از تو ممنونم...!؟

خوشا به حال من که هر صبح شوق دیدنت پرده از چشمانم کنار میزند

و قلبم به خواستنت خون در یک یک رگهایم به جریان می اندازد .

تو شدی زیباترین انگیزه ی زندگی ام .

این همه شور و شوق و اشتیاقم به خاطر وجود نازنین توست

خوب من تو بهترین انتخاب قلبم و تصمیم بی تردید عقلم هستی

خوب خوب من ...

من عاشقم و تو عاشقی و از تو ممنونم

تو از من دلبردی و من به تو دلباختم و از تو ممنونم

تو آنقدر خوبی که به غیر خوبی از تو سراغ ندارم خوب من و از تو ممنونم

تو برای زندگیم همچون بهاری و نعمت تابستانی برای زندگپم و هزار رنگ پاییزی بر احساسم

تو به سپیدی برف زمستان زیبایی و به قشنگی ماه شب های مهتابی بی همتا

از تو ممنونم محبوب من ...

ناب بودنت هوش و حواسی برایم نگذاشته و

با قشنگی ات چشمانم را قفل خود نمودی و از تو ممنونم

از اینکه اینقدر پر تلاش و امیدوار و شجاعانه زندگی میکنی از تو ممنونم

حواست به من هست ...حواست به خودت هست و حواست به همه چیز هست از تو ممنونم

نگاهت زیباست قلبی مهربان داری و دستی یاری رسان ...

تو با لبخندت دلم را شاد میکنی و با خنده هایت این دنیا را برایم همچون بهشت ...

به خاطر همه ی بودن هایت از تو ممنونم که همیشه خوبی و همیشه بهترین

و از خدا که تو را اینگونه زیبا در دفتر تقدیرم قرار داده ...ممنونم

یک دنیا عشق  و یک عالمه دلتنگی...!

دلبسته و عاشق یکی که باشی

قلبت میشود فرمانروای وجودت و اندیشه را چاره ای جر اطاعت نیست

گمشده ات را که می یابی تازه میفهمی معنی خیلی چیز ها را ...!

رسیدن تازه آغاز راه است

بی قراری قلبت را در حضورش حس میکنی

دلتنگی تنها درد زمان نبودنش نیست...!

در کنارش و محو چشمانش و مخاطب کلامت که نیز هست دلتنگی اش بیشتر و بیشتر خود را نمایان می کند .

همچون روحی که از تن جدا افتاده ...!

هر چه بیشتر او را می بینی عطش چشمانت بیشتر میشود به دیدنش

هر چه بیشتر صدایش را میشنوی به آرامش موسیقی صدایش بیشتر وابسته میشوی

و هر چه نزدیکتر و نزدیکتر ... صدای خواستن قلبت بلند تر و بلند تر میشود ...!

نمی دانم چه رازی است در عشق

که هر روز تو زیباتر میشوی در چشمان من

و هر لحظه خواستنی تر از لحظه قبل ..!

دنیای عشق ... دنیایی سراسر شوق و اشتیاقه و لبریز از قصه های شیرین و پر احساس و یک عالمه دلتنگی

دلبرم : دوست داشتنت قشنگه

قشنگترین حسیه که می خوام تا ابد در قلبم نگهش دارم

و با اون هر لحظه زندگی کنم

تا آخرین نفس و تا آخرین تپیدن قلبم ...!

کافه ی خیال ...!

در دنج ترین کوچه ی خیالم کافه ای است خاص " تو"

که پنجره ای دارد به سمت قلبم ...

همیشه باز است و همیشه یک مشتری ثابت دارد به نام " تو "

فرقی نمیکند شب باشد یا روز

جمعه باشد یا شنبه

هوا آفتابی باشد یا ابری و بارانی ...!

هر وقت دلم هوای " حوا " ی خودم را کند "تو " را انجا خواهم یافت .

برایت فرقی نمی کند با چه از تو پذیرایی کنم چای یا قهوه و یا نسکافه ...!

همیشه لبخندی به لب داری و مرا به میز خودت دعوت می کنی

یک عالمه حرف دارم برای " تو "

نه از گذشته می گویم و نه از آینده ...

هر چه می کویم حرف دل است و دوست داشتنت

از دریا و آسمان و ماه و ستاره ها برایت می گویم

از زیبایی بهار و رنگین کمان و شکفتن گلها برایت داستان می سرایم

و خودت بهتر می دانی که ته همه ی همه ی قصه های من

میرسد به " تو " و فقط " تو "

و این کافه ی خیال محبوبی ندارد جز " تو " و فقط " تو "

و گاه چقدر دلم می خواهد خیالم رنگ واقعیت بگیرد

روبرویت بنشینم به جای حرف زدن فقط نگاهت کنم

" دوستت دارم " را با چشمانم بیان کنم و جوابش را از نگاه پر از محبتت بگیرم .

زمزمه های عاشقانه ام را به گوش هایت نه ...! بلکه به چشمانت هدیه کنم

میشود ...؟

روزی برسد به جای این همه حرف های گفتنی و نوشتنی ...!

دیدنی شوند این حرفهای دلمان

بدون شک حرف دل ها در سکوت بیشتر شنیده خواهند شد .

آنگاه که نگاهها و آغوش ها و بوسه ها

مثنوی می سرایند از " دوست داشتن "

و حرف های عاشقانه را گوشها نه ...بلکه چشمان و دستان و اشک ها و لبخند ها بیان می کنند ...

کافه ی خیال من تا ابد برای تو بر پاست

و هر گاه سکوت مرا دیدید مرا در " کافه ی خیالم " جستجو کنید در خیال " تو "...!

چشمه ی جوشان عشق...!

هر شب به یاد تو چشمانم به خواب میروند

و هر صبح به عشق دیدارت پرده روی چشمانم را کنار میزنم.

وجودت همچون چشمه جوشانی است که وجودم را از عشق و محبت و زندگی لبریز کرده.

با تو و در کنار تو رویاها از واقعیت به دور نخواهند ماند و به هیچ ارزویی گرد فراموشی نخواهد نشست.

هر صبح همچون خورشید به قلب و روح و جانم می تابی

وجودم را از امید و انگیزه و توانستن بارور می کنی.

تو که باشی تمام شکوفه های ارزو یم به ثمر خواهند نشست

و باغ زندگیم محصول شیرین و پر برکت و بی نظیری نوبرانه خواهد داد که تا کنون به باغ زندگیم نه دیده ام و نه چشیده ام...!

قلبم ازعشق تو مالا مال و خاطرم از یاد تو لبریز است

و بر لب هایم ذکری جز " دوستت دارم" ندارم...!

و شک ندارم تو همان هدیه ای هستی که خدا به روح و جان و وجود م عطا کرده

و به برکت وجودت قلبم زیبا میتپد و روحم پر نشاط و ذره ذره ی وجودم طعم خوش زندگی را میچشند.

و به شکرانه ی این نعمت هر لحظه به دور تو میگردم

و هر روز بیشتر و بیشتر تو را " دوست " میدارم...

عشق و دوری ...!!!

عاشق که باشی

دلت که پیش یکی باشه

اون یه نفرم ازت خیلی دور باشه

میشی دوره گرد تموم کوچه پس کوچه ها و خیابونای شهر

مدام چشم به راهی و در انتهای همه ی مسیر ها انتظارشو میکشی .

در خیالت باهاش زندگی میکنی ...قدم میزنی ...حرف میزنی

میخندی و شوخی میکنی و قربون صدقش میری و گاه در خیالت در آغوشش میگیری و براش ترانه ها ی عاشقونه رو باز خونی میکنی ...

وقتی یکیو از دور دوستش داری

خیلی چیز ها مفهومشون برات عوض میشن

به همه ی گل فروشی های شهر سر میزنی نه اینکه گل بخری بلکه به دنبال لبخند غنچه ای میگردی که به زیبایی لبخندش باشه

عطر فروشای شهر همشون تو رو دیگه میشناسند

عطرشو میون تموم عطر ها جستجو میکنی یه عطری که به اندازه عشق و محبت و مهربونیش یکتا باشه

همه ی ساعت فروشی های شهرو میگردی به دنبال ساعتی که بتونه زیبای زمان هایی رو که اون کنارته به همون زیبایی نشون بده ...

