ات به من میکنی و دستم را فشار میدهی و با لحن اروم به من میگی : فدات بشم من ، از من نپرس چی دوست داری ، از من بپرس چقدر دوستت دارم ؟

تا بهت بگم چقدر برام عزیز شدی ...!

و من که زل زدم به لب هات و دلم می خوادش وقتی این حرفها رو میزنی همه ی وجودت را در آغوش بکشم و غرق بوست کنم و حیف که در مکان و زمان نا مناسبم و تنها با لبخند و فدایت شوم بسنده می کنم

سیب سبز میگیرم و میگویم که چقدر سیب سبز و ترش دوست دارم .

با لحن خاص که حسادت در ان پیداست می پرسی : سیب سبز دوست داری ؟ و بدون انکه منتظر جوابم بمانی سیب سبزی از پاکت برمیداری و گاز میزنی

با صدای بلند میگیم : عزیزم کثیف است صبر کن تا برایت بشورم تو ماشین آب هست

و تو گاز دیگری به سیب میزنی و می گویی نبینم کسی را غیر من دوست بداری حتی قدر یک سیب سبز ...!

اینگونه محوش می کنم و گازی دیگر به سیب میزنی .

و من که مانده ام بخندم یا تو را در اعوش بگیرم

دستت را میگیرم و از سیب در دستت گازی میزنم و میگویم:

غیر تو هیچ کس و هیچ چیزی را دوست ندارم

حتی خودم را ...!

و دستت را می بوسم

چقدر دوستت دارم

به شهر بایزید که میرسیم از زیر گنبد رنگین خیابانش میگذریم ، در هوایی که از آسمان باران برگ می بارید.

بایزید مثل همیشه مهمان نواز است قدم به حیاط آرامگاهش میگذاری ، گویا دنیا عوض میشود .آرامشی دارد از جنس عرفان و در هوایش میشود خدا را نفس کشید ...!

گنبد سبزش را اسمان نیلی در بر گرفته و تو در این قاب ماندگار خاطره ی عکس هایم می کنم .

رونق زندگی جمعه ها حوالی قلب من بیشتر است .

جمعه بازار های شهر دلم " عشق بازار " توست !

و من تو را لحظه لحظه زندگی میکنم ...مج

تو را  میکشم...!؟

تو را میکشم...!

روی دفتر شعرم و روی برگه ی نقاشی ام ...!

تو را میکشم روی قلبم و در دفتر خاطر اندیشه ام ...!

با زیباترین واژگان و با پر معنی ترین کلمات تو را میکشم

تو را با خاص ترین زنگ ها و نقش ها میکشم .

تو را میکشم همچون آسمان وسیع و صاف و بیکران

تو را میکشم همچون کوه بلند و صبور و ایستاده

زیبا همچون ماه و ارام چون مهتاب و همانند محبت مادرانه تو را خوش عطر میکشم .

من تو را با طراوت مثل باران میکشم .و همچون کهکشان پر ستاره و با راز و نیاز میکشم ...!

من تو را همچون خواستن با اشتیاق و با قلم ارزو در پیاله ی قنوت نماز میکشم ...!

من تو را همچون معجزه ی " دوست داشتن " و به شیرینی " دوست داشته شدن " میکشم .

من تو را با خون دلم و به رنگ عشق در صفحه تقدیرم کشیده ام ...!

غروب یک عاشق ...!

پاییز باشد و غروب و نم نم باران برگ از آسمان ببارد

عجیب هوا دونفره میشود

من باشم و تو و یک دنیا خیال و آرزو ...

چای عصرانه مان را که خوردیم بگویی میشود برویم بیرون قدم بزنیم

و من مشتاق تر از تو و بی هیچ سخنی بلند می شوم و راه بیفتم ... تو با تعجب می پرسی : کجا ؟

من می گویم می روم حاضرشوم ...کجایش فرقی ندارد هر کجا تو باشی و هر کجا تو بگویی و هر کجا تو بخواهی

می خندی و می گویی دیوانه من یه هوس کردم هنوز نیتم کامل نبود

می گویم : تو لب تر کن صدای تو را من روی هوا می بوسم

می روم لباس بپوشم و ناگهان چیزی بادم می اید ... اسمت را صدا می زنم

و تو با همان لحن دلنشینت می گویی : جانم

در دلم به ارامی می گویم جانم به قربانت و دوباره اسمت را صدا میزنم

و تو باز هم با همان لحن شیرین می گویی : جانم

می روم دوباره صدایت بزنم تو را کنارم می بینم و می پرسی :جانم صدایم زدی ؟

با اشتیاق نگاهت می کنم و می پرسی چیزی شده ؟!

می گویم نه فقط دلم تنگ شد برات

برای جان گفتن و برای چشمات و این نگاه قشنگت ...

می خندی و زیرلب چیزی میگویی : شبیه " دیوانه " و شاید هم گفتی "دوستت دارم "...!

دور سرم هزاران پروانه به پرواز در می آیند ...

می خواهی بروی می پرسم راستی چی بپوشم ؟

مکثی میکنی و میگی : تو که انتخابت معلومه ...اما فرقی نداره هر چی بپوشی و هر رنگی بپوشی جذاب منی

از من که دور میشی محو تماشات میشم

بر می گردی و یه چیزی میگی و نگاهم میکنی و گویی چیزی یادت اومده باشه دوباره حرفتو تکرار میکنی : لباس گرم بپوش هوا سرد شده

و من که گویی تازه صداتو شنیده باشم میگم : چشم هر چی امر کنی بانو ...

اماده که میشم میرم جلو ایینه وا می ایستم

می دونم تو رو اونجا بیشتر از هر جایی میتونم ببینمت و بدون آنکه روبروت وا ایستم به چشات زل بزنم !

تو ماه منی و من ماه شدن روی ماهتو در آیینه می بینم ...!

هوا سردشده و گرمی دستات رو توی دستام بیشتر حس می کنم .

