روز های تکراری ...!؟

قلب... قلب من است و نبضش تویی

قلب من به این امید می تپد که تو هستی

تویی که می توانم ببینم و درآغوش بگیرم و احساس کنم

هرگز فکرش را نمی کردم روزی دل من هم اینگونه عاشق شود

و عشق را اینگونه عمیق و پر هیجان تجربه کنم .

قبل آمدنت خودم نیز باور نداشتم کسی بتواند از منطق های خشک و بی روحم بگذرد

چه برسد مرا به عشقی اینگونه فرا گیر و مداوم مبتلا کند .

منی که هر حرف و نظر و عقیده و پیشنهادی را با هزار منطق تحلیل و تفسیر و تحقیق می کردم تا بپذیرم

عشق تو را با جان و دل و بی هیچ مقاومتی پذیرفتم

گویی از قبل پیش نویس عشق تو را قلبم خوانده بود و تو را می شناختم و فقط منتظر آمدنت بودم

تو آمدی تا دوباره متولد شوم

تو آمدی تا پنجره ای باز کنی به اعماق وجودم و بخش پنهان وجودم را کشف کنی ...!

خداوند کلید نیمه ی پنهان مرا در دستان تو نهاد

تو به زیبا ترین وجوه پنهان وجودم دست یافتی و گنج عشق و محبتم را خاص خودت کردی

آمدی تا زیباترین رو یا های ذهنم را به تسخیر خودت در اوری

این جهان برای من سایه ای بی نشانه بود و تو سایه های زندگی ام را روشن کردی و به من زیبایی های جهان را نشانم دادی .

عشق تو چشمان مرا باز کرد

عشق تو قلب مرا بیدار کرد

عشق تو آرزوهای مرا مقصد شد و زندگی ام را معنا بخشید .

آری تو آمدی تا خودم را دوباره پیدا کنم در وجود کسی که مرا عاشقانه دوست دارد

تو آمدی تا نفسی تازه کنم و انگیزه ای شوی برای روزهای تکراری ام ...

تکرار تو به تمام روزهای زندگیم جانی دوباره بخشید

همچون تکرار تپیدن قلبم و همچون تابیدن هر روز خورشید

و همچون نوشتن هر روز من به شوق چشمان تو ...

کنار تو ...!؟

کنار تو کجاست ؟

کنار تو همانجاست که ابرها زمین را در آغوش میگیرند و موجها قافیه شعر ها را می سرایند و بیت ها بوسه بر ساحل میزنند .

کنار تو همانجاست که دلها هوای دریا می کنند و هوای بارانی اش همیشه میزبان دلهای عاشق است .

حوالی تو پرستو ها لانه می سازند و قو ها آواز می خوانند

کنار تو جایی است نزدیک خیال من و یاد تو آسمان تمام رویاهای مرا ستاره باران کرده است

جایی در اعماق قلبم و ما بین تمام خاطرات و آرزوهایم تنها تویی !

تو حوالی تمام احساسم ساکن شده ای

کلبه عشق و محبتت را در قلب من بنا کرده ای و هر جا که من باشم کنار منی تو ...

سطر به سطر و خط به خط و کلمه به کلمه و نقطه به نقطه با تو زندگی می کنم !

کنار تو همانجاست که به گفته ی خودت زندگی معنا میگیرد

همانجاست که زندگی رنگ آرامش به خود میبیند و چشمانم قبله را گم نمیکنند و هوس ها به بوسه و بغل تمام نمیشوند !

در کنار تو نگاه ها عاشقانه اند و سخن ها عطر و بوی محبت می دهند و قلبم به جای تپیدن پای کوبی می کند ...!

هیچ گلی حوالی تو پزمرده نمیشود و هیچ لبخندی نمیمیرد و تمام قصه ها پایانشان خوش است .

کنار تو همانجاست که قلب و روحم آنجاست .

من تو را هرگز از خودم جدا و از خودم دور نمی دانم

آنقدر که من کنار تو هستم در کنار خودم نیستم و آنقدر که تو در یاد منی ...من به فکر خودم نیستم

من برای یافتن تو تنها کافی است چشمانم را ببندم

آنگاه تو را نه در کنارم بلکه جزیی از وجودم می بینم .

این روز ها به خاطر وجود توست که من عمیق تر نفس می کشم و ضربان زندگی را بیشتر حس می کنم ...

جانان من ...

می خواهمت ...

"می خواهمت "...!

این زیباترین و با اجساس ترین واژه ی عاشقانه ای است که از زبانم میشنوی ." می خواهمت " تنها یک درخواست ساده و یک تقاضای معمولی نیست .

وقتی می گویم " می خواهمت "

یعنی من تو را از همه چیز و همه کس بیشتر می خواهم

من از تو فقط یک در خواست دارم و آن هم فقط خودت هستی .

" می خواهمت " یعنی تو برای من باش

همه ی تو برای من باشد و همه لحظاتت برای من باشد و همه ی حواست جمع من باشد .

"می خواهمت " یعنی ؛

قلبت را به من بسپار و مرا دوست داشته باش .

من دوستت دارم و عاشقم باش.

چشمانت را وقف من کن و از من چشم بر ندار که بی نگاه تو من سردم میشود !

دستانت را می خواهم برای گرفتن

دستانت قوت میدهند ، دستانت زبان محبتشان دلنواز است !

بیا ، با من قدم بردار و همراهم باش و اراده و انگیزه ام باش

"می خواهمت "

یعنی در این فراز و نشیب دنیا تو کنارم باش

برای روزهای سرد و گرم زندگیم تو را می خواهم

همراه تمام لحظاتم باش

همراه خنده ها و گریه هایم

همراه اشک ها و لبخند هایم

در روزهای پر تشویش و پر جنب و جوشم و در شب های ارام و عاشقانه ی ام تنها تو را می خواهم

من تو را برای قاب نگاهم ، برای عطر نفس هایم‌ و برای بوسه های داغم " می خواهمت "

من تمام وجودت را می خواهم ، من آغوش گرم تو را می خواهم .

من تو را برای تمام واژه های عاشقانه ام می خواهم

غیر تو چه کسی لایق قلب من است ؟

تو را می خواهم تا سند تمام میم های مالکیت احساسم را به نامت بزنم

جان من هستی و جانم خطابت کنم

عزیز قلب منی و عزیزم صدایت کنم

عشق منی و عشقم ، بنامم تو را

" می خواهمت " بدون هیچ محدودیت و عذر و بهانه ای

ساده و صمیمانه و بی هیچ واسطه

"می خواهمت "

چون تو لایق دوست داشتنی و قلب من لایق عشقی از جنس توست ...

دیدنت...

چقدر من دیدنت را دوست دارم

در خواب و در بیداری

در ایینه و پشت قاب هر پنجره ای

چقدر من دوست دارم تو را ببیننم

در طلوع خورشید و همچون شبنمی نشسته بر گلبرگ گلها

زیر پرتو نورانی آفتاب و در سایه درخت گیلاس...!

چقدر دوست دارم تو را ببینم

همیشه و همه جا

در غروب و در هنگامه ی خونین آفتاب و مهتاب ...!

زیر نور ماه و در شب های پر از ستاره

چقدر دوست دارم تو را ببینم

هر جا که بتوان تو را دید

میان چشم ها و چهره ها

میان عطر ها و گلها

میان آهنگ ها و ترانه ها

میان شعر ها و متن ها

میان اشکها و لبخند ها ..

چقدر دوست دارم تو را ببینم

زیر نم نم باران و در کوچه های خیس بی انتها ...

من مستی از جام چشمان تو را می خواهم

من صید شدن به تیر مژگان تو را می خواهم

من شدن ، محو تماشای تو را می خواهم .

تو را من بی اغاز و بی پایان می جویم

چشمانم از دیدنت سیر نمیشوند و قلبم از دوست داشتنت از پای نمینشند و وجودم بی تو ارام نمیگیرد

چقدر دوست دارم تو را ببینم

چقدر دوست دارم تو را بشنوم

چقدر دوست دارم تو را زندگی کنم ...

جان جانان من

رسالت عشق ...!

عصر بخیر جانان

برایم نوشته بودی :

" آن کسی را که خدا میفرستد چنان دوستت خواهد داشت که گویی تمام رسالتش همین است ..."

خب باید قبول کنیم در این دنیای بزرگ و شلوغ و پر از اتفاقات نا همگون و نا متجانس ...!

تلاقی شگقت انگیز ما دو نفر خارج از توان و تفکر و هیچ حسابی رخ داده است .

اتفاقی محال و دور از ذهن که فقط می توان به آن برچسب معجزه زد ..