عاشق یکی باشی و اون یه نفر دور باشه مثل تو

عینک فروشی هم جای خوبیه که در جستجوی عینکی باشم که بتونم زیبایی تو رو در قاب اون ببینم .

همه ی کافه های شهر از من و خیال تو فراوون خاطره دارند

همیشه یه میز دونفره انتخابم بوده و یه جای خالی واسه ی تو و یه صندلی که همیشه میزو بغل گرفته تا عاشقانه های منو از نزدیکتر بشنوه .

دلتنگی ادمهایی که از دور عاشق هم شدند خیلی فرق داره و خیلی متفاوته ...!

اونهایی که از دیدن مداوم هم محرومند و تموم دلخوشیشون نوشته ها و وویس ها و کلماتیه که سعی دارند ذره ای از اون احساس درونیشونو با اون بیان کنند .

عاشقای اینطوری مدام میان کتاب ها و متن ها و شعر ها و ترانه ها و حتی عکس ها به دنبال واژه هایی چدید میگردند تا حرف دلشونو به عشقشون برسونند .

عشق خیلی عجیبه وقتی سراغ ادم میاد هیچ تسلطی روی دلهایمان نداریم

قلب ها برای کسی که خودشان می خواهند میتپند و هیچ مانعی سد راهشان نمیشود حتی دوری ...!

داستان عشق خیلی عجیبه هر چه دور تر باشی اشتیاق و علاقه و خواستنت بیشتر میشه

هر چه کمتر ببینیش بیشتر بهش فکر میکنی و هر چه شنیدنش کو تاهتر باشه بیشتر حرف داری واسش بگی ...!

و این دوری باعث نمیشه که عشق عمیقی رو تجربه نکنی

دوری و عشق می تونند در کنار هم افسانه بسازند از "دوست داشتن" ...!

"دوست داشتن " خدا ...!

خداکه نمیادش بهت بگه دوستت دارم

گاهی یه نفر رو میزاره تو مسیر زندگیت

گاهی یه ادم که ممکنه رفیقت بشه همسفرت بشه یا عشق دلت ...

مهم نیست مدت زمانش شاید یه عمر باشه و شاید یه رهگذر مثل نامه رسون خدا

اون ادم با رفتار و گفتار و کردارش پیام خدا رو بهت میرسونه

و تو بدون شک همون فرستاده ی خدایی وگرنه این همه خوبی و خاص بودن و باب دل بودنت محاله اتفاقی باشه

تو همون آدمی هستی که ضربان قلبت به خاطر " من " بالا و پایین میشه

تو همونی که وقتی میگی " دوستت دارم " نه تنها با گوشم اینو میشنوم

نه فقط می خونم بلکه من این جمله تو رو با ذره ذره ی وجودم لمس میکنم .

شیرینی اونو می چشم

و دلیل تپش های نا منظم قلبم میشه ...!

"انگشت به لب مانده ام از قاعده ی عشق

ما یار ندیده تب معشوق کشیدیم "

شاید خیلی ها متعصبانه به نوشته های من ایراد بگیرند

اما خدای من خدای توست و خدای همه ی عالمه

خدا همه جا هست و جایی که عشق و محبت و مهربونی است بیشتر و بیشتره ...

خدا وسیله رو و مسیرو گاهی به زیباترین و عجیب ترین حالت ها فراهم میکنه

و خدا میتونه از هر آدمی یه فرشته بسازه برای هر آدم دیگه

تا برای زندگیش انگیزه بشه ...امید بشه و معجزه

تو دوستدار من بودی که حرف زدی

تو مشتاق دیدنم بودی که اومدی

تو عاشق من بودی که منو اینچنین عاشق خودت کردی

و این همه غلاقه ی من به تو و اشتیاق تو به من بی دلیل نیست .

نه فقط دیگر خواست من است و نه فقط خواست تو

و تا ثیر ما روی زندگی هم فراتر از هر خوشبختی است

من آنگونه که میگویم و انگونه که نشان میدهم نیستم .

من بیشتر از آنچه می گویم و نشان میدهم

بیشتر از آنچه میدانی ومی بینی و می خوانی

دوستت دارم

و تمام جانم به قربانت که از شدت خوب بودنت

حس کردم خدا دوستم دارد ...!

لذت خندیدنت...

چرا تا کنون از خنده هایت ننوشتم؟

از آن خنده های زیبا و دلبرانه ات

گویی بهار بر چهره ات فرش شادیش را پهن می کند وقتی می خندی

ذوق چشمانت، شکوفه ی لبخند نشسته بر لبانت و فرم گونه هایت دلبری ات را صد چندان میکند.

تو به دل نشسته ای و حاکم بی رقیب احساس منی

در دنیای من " دنیایی" است به پهناوری دوست داشتنت

و به شکوه یکتایی عشق...

بودنت نعمت است برای من

وجودت رحمتی است هدیه ی خدا به قلبم

و خنده هایت همای سعادت است که می نشیند بر شانه ام

نازنینم تو بخند

هوای حوالی احوال این دلبسته چه بسته شده به احوال تو...!

غمگین نباش که ابری میشود احوالم

پریشانی ات طوفان بپا می کند در وجودم

این دوستدار تو به لبخندت میخندد

این عاشق تو به خنده تو پر میکشد.

و این مجنون تو ، شادی تو ، خوشبختش می کند

و من برای خوشبختی ام

غمی به چهره ات بنشیند به جان دل میخرم

به وقت پریشانی ات آرام جانت میشوم

و برای نشاندن نقش لبخند روی لب هایت هرگز بی خیال نمیشوم.

در کنار تو من همیشه بهترینم و خالص ترین خودم

همیشه حالم خوب است و مرا در اوج دلدادگی و عاشقی و شوخ طبعی میبینی.

تمام تلاشم این است برای زمانی که در کنار هم هستیم

قشنگترین و فوق العاده ترین لحظات را برایت فراهم کنم

فرش امن خیالت و پتوی آرامش خاطرت میشوم

ارام جانم شدی و ارام جانت میشوم.

و شادیت بهترین ثواب بودنم کنار توست.

لذت تماشای یک لبخندت به دنیا می ارزد

جانان من...

نسل عشق پنهان...!

من از نسل آدمهایی هستم که هم نون تنوری و هم خونه کاهگلی و هم کرسی رو تجربه کردند

و هم پکیج و هم خونه دوبلکس و هم نون باگت فرانسوی رو

من در دوره ای متولد شدم که هنوز توی خیابون ها ژیان و پیکان و رنو ماشین اعیونی بودند

و الان شاید پشت رل ماشینی بشینم که کاربرد خیلی از دکمه هاشو ندونم .

من تلویزیون 14 اینچ خونه ی مادر بزرگم یادمه و الان که جلوی تلویزیون میشینم گویی از آن زمان صدها سال گذشته و چقدر دور و بزرگ و رنگی شدیم

من تلفن همگانی سکه ای رو تجربه کردم و هنوز روی انگشتام خاطره ی چرخوندن شماره گیر گوشی آلمانی گاهی شنیده میشه .

و کلکسیونی از گوشی ها دارم که قدم به قدم تاریخ تکنو لو ژی رو با هم ورق زدیم

هم عاشق فالوده بستنی هستم و هم عاشق نسکافه و کیک شکلاتی

من متولد نسلی هستم که هنوز دین یه معیار مهم تو زندگی بود و هنوز روزی چند بار سمت کعبه ی خدا می ایستم

من متولد همون نسلی ام که هم عاشق تسبیح نقره کوبم و هم ساعت دیجیتال

کمی متعصبم و رگ غیرتم گاهی بیش از حد بلند میشه و هنوز نمی تونم چشای خودمو راضی کنم و به چشای تو زل بزنم .

و گاه دل به دریا میزنم و فراتر از نسل خودم عاشق میشم و جوونی می کنم

اگر واقعا بهت نزدیک بودم شاید هرگز بهت نگاهم نمی کردم که تو رو بشناسم

هر گز بیش از یک سلام و احوالپرسی ساده برات وقت نمیزاشتم

شاید بهت فکر می کردم شاید ذهنمو مشغول خودت میکردی و شاید در خلوت تنهاییم یه عالمه باهات حرف میزدم .