در کنارتو گویی روی ابرها راه میرم و همه ی دنیام عطر تو رو میگیره .

واقعا نمی دونم چقدر راه میریم و چی میگیم و از کدوم مسیر میریم و هیچ چیز غیر تو حواسمو پرت نمیکنه .

نه ادمها و نه رنگها و نه خش خش برگ ها و نه غار غار کلاغ ها ...هیچی مانع این نمیشه من ازتماشای چشمای تو دست بردارم و از شنیدن صدات غافل بشم ...

در مسیر از میان یک پارک می گذریم و من عاشق قدم زدن کنار تو ...تمام نیمکت ها را یکی یکی مردود می کنم

تو که مرا خوب میشناسی نگاه به پر حرفی های نوشتاریم نکن

تو خوب می دانی ساکت تر از تمام این نوشته هایم هستم

کنارت اگر بنشینم بیشتر چشمانم برایت حرف میزنند و نفس هایم و قلبم ...!

کنارت اگر بنشینم بیشتر حرف هایم را با لبخند خواهم گفت

ترجیح میدهم با تو قدم بزنم و تجربه ی کنار تو بودن را نه در سکون ...بلکه قدم به قدم مزه کنم .

دستت را هرگز رها نمی کنم حتی آن زمان که سرسره بازی هوس میکنی وادارت میکنم سر سره ی دو قلو برویم

از الکلنگ منعت می کنم و بهانه می آورم که دوست ندارم روبرویت بنشینم و تو پایین باشی و من بالا و خدا نکند روزی بیاید من روی زمین باشم و تو در آسمان ...

می خندی و میگویی تاب که می توانم سوار شوم

و من همیشه نگران می گویم نه ...!

می پرسی چرا ؟

می گویم طاقت دوریت را ندارم می خواهی تاب سوار شوی و بگویی هولم بده

مگر من می توانم تو را از خودم دور کنم محال است تازه آن هم با دستان خودم ؟... بیا برویم

می خندی و دوباره دیوانه خطابم می کنی

و دوباره میرویم ...

هوا سرد است و تو را به کافه ای میبرم

و چقدر در این هوای سرد و دلگیر پاییزی

کیک و شکلات داغ و "تو " میچسبید ...!

پروانه ی خیال ...!

" پروانه ی خیال " نام اندیشه ای است که تو را مدام زندگی می کند

هر صبح از پیله ی افکارم خیالی متولد میشود و در هوای عشق تو بال می گشاید.

باجکلهایی دارد به زیبایی احساسم و قلبی که تو را می تپد و همه ی شوقش طواف کعبه ی روی توست .

" پروانه خیالم " شوق پریدن دارد و در هر کجای دنیا که باشی به سمت قبله ی نگاه تو پرواز می کند .

چه خوش خیال است این فاصله و نمی داند پای تو که در میان باشد " پروانه ی خیالم " کوهها و دشت ها و دریاها را طی می کند و از خیابانها و کوچه ها می گذرد تا در هوای نفس های تو از شهد محبتت ، عسلی شیرین به نام عشق بیافریند .

در کنار تو ، من اعتبار عشق را تا عمق جانم حس کرده ام

هر گاه درخت اندیشه ام را می تکانم

یاد توست ، که سایه سار خیالم را فرش می کند

و دوست داشتنت ، آنچنان لذتی دارد که مرا به ابدیت پیوند زده !

در خیالم با خیالت زندگی می کنم و این واقعی ترین حقیقت زندگی ام است .

هیچ کس غیر تو توان آن را ندارد که مرا اینچنین مبتلا به خود کند

و اینگونه با یاد و خاطرش در اندیشه ام ، خیمه ی خیالش را پهن کند .

" شیرین "خیالم...!

هرگز تو را در شخصی دیگری نخواهم یافت نه به خاطر اینکه دیگران بد هستند و من بی نقصم

بلکه چون هر قلبی فقط یک بار خانه ی واقعی اش را پیدا می کند

هیچ المثنی ای لبخند و نگاه و مرام تو ندارد و من آن را فقط وتنها در تو یافته ام

آن درک بی قید و شرط و این صبوری زیبای تو مثلی ندارد

و هیچ کس همچون تو بدین خوبی گذشته ام را نپذیرفته و حال مرا درک نمی کند و اینده ام را خوب نمی سازد .

خیالم از تو لبریز است و جانم از حضورت مست

لبم به بوسه ی تو شیرین و چشمانم به دیدنت بی تاب ...

در خیالم پروانه ای است که مدام به دور خواستنت میگردد

و در قلبم عشقی دارم از تو که تا زنده ام تو را می تپد

ارام جانم و خیال شیرینم ...!

ای دورترین نزدیک...!

ای دور ترین نزدیک من دوستت دارم

و چه بی اندازه می خواهمت ای دور ترین آشنای من

عطرت در هوا حس می شود وبا تمام وجودم تو را نفس می کشم .

لبخند روی چهره ات به من می گوید که چه حسی به من داری

و در چشمان تو حقیقتی است که می گوید هرگز مرا تنها نمیگذاری .

ای دورترین نزدیک من

دوستت دارم نه به اندازه ای که زبانم بگوید !

به اندازه ای که دلم برای بودنت بی تاب است و هر لحظه و هر نفس وجودم تو را طلب می کند .

به شوق تو ست که هر صبح سفره ی نگاهم را به روی جهان می گشایم و به خواب رفتن چشمانم فقط به خاطر دیدن روی ماه توست !

ای دورترین نزدیک من

این دنیا یکی بیشتر از تو ندارد و در قلبم برای هیچ کسی جز تو جایی نیست !

و من خوش اقبال ترین انسان جهانم که تو را دوست می دارم و از سوی تو دوست داشته میشوم

از وقتی که دوستم داری زندگی کرده ام و زنده بودنم را دوست داشتن تو معنا بخشیده ...!