اصلا معجزه خطابت می کنم و اسمت را تقدیر زیبای زندگی ام می نامم .

تو را هدیه خدا می دانم و هدیه ای برای جانم

نوری برای چشمانم و انگیزه ای برای وجودم و عشقی برای قلبم خدا برایم فرستاده .

اسم تقدیر که می آید گویی تمام اختیارات و انتخاب ها از ما سلب میشود

ولی تو در زندگی ام قدم گذاشتی بدون هیچ اجبار و تکلیف و تهدیدی ...

قبل آنکه تو بیایی تو انتخاب شده بودی

حتی قبل آنکه تو را ببینم و بشناسم

من تو را نه در قلبم ونه در چشمانم و نه در ذهنم

من تو را سالهای سال است که در روحم زندگی می کنم و انتظار امدنت را میکشیدم

چه شبهایی که به شوق دیدن روی تو ...ماه را تماشا کرده ام

چقدر گلها را برای یافتن عطر آشنایی ...بوییده ام وچقدر ترانه گوش دادم به شوق آمدنت .

من سالها با خیال آمدنت زندگی کرده ام برایت نوشته ام و برایت دلتنگ شده ام

سالها با خیال تو در کنج تنهایی ام ... حرف زدم و درد دل کرده ام و گاه خندیده ام و گاه اشک هایم را روی شانه هایت باریده ام ...!

تو زیباترین تقدیر خدا بودی که در زندگی ام اتفاق افتاد .

خدا تو را برای قلب من فرستاد و نهال عشقت را در دلم کاشت و اختیار دوست داشتنت را به من سپرد...

تو را فرستاد تا مونس قلبم باشی و ملکه چشمانم و آرام جانم شوی

تو را رسول عشق و محبت من قرار داد و مرا به آیین عشق ورزی آشنا کرد

یگانگی اش را به قلبم هدیه داد تا تو را یگانه ببینم

زیبایی اش را به چشمانم بخشید تا از تو زیباتر نبینم

و تو را در قالب عشق به سرنوشتم بخشید تا دوست داشتن را با تو و در کنار تو تجربه کنم .

لحظه ای نیست که به یادت نباشم و در هیچ کجا خودم را بی تو تصور نمی کنم

و مدام اشتیاق تو را در قلبم حس می کنم .

من شیرین ترین لذت زندگی ام ستایش توست

و دوست داشتنت رسالتی است که مرا تا آنسوی خوشبختی و تا بهشت میبرد ...

هنر عاشقی ...!

عشق تو مرا عاشق هنر کرده

زیبایی ات را در تابلوی نقاشان زبر دست دیده ام

صدای هر موسیقی گوش نوازی مرا یاد آرامش وجود تو می اندازد .

من با گلها حرف میزنم و عطر تو را در تک تک انها جستجو می کنم تو مرا با با خوش بو ترین عطر های دنیا اشنا کرده ای .

من با جنگل و کوه و دریا رفیق شده ام . در اعماق جنگل و در نوک بلند ترین قله ها و در اعماق دریا ها یاد تو را کرده ام .من عاشق ستاره ها شدم

من تمام ستاره های دنباله دار آسمان را با ارزوی تو شکار چشمانم کرده ام .

ترانه ای نیست که تو را به یاد من نیاورد

شعری نیست که من به عشق تو نخوانم

من به عشق تو عاشق رقصیدن شده ام

من عاشق نوشتن شده ام

شاید باورت نشود من هر وقت غذا و یا کیکی میپزم مدام با تو حر ف میزنم .عشق تو مرا به اشپزی هم علاقه مند کرده .

دیگر لباسها برایم من فقط پوشاک نیستند. من لباس زیبایی نیست که ببینم و یاد دستان آفریدگار تو نیفتم ...!

تو مرا گوهر شناس کرده ای چون هیچ گوهری ارزشمند تر از عشق تو در قلب من پیدا نمیشود

پرتو نور تو در عمیق ترین نقاط وجودم می تابد

زیبایی ات برای تمام هنر ها سوژه است

دوست داشتنت شگفت انگیز ترین هنری است که در قلب من خلق شده و عشق تو با ارزشترین اثری است که جاودانه در قلبم می ماند .

تو آمدی ...

هر قفلی را کلیدی ست و هر گلی را باغبانی و هر ماهی را دریایی

و در تقدیری عجیب و شگفت انگیز کلید قلب من به دستان تو سپرده شده

همه چیز با اتفاقی ساده شروع شد .... تو آمدی!

تو آمدی تا قلب مرا عاشق خودت کنی و حاکم مطلق کل وجود من شوی

خواب و خیال و ارزو و خاطراتم همه را برای خودت مصادره کردی .

عشق را نمی دانم ...ولی به نام تو که می رسم سلول به سلول تنم لبریز از اشتیاق میشود .

چشمانم تو را که می بینند محو تماشایت میشوند و به هیجان می آیم

و کنارت که می نشینم هزاران هزار پروانه ی عاشق

میان هزار توی قلبم پرواز می کنند

بی اختیار مدام به تو فکر می کنم

و دلم می خواهد تمام راز های پنهان دلم را با تو بگویم

می خواهم مجنون تو باشم بی مقدمه حرف بزنم و بی نتیجه تمامش کنم

و بپرسی خب ؟ و در جوابت بگویم همش همین و فقط تو ...!

کنار تو احساساتم را بی پروا و بدون هیچ واهمه ای بیان می کنم

نمی دانی چه بی نظیر لذتی است

دوست داشتن بی حساب و کتاب و خواستن بی حد و مرزت را می گویم

با تو که حرف میزنم دلم آرام میگیرد و خستگی ها از وجودم بیرون میروند و روحم پر میکشد

وقتی برایت می نویسم قطره قطره احساسی که در خونم جاری است جوهر قلمم می کنم

این کلمات برای توست که عشق را در وجودم آفریدی و امن وجودم شدی

تو صاحب ذلال ترین احساسی و تو مالک مهربانترین قلبی و تو خاص ترین و ناب ترین انسانی هستی که شناختم

ضربان قلبم و نفس کشیدن دلیل زنده بودن من هستند و دوست داشتن تو دلیل آن دو !

تو آمدی تا تمام وجودم را سهم خود کنی

تو آمدی تا دیگر چیزی بیشتر از جان برای من نماند ...

لایق عشق تو

گوهر تراشان را دیده ای ؟ با چه وسواس و دقتی سنگ ها را انتخاب می کنند .

و از سنگ هایی که ما نا دیده می گیریم و برایشان ارزشی قائل نیستیم

گوهر هایی زیبا و گرانبها و خوش تراش می آفرینند که چشم هر بیننده ای را محو تماشا و دلها را شیفته ی خود می کنند

عشق نیز این گونه است

وقتی یکی ما را با دقت و وسواس انتخاب می کند

وقتی قلبی ما را به سفره ی محبتش فرا می خواند و عشق و علاقه اش را خاص و بی منت به ما اختصاص میدهد

حتما با چشمان تیز بینش گوهری در وجود ما دیده و ما را لایق ستاره شدن یافته ...

ما انسانیم و بی تردید همه ی ما داری خصوصیات سفید و سیاه و خاکستری هستیم

دشمنان در جستجوی سیاهی ما هستند و قاضی چشمان ما را خاکستری می بینند .

فقط چشمان عاشق است که در جستجوی طلای وجود ما ست

و حتی اگر گوهر وجودمان در دل کوهی پنهان باشد با عشق و علا قه اش گوهر وجودمان را از دلش بیرون می کشد ..

عشق واقعی لیاقت می خواهد

در چنین رابطه ای تلافی دوست داشتن ...دوست داشتن است

یک جان گفتن معادل صد جان شنیدن است و قصاص بوسه .. بوسیدن است

و در کفه ی ترازوی دو دلداده واقعی ...بی قراری و دلتنگی است که بیداد می کند

در عشق واقعی عاشق همان معشوق است و معشوق همان عاشق ...!

عاشق دل به معشوق میسپارد و به معشوق اعتبار می بخشد ...

هر چقدر هم ادعای شخصیت مستقل و لاف خود مختاری و فاز بی احساس بودن بگیریم

تلاشی بیهوده است

مگر نگین بدون انگشتر زیبایی دارد ؟

کدام گوهری در صندوقچه چشم نوازی کرده ؟ باید روی تاجی بنشیند تا جلوه اش چند صد برابر شود

یافتن عشق واقعی لیاقت می خواهد

خوشا به حال من و خوشا به حال تو ...!

خوشا به قلب تو و خوشا به قلب من ...!