ممکن بود شب ها قبل خواب بهت فکر کنم و گاهی بدون اینکه خودت متوجه بشی اومدن و رفتنت رو رصد کنم .

اما من متولد همون نسلی هستم که احساس شون میان سنت و تجدد دست و پا میزنه

و هرگز نتونستیم راهی پیدا کنیم تا احساسمونو رک و بی دغدغه بیان کنیم .

ما نسل دوست داشتن های پنهانی و عشق های بیان نشده هستیم،

شاید اگر کمی زود تر متولد شده بودم نامه های پستی روهم تجربه میکردم .

الان که بهش فکر می کنم واقعا حسی فوق العاده ای داشته اون نامه ها

هم نوشتنشون و هم انتظار رسیدنشون و هم خوندنشون

و تا جواب نامه میرسید به دست فرستنده چه میکشید عاشق نگون بخت ...!؟

من و تو در این مدتی که همدیگه رو میشناسیم خیلی جهان پیرامو نمون تغییر کرده .

و ما هنوز با همان سنت قدیممون با هم در ارتباطیم

نه خیلی به روز روزیم و نه خیلی سنتی و در قید و بند

نه خیلی با اصولیم و نه درگیر سوسول بازی های مدرن

نه خیلی آهسته و آرامیم و نه خیلی پر چنب و جوش و پر هیجان

گاه خیلی معقولیم و گاه لبریز از احساس و مثلا بی تدبیر

مانسلی هستیم که نه گلایه مان را کسی شنیده و نه اشکمان را کسی دیده.

ما یاد گرفته آیم سر سخت باشیم و لجباز و با اراده و سازگار...!

سر خواستم هایمان بجنگیم و از آرزو هایمان به آسانی دست نکشیم و به داشته هایمان ارزش فراوان بدهیم.

جانان من

ما مسیری طولانی طی کرده ایم تا به اینجا رسیده ایم

حسرت سالها انتظار و حرفهای ناگفته و دلبری های پنهان به دلمان مانده

ما فراوان دوستت دارم به هم بدهکاریم

جقدر جانم به هم گفتیم و ننوشتیم؟

فراوان دلبرانه ها که بر زبانمان جاری شد و بر صفحه تایپ نشد

آری ما نسل نامه های نا نوشته ایم

دفتر خاطراتمان لبریز است از نامه های که هرگز به مقصد نرسید.

ما نسل فیلم های باز و داستانهای نا تمام و متن های بی پایانیم

و همیشه زندگیمان به سه نقطه ختم شده...!!!

می خواهمت ...!

من به کوتاهی یک عمر تو را می خواهم ...!

می خواهمت تا نهایت بی تابی و با همه ی پریشانی و در اوج شیدایی

می خواهمت از قبل طلوع آفتاب تا غروب آخرین ستاره ی شب

بیشتر از بیست و چهار ساعت یک روز

بیشتر از هفت روز هفته و یکصد و بیست سال و اندی ...!

من تو را از عمق ژرف ترین دریاها تا دورترین کهکشانها می جویمت

به قدر تمام شکوفه های شکفته شده و تمام پیله های پروانه شده

به قدر تمام قطرات بارانی که تا کنون باریده و تمام پرتو هایی که از بدو تولد خورشید تابیده

به قدر نیک ترین افکار و زیبنده ترین متن ها و فصیح ترین اشعار

به زیبایی قلب های با محبت و به جاودانگی عشق ...

به قدر تمام تپیدن های قلبم و تا آخرین ضرب آهنگش که تو را می نوازد

به قدر بزرگترین آرزو هایم و به قدر خاص ترین خواسته ها یم

به قدر تمام اراده و توان و قوت و همتم و از صمیم قلبم

و در هر شرایطی و در همه ی زمانها و در هر جایی و در تک تک نفس هایم

تو را می خواهم

و دوستت دارم ...

مثل همه چیز ...!

به این فکر می کردم

تو اگر نوشتنی بودی حتما شاهنامه میشدی

و اگر خواندنی بودی حتما دیوان حافظ

تو اگر کوه بودی حتما دماوند میشدی و اگر درخت ... حتما سرو ی بلند

به مکان که فکر می کنم تو را بهشت می بینم و اگر قرار بود زمان باشی عید نوروز میشدی

بهار میشدی برای فصل ها و همان سیب سرخ اشرف میوه ها میشدی و شکوفه ی گیلاس میشدی اگر قرار بود شکفته شوی

عطرت را از گل مریم میگرفتی و زیبایی ات را از چشمان آهو

تو اگر نگین میشدی حتما زمرد قرمز میشدی یا یشم سبز و یا الماس آبی ...

تو اگر گل بودی ...!

این چه حرفی است ...! زیبایی تو را با یک یا چند گل که نمیشود توصیف کرد تو بوستان و تو گلستان میشدی

تو اگر می خواستی شیرین باشی حتما عسل میشدی و اگر می خواستی تلخ باشی بدون شک قهوه

تو محال است ترش شوی یا تند اما اگر میشدی هم بدون شک دلچسب میشدی ...!

تو اگر عضو میشدی حتما قلب بودی و اگر درد میشدی حتما تب دلتنگی ...

تو مثل آرزو بی پایانی و تو مثل آسمان بی کران و مثل ماه پر از خاطرات شب های مهتابی

تو مثل رود همیشه جاری هستی در وجودم و همچون نسیم نوازش میکنی روحم را

تو مثل همه چیزی و هیچ چیز در این دنیا مثل تو نیست

دنیای من

یکی یکدانه قلبم

دوستت دارم یگانه و بی اندازه ...!

دروازه ی قلب تو ...!

من زیبایی تو را در چشمانت دیدم

چشمانت دروازه ی قلب تو بود جایی که عشق زندگی میکرد .

من زیبایی تو را در لبخندت دیدم

لبخندت چه زیبا فاش می کند احساس پنهانی قلبت را ...!

من زیبایی تو را در لحن صدایت شنیده ام

در سرخی گونه هایت و در گره ی انگشتانت و خجالت در نگاهت

دیده ام ...

من زیبایی تو را در میان تک تک واژه ها و کلماتت لمس کرده ام .

زیبای من

من برای به دست اوردنت نجنگیدم اما برای داشتنت همیشه خواهم جنگید

من برای تو که دوستم داری با همه دنیا در خواهم افتاد

من برای اینکه دوستم داشته باشی هر گز تلاشی نکردم

و این دلیل کافی نیست که هر روز برای داشتنت تلاش کنم ؟

تو از هر آنچه تا کنون با چشمانم دیده ام زیبا تری

این " دوست داشتن "توست که زیباست

و این ماندگار ترین و خالص ترین و ناب ترین زیبایی است

کهنه نخواهد شد و تکرارش شیرین است و تا ابد فراموش نمیشود

زندگی ، فرشته، تو ...!

زندگی سفری است ، گاه به کوتاهی عمر یک پروانه و گاه به بلندای ساختن کشتی از چوب درختی نو پا...!

زندگی آمدنی است برای رفتن و تجربه ای است برای تبدیل و تلاشی است برای پریدن...!

زندگی فراز و نشیب بسیار دارد.

گاه درد دارد و گاه خوشی ، گاه طعم آرامش میدهد و گاه طوفانی و لجباز میشود.

زندگی روزهای آفتابی و ابری بسیار دارد

و در این کشاکش زیستن که نامش را زندگی گذاشته ایم

خداوند انسانی را همسفرمان می کند

همراه و همدل و همگام وهمساز وهم اوا و همزاد...

که هم جان میشود و هم جهان ما...

با خود آرامش می اورد و به زندگی مان مفهوم می بخشد و معنی بخش زیستن میشود .

همچون فرشته ای بالهای عشق و محبتش را به ذره ذره ی وجودمان و در لحظه لحظه عمرمان و به تک تک ارزو هایمان می گستراند.

نشانه اش عشق و محبت است و آرامش هدیه حضور اوست

فرشته ی همسفر زندگیم

که در قلب من مآوا گزیده ای و حاکم احساسم شده ای.