در کنار تو تمام لحظاتم سرشار از آرامش و تمام فصل ها ی عمرم همچون بهار زیبا خواهند بود

و هرگز هیچ اندیشه ای شیرینی حضورت را تلخ نمی کند خوب من ...

در کنار تو به هیچ پایانی نمی اندیشم و با تو هر پایانی نیز همچون آغاز مرا غافلگیر می کند ...

ای دورترین نزدیک من ...!

تا دنیا دنیاست ...

خوشا به حالم یکی را دارم همچون تو

که رفیق و یار و همدم و عشق منی

حال دل غمگینم را می فهمی و نا گفته حرف لبهای مرا میشنوی ...!

نشانی اشکهای نریخته ی چشمان مرا تو خوب میدانی

پای ثابت همه ی دیوانه بازی ها و عاشقی کردن های منی

حال بد وخوب مرا با جان و دل میخری و وقت ناراحتیم میدانی چگونه و چطور دوستم داشته باشی

حواست به من هست و چه با ذوق و شوق تو مرا میبینی

وقتی نگاهم میکنی دلم برایت ضعف میرود از آن همه عشق و علاقه ای که در نگاهت می بینم

تو مرا مثل یک کتاب ...مثل یک شطرنج ...مثل خانه ات بلدی

از تمام زیر و بم رفتار و شخصیتم با خبری و گویا سالهاست مرا می شناسی

تو اهل حال و هوای ابری دل منی

اهل دوست داشتنمی

اهل حال عجیب و غریب بهم ریخته ی منی

در هر حالی که باشم ... تلخ باشم یا شیرین ... پریشان و به هم ریخته و یا مضطرب ... بی تاب باشم یا بر قرار ... تو به سوی من پرواز میکنی و خودت را به من میرسانی

تو با دل خود عهدی عاشقانه بسته ای

عشق و محبتت برایم بال میشود و چشمانت برای من روشنایی راه و دستان مهربانت برایم بام ...!

بال و پرم را نمیبری و همراهم میشوی بی هیچ بهانه ای و بدون انکه بپرسی کجا ...!

خوشا به حال من که دل به تو باخته ام

تو را هرگز نمی توانم دور از خودم تصور کنم و این فاصله ی بین ما فقط توجیح کتاب جغرافیاست و نه دل من ...!

در کنار تو همه چیز عالی است و تا کنون من تا این اندازه زندگی نکرده ام

من هیچ وقت به اندازه ی ذره ای به عشق تو تردید نمی کنم

مطمئنم تا دنیا دنیاست می توانم روی دوست داشتنت حساب کنم

و مطمئن باش تا دنیا دنیاست از دوست داشتنت دست بر نخواهم داشت .

بخت النحس ...!؟

من نه خوبم و نه بد

من نه آنقدر معمولی ام و نه انقدر خاص ...!

نه آنقدر خجالتی ام و نه آنقدر پر شر و شور ...!

و نه آنقدر دنیا دیده ام و نه آنقدر جوان ...!

من فقط می خواهم واقعی باشم

چه فرقی می کند ...

بگویم از وقتی آمده ای ؟

و یا بنویسم ار آن هنگام که تو را یافتم ؟

اعتراف می کنم دوستت دارم و عاشقت شده ام

و عجیب این اعتراف ، برای من مغرور و محافظه کار دلچسب و شیرین است .

چون دوست داشتنت را با دل و جانم حس می کنم .

می دانم حواست به من هست و این مرا قوی و شجاع کرده .

میدانم چقدر با سلیقه و زیبا پسندی و نگاه زیبای تو مرا جذاب هر ایینه کرده ...!

همیشه مشتاق شنیدن صدایم هستی و من چقدر شنیدنم را با گوشهای تو دوست دارم .

نمی دانی من بخت النحس چقدر در تنهایی ام با تو می خندم ، از وقتی تعریف خنده هایم را از تو شنیده ام ...!

آدم پر حرفی نیستم ولی وقتی در کنار تو هستم و با تو حرف میزنم و شوق نگاهت را می شنوم گاه خودم نیز از پر حرفی خودم کلافه میشوم ...!

وقتی می بینم حواس تو به من هست چقدر احساس غرور و شادی می کنم .

سعی می کنم خوبتر باشم و صبور تر و مهر بانتر

بهتر میشنوم و زیباتر می بینم و با احساس تر زندگی می کنم .

"دوست داشتنت " حواس مرا بیشتر جمع خودم کرده ...!

بی تردید معجزه ی عشق همین است ؟

عشق که باشد باور ها به یقین مبدل میشوند .

عشق انگیزه ها را دو چندان می کند و آرامش هر جان میشود .

بت شکن غرور هر آدمی عشق اوست و بتخانه هر آدمی قلبش...!

عشق می‌شود آیین , عشق می‌شود قانون ، عشق می‌شود عبادت...!

اری عشق باید باشد تا انسان بتواند گاهی واقعی خودش باشد و خودش را در ارامش ان از هر قید و بندی رها کند .

و تو همان کسی هستی که من در کنار تو خود واقعی ام هستم .

می توانم حرفهای دلم را برایت بزنم و از ته دل بخندم و از اعتراف کردن هیچ بیمی نداشته باشم و حتی لذت ببرم وقتی می گویم " دوستت دارم "

هستی من ...!

دوست داشتن تو...!

و من یقین دارم زیباترین اتفاق برای من یافتن و خواستن تو بود

نبوده و نیست و نخواهد بود عزیز تر از تو برای من

جغرافیا دروغ می گوید

آنچه جهان را زیبا می کند مکان نیست

تو هستی که با خیالت

زندگی معنای زندگی میگیرد و بودن معنای بودن ...!

خواستن با داشتن تمام نمیشود و دوست داشتن طعم عشق میدهد ...!