که چنین عشقی را با هم تجربه می کنیم

من خودم را در چشمان تو چه زیبا و بی نظیر می بینم

دوست داشتنت طوری است که به شخصیتم اعتباری صد چندان داده

و تو نمی دانی من چقدر شجاعانه تر زندگی می کنم و چقدر قشنگتر فکر می کنم و خودم را بیشتر و دقیق تر دوست دارم .

نگاهت تو همچون ایینه است و قلب تو همچون قلب فرشته و وجودت دریایی است که مرا در خودش غرق کرده است

تحولی که تو در وجودم ایجاد کردی کمتر از معجزه نبود

تو لایق دوست داشتنی و لایق ستایش و عشق قلب منی...

چه کسی می تواند مثل تو دوستم بدارد و مرا لایق احساسات خاص خودش بداند ؟

مگر کسی پیدا میشود که مرا مثل تو بلد باشد و به اعماق وجودم دسترسی داشته باشد ؟

در کنار تو طعم خوش ارامش را چشیده ام و بهترین اوقاتم را با تو می گذرانم

و چه خوشحالم که لایق عشقت شدم و تو مرا دوست داری .

دوست داشتنت لیاقت می خواهد و قلب من چه خوش اقبال است که تو را دوست دارد .

سهم تو خوشبختی است و مرا از زندگی همین کفایت می کند ...

جانان من

صبحت بخیر عزیزم

صبح من تویی

من به شوق تو از شب میگذرم

حضور تو از آفتاب زیبا تر است

یاد تو ست که هر صبح پیش قراول تمام اتفاقات میشود .

از خورشید زود تر نور توست که به قلبم می تابد و چشمانم در انتظاری شیرین دست به دامان خیالم میشوند در این دورترین ها ...!

خیالم را بر میدارم و برای دیدنت پر میکشم .

سر راه نان داغی میگیرم و برای پیش کش چشمانت شاخه گلی را قربانی می کنم .

برای رسیدن کنار تو هیچ مانعی نیست

درها قفل باشند و پنجره ها بسته چه اهمیت دارد

برای رسیدن به عشقم هر صبح خیال من سوار بر آزاد ترین نسیم ها میشود

صبح شروع عاشقی است

شروع دوباره ی دوست داشتنت در روزی دیگر

و امروز خداوند برگ دیگری را به زندگیم هدیه داده و من می خواهم سطر به سطرش را و لحظه لحظه اش را ازعشق تو پر کنم

پس عاشقانه شروع می کنم دوست داشتنت را ، که وجودت شب و روزم را بخیر می کند .

خاطرت را بیشتر از هر چیزی در این دنیا می خواهم

جانان من

سلام مرا در این صبح زیبا پذیرا باش

سلام من به آن چشمان قشنگت

سلام من به آن قلب عاشق و سر شار از محبتت

سلام من به آهنگ دلنشین صدایت

می خواهم هر صبح اولین کسی باشم که در یاد تو طلوع می کنم .و می خواهم اولین کسی باشم که هر صبح از پنجره ی چشمان قشنگت می گذرد

می خواهم هر صبح دوست داشتنت را با ارام ترین نجوا هایم به گوشت برسانم

می خواهم موهایت را من شانه کنم و اولین لبخند را من روی لب هایت بنشانم

از دیدنت که سیر نمی شوم می خواهم از همین دم صبح به تماشای تو بنشینم تماشای تو را از بالینت آغاز می کنم هر صبح قبل بیدار شدنت و هر شب تا چشمانت عرق خواب نشوند من به دیدنت اصرار دارم

می خواهم اولین کسی باشم که هر روز به تو " صبح بخیر " می گوید و زیبا ترین ارزو ها و بهترین دعاهایش را تقدیم تو می کند .

هنوز نان داغ خیالم داغ است !

می خواهم هر صبح خوشمزه ترین لقمه های عاشقانه را برایت لقمه بگیرم و کامت را با بوسه هایم شیرین کنم ...

زیبای من تو را دوست دارم چون بودنت بی دلیل ، زندگی مرا زیبا تر کرده .

بودنت برکت زندگی من است و داشتنت گنج من است

و دوست داشتنت دلیل ارامشم

کام دلم هر صبح با یاد تو شیرین میشود و هر روزم را بخیر میکند عشق تو ...

صبحت بخیر عزیز جانم

صبحت بخیر محبوب قلبم...

دوباره...!

فردا دوباره برایت نامه ای خواهم نوشت

فردا دوباره دستانت را خواهم گرفت

فردا دوباره نهال عشقم را در قلبت با باران محبتم سیراب خواهم کرد

برایت نامه ای خواهم نوشت

هر سطرش را برایت با زیباترین واژه ها نقش میزنم

دوباره فردا دوست داشتنت را به گوش دنیا خواهم رساند

هزاران گل قربانی قدمهایت خواهم کرد

و بوسه هایم را به دست نسیم میسپارم تا پیام عشقم را به گوش لبهایت برسانم

عصرانه ی عاشقانه  من و تو ...

عشق یافتنی نیست باید خودش پیدایت کند

عشق خودش دلیل است و هیچ دلیلی نمی خواهد

عشق نه اجبار دارد و نه خواهش

نه فاصله سرش میشود و نه واسطه ...!

عشق صرف خواستن است و عشق تبلور دوست داشتن و استمرار بها دادن است

عشق حسی مشترک است بین عاشق و معشوق

ارتباطی است عاطفی و روحی و عمیق بین دو قلب

حاصل جمع یک " من " و یک " تو " ست که می شود " ما " به توان زندگی

یک " من " در قلب تو ست و هزار " تو در قلب من هر روز شکفته میشود

چشمان زیبا سهم تو ست و قلب تپنده اش سهم من شده

محبتت همچون باران به دشت احساسم می بارد و دریا یی از عشقت را در وجودم افریده ای .

میدانی تو وقتی میخندی دلم می خواهد برایت بمیرم ولی خنده های تو تولد دوباره من میشود

میدانی تو وقتی اسمم را با جانم خطاب می کنی دلم می خواهد هزار جان فدایت کنم ولی هزاران جان از کلامت میگیرم

طوری مرا دوست داری که دلم می خواهد تمام سرمایه ی دوست داشتن هایم را به پای تو بریزم و حتی خودم را با قلب تو دوست بدارم

و انقدر خوشبختی تو را می خواهم که حتی خودم را در آرزوهای تو جستجو می کنم ...

یک لحظه زندگی ...

کاش میشد فکرم را برایت بنویسم که یک روز تمام پر از تو بوده .

ای کاش ساعتم حرف میزد آنگاه تک تک ثانیه های دلتنگی ات را از زبانش میشنیدی .

معجزه نبودنت را هیچ بودنی پر نمی کند و افسانه ی خواستنت هیچ جایگزینی در قلبم ندارد .

خیالم برای دیدن چشمانت پر می کشد

صدای قلبم را می شنوی برای تو میزند هر بار ؟

هر نفسم را می شنوی برای تو زنده ام انگار ...!؟

عزیز کرده ی قلب من تویی ... منتخب و مقبول و منظور قلب من تویی ...

دیگر حتی بحث عشق نیست و من انگار با " تو " زنده ام

تو را انقدر می خواهم که خودم را فراموش کرده ام

و حالا نمی دانم ...کجای این دل هنوز مال من است ؟

خیلی دلم برایت تنگ شده ...

ولی نمی دانم " خیلی "را چگونه بنویسم که " خیلی " خوانده شود

تو پنهانی ترین دلتنگی منی

ای کاش نبضم را میگرفتی انگاه می فهمیدی چه ناموزون میزند قلبی که دلتنگ توست .

جسمم اینجاست و قلب من انجا کنار تو...

و روح من دو نیم شده و جانم به نیمه میرسد بدون تو ...

دلم برایت تنگ شده

دلم برای گفتن " دوستت دارم " به تو تنگ شده

دلم برای شنیدن " دوستت دارم " از تو تنگ شده ...

دلم برای حرف زدنت و برای خندیدنت و حتی برای سکوتت تنگ شده

دلم برای لحظات بی پایان کنار تو تنگ شده

دلم برای جام شراب چشمانت تنگ شده

دلم برای نفس کشیدن در هوای تو تنگ شده

دلم برای یک لحظه زندگی با تو تنگ شده ...!

صبح بخیر جانان

امروز هم خداوند برگ سفید دیگری به دفتر عمرمان هدیه داد .خورشید دوباره نوید صبحی دیگر میدهد و با افتاب مهربا نی اش دست نوازشگر زمین میشود .

و خورشیدی دیگر در وجود من هر صبح طلوع می کند

خورشیدی که وجودم را با نور و گرمای بودنش روشن می کند و من هر صبح پیام عشق و دوست داشتنش را دریافت می کنم .