تو بهتر از انی که در طالع شانس من باشی

و حضورت بسیار پیش تر از گشودن دفتر زندگیم بوده.

در هیچ استدلال و قانون و دلیلی بودنت نمی گنجد

به جز تقدیر و معجزه ...

پس بی دلیل نیست که اینقدر فرشته ای

می دانی ؟ هدیه خداوند

اگر به وجودت باشد میشود قلبی مهربان

و به فکرت باشد میشود پندار نیک

اگر به دستانت باشد میشود برکت

و به چشمانت باشد میشود نور امید

و اگر به زندگیت باشد میشود یک فرشته

مثل تو...

خوب من ...!

دوست داشتنت که قانون ندارد

منطق نمیشناسد

دل من که در بند ساعت و تاریخ و مکان نمی ماند برای دوست داشتنت

قصه ی یک روزه نبودی که از خواب بیدار شوم و قلبم بی دلیل به تو گره خورده باشد

تو مثل نم نم باران به دلم باریدی و وجودم را از محبتت لبریز کردی

و عشق نتیجه سالها موهبت توست که در قلبم چنین جوانه زده و در بند بند وجودم ریشه دوانیده

آرام آرام و پیوسته و بر قرار و بی وقفه و مداوم آمدی

و شدی عزیز جان و مونس و همدم و دلبر و ...نفسم

نگاه آرامت خاص من شد آرام جانم

خنده ی زیبایت .. تکیه کلامت...حرف هایت خاص من شد

و حضورت همنشین بی هیا هوی من ...

محبوبم !

من هر روز شما را دوست می دارم

دوست داشتت از صبح شروع میشود تا شب و شب تا سحر مرور می کنم دوست داشتنت را

دوست داشتنت تکلیف نیست شده شغل مورد علاقه ی قلبی من ...

جانان تو مرا کافی هستی برای بهشت این دنیا و جنت آن دنیا

داشتنت گنج بی پایان و بودنت مهر ابدی و خواستنت آرزوی همیشگی من است

خوب من دورت بگردم

دوستت دارم و همین و بس ...!

زبان مکتوب   عشق ...!

" تو " را می نویسم هر روز به داستانی جدید

دوستت دارم هر روز بیشتر از روز قبل و متفاوت تر

نوشتن از " تو " همچون عبادت شده برای من

من تو را میان همین نوشته ها یافته ام و عاشق شده ام

من تو را خواندم قبل از دیدنت

من موسیقی صدایت را که میان این سطر ها نواخته ای سالها به گوش جان شنیده ام

من تو را فهمیدم میان تک تک این کلمات همچون خودت

با تو در میان هزاران سطر قدم زدم در هزاران روز

گفتنی ها را برایت نوشتم و شنیدنی ها را خواندی

شنیدنی ها زا گفتیم و نوشته هایمان را بارها و بارها در خلوتمان مرور کردیم

جانان

حقیقت این است که بعضی مثل طوفان وارد زندگیت میشوند پر شور و تمام عیار

و بعد کسانی هستند که مانند صبحی آرام از راه میرسند ثابت قدم و آشنا

با عشقی که نیاز به جلب توجه ندارد و فقط صبر می کند تا تو متوجهش شوی

شاید بهترین نوع عشق آن عشقی باشد که تو را به دنبال خود نمی کشاند .

بلکه به تو یاد آور میشود که هیچ وقت قصد رفتن نداشته است

همچون کتابی مکتوب برای همیشه ...

و بدون شک کلمات و لغات معنایی عمیق تر از همان حرف هایی است که بر زبانمان جاری میشود

احساسم را برایت می نویسم و می دانم تو بارها و بارها می خوانی

و هر بار شاید بیشتر و بیشتر به عشق من پی می بری و اینگونه تو را در این لذت عشق غوطه ور می کنم .

نوشتن از تو برای من شبیه یک آیین شده ... همانند یک سنت زیبا

من می نویسم گویی با تو حرف میزنم

من می نویسم گویی تو را در قلبم می تپم

من می نویسم تو را و تو را در تک تک کلماتم نفس میکشم

تو نمی دانی من بارها تو را میان این نوشته ها در آغوش گرفته ام و بوسیده ام

و بارها هنگام نوشتن این متن ها لبخندت را به وضوح دیده ام

من دوست داشتنت را و دلتنگی هایم را ... خط به خط حک می کنم بر سینه ی این صفحه ها

و این به راستی شده آیین عشق ما ...!

مثل هیچکس...!

تو از همان اول با همه فرق داشتی

تو در اوج بودی تو بی نظیر و بی همتا و یگانه بودی

اگر همه روی زمین بودند تو در آسمان بودی

همه رنگ بودند تو رنگین کمان بودی

اگر همه زیبا بودند تو زیباترین بودی

همه ماه بودند تو کهکشان بودی

اگر همه گل بودند تو گلستان بودی

همه بودند اما از همان اول تو بهترین بودی

تو برای من بهترین هدیه ی خدا بودی خاص ترین تقدیر

برای قلبم معجزه

برای نفس هایم زندگی

برای قدم هایم اراده

و توانی برای دستانم بودی

تو جواهری بودی که همچون نگینی به قلبم نشستی و جوهر قلمم شدی .

احساسم را تو زنده کردی و قلبم را تو عاشق کردی و روح مرا تنها تو لمس کردی .

تعجب نکن ...! می دانم تو هم باورت نمیشود

کلاه قضاوتت را بر سرت بگذار و یک بار هم شده بیا و از نگاه من به خودت نگاه کن

و خواهی دید مثل هیچکس نیستی و تو حتی از خودت نیز بهتری ...!

آنگاه خواهی فهمید که چقدر فقیراند واژه ها برای بیان این همه شکوه و زیبایی ات ...

و این دل در تب عشق تو چه میکشد و چه خون جگری میخورد

و تو نمیدانی چه جنگی است هر روز بین این قلب عاشق و این قلم بی احساسم ...!

آرام جانم تو از همان ابتدا با همه فرق داشتی

تو مثل هیچکس نبودی

و هیچکس مثل تو نبوده و نیست و نخواهد بود .

چند تا من  من برای تو ..!!!

من سایه تو را به هیچ آفتابی نمیدهم

من سردی تو را به هیچ گرمایی نمیدهم

من قطره ای از دلتنگی تو را ...به دریا دلگرمی محال هم نمیدهم

من خیال تو را به هیچ حقیقت امکان نمیدهم

و گره ی ابروی تو را به هیچ لبخند موزون دلربا نمیدهم

من همه ی ناز تو را میخرم و یک تار موی تو را به همه دنیا نمیدهم

من حتی یاد تو را به هیچ عشوه و قمزه و جمال پری سایی نمیدهم

من بودن در قلب تو را به مسند تخت سلیمان هم نمیدهم

من یک لحظه دیدن روی ماه تو را به جمال ثریا نمیدهم

من عطش چشمان تو را به چشمه ی آب حیات هم نمیدهم

راستش را بخواهی

من دیگر جای تو را در قلبم ... حتی به خودم نیز نمیدهم ...!

آموزگار عشق...!

تو همچون وحی بودی به قلب من

پرتو عشق را تو به قلب من تاباندی و دلم را تو با نور عشقت روشن کردی.

تو فقط قدم به زندگیم نگذاشتی . تو به قلبم ، تو به چشمانم

تو به فکرم ، تو به رو ح و جانم و حتی به رویا های من قدم گذاشته ای.

برای من معلم عشق شدی و مرا در مکتب محبتت ، " دوست داشتن" اموختی

تو با معجزه ای عشق ، دنیای مرا عوض کردی

شور و شوق و امید دستاورد آمدنت بود

امن و پناه من شدی

پریشان بودم آرامشم شدی

بی قرار بودم و بر قرارم کردی

بی صبر بودم صبورم کردی

نا مهربان بودم مهربانم کردی

مغرور بودم معقولم کردی...

تنهایی ام را از من گرفتی و مرا شریک لحظات تنهاییت کردی

تو دریچه قلبت را برای من گشودی و عشق و علاقه ات را نه به زبان بلکه به هر روشی به من بیان نمودی.