تو هستی که در تاریکی شب های من همچون ماه سپیدی

تو هستی که در عمق سرد وجودم همچون صبح امیدی

تو انگار در هر نفس باد و در هر باز تاب باران روی شیشه نگاهم میدرخشی

در پشت پلک های بسته ام تنها صدای قلب توست که شنیده میشود

سایه هایمان هم نفس هم شده اند و هر قدمم یاد تو را به یاد دارد

ضربان قلبم هر لحظه مرا به سوی تو باز می گرداند .

لحظه ای کنار تو هستم و لحظه ای خاطراتت را ورق میزنم و گاه در آرزوهایم برایت رویا می بافم ... !

تو را ادامه خواهم داد

چه فرقی می کند کجا به تو میرسم .

تو روح منی و برای من . تو خود زندگی هستی

هر کجا که این مسیر میرود مهم نیست

هر چه می خواهی و هر چه میگویی همراه و در کنارت همیشه خواهم بود .

من زیر آسمان ستارگانی که می رقصند

در تک تک ضربان قلبم و در هر نفسم و در ثانیه ثانیه بودنم تو را یاد می کنم

و به شوق لبخند تو می نویسم :

تو دنیای من هستی

و من مثل نفس هایم دوستت دارم

همان قدر بی اختیار

همان قدر تا پای جان ...

آرام جانم

کافه قرار ...!

چشمانم را می بندم و به تو می اندیشم

مرا شوقی وصف ناشدنی هر روز به این کافه ی قرار می کشاند .

در ذهنم با کلمات بازی می کنم تا با جمله ای زیبا به پیشواز تو بیایم

با جمله ای زیبا که لایق تو باشد .

ای کاش واژه های بیشتری بلد بودم تا احساسم را به تو کامل تر بیان کنم .

ای کاش شعر های بیشتری بلد بودم و قصه های عاشقانه ی بیشتری می خواندم .

بیشتر به زیبایی گلها می نگریستم و بیشتر جذابیت های جهان را می شناختم .

گاه با خودم می گویم ای کاش یک روز می توانستم با چشمان تو دنیا را ببینم تا دنیا را انچنان که به چشمان تو زیباست وصف کنم .!

ای کاش روزی در کنار تو نفس میکشیدم و از هوای نفس های تو بیشتر می دانستم تا دنیا را از عطری که تو دوست داری پر کنم ...!

اگر ایینه ها چشم داشتند دلم می خواست روزی تو را روبرویم ببینم وقتی مو هایت را شانه میکنی و محو تماشای خودت هستی ...

وقتی با چشمانت به خودت زل زدی و به زیبایی ات لبخند میزنی ...تو را می دیدم

انگاه برای وصف زیبایی ات به قدر ستارگان آسمان قلمم جوهر رنگین داشت

ای کاش روزی با دستان تو افریدن را تجربه می کردم

با دستان تو به زندگی طرح میدادم و می بریدم و در زیر چرخ عشق و اشتیاق لباسی از جنس بهار می دوختم .

با تو قدم زدن چه آرزوی بی نظیری است فصلش مهم نیست بهار باشد با تو زیر درختان پر شکوفه قدم میزنم

تابستان باشد پای برهنه می کنم و با تو خلاف هر جریانی را قدم میزنم ...!

پاییز که دیگر جای خود دارد فصل رنگ ها و دلبستگی ها و قدم زدن هاست .

خش خش برگ ها خودش داستان مفصلی دارد برای عاشقانه ها ...

و چه بهانه ای بهتر از زمستان و برف و سرما برای در آغوش گرفتنت و لمس خوشبختی .

ای کاش می توانستم روزی به جای قلب تو بودم و خودم را با قلب تو دوست می داشتم !

بی شک آن روز آنقدر عالی می گذشت که نه یک روز و چند سال بلکه هزار سال به جای قلب تو می تپیدم ...!

کافه ی قرار ما اینجاست و ساعت از هفت و نیم شب گذشته

می دانم چشم انتظار شنیدن حرفهای من هستی و این قشنگترین انگیزه ای است که هر روز اینجا برایت بنویسم .

قلبم را به دریای عشق تو بسپارم و در شوق چشمانت با صدایی که فقط تو میشنوی بگویم : " دوستت دارم "

همچون زندگی...!؟

من عاشقم و برای تو که مرا می خوانی از عشق می نوبسم.

می دانم که می دانی !

می نویسم و مدام دوست داشتنت را در قلبم پاس میدارم و با یاد تو لحظاتم را زندگی می کنم .

به تو می اندیشم ، حال دلم خوب میشود

به حرف ها و لبخند هایت می اندیشم و از عاشقانه هایت بر دیوار دلم تابلویی به زیبایی عشق می افرینم

به تو می اندیشم و با یاد تو تنهایی هام را پر می کنم.

دور بودنمان دلیل نمیشود احساسم به تو کم شود

.در خیالم با تو حرف میزنم و یقین دارم تو می‌شنوی .

این حسی واقعی است

با تو حرف میزنم و برایت می نویسم و لذت با تو بودن و داشتنت را با ذره ذره وجودم لمس می کنم و می دانم تو نیز از خواندن و شنیدنم خوشحال میشوی.

وقتی برای تو می نویسم من زندگی می کنم

لبخند تو برای من همچون زندگی است ...

نامه ای  برای  "تو "

من عاشق جزییاتی از تو هستم که هیچ کس به آنها اهمیت نمی دهد

تو بهترین ساکن قلب منی و من به هوای داشتنت از همه بی هواترم

تو فکر می کنی چون کنار هم خوش می گذرد دوستت دارم ؟

شاید خیال کنی چون روزهای خوشی کنار هم داشتیم و به خاطر آن لحظه ها که خندیدی و دلگرمم کردی ...دوستت دارم !

اما نه ...

من با دلتنگی های تو نیز رفیقم و آن زمانهایی که ساکت میشوی را می فهمم

وقتی دنیا را خالی از رنگ می بینی باز کنار تو هستم

من غمت را هم دوست دارم .