تو را می گویم : نور زندگی ام

هر صبح به شوق خواندنت لحاف سیاه شب را از روی چشمانم کنار میزنم و خودم رادر آغوش مهر و محبتت حس می کنم . تو زیباترین رنگ ها را هر صبح به قلب و روح من هدیه میدهی.

قلموی احساسم را بر می دارم و موسیقی قلبم را زیاد می کنم و گوش میسپارم به دوست داشتنت

بوم نقاشی امروز هدیه خداست

وجودم از عشق تو رنگین شده و ترانه ی خواستنت میشود موضوع نقاشی امروزم.، همچون موضوع تمام روز های قبل.

از چشمانت شروع می کنم

آسمانی می کشم ابی ، به رنگ آرامش چشمانت

در ان دور دست کوهی می کشم نشانه امن زندگی بودنت و قله اش ار از برف امید سفید پوش می کنم .

تکه ابری از خیالم را در گوشه ای از اسمان پهن می کنم و شعر هایم را در گوش قطرات بارانش نم نم زمزمه می کنم .

ودر نزدیکترین فاصله سرزمینی می کشم که از اسمان ستاره گانش بیشتر باشند .

مزرعه ای میکشم از گلهای زیبای افتاب گردان عشقم

و تو میشوی خورشید بوم نقاشی ام

تو را بر فراز کلبه ی کوچک عشقمان درخشنده تر و زیباتر از تمام دنیا یم می کشم .

که هزاران گل آفتاب گردان زیبای ارزویم چشم به تو دوخته اند و تو را ستایش می کنند ...

و بر پهنه دشت رویاهایم رودی جریان دارد که خواستنت مداوم و بی وقفه در ان جریان دارد و از عشق تو سرزمین بوم وجودم را سیراب می کند ...

صبحی دوباره و شروعی تازه

و قلب من تولد دوباره ات را جشن گرفته است

و تو

اولین کسی هستی که هر صبح مرا به زندگی دعوت میکنی

و با زیباترین واژه ها و کلمات سفره ای از عشق برایم پهن می کنی و برای قلبم چایی از دلگرمی می اوری و برای لب هایم جام شیرین بوسه هایت را و عطر خیالت برکتی همچون نان تازه دارد و جانی دوباره به وجودم میدهد ...

و من هر صبح با شور و اشتیاق فراوان به چشمان تو سر میزنم

به چشمانت سلام می کنم

و به تو صبح بخیر می گویم

مینشینم در خیالم کنار بالینت و دستان احساسم را به تمام وجودت می کشم

بر روی چهره ات لبخند و بر دیوار دلت دوست داشتنم را حک می کنم و جام چشمانت را از شوق زندگی لبریز می کنم.

و هزاران شعر نانوشته را در سکوت لبهایم و به زیباترین جوهر ها به لوح وجودت هدیه می کنم.

سلام صبح بخیر جانان من

سلام صبح بخیر محبوب قلبم

زیباترین ارزوهایم برای تو و بهترین دعاهایم سهم تو باشد

در هر نفسم یاد تو ست و همه نفس هایم مال تو باشد

و در وجودم هزاران رگ دارم که زندگی در انها جاری است

و تو قلب منی که تمام زندگی ام به خاطر تو در جریان است

دوستت دارم مهربانم

دوست داشتن تو  ...دل مشغولی من

تمام دل مشغولی من تویی

کدام کار و تلاشی مفید تر و لذت بخش تر از دوست داشتنت برای من سراغ داری؟

هر فکر و تصمیمی که میگیرم به جغرافیای تو منتهی میشود

تمام آرزوهایم نشانی کوچه ی خوشبختی تو را دارند

و در اوج همه ی خواسته هایم نام تو را حک کرده ام و راه تمام دلخوشی هایم به نقش لبخند تو می رسد.

دوست داشتنت را دوست دارم

ستایش تو عبادت قلب من شده و یاد تو حاکم مطلق ذهنم و دلیل تپیدن قلبم است .

هر قدمی که بر می دارم پنجه ی دستانم را قفل دستان تو می کنم ..تو را با خود می برم همیشه و همه جا ...

دلم نمی خواهد هیچ اتفاقی بی تو حوالی من رخ دهد

همه سطر خاطراتم فقط با یک نام شروع می‌شود و آن شخص کسی به غیر تو نیست

دلم مشغول است به دوست داشتنت

و جریان عشق توست که هر لحظه و بی وقفه مرا در می نوردد

همچون باغبانی مشغولم. به شکوفایی تو و حال سبز تو را می خواهم. من تمام گلها را به عشق تو شناخته ام

و همانند اختر شناسی پیوسته برای شناخت عمیق ترت رو به آسمان وجودت دارم وچشم از تو بر نمی دارم.

همه ستاره های آسمان نگاه مرا می شناسند و از راز دل من با خبرند

من هر روز میان هزاران شعر و متن داستان محبت تو را جستجو می کنم و هزاران شاخه گل برایت از بوستانشان برایت چیده ام

دل مشغولی زیبای من تویی

آرامش خیال من تویی

خواستنت ...فهمیدنت...دانستنت را دوست دارم

هر کاری می کنم تا دلت را شاد کنم و چهره ی زیبایت را با لبخند زیباتر کنم

همه‌ی هم و غم من آرامش توست

از صبح که چشمانم را باز می کنم همه ی تلاشم این است که جهان را برای چشمان تو زیبا تر رنگ کنم و کام تو را شیرین تر از عسل و با زیباترین واژه ها قلب تو نوازش کنم...

برایت می نویسم از خوبی هایت و از خاص بودنت

می نویسم از حسی که به تو دارم

از تپیدن های قلبم می گویم و از نفس هایی که تو را هر دم یاد می کنند .

خواستنت آرزوی قلبی من و اندیشه ی شیرین و جذاب من تویی

تنها کاری که مرا نه خسته می کند و تا ابد به آن پایبندم

دوست داشتن توست ...

!

آیینه ی عشق..!

تو از من دوری و آنجایی ومن از تو دورم و اینجایم

من نزدیک تو و در قلب تو انجایم

تو در قلب منو و نزدیکم اینجایی

تو عشق من و جان منی ، آنجایی

و تو در فکر و خیالم ، نزدیک تر از اینجایی

من ایینه تو اینجایم و تو آیینه من آنجایی

تو ماه شب تار من هستی و می خواهم همچون خورشید به سوی تو بتابم

حال تو خوب باشد آنجا ، حال من اینجا خوب است

در شهر دلت انجا زلزله آید دل من اینجا میلرزد

چشمان تو اگر ابری و بارانی باشد شوری اشک تو به قلب من اینجا می بارد .

من در ایینه قلبم اینجا ، تنها تو را می بینم

همچون ایینه قلب تو که انجا فقط مرا می بیند

با لبخند تو انجاست که ایینه اینجا می خندند

غم و درد و شادی و حال خوش تو انجا

نقش ایینه قلب من است اینجا

روح من انجاست در کنار قلبم ...!

جان من بسته به جانت ، جانان

نبض من میزند با یاد تو ، یارم

من خودم را در تو میبنم و خودم را از نگاه تو و در چشمان تو تصور می کنم

من خودم را با گوشهای تو میشنوم و با دستان تو لمس می کنم

من خودم را با مقیاس احساس تو درک کرده ام

من خودم را در کنار تو شناختم

من خودم را با قلب تو دوست میدارم

من اینجا "تو" را زندگی می کنم

" تو " را نفس می کشم

من اینجا غیر تو هیچ نمی بینم و هیچ نمی شنوم و هیچ نمز خواهم ...

یک نامه و یک دنیا حرف ...!

حسابش دیگر دستم نیست ...!

خواندن نامه ات را می گویم

برای چندمین بار می خوانم و هر بار می خوانم لذت جدیدی را تجربه می کنم

هر کلمه اش را بارها با چشمانم بوسیده ام و هر بار به شوق تو خودم را بغل گرفته ام ...!

برایم نوشته ای :

"مریض که میشوی

پرستار میشوم

میآیم و مینشینم کنار تخت دلتنگی ات

مو هایت را با دستانم نوازش می کنم

میروم و قرص ماه را برایت می اورم !

تب که میکنی در حوض شب پاشو یه ات می کنم

و پتوی نم دار ابر را رویت میکشم

دستانت را در دستم میگیرم و تا خود صبح برایت دعا می کنم ."

قلبم عجیب می تپد و احساسی خوشایند تمام وجودم را فرا گرفته

چه کسی می تواند همچون تو مرا دوست بدارد ؟

دوست داشتن تو هوا را همچون بهار دلچسب می کند

زمین و زمان را شیرین می کند و گویی عطر کیک وانیلی است که می پیچد در کل وجودم

همچون بوی عطر باران و کاه گل نم خورده

عطر گل یاس و مریم میدهد عشق تو ...

