قبل از آمدنت علاقه ها و ارزوهایم بزرگ بودند

ولی چه اهمیتی دارد آرزویی که تو در آن نبودی

قبل از آمدنت آسمان بود و ستاره بود و ماه بود و شعر بود و ترانه بود ...

اما از وقتی آمدی تماشای آنها لذتی صد چندان برایم پیدا کرده

قبل آمدنت گلها زیبا بودند و معطر

اما حال دیدن گلها مرا یاد تو می اندازد و با یاد تو گلها می خندند وپرندگان چه آواز سر خوشی سر میدهند.

دنیای من با آمدنت دنیایی دیگر شده

واقعا دیگر چه اهمیتی دارد دلم هوای چه چیزی کند و کجا..

مهم این است که تو همراه من باشی

من همان عطری را میزنم که تو به من سفارش کردی.

من امروز ناهار همان غدایی را می خورم که دیشب تو خوردی.

من همان رنگی را می پوشم که تو می پسندی و همان ترانه ای را گوش میدهم که تو گوش میدهی

کتابی را می خوانم که تو خوانده ای و زندگی را گام به گام با تو تجربه می کنم

از هم دوریم و اما علاقه من به تو هر روز بیشتر و بیشتر میشود و تمام علایقم گره خورده به دل تو و به خواست تو و به جان تو...

نمی دانم اسمش را چه بگذارم اگر خودم تجربه اش نمیکردم محال بود باور کنم این حس ها را...!

عشق و علاقه ام به تو در روح و جانم نفود کرده و تمام افکار و اندیشه و آمال مرا تحت تاثیر قرار داده .

جانان من با تو زندگی ام رنگ و بویی تازه پیدا کرده .

آنچنان دوستت دارم که تمام دنیا را می خواهم از نگاه تو ببینم و تمام مسیر افکار و خواسته هایم به تو میرسند و خنده های تو شده طعم شیرین زندگیم .

در باطن تو گویی چیزی است که صدایم می کندچیزی از جنس خودم که انگار سالهاست می شناسمت .

می خواستم بنویسم حال که پیدایت کرده ام ...!

دیدم تو که همیشه همراه من بوده ای آن کسی که گم شده بود من بودم

من خودم را پیدا کردم وقتی آمدی ...

می خواهم به تو بگویم که چقدر از بودنت و از داشتنت خوشحالم

به تو بگویم چقدر دوستت دارم و بگویم تو در کجای جان منی

بگویم دلم چقدر برای تو تنگ میشود

فقط بدان

تو تمام منی !