من " تو " را دوست دارم نه فقط حال خوبی که با تو دارم .

تو را دوست دارم وقتی حالت خوب نیست

وقتی دلگیری و حوصله ی هیچ کس را نداری هم دوستت دارم

من تو را دوست دارم و به دوست داشتنت ادامه می دهم

دوستت دارم و حتی وقتی که مردد هستی که دوست داشتنی هستی یا نه ...؟

تو را نه برای فقط حال خوبت بلکه برای خودت و برای آنجایی که حتی خودت نیز گاهی از خودت دور میشوی دوستت دارم .

من به دوست داشتنت ادامه خواهم داد

تو کیلومتر ها دورتر از من به صدای ضبط شده من گوش میدهی و من اینجا کیلومتر ها دورتر از تو عکست را بغل میگیرم

پای دوست داشتن که در میان باشد تمام معادلات عشق عوض میشود وفاصله نزدیکترین مرز من و تو میشود

و من نه گاه گاه و نه برای طلوع تا غروب هر روز و نه فقط هر بهار و نه برای دلتنگی های پاییزم

بلکه مداوم و بی هیچ وقفه و بهانه ای فقط می گویم : دوستت دارم

عهد" تلخ و شیرین " ...!؟

چه چیزی می تواند و چگونه می توانم حال تو را خوب کنم ؟

از تو دورم و از من دوری و این دردناک ترین بخش رابطه ی من و توست ...!

در فکر و در قلب و در خیالم مدام هستی ولی در کنارت نیستم .

زمان قابل توجهی را در روز با هم حرف میزنیم و با هم می خندیم و گاه درد و دل می کنیم .

نوازشگر قلب و روح هم شده ایم

گاه انقدر به هم نزدیک می شویم که در خیالمان حقیقتا همدیگر را در آغوش می کشیم

لمس دستانمان را حس می کنیم و عطر حضور هم را نفس میکشیم .

و بودنی ترین بود هم میگردیم و در دنیای شلوغ پیرامون به خلوت تنهاییمان عشق می ورزیم !

مدام به هم پیام میدهیم و جویای حال هم هستیم .

عشق بین من و تو شبیه رویاست و بی نظیر و بی مثال در مسیری ارام و به زیبایی پیش میرود .

علاقه و درک و شناختمان دنیای عاشقانه ما را همچون بهشت برین ساخته ...

غوطه ور در عالمی از آرامش و محبت و لذتیم ...

عشق بین من و تو به ژرف ترین نقاط احساسمان نفوذ کرده و به خاص ترین و عمیق ترین نوع ممکن همدیگر را دوست داریم.

دیگر نگران این نیستم که "کجا رفتی " و با " با چه کسی رفتی " و یا چرا "تنهایم گذاشتی "؟

تنها به حال خوب تو فکر می کنم و به این می اندیشم که چه چیزی حال تو را خوب تر میکند ؟

هر صبح به این فکر می کنم که با چه جمله ای به استقبال چشمانت بیاییم .

و چطور صبحت را زیباتر و قشنگتر کنم و روزت را به بهترین نحو بسازم .

نگرانیم این است که دیشب شامت را خورده باشی و خوب خوابیدی و یا چرا دیر خوابیده ای ؟

خوب استراحت کردنت برایم مهم است و سلامتی و حال خوشت ...

و هر شب سعی من و تلاش تو این است که فاصله ها را به حداقل برسانیم و حفره های دلتنگی مان را با عشق پر کنیم .

دلم می خواهد بیشتر درگیر چالش های زندگی تو شوم تا بتوانم کمکت کنم

همانطور که تو پیگیر دلنگرانی های من میشوی .

اما نه تو ونه من اینگونه نیستیم و گویی عهدی " تلخ و شیرین " با دلمان بسته ایم خند ه هایمان عیان باشد و اشک هایمان پنهان ...!

عشق و علاقه ی بین ما جایی برای بهانه و گلایه باقی نگذاشته و حتی از بیان مشکلاتمان نیز حذر می کنیم تا دیگری را نیازاریم .

خوب می دانیم و شناختمان به هم کامل شده و برای آرامش و خوشی طرف مقابلمان هر دردی را به جان می خریم ...!

آری : فقط بودنمان کنار هم کافی است تا درد ها تسکین یابند و پریشانی احوالمان به نظم بنشیند و دل نگرانی ها قرار گیرند

یک لبخند تو برای درمان تمام نا خوشی هایم کافی است و برای تو نیز آرامش من گویا تسکین است و علاج تمام دلواپسی ها و دلنگرانی ها...

تو فوق العاده و بی نظیری و هر چه بیشتر می شناسمت علاقه ام به تو افزون تر میگردد و بیشتر به داشتنت افتخار می کنم

می دانم جای من در قلب تو کجاست و می دانی جایگاه تو در قلب من ابدی است .

رابطه ی ما بر ستون های محکمی بنا گردیده و این اطمینان را به هم میدهیم که نگرانی مان فقط رفاه طرف مقابل است و آرامش و خوشی اش و نه ترس از نبودنش و تسلط بی منطق و زجر آور ...!

"دوستت دارم " و این لذت بخش ترین اتفاقی است که قلیم تجربه کرده و "دوستم داری "و این بی نظیر ترین حسی است که تا کنون زندگی کرده ام ...

مثل ماه... مثل زمین !؟

ماه امشب کامل است

ماه امشب بزرگتر و درخشان تر از هر شبی در آسمان خود نمایی می کند

و باز دلم هوای تو را کرده

هوای چشمانت را

هوای نفس کشیدنت را

و هوای کنار تو بودن را ...

می شود لحظه ای به ماه نگاه کنی تا من تصویر چشمانت را در چهره ی ماه ببینم .

می شود لبخندی به ماه بزنی تا من به ماه روی تو بخندم !

عشق برای من و تو تقدیر عجیبی دارد !