دانستن و درک تو از بوییدن یک گل هم آسانتر است

من همین چند سطر تو را عمری زندگی می کنم

آنچنان وجودم را از عشقت لبریز کرده ای که دیگر نمی توانم به چیزی دیگر فکر کنم

لرزش دلم را چشمان تو تنها رقم میزند و هیچ کسی همچون تو مرا دوست نخواهد داشت

و خودت را در هیچ کجای دنیا به فراوانی قلب من نخواهی یافت ...!

نمیدانی دوست داشتنت با خیالم چه ها که نمی کند ؟

خدا را تنها از رگ گردن تو می بوسمش

آنجا که نبض بودنت...او را پیوسته فریاد میزند ...

میان هزار قصه با تو زندگی کرده ام و صدها ترانه با تو شنیده ام

و از جام شراب چشمانت بارها می نوشیده ام و مستانه برایشان شعر سروده ام .

تو در قلب و ذهن من بیشتر از هر جای دنیا زندگی می کنی

یه چیزایی هست که برام لذت بخش ترین کارها شدند

مثلا اینکه چقدر صداتو گوش میدم آرامش میگیرم

یا اینکه چقدر عکستو تو قاب گوشیم بوسیدم

اینکه چقدر در طول روز به تو فکر می کنم

و اینکه چقدر دوستت دارم ...

نجوا های عاشقانه ی من ...!

هر کجا ی جهان باشی

من در خیالم با تو

از تمام مرز ها گذشته ام

با تو همه ی دریا ها را پیموده ام و تمام فانوس های دریایی را به خاطر دارم با خاطره ای از تو ...!

مهربان سرزمین آفتاب خیالم تویی و تا غربی ترین وحشی احساسم تو را تجربه کرده ام ...!

روحت را در آغوشم بارها بغل کرده ام و گاه دلتنگی ام فریاد دلم را به گوش دورترین ستاره ها نیز رسانده ام ...!

هر کجای جهان باشی تو در قلب منی و در یاد من از هر خیالی بیشتر و محسوس تر و محبوب تری ...

در وجودم هیچ چیز و هیچ کسی را به اندازه ی تو دوست داشتنی و قابل ستایش نمی یابم .

تک تک سلولهای قلبم تنها با موسیقی عشق تو می نوازند و ترانه ی خواستن توست که از لب هایم بی وقفه شنیده میشود .

آنچنان دوستت دارم که در باور هیچ کسی نمی گنجد و با قافیه دوست داشتن تو تا ابد هیچ شاعری شعری نمی تواند بسراید .

کاش میشد از علاقه هم عکس گرفت تا ببینی وقتی به تو فکر می کنم چقدر خوب می افتم ...!

پرده ی چشمانم را به روی تمام جهان می بندم نمی خواهم چشمان نامحرمی به چشمانم بیافتد چون غیر تو هیچ چیزی در آن نخواهند دید .

به تو فکر می کنم و نا خواسته دل به قربانت میشود

قربان مردمک چشم های بی قرارت بروم .فدای آن دل تنگت که به دل تنگ من خنجر میزند

قربان غم و شادی ات بروم ...فدایت شوم آرام جانم

تو چه هستی که جز با تو آرام نمیگیرد این دلم ...؟

تو هم زیبایی و هم جذاب و هم تاثیر گذار

مثل انقلابی در من رخ دادی بدون هیچ جنگ و خونریزی

نقش و رنگ و طرح شدی بر پهنه ی احساسم و زیباترین تابلوی عاشقانه ی جهان را در وجودم خلق کردی

سن مرا اگر بپرسند از روز آمدنت می گویم

آن روز من متولد شدم تولد من تویی وپیش از آن را هرگز به یاد نمی اورم ...

می بینی

تو که بیایی در خیالم هزار سطر عاشقانه برایت می نویسم

حرفهایم بی پایان میشوند و از سر شوق بی وقفه دوست داشتنت را در هزار قالب بیان می کنم ...

دوست دارم در قلب تو ساکن ابدی باشم و گم شوم در نگاهت ...

تو که باشی همه چیز خوب است

همه چیز رو براست

دلتنگی ات هم شیرین است

قهوه ام تلخ باشد و سرد باشد باز هم دلچسب است

خسته باشم یا کوفته و یا مثل الان با بینی گرفته و تن تب دار و پیشانی عرق کرده

تو که باشی

حتی در آغوش خیالم

حال من خوب است ..!

در غربت چشمان تو ...!

یک قدم فاصله ی زیادی نیست ...! ولی اگر این یک قدم فاصله ی من از تو باشد برایم قد فاصله ی زمین میشود تا آسمان

چند ثانیه مگر چقدر میشود ؟ قدر این چند ثانیه را دل بی تاب من می فهمد که هر لحظه کنار تو را عمری زندگی می کنم

یک لبخند مگر چقدر می ارزد ؟ یک لبخند بر روی چهره ی تو برد حکم دل میشود در قمار خوشبختی ام ...!

برای غرق شدن در خیال تو یک نگاه کافی است و یاد نفس های تو مرا به بوسیدن نسیم مبتلا کرده ...!

بار ها در آغوشت گرفته ام بی آنکه کنارم باشی و طعم لبانت را چشیده ام بی آنکه خبر دار شوی ...!

و با ترانه ای که دوست داری رقصیده ام با تو در رویا ها یم ...

با خیالت به هزاران کافه رفته ام و با بند بند انگشتانت هزار قصه ی عاشقانه بافته ام

به تن احساست کرده ام از راه دور و بی لمس تو ...!

اینها عجایب دلی است که عاشق است و حقیقتی است غیر قابل انکار

دوست داشتنت را می گویم

در این دنیا تنها

تو را حس می کنم بیشتر و نزدیکتر و عمیقتر از هر کسی ...

خورشید مهر و محبتت غروب نمیکند در سرزمین قلبی که عاشق خودت کرده ای و سایه ی خیالت پیوسته و مداوم و بی وقفه مرا دنبال می کند .

یاد تو مهمان خیالم میشود از سپیده صبح تا شام غریبان آخرین ستاره ی شب ...!

یاد تو نه وقت می شناسد و نه جا و نه زمان

نشسته ای در کنج آرام دلم و مرا به سمت زندگی روانه می کنی

خودت آنجا و خیالت اینجاست

چشمانت را نمی بینم ولی نگاهت را هر لحظه حس می کنم

غیبت چشمانت ... غربت نگاهم شده و عجیب آشناست نگاه تو در قاب چشمان من ...!

تو را زندگی می کنم بیش از هر کس و تو را حس می کنم بیشتر از هر نفس ...!

تو را می خوانم در برگ برگ خاطراتم

تو را میشنوم در تمام رویا ها و آوا ها

تو را می ستایم در سطر به سطر نوشته هایم

و تو را می خواهم در تک تک تپیدن های قلبم

بودنت همچون معجزه است و داشتنت بزرگترین گنجم

و خیالت قشنگترین بافتنی دنیاست که می بافم آنرا وقتی در کنارم نیستی ...!

یک نام  و یک دنیا ...!

یک چهره و یک قلب و یک نفس

یک شهر و یک خیابان و یک پلاک و یک در...!

و یک شخص و یک نام و یک ضمیر مثل " تو ..."

شده تمام جهان من ...!

آری یک " تو " ...!

مخاطب تمام اسامی زیبای ذهن من تویی

همه ی نگاه من خلاصه میشود به تو

همه حواس من می گردد حوالی حس تو

قلبی دارم که با ضرب آهنگ عشق تو به تپش می افتد

و اندیشه ام غرق در شیدایی توست ...

یکی دنیا را می گردد و یکی رنگ و نقش را روی بوم به بازی میگیرد

یکی آرزوی پریدن دارد و یکی در شوق رسیدن است ...

یکی گل می پرورد و یکی همنوازی با بلبلان می کند

و من تو را بر گزیده ام برای " دوست داشتن "

تو را انتخاب کرده ام که نزدیکترینی به احساسم و لایق ترینی در قلبم

وعده ی دیدارت را به چشمانم داده ام و در اوج خستگی هایم به آرامش صدای تو پناه می اورم .

نمی دانم جنس تو از چیست ؟

ولی مطمئنم

از بس خوبی بدون شک خاک تو را از بهشت بر داشته اند

و از بس مهربانی تو را فرشته می خوانمت .

عطر بهار میدهی و طراوت باران داری و زیبایی ات ماه را هم انگشت به دهان کرده ...!