من به عشقی که تو رسولش باشی ایمان دارم

ملت عشق تو شدم و کل وجودم به محبتت ، به خواستنت و به داشتنت مشتاق شد.

من و تو با هم کامل شدیم همچون ماه و خورشید ، مثل هوا و نفس ، مثل قلم و دفتر ، مثل تبر و باد...

مثل ذوق و شوق، اشک و لبخند، بوسه و لب ...ترکیب های بی نظیری که بدون هم معنایی ندارند و بدون هم قشنگ نیستند و با هم زیباترین های دنیا هستند

جانان من

از کجا اورده ای این همه مهربانی را

این همه صفای سیرت و نور صورت را

این همه زیبایی و زلال بودن را

سرچشمه ی این همه عشق کجاست؟

این همه روح نوازی را در کدام دین و ایین فرا گرفته ای؟

در چه هوایی قدم میزنی که عطر آن هوا، در نفس هایت، در حرف هایت و در سکوتت موج میزند؟

به راستی که برای ایمان به غیب، ایمان اوردن به نگاه تو کافی است

و دیگر شک ندارم که خدا مرا خاص قلب تو و تو را آرام جان من خلق نموده است...

با تو...،

با تو عشق را من شناختم

با تو قلبم دوست داشتن را آموخت و یاد گرفتم برای اولین با یکی را بیشتر از خودم دوست بدارم.

تو به من عشق و محبت را نشانم دادی و به تصویر کشیدی زیبای دوست داشتن و دوست داشته شدن را برای اولین بار در زندگی.

با تو من پرواز خیالم را دیدم و به رو یا هایم لباس رنگین پوشانیدم

با تو دوباره متولد شدم با شور و شوقی چند برابر ...

تو برای آرژوهایم نقش اول شدی و قهرمان تمام خاطراتم شدی

تو بودی که به عمیق ترین نقطه ی قلبم راه یافتی همان‌جایی که تا کنون هیچ کسی حسش نکرده بود.

با تو دنیا زیباتر و کتاب ها خواندنی تر و اشعار معنی یافتند .

گویی تو‌دلیل آمدن بهار شدی و شکفتن گلها و طلوع خورشید شدی

در کنارت خودم را یافتم و خودم را بیشتر دیدم و بیشتر دوست دارم.

این همه به خاطر نگاه عاشقانه و خاص توست به من.

هر لحظه با تو بودن تجربه ی زندگی در بهشت است

همانقدر شیرین و همان قدر لذت بخش و همان قدر بی نظیر

با تو فهمیدم بهشت مکان خاصی نیست

بهشت می تواند یک شخص باشد

یک تو که مهرش بهشتی است عطر ش بهشتی است نگاهش بهشتی است و سمبل بهشت است همچون فرشته ها....

من برای تو همچون موسی دل به دریا میزنم

با تو همچون زرتشت کردار و رفتار و گفتارم نیک میشود

و همچون مانی نقاش چهره ی دلربای تو خواهم شد تا ابد

من به عشق تو همچون نوح هزار سال منتظرت می مانم

و همچون پیامبر عشق درد هجران به جان میخرم.

من برای تو همچون عیسی جان خواهم داد.

تو برای من بهشتی که برای تو از هر آیینی دلیلی برایت یافتم..

برای خواستنت

برای دوست داشتنت

برای عشقم...

عصر بخیر دلبر

و تو آنچنان در خاطر من ماندگاری

که لحظات نبودنت را با دنیا معامله نمی کنم

می خواهم آنچنان خاطرت را ، که نقل خاطر خواهی ام نقل محفل ستاره ها شود

می خواهم آنچنان دوست داشتنت را با اراده تر از فرهاد " شیرین٫"

و بی قرار تر از مجنون ،لیلی و با وفاتر از شهریار ،ثریا...

عشق من

می دانم که می دانی

عشق دردی است که درمان همه چیز است و درمانی است که خودش درد بی درمان است.

ولی این عشق است که عشق می آورد و عشق انگیزه می آفریند و انگیزه امید میشود و امید زندگی است و زندگی عشق است وعشق از عشق متولد میشود.

جانان

هیچ کسی در این دنیا قدر من تو را دوست ندارد و می دانم در این دنیا، در قلب هیچ کسی همچون تو دوست داشته نمیشوم.

آرام جانم

عشقم

عصر بخیر...

شیرین تر از "شیرین " فرهاد

دلبر جان

نوشتن برای تو برای من سرگرمی نیست بلکه دلگرمی است

من وقتی از تو و برای تو می نویسم زندگی می کنم .

این دل را تو عاشق خود کرده ای و دل عاشق را عمر نوح هم کوتاست چه رسد این چند روزه ی زندگی

این چند سطر دل نوشته قطره ای است در قبال آن دریای عشق و محبتت به من که در دل داری

و لحظه ای از تو و از دوست داشتنت غافل نمی شوم چون تو لایق ترینی برای دوست داشتن و برای عشق ورزیدن .

دلبر جان

دوست داشتنت لذتی دارد که طعم آن را در کنار هیچ کسی تجربه نکرده ام و در هیچ بهشتی نخواهم یافت

برایت می نویسم از حسی که به تو دارم و حال خوشی که به من میدهی

می نویسم از لذت با تو بودنم و مدام کلمات و واژه ها را همچون نهال گلها بر این سطر ها تایپ می کنم تا مقصود دلم را از دورترین فاصله ها به تو بیان کنم و شکفتن لبخندت را به نظاره بنشینم و همین برای من کافی است .

مگر باغبان از بوستانش چه می خواهد محصولی غیر ازشکفتن...؟

دلبر جان

تو همان فرشته ای که از تعریف و تمجیدت دست نخواهم کشید و حسم را مدام به تو ابراز می کنم

از زیبایی چشمانت می نویسم و از آرامش صدایت و مهربانی آن دل پر محبتت ...

برایت بال پرواز ی می سازم تا خودت را زیباتر از همیشه در آیینه ببینی و ازشنیدن خودت لذت ببری و به خودت ببالی ...

برایت روی ابر ها فرش قرمز پهن می کنم و آنقدر بالایت میبرم تا ستاره از آسمان بچینی ...!

فاخر خودت باشی و محبوب خودت و کیف از خودت کنی ...

تو پرنسس قصه زندگی منی و از "شیرین" فر هاد هم شیرین تری.

شب ها همچون زیبای خفته ای و روز ها ملکه ای دربار قلب منی

دلبر جان

تو بی نظیر و بی همتایی

تو غریبه ترین آشنا و نزدیکترین دور منی

دوستت دارم ای ناب دل ...ای باب جان

قانون دلبری ...!

تو همانی که فراتر از جاذبه ای و سریع تر از نوری...!

قوی تر از زلزله ای و به هر تقدیری مقدمی

آن چیزی که مرا بر روی زمین نگه داشته جاذبه ی زمین نیست و آن تویی...!

آن خیالی که هر لحظه از دور ترین فاصله ها به تو می رساندم و فراتر از نور می تازد شوق رسیدنم به توست !

و آن حسی که قلبم را می لرزاند قوی تر ا ز هر زلزله ای است عشق و علاقه ام به تو .

آری تو بهترین و عمیق ترین انتخاب و آخرین تقدیر قلب منی .

دلبر جان :

انکار اینکه این رابطه عاشقانه ی از راه دور و ندیدن یکدیگر خیلی درد ناکه محاله

اما هیچ چیزی نمیتونه درک متقابل ما از هم رو خدشه دار کنه

و هر دومون میدونیم خیلی سخته این رابطه و به این آسو نیا نیست .

این علاقه ی من و تو به هم قصه ی امروز و دیروز نیست

هوس و اشتیاق لحظه ای نبوده و رابطه ای ایست که سالها خشت خشت اون رو با هم بنا کردیم .

من و تو سالها رفیق و بهترین دوست تنهایی هم بودیم .

بین من و تو عشق و تعهد و احترام قانون نا نوشته ای ایست که همیشه بر قرار بوده و صد خودمونو واس هم گذاشتیم .

اولویت اصلی ما رابطمونه و حتی وقت هایی که چیزی برای گفتن نداشتیم کنار هم از سکوت لذت بردیم .