همچون دوخط موازی که هرگز از هم دور نمیشوند

نه ادغام و نه جدایی

با هم و کنار هم

سرنوشت ماه است و زمین

میلیون ها سال است

نه زمین بی خیال دوست داشتن ماه شده ...!

و نه ماه دست از گشتن دور زمین بر می دارد

تا همیشه و تا ابد...

مثل من ...مثل تو

مثل ماه ...مثل زمین !

فلسفه های عاشقانه ...!؟

من از دنیای قبل این جهان چیزی به یاد نمی اورم!

من دنیای پس از این جهان را قبول دارم

و واقعا نمی دانم چند بار زندگی را تجربه کرده ام ؟

ولی تو را بیش از انچه در این دنیا زندگی کرده باشم می شناسم و بیشتر از کتاب هایی که خوانده ام می دانم .

و تو را نمی دانم از کجا و چگونه اینقدر مرا خوب بلدی ...!؟

تو چقدر برای من آشنایی؟

شاید روزی درختی بوده ام و تو در زیر سایه ام ارمیده ای و بر شاخه هایم تاب انداخته ای و از میوه هایم چیده ای !؟

شاید روزی ماهی بوده ام در حوض آبی خانه ی مادر بزرگت و تو برای گرفتنم بارها دل به دریای کوچک خانه ی مادر بزرگت زده باشی !؟

و مرا بارها میان دستان کوچکت گرفته ای و دوباره به آب انداخته باشی !

شاید گلدان گلی بوده ام روی طاقچه ی خانه ی پدری ات که برایم قصه گفته ای و از گلهایم برای سرت تاج ساخته ای !؟

عطر مرا نفش کشیده ای و تصویر مرا بارها میان دفترت نقاشی کرده باشی !؟

و شاید صدفی بوده ام در دریا ...که از مروارید دلم برای خودت گردنبندی بافته ای و به سینه ات انداخته ای!؟

که من اینچنین به صدای قلب تو آشنایم !؟

تو چقدر مرا می شناسی و من چقدر تو را می خواهم !

شاید روزی خواهر و برادر بوده ایم و گاه با خودم میگویم شاید دو قلو و همزاد هم بوده ایم !؟

در آغوش یک مادر بزرگ شده ایم و از نان یک پدر خورده ایم و زیر یک سقف خوابیده ایم !

هر صبح اولین نگاه و اولین سلام و اولین لبخندمان برای هم بوده

با هم مدرسه رفته ایم و روی یک نیمکت نشسته ایم و بارها دیکته هم را صحیح کرده ایم که اینقدر خوب همدیگر را می شناسیم !؟

مشق زندگی را با هم نوشته ایم و با هم خندیده ایم و برای درد های هم تب کرده ایم .

و شب ها در کنار پنجره نشسته ایم و از آسمان ستاره ها را برای هم چیده ایم و به گوششان از آرزو هایمان گفته ایم ...!

یادم نمی آید چرا و از کجا و چگونه تو را اینقدر خوب می شناسم و تو برایم آشنایی !؟

ولی می دانم سرنوشت تکرارزیبای معجزه هاست

مثل طلوع هر روز خورشید در تمام روزها و فصل های سال

مثل چرخش آب درطبیعت

از دریا به آسمان و هم آغوش ابر ها و هم نفس باران و همسفر رود ... و دوباره تا دریا

مثل آمدن دوباره ی بهار

و مثل دمیده شدن روح به جسم و آغاز دوباره ی زندگی ...!

و رسیدن من و تو در این جهان به هم ...!

چطورمی توانی ...!؟

هر واژه ای در دل خود خاطره ای پنهان دارد .

" عشق " داستان بی پایان نام توست که به قلبم مدام تلنگر میزند .

و " دوست داشتنت " به تمام دوست داشتن های دنیا ارزش داده است .

این تو هستی که حال مرا همیشه خوب میکنی و به لحظات بی رنگم رنگ می پاشی .

جانی هستی در نهایت بی جانی ...!

بودنت با تمام بودن های جهان فرق دارد

همیشه این تو بوده ای و هوای اندوه و بی حوصلگی و کم آوردن های مرا داشته ای .

داشتنت بزرگترین نعمت است و خواستنت در دل وجانم رخنه کرده و دیگر از من جدا نخواهد شد .

چطور می توانی اینقدر خوب باشی ؟

و چطور می توانی مرا اینچنین خوب ببینی و این قدر زیبا دوست داشته باشی که اینگونه به خودم افتخار کنم ...!؟

چطور می توانی نگرانی و اندوه و حتی شادی من را بیشتر از خودم حس کنی و برای حال خوب من با جان و دل تلاش کنی ...!؟

چطور می توانی اینقدر ارام و امن و نفیس باشی و دلیل دلگرمی و دلخوشی و ارامشم شوی؟

تو را چگونه دوست بدارم و با کدام واژه ها توصیفت کنم که برازنده ی تو باشد ؟

کاش می توانستم شاعر باشم و زیبا ترین شعر ها را در وصف تو می سرودم

کاش باغبان بودم و زیبا ترین و خوش عطر ترین گلها را برای چشمان تو می آفریدم .

کاش کمی دوخت و دوز بلد بودم آنگاه از حریر پر ستاره ی شب لباسی می دوختم و تو را در میان کهکشان جهان به تماشا می نشستم ...!

کاش دوست داشتن را مثل تو بلد بودم و تو رو مثل " تو " دوست داشتم !

تو را با کدام واژه صدا بزنم ؟

تو را با کدام خورشید و ماه و ستاره و رنگین کمان و دریا ... قیاس کنم ؟

کاش می توانستم واژه ای تازه خلق کنم که فقط مختص تو باشد

تو که از همه ی دنیا به من نزدیکتری و حتی از خودم نیز عزیزتری برای من ...