تو زندگی مرا معنی بخشیده ای و مرا دارا ترین مرد جهان کرده ای

تو همه چیزی : آبی...خاکی ...بادی ...خورشیدی ...ماه و آسمان منی

تو شیرینی ... رویایی ... افسانه ای ...شکوفه ای و دلیل تولد دوباره ی منی

تو دنیا من شدی

دلم به عشق تو می تپد بدون هیچ وقفه ای

از یاد نمیبرم تو را حتی برای ثانیه ای

و از لب های من ذکر دوست داشتنت محو نمیشود ...!

" تو  " مثل دریا ... " تو "همجنس آرامش

وقتی " آرام جان " خطابت می کنم شعار نمیدهم

وقتی برایت مینویسم که تو دلیل آرامشم شدی سطرم را سیاه نمیکنم ...!

این موضوع را من با ذره ذره ی وجودم درک کرده ام .

وقتی با تو حرف میزنم شاید شور و اشتیاقت ...قلبم را به تکاپو بیاندازد

ولی احساس آرامشی دارم در این هیاهوی قلبم که در کنار هیچ کسی تجربه اش نکرده ام

نگاهت سر شار از عشق است و از کلامت مهر و محبت می بارد

و احترام و توجه ات باعث غرور من شده و اینچنین زیباترین حس ها را به من منتقل میکنی

خودم نیز هرگز فکرش را نمی کردم روزی یکی اینگونه احساسم را درک کند .

هیچ چیز لذت بخش تر از این نیست که یک نفر احساست را بفهمد بدون آنکه مجبورش کنی

تو مرا خوب فهمیدی و مرا محو و شیفته ی خودت کردی .

بودنت را به هر بودنی تحمیل کردی و فعل خواستنت برای من یک هدف متعالی شد .

آنقدر دوستت دارم که نمی دانم چگونه بیانش کنم

می خواهم تمام لحظاتم فقط با تو پر شود وهر بار که می خندم دلیلش فقط تو باشی .

تو شدی آرامش قلبم

در کنارت همه چیز عالی است دلخوشی ها کامل میشوند و با بودنت نا خوشی ها غروب می کنند .

حرفهای دلم پیش تو هیچ سانسوری ندارند چون برایم هیچ چیز در دنیا محرم تر و امین تر از قلب تو نیست .

هیچ کسی نتوانسته مرا به زیبایی تو ببیند و عمق وجودم را مثل تو بخواند .

آنگاه که هم کلامم میشوی گویی با خود خودم حرف میزنم

پیش تو نه غروری دارم و نه بهانه ای میگیرم و نیاز به هیچ توجیه و توضیح و تمثیلی ندارم

و این به آن خاطر است که تو می توانی مرا بیشتر از خودم درک کنی ...!

افکارم در کنار تو می توانند پرواز کنند

من اوج خیالم را به تو نشان داده ام بدون انکه واهمه ای از عیان شدن حس درونیم داشته باشم

در کنارت راحت حرفهایم را می زنم و آرزوهایم را هر چقدر هم رویایی باشند به تو می گویم .

گاه همچون کودکان پر حرف و خیال پرداز و پر از شیطنت میشوم و همانقدر می توانم فلسفه ببافم برای هر رخدادی ...!

و برای بیان احساسم به تو هیچ واژه ای پشت دیوار تردید خاک نخواهد خورد !

آری تو به من ارامشی میدهی که می توانم خود خودم را در ایینه نگاهت به تماشا بنشینم

زیبایی ها و توانایی ها یم را ببینم و برای رفع نقطه ضعف هایم تلاش کنم .

تو شدی مونس و همخونه ی قلبم ...!

با تو بودن همه چیز را قشنگتر کرده

شعر ها زیبا تر و متن ها پر معنی تر شده اند

ترانه ها دلنواز تر و روح موسیقی را در وجودم حس میکنم .

آری تو

آفریدگار عشق و امید و آرامشی در وجود من

.............................................................................

این متن رو تقدیم می کنم به تو عزیز ترینم

به همراه ترانه معین زد به نام "بگم عشقمی تو "

متنی بدون عنوان ...!

چه کسی گفته عشق منطق ندارد ؟

چه کسی گفته عشق چشم و گوش ادم را می بندد ؟

این حرف ها فلسفه همان هاست که عشق را تجربه نکرده اند .

و می گویند ادم که عاشق شود خودش را در موقعیت ضعف و شکننده قرار میدهد ...!

اتفاقا عشق واقعیتی غیر قابل انکار است و منطقی محکم و بدون هیچ ایرادی دارد .

منطقی ترین و عاقلانه ترین اتفاق احساسی برای هر انسان

دوست داشتن کسی است که قلب ما را به ستایش وا می دارد .

همان که با نگاه و توجه و محبتش بذر عشق را در دلمان می کارد و خود نیز به این عشق افتخار می کند

اگر روزی عشق به دلمان سر زد و ما در را به رویش ببندیم به دلمان جفا کرده ایم

اگر روزی نگاه عشق را دیدیم و چشمانمان را بستیم به چشمانمان جفا کرده ایم .

و اگر زمزمه ی محبتی را شنیدیم و بی توجه از آن گذشتیم به خودمان ظلم کرده ایم ...!

درست است عشق گاه بی خبر از راه می رسد و آن قدر حس عجیب و ناشناخته و نابی است که تمام قواعد و اصول ذهنی و حتی جسمی ما را نیز به هم میریزد .

اتفاقی را داریم تجربه می کنیم که نظیرش را در عمرمان تجربه نکرده ایم

مگر میشود عشق دلیلی نداشته باشد ؟

قلبمان به دیدن یکی می لرزد دلیلی از این واضح تر ...؟

چشمانمان به دیدن یکی مبتلا شده ابتلایی از این زیبا تر ...؟

فکرمان پیش کسی است که فکر کردن به او هم برایمان لذت بخش است

چه لذتی شیرین تر از دوست داشتن کسی که دل به ما داده و ذل از ما برده ...!؟

هیچ انسانی کامل نیست ولی در نگاه عاشق عیب ها کوچک میشوند و خوبی ها صد چندان بزرگ

عشق ادم را وادار به خوب بودن نمی کند بلکه مشتاق میکند به بهتر بودن ...

چه کسی گفته عشق وبال گردن است ...هر گز اینگونه نیست عشق بالی است برای پرواز

عشق همچون نسیمی است برای قایق سرگران در دریای ساکن زندگی

قلبی که عاشق است محبت در آن موج میزند .

شاید عشق حواس ادم را از همه ی عالم پرت کند ولی جمع یکی میشود و برای ذهن عاشق تمام دنیا میشود همان یک نفر ...!

عشق همان تلنگری است که زیبا تر خودمان را ببینیم و بهتر خودمان را بشناسیم

ارزشمندمان می کند و برای قلب هایمان انگیزه میشود و به افکارمان نظم میدهد .

همزاد روح و مونس جان و محرم راز مان میشود

و از دل بی قراری ها و بی تابی و دلتنگی هایش ما را به ساحل آرامش میرساند

و تو ...:

همان کسی هستی که قلب من به دوست داشتنش افتخار می کند .

و داشتنت باعث غرور و مباهات من است

نگاه تو به من کامل است پس من برای کامل شدن تلاش می کنم

نگاه تو به من زیباست پس من برای زیبا زندگی کردن انگیزه دارم

آرام جان من تویی و من در کنار تو غرق در آرامشم

قلب من از محبت تو لبریز است و این مرا مهربان تر کرده

در تمامی تار و پود ذهنم تو را یاد می کنم و صبح تا شب به عشق تو خیال باف حقیقت شده ام

با تو حرف میزنم و برایت می نویسم و از دوست داشتنت لذت میبرم ...!

مهرت به دل نشسته و عشق تو زا به جانم خریده ام و به جهانی نمیدهم ...!

عجیب دوستت دارم...!

تو را نه مثل دیگران

نه مثل هیچ گفته ای و نه مثل هیچ شنیده ای

نه مثل هیچ سخن و نه شکل هیچ واژه ای

تو را نه مثل دیروز و نه مثل امروز

نه مثل قبل و نه مثل بعد

نه با سکوت و نه با فریاد ...!

تو را نه زیر نور ماه و نه در روشنایی روز

نه در بهار و نه در هیچ فصلی

تو را نه به طعم عسل و نه در هیچ مزه ی نابی

نه با عطر یاس و نه با هیچ عطر دلنوازی..!

