روز های تکراری ...!؟
قلب... قلب من است و نبضش تویی
قلب من به این امید می تپد که تو هستی
تویی که می توانم ببینم و درآغوش بگیرم و احساس کنم
هرگز فکرش را نمی کردم روزی دل من هم اینگونه عاشق شود
و عشق را اینگونه عمیق و پر هیجان تجربه کنم .
قبل آمدنت خودم نیز باور نداشتم کسی بتواند از منطق های خشک و بی روحم بگذرد
چه برسد مرا به عشقی اینگونه فرا گیر و مداوم مبتلا کند .
منی که هر حرف و نظر و عقیده و پیشنهادی را با هزار منطق تحلیل و تفسیر و تحقیق می کردم تا بپذیرم
عشق تو را با جان و دل و بی هیچ مقاومتی پذیرفتم
گویی از قبل پیش نویس عشق تو را قلبم خوانده بود و تو را می شناختم و فقط منتظر آمدنت بودم
تو آمدی تا دوباره متولد شوم
تو آمدی تا پنجره ای باز کنی به اعماق وجودم و بخش پنهان وجودم را کشف کنی ...!
خداوند کلید نیمه ی پنهان مرا در دستان تو نهاد
تو به زیبا ترین وجوه پنهان وجودم دست یافتی و گنج عشق و محبتم را خاص خودت کردی
آمدی تا زیباترین رو یا های ذهنم را به تسخیر خودت در اوری
این جهان برای من سایه ای بی نشانه بود و تو سایه های زندگی ام را روشن کردی و به من زیبایی های جهان را نشانم دادی .
عشق تو چشمان مرا باز کرد
عشق تو قلب مرا بیدار کرد
عشق تو آرزوهای مرا مقصد شد و زندگی ام را معنا بخشید .
آری تو آمدی تا خودم را دوباره پیدا کنم در وجود کسی که مرا عاشقانه دوست دارد
تو آمدی تا نفسی تازه کنم و انگیزه ای شوی برای روزهای تکراری ام ...
تکرار تو به تمام روزهای زندگیم جانی دوباره بخشید
همچون تکرار تپیدن قلبم و همچون تابیدن هر روز خورشید
و همچون نوشتن هر روز من به شوق چشمان تو ...