چطور می توانی اینقدر خوب و بی نظیر باشی و و اینقدر خوب به دل بنشینی ؟

و اینقدر دوست داشتن را خوب بلد باشی و با آرامش نگاهت دلبری کنی ؟

چطور می توانی آدم محافظه کار و گریزان از صمیمیتی مثل من را ... این طور دلبسته ی خودت کنی !؟

در کدام مکتب و کلاس و در کدامین کتاب و از کدامین استاد یاد گرفته ای اینقدر خوب و دلچسب باشی ؟

از چه زمان و چقدر مگر با هم زندگی کرده ایم که اینقدر خوب شکستگی ها و زخم های کهنه ی وجودم را خوب می شناسی و ترمیم می کنی ؟

هر وقت به تو فکر می کنم چشمانم نا خودآگاه به آسمان دوخته میشوند

من هیچ کسی را روی زمین شبیه تو نیافته ام

بی شک مسافری هستی از یک سیاره ی ناشناخته از جنس " عشق و محبت " و یا فرشته ای که آرامش بهشت را با نگاهش هدیه می دهد ...!

اولین خاطره ،آخرین آرزو...!

شاید باورت نشود ...

من این روز ها از تو لبریزم و حتی خودم را فراموش کرده ام

من این روز ها دیگر ساعت ها و دقایق و ثانیه ها را نمی شمارم

تمام لحظاتم با تو می گذرد و تو را زندگی می کنم

با چشمان تو می بینم

با لب های تو حرف میزنم

با دست های تو می نویسم

و با پاهای تو کوچه و خیابان ها را قدم میزنم

شاید باورت نشود ...

اما من این روز ها هر کجا که می روم یک " تو " در اندیشه ام ,.می اندیشد

یک " تو " در سینه ام می تپد ...!

و هزاران " تو " در من جاری است ...!

شاید باورت نشود ...؟

چقدر تو را دوست دارم

اینجا قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیست

خواستنت تمام شدنی نیست

و هر لحظه خواستنی تر می شوی

شاید باورت نشود ...

تو دنیای منی

تو ماه و خورشید وستاره و آسمان منی

تو چشمه و رود و دریای منی ...!

تو قلب و روح و جان منی ...

می دانی ، باورت میشود

که لذتی دوست داشتنی تر از ,,دوست داشتن,, تو ندارم !

به تو دل باخته ام بی اراده

دائم به تو می اندیشم و بی اندازه می خواهمت

عشق اگر جستن باشد تو را هر کجا باشی خواهم یافت

عشق اگر خواستن باشد تو در اولین خاطره نا آخرین آرزویم هستی!

و عشق اگر صبر باشد من برای تو تا ابد صبر را زندگی می کنم ...!

نگاه تو ...!

تو را طوری دوست دارم

که ای کاش تمام دوست داشتن های دنیا همین طور بود

بسیار ادامه دار و عمیق و امن ...

ارام و بی سر و صدا در تاریخی که یادم نیست قدم به زندگیم گذاشتی

نمی دانم شنبه بود یا جمعه ...؟

اول ماه بودیا اخر ماه ...؟

فروردین بود یا اسفند ...؟

دیگر اصلا چه اهمیتی دارد تاریخ آشناییمان

وقتی تو با حضورت همه چیز را در زندگی من عوض کردی !

یهو فهمیدم که تمام نبودنها و اشتباه ها و دل کندنا فقط تمرینی بوده برای این که کنار تو باشم

و خدا تو رو به من هدیه داده و برای من دلیل خیلی از اتفاقات خوب شدی .

تو نگاهت را به من دادی تا زندگی کنم

یک نگاه تو کافی بود که کل دنیای من عوض شود و همه چیز رنگ تو را بگیرد

تو همانی که بی دلیل دوستش دارم

همه ی زندگیم شدی و از وقتی قدم به زندگیم گذاشتی

از وقتی شناختمت نگاهم به زندگی عوض شد

من با امدن تو تازه مفهوم زندگی و زندگی کردن را درک کردم

آمدی و ماندگار قلب من شدی

طوری که شنیدن اسمت هم آرامم میکند و حتی دیدن اسمت دل بی قرار مرا قرار میشود ...!؟

کنارت تازه فهمیدم که چرا با هیچ دیگری نتونستم تحمل کنم و بودنی را نپذیرفتم

دلم از میان این همه تو را پذیرفت و پایبند عشق تو شد بی آنکه بدانم چرا ؟

الان حالم در تک تک ساعت ها و ثانیه ها خوب است

حالم خوب است چون تو را دارم

تو ذوق منی برای زود بیدار شدن . خوشحال بودن . برای پیشرفت کردن و برای بهتر بودن

و برای همه روز هایی که میدانم کنار تو قرار است خیلی خوب باشم.

ماندنی قلبم تویی و هرگز کسی را مثل تو دوست نخواهم داشت

ابدی من تویی و فقط تو ...

قرار صبحگاهی...

تو و صبح داستانی جدا دارید از تمام عاشقانه هایم !

هر صبح باید باشی و ببینی چه با ذوق و شوق بیدار میشوم

هر روز من قراری عاشقانه دارم با تو ...

هر صبح جلوی ایینه می ایستم و خودم را در نگاه تو میبینم

صورتم را با وسواس اصلاح می کنم و خاص ترین لباسم را می پوشم و عطری را که تو دوست داری میزنم.

ساعتی را میبندم که تو دوست داری و دوباره جلوی ایینه در نگاه تو خودم را می بینم.

هر صبح من با قراری عاشقانه شروع میشود .!

نمی دانی چقدر شوق و هیجان صبح ها دارم!؟

گویا برای اولین بار با تو قرار گذاشته ام و می خواهم تو را ببینم .

با خودم حرف میزنم و شعر ها و حرفهایم را دوباره مرور می کنم و خودم را با گوشهای تو میشنوم .