تو را نه فقط در کنارم و نه فقط در هر کجایی

نه در تنهایی هایم و نه در اوج شلوغی هایم

من تو را ؛

تو را فقط تو را

همانطور که نمیشود

هیچ کس را دوست داشت

دوستت دارم

خاطر تو ...خاطر من ؟

مرا در خاطرت اینگونه حک کن

کسی که جانش را به جانت گره زده

و از دورترین فاصله ها تو را در آغوش خیالش گرفته .

همان که دوست داشتنت لذت بخش ترین اتفاق زندگی اش شده و دلداده و دل سپرده ی توست .

مرا در خاطرت با لبخند هایم به یاد اور

همان لبخند هایی که با حضور تو بر چهره ام می نشیند و به چشمان تو هدیه میدهم .

مرا با چهره ی خندانم و حرف های با مزه ام به یاد اور ...

و فراموش نکن من با لبخند تو سر شوق می آیم و با خنده های تو مست میشوم .

مرا با عاشقانه ها و متن هایم به یاد اور

خودت میدانی من بر ای حرف زدن با تو مشتاق ترینم .

و حال که نوشتن راه ارتباط ماست

تا می توانم برایت خواهم نوشت از حس ناب دوست داشتنت و از خوبی ها و زیبایی هایت ...

از جوانه های محبتی که در دلم کاشتی خواهم گفت و از شکفتن هزاران شکوفه رنگین در وجودم برایت می گویم

مرا هر گاه به یاد اوردی غرق در ارامش ببین

چون داشتن تو کافی است تا وجودم سر تا سر ارامش شود

و قلبم از زندگی مملو گردد...

میشود هر گاه مرا به یاد اوردی بوسه ای برایم کنار بگذاری؟

میشود هر گاه مرا به یاد اوردی مرا مهمان لبخند زیبایت کنی ؟

حال من کنار تو همیشه خوب است

تو مرا با حال خوشم به خاطر بیاور ..!

و هر گز فراموش نکن هر کجا باشم و در هر زمان تو در یاد منی .

پس مرا هر گاه یاد کردی بدان من نیز همان لحظه در یاد توام و در قلبم مشعول دوست داشتنت .

هر گاه به یادم افتادی اگر کمی دقت کنی حتما صدای تپیدن های قلبم را خواهی شنید و حتما می توانی زمزمه های دلم را نیز بشنوی ...!

هر گاه مرا در خاطرت نزدیک تر خواستی فقط کافی است چشمانت را ببندی .

گرمی دستانم را روی دستانت حس خواهی کرد

و شیرینی بوسه ام را روی لبهایت خواهی چشید ...

دلتگم شدی فقط کافی است مرا به خاطر بیاوری

من همیشه در بطن خیال تو ارمیده ام همچون تو در خیالم ...!

نیایش عاشقانه

سپاس از حضوری که بی صداست

اما در هر تپش آواز می خواند

سپاس نه از سر دانایی

بلکه از دل نادانی شیرینی که هنوز بلد است بگوید :" نمی دانم اما دوستت دارم "

سپاس برای خدای زنده ای که درونم قدم می زند

نه با هیبت ...بلکه با لطافت یک مادر

که خاک را می بوسد پیش از آنکه بذر بیفشاند

سپاس برای آن لحظه ی بی نام

که جهان ایستاد و تو بی هیاهو

دستی به شانه ام گذاشتی و گفتی : " همین کافی است ."

سپاس برای حضوری که ...نشستن بی منتش در کنار شکست هایم نجات است و زمزمه رهایی...

سپاس برای ایمانی که گریه می کند و با اشک هایش گل می کارد

برای فلسفه ای که در آغوش کو دکانه ی دعا

خود را گم می کند تا پیدا شود .

سپاس برای لحظه ای که فهمیدم :خدا نه فقط ناظر من بود

بلکه تجربه کننده ی من بود

که من با تمام نقص هایم ... تجلی بازیگوشی او هستم

سپاس برای دردی که مرا از خواب بیدار کرد

نه برای آزار بلکه برای آگاهی .

و سپاس برای تو ای بی نام آشنا

که هر بار که از خود دور میشوم با یک برگ ...یک لبخند ...با یک بوسه ی نسیم

مرا به خویش باز می گردانی ...

ای خدای لطافت و حضور

در آسمانها نگاه کردم و در کوهها گشتم

در دل ادمها ...در چشم های بارانی ... در هیا هوی شب زنده داری

به دنبال نشانی از تو ...

اما هیچ جا به اندازه ی سکوت درونم رد پای زیباییت را نیافتم

آنجا که گر یه ها با امید دست می دادند و نغمه اشک نام تو را نجوا میکرد

جاییکه نبضم به ریتم تو تپید نه به زبان که با حضور ...

ای آنکه معبدت نه در طلا و ستون

که در اشکهای روشن و دلهای بیدار است

دلم را خانه ات کن تا هر لحظه طنین بودنت را نجوا کند

و من در خود بمانم ...نه گمشده ...که باز یافته در تو

قطعه ی گم شده ...!

دوست داشتنت شبیه قانون جاذبه است

بی صدا و بی بهانه

حتی وقتی فراموش کنم

باز هم مرا سمت تو میکشد

دوست داشتنت شبیه نفس کشیدن است

چه خواب باشم و چه بیدار

در هر لحظه تکرارش میکنم و از تکرار آن لذت میبرم

دلیلش را نمی دانم و تو قشنگترین تکرار هر روز منی

اما هر چه هست فکر کردن به تو حال مرا خوب میکند

به من وعده ی بهشت میدهند و نمی دانند من بهشت را دیده ام !

هر بار که به چشمانت نگاه کرده ام و هر بار که شعر لبخندت را شنیده ام

هر بار که طعم بوسه ات را چشیده ام و هر بار تو را در آغوش گرفته ام ارامش بهشت را لمس کرده ام .

در قلبم چیزی قشنگتر از یاد تو پیدا نمی کنم

و من تو را همچون درختی در سینه ام کاشته ام که میوه اش طعمی بهشتی میدهد و هرگز از من جدا نمی شود .

تو در تمام تار و پود جسم و روح من تنیده ای و جدا نشدنی ترین جزئ وجودم شده ای .

از جان اگر عزیز تر است تو آنی و در جسم من از قلب مهمتر اگر هست تو مالک آنی ...!

و انگار بودنت راهی است برای دل بستن به زندگی

و انگار داشتنت تمام کم و کاستی های دنیای مرا کامل کرده

و عشق تو مرا از همه ی عالم بی نیاز ...

شنیدن صدایت کافی است تا دلم طوری بتپد که انگار تمام جهان یک لحظه ساکت شده

دیدن روی ماه تو کافی است تا ماه رویان همه از چشمم بیفتند و گل ها خجل شوند در نگاهم ...

دوست داشتن تو قلب مرا کفایت می کند به هر چه دوست داشتنی در این جهان ...

و من در این عشق بی بدیل چقدر خوشبختم و چه قدر احساس غرور می کنم

جانان من تو با آمدنت قطعه ای از روح مرا به من بخشیدی که هر گز نمی دانستم گم کرده ام .

متن یک ترانه

تقدیم به تو ...

" ای آنکه حضورت بی نیاز از تعریف است ...

و بیداریت نه حادثه بلکه بازگشتی آرام به خانه ی خویش ...

ای آنکه خواب را با بوسه بیدار می کنی

و بیداری را با لبخند کودکانه تقدیس ...

مرا نه با فریاد که با زمزمه ای بیدار کن .

بگذار بیداریم چون شکفتن گلی باشد نه چون باز شدن قفل ...!

یاریم کن تا حقیقت را نه فتح ... بلکه درک کنم

که آرامش در دل تسلیم نهفته است ...!

که در این فهم بیشتر بمانم نه بیشتر بدانم .

یاریم کن تا بیداریم حرکتی باشد در مسیر تو ...

در تکاپوی عشق و رشد و پویایی

نه برای گفتن ...که برای زیستن

نه با تبلیغ ...که با صداقت در عمل .

باشد که بیداریم نه آغاز ...که ادامه ای باشد

از سفر به خویشتن خویش

نه برای فتح معنا ...که برای فرو رفتن در آن ...

آمین

به حضوری که بی صدا می آید و بی اجبار می ماند ..."

فکرش را بکن ...!

هر روز میان صدها متن و ترانه و شعر به دنبال رد پای احساسم می گردم .

همان حس بی نظیری که تو در وجودم افریدی ...!

عشقم از دوست داشتنت می گویم .

من به زیبایی تو هر گز ندیدم

خیالم لبریز از توست و در قلبم جایی برای غیر تو نیست

فکرش را بکن ؛

روزی میرسد کنار هم نشسته ایم

مثل همین وقت غروب

بودنت را با تمام وجودم حس می کنم و صدای نفس کشیدنت را میشنوم .

