عصر بخیر جانان

برایم نوشته بودی :

" آن کسی را که خدا میفرستد چنان دوستت خواهد داشت که گویی تمام رسالتش همین است ..."

خب باید قبول کنیم در این دنیای بزرگ و شلوغ و پر از اتفاقات نا همگون و نا متجانس ...!

تلاقی شگقت انگیز ما دو نفر خارج از توان و تفکر و هیچ حسابی رخ داده است .

اتفاقی محال و دور از ذهن که فقط می توان به آن برچسب معجزه زد ..

اصلا معجزه خطابت می کنم و اسمت را تقدیر زیبای زندگی ام می نامم .

تو را هدیه خدا می دانم و هدیه ای برای جانم

نوری برای چشمانم و انگیزه ای برای وجودم و عشقی برای قلبم خدا برایم فرستاده .

اسم تقدیر که می آید گویی تمام اختیارات و انتخاب ها از ما سلب میشود

ولی تو در زندگی ام قدم گذاشتی بدون هیچ اجبار و تکلیف و تهدیدی ...

قبل آنکه تو بیایی تو انتخاب شده بودی

حتی قبل آنکه تو را ببینم و بشناسم

من تو را نه در قلبم ونه در چشمانم و نه در ذهنم

من تو را سالهای سال است که در روحم زندگی می کنم و انتظار امدنت را میکشیدم

چه شبهایی که به شوق دیدن روی تو ...ماه را تماشا کرده ام

چقدر گلها را برای یافتن عطر آشنایی ...بوییده ام وچقدر ترانه گوش دادم به شوق آمدنت .

من سالها با خیال آمدنت زندگی کرده ام برایت نوشته ام و برایت دلتنگ شده ام

سالها با خیال تو در کنج تنهایی ام ... حرف زدم و درد دل کرده ام و گاه خندیده ام و گاه اشک هایم را روی شانه هایت باریده ام ...!

تو زیباترین تقدیر خدا بودی که در زندگی ام اتفاق افتاد .

خدا تو را برای قلب من فرستاد و نهال عشقت را در دلم کاشت و اختیار دوست داشتنت را به من سپرد...

تو را فرستاد تا مونس قلبم باشی و ملکه چشمانم و آرام جانم شوی

تو را رسول عشق و محبت من قرار داد و مرا به آیین عشق ورزی آشنا کرد

یگانگی اش را به قلبم هدیه داد تا تو را یگانه ببینم

زیبایی اش را به چشمانم بخشید تا از تو زیباتر نبینم

و تو را در قالب عشق به سرنوشتم بخشید تا دوست داشتن را با تو و در کنار تو تجربه کنم .

لحظه ای نیست که به یادت نباشم و در هیچ کجا خودم را بی تو تصور نمی کنم

و مدام اشتیاق تو را در قلبم حس می کنم .

من شیرین ترین لذت زندگی ام ستایش توست

و دوست داشتنت رسالتی است که مرا تا آنسوی خوشبختی و تا بهشت میبرد ...