عاشقانه های من و تو ( گلایه ...!)
چرا به خوابم نمی آیی ؟
دلتنگی ات که روز و شب نمی شناسد و خواب و بیداری سرش نمی شود .!
خبر داری چقدر دلم می خواهد خوابت را ببینم!؟
گلایه دارم...!
مگر رسم اینچنین نبوده که هر دیدی ...بازدیدی دارد!؟
پس چرا تو بازدید مرا پس نمیدهی ؟
بارها به خوابت آمده ام و تو یک بار هم به خواب من سر نزدی
این رسم عاشقی است ؟
چقدر دلم می خواهد خوابت را ببینم
مگر چه میشود در یکی از همین شبهای بلند پاییز سر زده به خوابم سر بزنی ؟
در یکی از همین شب ها که چشمان خسته ام را با لبخندت بدرقه میکنی .
وقتی در آنسوی پلک هایم روی مخمل رویاهایم کنج خلوتی می نشینم ..!
صدای موج دریا دست نوازش به گوشهایم می کشند
و بوی عطر بهار نارنج تمام خوابم را فرا میگیرد
دلم تنگ تو میشود و زمستان سرد به تنم هجوم می اورد
و از فرط دلتنگی ات انگشت سبابه ام را روی لبم هایم میگذارم تا ببوسم !
تو پیدایت شود و شال گرمت را روی شانه هایم بیاندازی
این بار نه در خواب خودت بلکه به خواب من بیایی ...!
در ان دنیای شلوغ و پر از هیاهو نیز تنها تو مرا میبینی و تو نگران من میشوی !
کنارم مینشینی و با نگاه مهربانت خوابم را ستاره باران می کنی
دستان سردم را در آغوش دستان گرمت میگیری و مرا به محبتت زنده میکنی .
لبخندی بر لبانت می نشانی و می پرسی : خوبی ؟
و من در تردید اصالتت می پرسم : واقعا خودت هستی ؟
می خندی و می گویی : غیر من چه کسی وعده ی این قرار ما را بلد است .
غیر من و تو مگر کسی این کنج سبز خیالمان را می داند ؟
نفس عمیقی می کشم و عطر آشنایت قلبم را میلرزاند
خون در رگهایم گرم میشود و نگاهم را به نگاهت پیوند میزنم
دستانت را می فشارم و می گویم : خیر ...
می خندی و می گویی : اینگونه مهمان نوازی میکنی ؟ چای و شیرینی طلبت
حداقل وقتی می خوابی گره از آن ابروهایت باز کن !
این همه راه نیامده ام تا روی ترش و سکوتت را ببینم ؟
لبخندی به لبهایم می نشیند و می گویم : تو که باشی مگر دیگر حرفی برای گفتن باقی می ماند ؟
گوشه شال را بلند میکنی و خودت را به من میچسبانی وبا خنده می پرسی : پس مرا دعوت کردی چه کنیم ؟
نگاهت که می کنم برق شیطنت از چشمانت می بارد
حواست را به آن سوی حیاط میبرم و می گویم : میبینی مادرت کنار مادرم نشسته است
راستی چه می گویند ؟
می خندی و می گویی : مادرم آمده تو را از مادرت خوستگاری کند خبر نداری ؟
اخم های مادرت را نمیبینی گویا امده ایم شازده پسرش را به غنیمت ببریم .
می خندم و می گویم : امان از دست تو ...
می گویی بلند شو اینجا سرد است بیا برویم داخل اتاق
وقتی داخل اتاق میشوم پدرت آنجا نشسته و مرا به کنار خودش دعوت میکند و تو از کنارم دور میشوی ...
امان از این دوری
چقدر دلتنگ تو ام و چقدر دلم بهانه ی تو را میگیرد .
دلم می خواهد در کنارم تو را داشته باشم
در قلبم هستی و در خیالم هستی و حواسم مدام پیش توست
چرا اینقدر تقدیر بی رحم است ؟
چشمانم شوق دیدنت را دارند
لب ها یم شوق بوسیدنت را دارند
و بی تو هوای نفس هایم تنگ است
دستانم وسوسه نوازش کردنت را دارند
و شده شبی تو را در خواب ببینم ...!
به خوابم بیا
اینجا یکی به از فرط دلتنگی به دیدنت در خواب هم راضی است ...!