همین که یادت را می کنم عطر تو حس مرا بهاری می کند .

عطر شکوفه های یاس میدهی زیر نم نم باران و ارام جانم میشوی.

فکرش را بکن ؛

کنار هم باشیم و در سکوت پر هیاهوی قلب هایمان دوست داشتن را قاب چشمانمان کنیم

بی گمان شوق را در چشمان نم زده ام خواهی دید

من چقدر خوشبختم

تو چقدر زیبایی

چشم از تو بر نمیدارم حتی برای پلک زدنی ...!

فکرش را بکن ؛

اهنگی قدیمی باشد و فنجان چای و تو و یک عالمه خاطره

بگویم تو چقدر خوبی ؟ و تو بگویی خوبی از خود توست

بگویم تو چقدر نابی ؟ تو بخندی و بگویی : نمیدانی چشمانم چه نابی می بینند

بگویم چه خوش جوابی تو ؟ و تو بخندی و بگویی من کجا و تو کجا حاضر جواب ...!

بخندم و بگویم فدای تو بشم

تو اخم کنی و بگی خدا نکند

تو لبخند بزنی و ماه خودش را در چهره ی تو نظاره کند...

فکرش را بکن :

من چای ام را با قند لبان تو شیرین کنم

و تو خستگی دستانت را با نوازش دستان من در کنی

تو سرت را روی قلب من بگذاری و قلبم برای تو بنوازد

بگویی چه قشنگ میتپد قلبت ؟

و من یگویم چو ن قلب من اهنگ دوست داشتن تو را می نوازد ...

تو دوباره بخندی و من احساس خوشبختی کنم .

فکرش را بکن چه خاطرات اتفاق نیفتاده ی زیبایی داریم ما!

آرامشی از جنس دوست داشتن

عشق با همه ی فراز و نشیب ها و هیجانات و دغدغه ها و دلتنگی هایش

به همراه تمام حس ها ی زیبا و قشنگی ها و لذت هایش

ثمره ای دارد به نام ارامش ...!

همان گمشده دنیای همه ی ما ...!

که‌گاهی در عشق واقعی آنرا پیدا می کنیم

همان حس شگفت انگیزی که با بودن یک نفر فقط تکمیل میشود .

و عجیب است همان که بی قرارت می کند دلیل ارامشت شده است...!

همان که صبر و قرار از تو برده تو را صبور می کند

درمان دلتنگی ات همان است که دلیل دل تنگ تو شده

شناخت و تامل و تعهد و توجه است که به عشق تعالی می‌بخشند .

نه تکلیف و تهدید و تزویر و توافق ...!

دوست داشتن که به زور و به دروغ و به دستور نیست

عشقی که در بازار جستجویش کنیم و فقط با ترازوی عقل آن را بسنجیم نه ماندگار است و نه رنگ ارامش به خود خواهد دید.

عشق موهبتی الهی است و باید عاشق شوی تا لذت دوست داشتن را با تمام وجودت حس کنی و از دوست داشته شدنت احساس غرور کنی ...

مثل همین حسی که بین من و تو جاری است

انچه در قلب هایمان رخ داده کمتر از معجزه نیست

می دانی چه‌ میگویم

در وجودم چیزهایی را تجربه کرده ام که تا کنون نظیرش را در هیچ کجا و با هیچ کسی غیر تو تجربه نکرده ام

در دلم شور و شوقی به راه انداخته ای که هیچکس نتوانسته بود غیر تو با دل من اینچنین کند .

احساس غرور و شادمانی می کنم

از اینکه دوستم داری خوشحالم و در پوست خودم نمیگنجم .

چون من نیز تو را دوست دارم.

در کنار تو احساس ارامش می کنم

تو با نگاهت به من جان می بخشی

تو با نغمه ی صدایت مرا نوازش میکنی

و روح من در آغوش محبت توست که آرام گرفته است ...

عشق تو بدون توقع است

عشق تو خالص و ناب و بی همتاست

و دوست داشتن تو تعهد ابدی من است

تو دلیل آرامشم هستی و حال خوش من ...

من تو را نه تنها با قلبم بلکه با تک تک سلولهایم دوستت دارم

چشمانم غیر تو نمی بینند و خورشید نگاه من تویی

برایت خواهم نوشت از آنچه از عشق تو به دست اورده ام

اگر بگویم " دنیا " را حرف گزافی نگفته ام

چون تو به اندازه تمام دنیا برایم باارزشی ...

بخوان حرف های دلم را آرام جانم

لبخند بزن که چهره ی تو لایق زیباترین لبخند هاست

دلم می خواهد همچون من در این حس شیرین شریکم باشی دوست دارم تو شاد باشی از ته قلبت و همچون من مغرور این عشق باشی .

ارام جانم شدی می خواهم ارام جانت باشم

دلبر من شدی و می خواهم تا ابد دلداده تو باشم

می خواهم تو را لیلی قرن کنم

مرا ببین که چگونه مجنون توام ...!

یکی مثل تو

صدا نیستی اما می شنومت

تصویر نیسیتی اما می بینمت

آوا نیستی اما می گویمت

راه نیستی اما سوی تو ام

خورشید نیستی ولی در قلب من تو می تابی

اشک نیستی ولی درچشم منی

لبخند نیستی و روی لبهای منی

دوا نیستی ولی درمان تمام دردهای منی

شیرین نیستی ولی لذت کامروایی من شده ای

ابر نیستی اما همچون باران رحمتی برای احساس من

خیال نیستی اما چگونه در سر منی

از جسم من دوری و به قلبم از همه نزدیکتری

بهار نیستی ولی عید و طراوت و سبز منی

رنگ نیستی و چگونه شده تو سرخ عشق منی ؟

در رگ هایم جاری هستی با اینکه تو خون نیستی

مکتب نیستی ولی من به عشق تو ایمان دارم

یکی هستی و از همه ی عالم در من فراوانتری

تو همچون نفس به من زندگی میبخشی با اینکه نفس نیستی

ولی مطمئنم تو بخشی از وجود منی با اینکه کنارم نیستی

مطمئنم تو همان نیمه ی روح منی

و شاید همان فرشته ی همزاد و همراهم ...!؟

عشق تو ارزشش را دارد ...!

ارزشش را دارد دوست داشتن تو را می گویم و دوست داشته شدن در قلبت را می گویم

هیچ گاه در اعماق قلبم این لحظات را فراموش نخواهم کرد

من تمام احساسم بیدار شده است در این حس بی نظیری که در قلبم آفریدی

این همه بی قرازی و دلتنگی ارزشش را دارد ...!

از ته دل دوستت دارم و عاشقت هستم همانگونه که تو عاشق منی

من همزمان در دوجا زندگی می کنم جسمم اینجا و قلبم پیش توست

و این موضوع برایم بسیار لذت بخش و شیرین است

بیم و نگرانی و ترس و دلواپسی همیشه در این روابط عمیق هست

کتمان کردنش همانند پنهان کردن خورشید است در پشت ابری کوچک ...!

اما ارزشش را دارد

بیم آن ندارم که زیاد با تو سخن بگویم مبادا خسته شوی

و بیم آن ندارم که سکوت کنم مبادا گمان کنی دیگر برای قلبم مهم نیستی

چون میدانم تو مرا در میان همه اتفاقات دوست داری

چه فرصت دیدارمان طولانی باشد و چه فرصتش اندک

چه تو در کنارم باشی و چه دور از هم ...!

می دانم که می دانی که چقدر دوستت دارم

می دانی و می خوانی که چقدر برایم با ارزشی

دلیل حال خوشم تویی

اگر نگاهی به دلم بیندازی تمام آن از آن توست

و شاید فقط به اندازه ی یک نام برای من باشد و آنجا نام تو را حک کرده ام

حرف هایم را می نویسم نه فقط برای اینکه تو می خوانی بلکه وقتی برای تو می نویسم آرام میشوم

ارزشش را دارد نوشتن ...

آن هم برای تو که قلب و جانم را از آن خود کرده ای

حس خوشی که تو از خواندن متن هایم میگیری را من صد چندانش را هنگام نوشتنش به دست می اورم ...!

دیدن تو و بودن تو و دوست داشتن تو قشنگ ترین حس دنیاست

و این ارزشش را ندارد تا همیشه در قلبم زنده نگهت دارم ؟

قلب کارش تپیدن است ولی قلب من دوست داشتن تو را به تپیدن ترجیح می دهد

و اگر می بینی می تپد آن هم به خاطر توست

دوست داشتنت ارزش زنده بودن و ارزش نفس کشیدن دارد

دوست داشتن توست که به زندگی ام ارزش داده است .