ما توانایی اینو داریم که از راه دورهمدیگه رو خوشحال کنیم و لبخند بر لب همدیگه بنشونیم .

کاری که حیتی افراد نزدیک هم زندگی می کنند هم شاید نتو نند انجامش بدند

رابطه فقط دست هم گرفتن و لمس فیزیکی نیست و من و تو قبول کردیم عجله نکنیم .

اگر شرایط الان مهیا نیست از جریان فعلی مون لذت میبریم و اینو دوست داریم و به همدیگه فشار نمیاریم .

من و تو به صدای هم معتاد شدیم به خند ه های هم معتاد شدیم به خوندن هم معتاد شدیم ما حتی به دلتنگی هم نیز معتاد شدیم ...!

من و تو درکنار هم گاهی حس های تلخی رو تجربه می کنیم و با درایت و عشق اونها رو مدیریت می کنیم

رابطمون برای ما مهمترین چیزه و عشق بینمون غیر قابل انکار ...

تمایل به کنار هم بودن با وجود فاصله و وفاداری که نسبت به یکدیگه داریم بی نظیره .

ما لحظات زیادی رو طی روز یا هم تجربه می کنیم گاهی حرف میزنیم و گاه با لبخندی احساسمونو از بودن کنار هم اعلام می کنیم .

در سکوت با هم خیلی حرف میزنیم و میشنویم همدیگه رو از راه دور

من وتو فارغ از اینکه روزمونو چطوری گذروندیم هر وقت به هم میرسیم تموم خستگی ها و پریشونی ها و اتفاقات روز مرمون گویی یهویی محو و کمرنگ میشه و حس یک دستاورد فوق العاده رو کنار هم رقم میزنیم.

اینا را با تو بودم ... بله خود تو جانان

که حتی وقتی هم کنارم نیستی اونقدر در دلم ریشه کردی که با هر تپش قلبم حست می کنم .

چند سطر دلنوشته

همچون عسل شیرینی

و مثل هل آرام بخش

خند ه هایت عطر زعفران میدهد

وخیال بوسه هایت نیز طعم انار ...

سرمه ای برای چشمان عاشقم

و مویزی برای خاطرم که هرگز فراموش نمی کنم یاد تو را

گرمی ات به دارچین رفته و در مان هر دردی همچون نبات ...!

و قوت قلبی همچون قوتو ...!

شیرینی بیانت به" شیرین بیان" رفته

تو کیستی؟

نکند تو همان سیبی که آدم بهشت را به آن تاخت زد ؟

نکند تو همان قطره ی بارانی هدیه در صدف زندگیم ؟

و یا خوشه ی پروینی که با دیدنت چشمانم چنین مست شده ...

دلبرم

به دوست داشتنت مشغولم و این شیرین ترین دل مشغولی من است

به داشتنت مغرورم و این غرور گویی مرا به تخت سلطنت رسانده .

و به خواستنت حریصم و این حرص را نه بد می دانم و نه از آن دست خواهم کشید .

تو را چگونه نگاه کنم که زود تمام نشوی مثل خواب قشنگ دم صبح

تو را چگونه در دلم جای دهم وقتی به صد دل عاشقت شده ام

و تو را چگونه دوست بدارم و با کدامین واژه ها تقاص دلبری ات را بگیرم و دلدادگیم را حواله کدام نقطه از وجودت کنم؟

در آغوشت بگیرم یا پیشانیت را ببوسم و یا خرمن موهایت را نوازش کنم .

دستانت بگیرم و یا در عمق نگاهت غرق شوم؟

می نویسم برایت بی قراری ها و دلتنگی هایم را

و می دانم تو می خوانی و این برکت خط به خط این سطر ها میشود.

می نویسم دوستت دارم

و از صمیم قلبم عاشقت هستم.

مداوم و بی وقفه و تا ابد...

ناب و باب دل...!

رابطه ام با تو خوب است خوب من...

یه ارتباط عالی بین ما در جریانه که من خیلی دوستش دارم

نمیدونی وقتی هستی چقدر با تو راحت حرف میزنم و ذهنم نیاز به هیچ مقدمه چینی برای حرفام نداره.

و حرفامو در کمال ارامش بهت میزنم و از تامل ها و درنگ های روز های اول آشناییمون دیگر خبری نیست

در دلم ارزوی دیدنت رو دارم و شنیدنت و لمس کردنت مثل انچه در دل تو میگذره و ازش خبر دارم

وقتی با تو هستم اصلا حواسم به گذر زمان نیست و گویا بعد زمان در کنار تو محو میشود و عقربه های ساعت ها نیز ساز دل ما را می نوازند

تو هم گاهی حس منو داشتی و به یه چیزی فکر می کردی که من فکر میکردم و گویی روی یک موج بودیم و این تجربه ی بیشتر اوقات ماست.

دقیقا همون وقتهایی که در سکوت با هم حرف میزنیم و همدیگر رادرک می کنیم و نیمه شب همزمان برای هم پیام میفرستیم .

من و تو یک دنیای دو نفره ی اختصاصی داریم وقتی در کنار هم هستیم و گویی همه ی دنیا در پس زمینه تصویر بودن من و تو محو میشه.

من ...کم حرف و منطق پبشه به تو که رسیدم پر حرف ترین ادم دنیا شدم چه در کنارم باشی یا نباشی ..درباره ی هر موضوعی با تو حرف دارم و هیچ وقت تمومی نداره حرفام با تو و تو نیز در خلوت و در کنار من پر حرفی و شوخ طبع ...!

و این دلیلش میتونه اون حس ارامش و اطمینانی باشه که در کنار تو بهش رسیدم و مطمینا تو هم حسش کردی .

و عجیبه وقتی از هم جدا میشیم دلم برات آنی تنگ میشه حتی اگه کل روز رو با تو گدرونده باشم و اینو از تو هم بارها شنیدم.

تو منو می خندونی و دلیل شوخ طبیعی من شدی و شاد بودن کنار تو محکومیت قلب منه تا ابد ...!

همانطور که تو از دلبریت دست نمیکشی منم از دلدادگی تو دست نمیکشم و این رقابت هر لحظه من و توست.

عزیز ترینم هر صبح اولین کسی که در یادم بهش می اندیشم تویی و کار های خسته کننده ی روز مره ام در کنار تو لذت بخش میشند .

دوست داشتنت همانطور که منو خسته نمیکنه ، در کنار تو بودن منو نمیزاره خسته بشم و این شبیه یه معجزه است.

اینها تجربیات نابی است که به خاطر این عشق کسب کردم .

" دوست داشتن " عمیق گویا اینطوریه و یه ارتباط واقعی خواصی اینچنینی داره

خوشحالم که عشق را با تو ناب و باب قلبم گام به گام زندگی میکنم

ای محبوب . مقبول. منظور . مقصود . جذاب ابدی ام...

زندگی با تو ...!

دلم چقدر تو را می خواهد و بهانه ی تو را میگیرد

چقدر دلم می خواهد بیایم به دنبالت و با هم برویم شبگردی بی هدف تا صبح تمام خیابانها و کوچه پس کوچه های شهر را سر بزنیم.

نصف شب یه هوی هوس بستنی کنیم و همچون کودکان به دنبال هوسمان به همه ی کافه های شهر سر بزنیم .

دلم هوس آشپزی دارد کنار تو و هی تو بپرسی مزه کن ببین چی کم داره و من بگم وجودم تو رو کم داره و این غذات از اولم هیچی کم نداشت .

شایدم روزی با هم رفتیم جنگل و چادر زدیم . روی تخته سنگی نشستیم و رقص نور خورشید بین شاخه های درختان را به نظاره

کفش هایمان را کندیم و روی چمن ها قدم زدیم با هم و پا برهنه به حیاط ماهی ها قدم گذاشتیم .

گاهی به هم لم دادیم و دستانمان را روی شانه ی هم قرار دادیم و در سکوت به خوشبختی فکر کردیم

میشود کوله پشتی هایمان را نیز بر داریم و با هم برویم سفر و نه تو بپرسی کجا و نه من بگویم کجا

از اسباب سفر تو فقط دلت را بر دار و من دلم را و لباس ست بپوشیم و را بیفتیم و فقط برویم و از کنار هم بودن لذت ببریم .