هر صبح قرار عاشقانه ای دارم من با یاد تو و با چشمان تو

زمان قرار ما طلوع چشمان توست و هر صبح من ساعتها قبل از طلوع چشمانت بیدار میشوم و می ایم تا اولین کسی باشم که هر صبح به تو سلام می کند و صبح بخیر می گوید .صبح من با طلوع یاد تو در قلبم آغاز میشود

خورشید نگاه پر محبت توست که نور چشمانم و گرمای قلبم میشود .

چشمانت را که باز میکنی دیگر یادم میرود حرفهایم را

محو تو میشوم و از ان همه شعر و متن تنها یک جمله به یادم می اید : !

دوستت دارم ...

دست خودم نبود ...!

از همان دیدار اول نگاهت آشنا بود

گویا سالها تو را می شناختم !

و عجیب عطر تو را در لابلای خاطراتم حس می کردم .

ناخودآگاهم مرا به سمت تو هول میداد و اراده ام در مقابل تو تسلیم بود !

خواستم کمی بیشتر به تو نزدیک شوم هر گز تصورش را نمی کردم اینقدر جذب تو شوم !

می خواستم کمی با تو بیشتر حرف بزنم و بیشتر تو را بشناسم

از کجا باید می دانستم اینگونه دچارت می شوم که غیر تو همکلامی دلم طلب نمی کند !

و آنقدر در تو غرق میشوم که خودم را نیز فراموش می کنم !

دلم می خواست کمی بیشتر دوست باشیم

چه میدانستم ؟ تو انقدر دوست داشتنی هستی که عاشقت میشوم

می خواستم پناه تو باشم و سهم بیشتری از ارامش چشمانت ببرم

ولی چشمانم را که باز کردم دیدم تو پناه من شدی و آرام جانم ...!

اولین بار که به تو فکر کردم نمیدانم چقدر طول کشید ؟

اما مدتهاست با یاد تو بیدار میشوم و با رویای تو به خواب میروم !

و طوری دوستت دارم که هر شبانه روز بی آنکه ببینمت و بی آنکه ببوسمت و بی آنکه لمست کنم

بودنی ترین شخص جهانم شده ای !

من فقط می خواستم سهمی از خنده های تو داشته باشم

واقعا نمی دانستم روزی خنده های تو دلیل خوشبختی من می شود .

کدام اتفاق و چه چیزی در تو بود که توجه ام به سوی تو جلب شد ...نمی دانم ؟

بی اراده و بی آنکه بخواهم تمام حواسم به تو رفت و پرت از همه ی دنیا شد !

می دانی :من اولین باری است که یکی را این قدر دوست دارم ...

هرگز باورم نمیشود عشق را اینگونه با قلب و جان و روحم لمس می کنم

من این حال خوش و بی قراری و آرامش و دلتنگی را دوست دارم ...

از هم دور افتاده ایم و اگر صبر کردن حاصلش تو باشی

من در این دنیا که هیچ . بلکه برای همیشه و تا ابد دوستت خواهم داشت

و در تمام جهان های پس از اینجا برای داشتن تو صبر می کنم ...

بهانه های عاشقانه ...!

آیا چشمانم برایت نگفتند که چقدر تو را می خواهم ؟

آیا صدای دوست داشتنت را از لابلای نفس هایم نشنیده ای ؟

آیا برایت نگفتم تیشه های فرهاد بر سر دل تنگم چه آورده ؟

وصف عاشقی ام را مگر باران و دریا و نسیم برایت نگفته اند ؟

مرا به دوست داشتنت مبتلا کرده ای و خواستنت به دلم نشسته و به اعماق وجودم نفوذ کرده .

هیچ بارانی تو را از قلب من نمی شوید و بودنت نقشی بر جانم تا ابد زده است

برای دوست داشتنت به دنبال بهانه های عجیب نمی گردم

یک نگاه عاشق ...یک قلب نگران

یک دست نوازشگر و یک پای ماندن برایم کافی است ...

ولی امان از این دل

شاید صبح یک بار و ظهر یک یا چند بار

ولی شب هزار و یک بار ...!

تو را بهانه می کند و جان به لبم می رساند ...!

چه کرده ای که دلم این همه خواهان تو شده ؟

تو نهایت عشقی و نهایت دوست داشتن

من تو را طوری دوست دارم که دنیا تا کنون ندیده و نشنیده است ...!

و جوری دلم برایت تنگ میشود انگار تو همان هوایی هستی که نفس می کشم ...!

عشق تو نه گفتنی است و نه نوشتنی و به جانم مبدل شده ...

هیچ کلمه ای در این دنیا نیست که بتواند حتی ذره ای عشق مرا به تو بیان کند

ولی به تو قول میدهم تا اخرین توان قلبم دوستت بدارم و تا نفس آخرم پای حرف دلم بمانم .

حیات من با " دوستت دارم " تو آغاز شد و این قلب هرگز تو را فراموش نمی کند ...

شهر عشق...!

اینجا شالیزار ندارد

اینجا درخت بهار نارنج هم ندارد!

اما عجیب عطر شالیزار و بهار نارنج در هوا پیچیده

اینجا دریا ندارد و برکه ای هم نیست و سقف شیروانی هم ندارد که پرستو ها لانه بسازند .

اما در گوشم مدام صدای موج دریا می پیچد و پرستو ها نغمه خوانی می کنند .

شاید نام شهرم پسوند رود داشته باشد

ولی اینجا باران انقدر نمی بارد که رودی جاری شود

اما در شهر دلم یکی را دارم که باران محبتش قطع نمی شود

و عشق جریانی مداوم است

همچون رودی ابدی...

شهر تو را من بیشتر زندگی کرده ام

من تمام کوچه ها و خیابانهایش را میشناسم

انجا شهری است گویا من انجا متولد شده ام

شهر من است

و در قلبم شهری به نام " تو " دارم

و من ساکن شهری هستم به نام " شهر عشق "...!

شهری که عشقم در ان نفس می کشد

راه میرود و نفس می کشد و زندگی می کند ...!