باهم کشتی بگیریم و کنار هم دراز بکشیم زل بزنیم به آسمان و از ابرها برای ارزو هایمان بالشت بدوزیم

حتما تو را به جنگل ابر خواهم برد و با تو بر روی ابر ها قدم میزنم پاهایمان روی سبز زمین و سرمان میان ابر ها...!

تو را کنار مقبره ی بایزید و ابو الحسن هم خواهم برد

تو را کویر هم میبرم تا ستاره ها را در آغوش چشمانت بگیری و آسمان را انقدر نزدیکت کنم تا ستاره بچینی از آسمان و برای خودت گردنبندی از ستاره نخ کنی ...

اخه نمیدونی چه حالی میده تو جاده با تو با صدای ضبط اونم با صدای بلند

از عمق وجودمون اهنگ بخونیم و به هم نگاه کنیم و از ته دل بخندیم

زندگی با تو تجربه ی زندگی در بهشت است در روی زمین...

آرزوی آرزو ها...!

شک ندارم این انتظار روزی به پایان میرسد

روزی میرسد که روبرویت مینشینم و چشمانت را سیر تماشا می کنم . دستانت را در آغوش دستانم میگیرم و "دوست دارم" هایم را دیگر نه با لغات و کلمات و شعر ها بلکه با نگاهم به تو میگویم

وصف عطر نفس هایت را دیگر نمی نویسم و در هوایی که تو نفس میکشی شریک میشوم .

بوسه هایم را نه بر روی این صفحه ها بلکه بر پیشانی ات حک میکنم و در آغوش محبتت زندگی را مزه میکنم .

شک ندارم آنکس که مهر ما را اینچنین به دل هم انداخته و عشقمان را اینچنین زیبا نوشته حتما در دفتر تقدیرمان پایانی خوش رقم خواهد زد .

مطمئنم این انتظار به زیباترین بهار ختم خواهد شد و روزی شکفتن نیز سهم دلهای ما هم خواهد شد

همان بهار دل انگیزی که در دل من و تو آرزوی آرزوهاست.

در زندگی هر آدمی ممکنه افرادی باشند که بهت بگن دوستت دارند و آدمهایی هستند که نشون میدن دوستتون دارند

و خوشا به حال من که یکی را همچون تو دارم که هم دوست داشتنت را بیان می کنی و هم ثابت کرده ای .

از جان عزیز تری نزد من و تو خوب میدانی ...تو هستی تمام هستی من و تو دنیایی در همه دنیای من

شک ندارم روزی خودم را در آیینه ای خواهم دید که تو را سالها تماشا کرده

و در مسیری قدم خواهم زد که تمام سنگ فرش خیابانش از تو خاطره دارند .

ودر فنجانی چای خواهم خورد که سالها بوسه به لبهای تو زده است .

گلهایی را تماشا خواهم کرد که سالها چشم تو را نوازش کرده اند

و به صندلی و مبلی تکیه خواهم داد که خاطره از تکیه دادن تو دارند .

شک ندارم روزی تو به آرزوی دلت میرسی و من به آرزوی تو میرسم

با تو نه دیگر در این متن ها بلکه بی واسطه حرف میزنم و خنده های واقعی تو را خواهم دید و دستانم به آرزوی نوازش مو هایت خواهند رسید

ته دلم همیشه روشن است به روشنی عشق تو به من و به انکار ناپذیری علاقه ام به تو

دوستت دارم دوست داشتنی ترین ...زندگی ام

می خواهمت خواستنی ترین ... نیاز وجود م

انتظار میکشی هر لحظه انتظار مرا و انتظار می کشم مدام انتظار تو را ...!

و این انتظار شیرین ترین رنجی است که هر لحظه میکشیم ...!

برای تو می نویسم...1

قبل از آمدنت علاقه ها و ارزوهایم بزرگ بودند

ولی چه اهمیتی دارد آرزویی که تو در آن نبودی

قبل از آمدنت آسمان بود و ستاره بود و ماه بود و شعر بود و ترانه بود ...

اما از وقتی آمدی تماشای آنها لذتی صد چندان برایم پیدا کرده

قبل آمدنت گلها زیبا بودند و معطر

اما حال دیدن گلها مرا یاد تو می اندازد و با یاد تو گلها می خندند وپرندگان چه آواز سر خوشی سر میدهند.

دنیای من با آمدنت دنیایی دیگر شده

واقعا دیگر چه اهمیتی دارد دلم هوای چه چیزی کند و کجا..

مهم این است که تو همراه من باشی

من همان عطری را میزنم که تو به من سفارش کردی.

من امروز ناهار همان غدایی را می خورم که دیشب تو خوردی.

من همان رنگی را می پوشم که تو می پسندی و همان ترانه ای را گوش میدهم که تو گوش میدهی

کتابی را می خوانم که تو خوانده ای و زندگی را گام به گام با تو تجربه می کنم

از هم دوریم و اما علاقه من به تو هر روز بیشتر و بیشتر میشود و تمام علایقم گره خورده به دل تو و به خواست تو و به جان تو...

نمی دانم اسمش را چه بگذارم اگر خودم تجربه اش نمیکردم محال بود باور کنم این حس ها را...!

عشق و علاقه ام به تو در روح و جانم نفود کرده و تمام افکار و اندیشه و آمال مرا تحت تاثیر قرار داده .

جانان من با تو زندگی ام رنگ و بویی تازه پیدا کرده .

آنچنان دوستت دارم که تمام دنیا را می خواهم از نگاه تو ببینم و تمام مسیر افکار و خواسته هایم به تو میرسند و خنده های تو شده طعم شیرین زندگیم .

در باطن تو گویی چیزی است که صدایم می کندچیزی از جنس خودم که انگار سالهاست می شناسمت .

می خواستم بنویسم حال که پیدایت کرده ام ...!

دیدم تو که همیشه همراه من بوده ای آن کسی که گم شده بود من بودم

من خودم را پیدا کردم وقتی آمدی ...

می خواهم به تو بگویم که چقدر از بودنت و از داشتنت خوشحالم

به تو بگویم چقدر دوستت دارم و بگویم تو در کجای جان منی

بگویم دلم چقدر برای تو تنگ میشود

فقط بدان

تو تمام منی !

من یک (Man) م...!؟

من یک (Man)م ...!

همان که بازوی درشت دارد و سبیل کلفت و صدای بم و یک عالمه منم منم ...

من همان جنس به ظاهر قوی هستم در جدول کلمات متقاطع

که از کودکی آموخته ام حواسم جمع باشد و خسته نشوم و گریه نکنم و قوی باشم و مواظب باشم و زمین نخورم و اشتباه نکنم ...

همان که محکوم است به خوب و بودن به عاقل بودن و به بی عیب و نقص بودن و مرد بودن ...!

برای آرزو هایم بجنگم و روی پای خود بایستم و خم به ابرو نیاورم ...

برای درد هایم خود تسکین باشم و برای درد همه مرهم و همیشه خواسته هایم را بگذارم ته صف انتظار ...

مراقب کم و زیاد و سرد و گرم و بالا و پایین همه باشم و انقدر که گاه یادم برود از خودم و یادم برود که من نیز سهمی دارم از این زندگی ...!

من یک (Man)م...!

که زود بزرگ شدم و یک عالمه شیطنت هایم را در برگ های تقویم زندگیم جا گذاشته ام .

که همیشه بر آورنده ی انتظار همه بودم و کسی نپرسید تو از زندگی چه انتظاری داری ؟!

همان که یادش رفت قلبی دارد که نه فقط برای دوست داشتن آفریده شده بلکه نیاز به دوست داشته شدن دارد .

دلش یک همراه می خواست که خستگی اش را با یک لیوان چای و قند لبخندی از تنش بیرون بیا ورد .

من یک (Man)م...!

همان که یاد میگیرد از کودکی تنها فکر کند و تنها تلاش کند و روی پای خود بایستد و به هیچ کس تکیه نکند ...!

همان که همه فکر می کنند قوی است و بی نیاز و بی قلب و بی عاطفه و غرق در آرامش سکوت مردانه اش ...!

و من همان "مرد" هستم که سالهاست به تو می اندیشم

سالها قلبم برای تو می تپد و جرات بیان احساسم را نداشتم

کمی مغرور و کمی محا فظه کار و با همان حس مسئولیتی که سالهاست با من همراست ... سالهاست همراهیت کردم

نگاه عاشقانه ات دل مرا سالها نوازش می کند و حرف زدن با تو آرامش این سالهای من بوده .

و در این یک سال اخیر به زندگیم تو با آمدنت باب تازه ای گشودی .

چقدر از خودم دور بودم و تو مرا به خودم رساندی

چقدر خودم را فراموش کرده بودم و تو مرا به یادم آوردی

تجربه خندیدن به عاشقانه چشمانت دوباره قلبم را جوان کرد و دوست داشتنت بهاری کرد دلم را ...

من همان یک " مرد " هستم که عاشق تو شده

همان که اگر در واقعیت تقدیر نزدیکم بودی هرگز به چشمانت زل نمیزدم و محال بود حرف دلم را اینچنین واضح بشنوی .

من همانم که دوست داشتنم را در سکوت فریاد میزنم و عاشقانه هایم را می نویسم

من همانم که دوست دارم دیده شوم و شنیدنی نیستم و افکارم را نه بر زبانم بلکه در نگاه و دستان و رفتارم میبینی .

بجای این که بگویم نگران نباش دستانت را محکم می فشارم

به جای دوستت دارم غرق تماشایت میشوم تا صدای قلبم را از نگاهم بشنوی .

در آغوشت میگیرم تا پناهت باشم و شانه هایم را بالشت آرامشت می کنم .

و سکوت لبهایم را به لبهایت با بوسه هایم می دوزم و دوست داشتن هایم را اینگونه بر دفتر وجودت مینویسم .

دلتنگت که میشوم مرا کج خلق تر خواهی دید و نگرانت که میشوم مرا حساس تر و گیر تر تجربه خواهی کرد .

دوست داشتنم تحمل هیچ نگاهی را به تو ندارد و این مرا غیرتی میکند .

من یک " مرد " م

اگر چیزی را بخواهم برای به دست اوردنش تمام تلاشم را می کنم

من برای رسیدن به اهدافم کوه اراده میشوم و تمام موانع را بر میدارم و هر سختی را به جان میخرم .

و انجایی که پای دل در میان باشد و " تو"

تو یی که عشقت را نه با کلام بلکه با رفتار و توجه و احساس زیبایت بارها به من ثابت کردی

شک نکن دنیا را به پایت خواهم ریخت و برای داشتنت و برای آرامشت و برای خوشبختی ات همان مردی میشوم که در هیچ قصه ی عاشقانه ای مثلش را ندیده باشی .

تمام زمین را برایت فرش قرمز پهن میکنم و تمام آسمان را به سلیقه ی تو رنگ می پاشم وبرای تمام ارزو هایت غول چراغ جادو میشوم .

من یک " مرد"م

اصرار دارم عمل کنم به جای اینکه حرفش را بزنم

برایت فراهم می کنم به جای اینکه تعریفش را کنم

برای شاد کردنت همیشه راهی پیدا خواهم کرد و هیچ دلیلی بهانه نمیشود تو را برنجانم .

تو نه تنها در قلب من بلکه تو در روح و جان من پاینده ای .

شاید برای همین است که قلب من از سنگ است

تا فقط و فقط نام " تو "یک نفر بر روی آن حک شود

برای همیشه و تا ابد ...

عشق و صبوری!

منتطر می مونم

چرا؟ چون ادمهایی که عاشقن صبر می کنند

مثل تو که صبور ترین بودی در عشق...!

عاشق واقعی صبوره و پای دوست داشتنش میشینه

عشق واقعی عجله نداره، برای رسیدن بی تابه ولی عجول نیست و منطقی و هوشمندانه است.

می دونه که گاهی زندگی صبر می طلبه

صبر اسون نیست، صبر کار هر کسی نیست، صبر یکی از نشونه های واقعی یک عشق حقیقیه...

و من با دل و جون برات انجامش میدم

من این صبوری رو در مکتب تو اموختم

من برای تو صبر می کنم چون تو ارزشش رو داری

هر لجظه که منتظرت میمونم، بیشتر به این فکر می کنم که چرا عاشقت شدم.

اون لحظه های کوتاه و با اجساسی که در کنارت تجربه کردم

خنده ها و دل نگرونیات برای من

درک عمیق و متقابل بینمون منو به صبر استوار تر کرده و این انتظار رو برام شیرین

می دونم که اگر قسمت باشه، اون زمان درست می رسه

اون موقع قوی تر، مطمئن تر و آماده تر از همیشه خواهیم بود.پس اینجام ، با دلی باز، آماده ایم هر چقدر که لازم باشه صبر کنم.

به عشقمون ایمان دارم و تسلیم نمبشم همانند تو که هرگز از خواسته ی دلت پا پس نکشیدی

خودت میدونی و تجربه ی بی نظیر ی رو در کنار هم رقم زدیم و می دونیم که این عشق و علاقه ی بینمون کم پیداست.

من حاضرم یک عمر صبر کنم تا واقعی بشه...

تو ارزشش را داری برایت صبر کنم و هر سختی را به جان و دل بخرم.

عشق تو در روح و جانم رخنه کرده ومحدود به هیچ زمان و مکان و تاریخی نیست.

حتی اگر خدا ، رسیدن به تو را در تقدیر زندگی پس از زندگیم قرار داده باشد .

برایت صبر خواهم کرد...

آشنای همیشه ی من...

چه تصور اشتباهی است در عشق

مسئله که پیدا کردن یک فرد کامل که نیست چون ادم کاملی وجود نداره

ثروت و تیپ و زیبایی هم که ملاک واقعی و ماندگار نیست.

رابطه واقعی یعنی پیدا کردن کسی که بهت احترام میذاره

بهت اهمیت میده ، درکت میکنه و بهت افتخار میکنه

و همینجوری که هستی دوستت داره

سالها با کسی حرف زدن، به اندازه سکوت کنار کسی که با قلبت ارتباط داره لذت بخش و با ارزش نیست.

انگار اون ادم رو از همیشه میشناختی ...

و تو همان لذت بی انتهای عشقی در قلب من

قطعا چیزی از قلبت نوشیده ام ، یا عطر تنت را بوییده ام

که دلم مدام بهانه ی تو را میگیرد و بی قرار توست...

تو همان آشنای همیشگی هستی که تا ابد نه از قلبم دورت میکنم و نه یاد و خاطرت با من غریبه خواهد شد...

تعریف از خود ...!!!

ادمهایی که زیاد فکر و خیال می کنند احتمالا بهترین آدمها برای قرار گذاشتنند

می دونم شاید بعضی ها تصور کنند زیاد فکر و خیال کردن رو مخه ...1

ولی به عنوان کسی که زیاد فکر می کنه و خیال می بافه در ذهنش می تونم بهتون بگم

هیچ وقت کسی رو پیدا نمی کنی که بیشتر از کسی که زیاد فکر می کنه بهت اهمیت بده

ادمی که زیاد فکر می کنه خیلی زود وابسته میشه و هیچ گاه دنبال کس دیگه ای نمیگرده

به عنوان کسی که زیاد فکر می کنه

حال من اغلب به حال تو بستگی داره اگر حال تو بد باشه منم احتمالا حسش می کنم چون خیلی برام مهمی

ولی قضیه اینه که هر کاری از دستم بر بیاد می کنم تا حالت رو خوب کنم و مطمئن شم که خوبی

آدمهایی که زیاد فکر می کنند عمیق و واقعی عاشق میشند و با اینکه شاید شدید باشه

عشقی از جنس وفاداری و فداکاری و بدون تزلزل به طرف مقابلشون هدیه میدند

من فقط به تو فکر نمی کنم من به جای تو هم فکر می کنم و همیشه خوشحالی تو رو در اولویت میزارم .

من ممکنه گاهی خودمو فراموش کنم اما تو رو محاله از یاد ببرم .