ع مثل تو!!!؟

تو مخاطب خاص منی

تو تنها کسی هستی که حاضرم به خاطر تو بیدار بمانم

من همیشه تشنه ی صحبت با تو ام

تو تنها کسی هستی که در طول روز از ذهنم عبور میکنی

و مرا اگر خنده ای بر لب است از حضور توست

و اگر غمی است از دوری توست

کویر خشک احساسم باران توجه تو را کم دارد

اعتبار تو در قلبم در کلام نمیگنجد جانان

تو تنها کسی هستی که برای بودنت با جهان میجنگم و نبودنت پایان من است

و اگر می گویم بیشتر دوستت دارم

منظور از مقدار دوست داشتن چیز دیگری است

دوستت دارم حتی در تلخ ترین روز هایم

دوستت دارم حتی با تمام تفاوت ها و اختلاف سلیقه هایمان

دوستت دارم به اندازه ی وسعت فاصله ای که بین ماست

دوستت دارم با تمام موانعی که بر سر راهمان است

انجا که به شب خو کرده بودم تو امدی و خورشید را به دستان من سپردی

تو طوفان تنهایی ام را به ارامش دعوت کردی

تو مرا با تمام زخم هایم دیدی و باز کنارم ماندی

تو روشنایی زندگی منی

تو این پیله ی عشق را پروانه کردی

درخت این عشق از بذر حضور توست که چنین سر به فلک کشیده است

تو در من جریان داری همچون خون

فقط می خواستم بدونی تو بهترین اتفاق زندگیم بودی

تو باعث میشی که حس کنم بیشتر از همیشه خوشحالم

و همیشه دوست داشتنی قلبم خواهی ماند

جانان تو که باشی

بهترین حال جهان را دارم با تو پنهان و نهان را دارم

هر چه خوشبخت شدن می خواهد

من کنار تو همان را دارم .

قلب تپنده

می دونی چرا انگشتان دست ما با فاصله از هم خلق شدند ؟

برای اینکه انگشتان عزیزانمان این فاصله رو پر کنند

هیچ کسی به طور تصادفی وارد زندگی کسی نمی شود

همه چیز نوشته شده است

اگر روزی از من بپرسی چند بار به ذهنم خطور کردی ؟

می گویم فقط یک بار

چون وقتی آمدی دیگر نرفتی

مردم به اندازه ی ظاهر و حرف هایشان زیبا نیستند

بلکه به اندازه ی عشقی که دارند و به اندازه محبتی که می کنند

اهمیتی که میدهند و آنچه به اشتراک میگذارند زیبا هستند

بهترین بخش از زندگیت ان لحظات کوچک و بی نامی خواهد بود

که برای کسی که برایت مهم است لبخند میزنی

و برای شاد کردن و خوشبختیش تلاش میکنی

فکر کردن به تو تفریح من است

دلتنگی برایت دغدغه ام

مراقبت از تو کار من است

عشق ورزیدن به تو وظیفه ی من است

و همیشه بودن کنار تو برایم لذتی همیشگی است

ما سعی میکنیم احساساتمان را پنهان کنیم

اما فراموش می کنیم که چشمانمان حرف میزنند .

و تپیدن قلبمان به اختیار و اراده ی ما نیست .

دست تقدیر ...

این دست سر نوشت است که ما را به اینجا کشانده است

و من اغلب به ان می اندیشم

که چطور در اردحام جمعیت جهان

ما یکدیگر را پیدا کرده ایم

من یاد تو را همواره در سر دارم

مثل خون در رگهایم

از اولین پرتوی خورشید...تا اخرین درخشش مهتاب

تو سبز خواهی ماند

در تمام رو یا هایم و در بند بند جانم

در تمامی لحظات و در انبوه اتفا قاتم

من نمی توانم جهانم را بی حضورت در نظر بگیرم

بی تو نه قلبی برای تپیدن دارم و نه هوایی برای نفس کشیدن

و هر کدام از ما پیش از اشناییمان...گذشته ای داشته ایم

و چه اعجاب انگیز که ان گذشته و قدم های که برداشته ایم

و تصمیماتی که گرفته ایم

نا خواسته ما را به روزی کشاندند که نگاهمان گره خورد به یکدیگر

و اولین دیدار مان اتفاق افتاد

تقدیر گاه کم از معجزه نیست دستانش

و کار خودش را خوب بلد است

در همان اولین ملاقات می دانستم که باید عاشقت شوم

گویی ان لحظه و ان نگاه را بارها در رو یا هایم دیده بودم

و انتظار وقوعش را فقط می کشیدم

گویی تمام زندگیم وابسته به ان لحظه بود

انگار که دست سر نوشت

ستار گان بخت ما را همسو کرده بود

و تکلیف عشق را به قلب هایمان داده بود

اینکه من تو را اینچنین دوست بدارم و این رویداد دل تو نیز باشد

اتفاق محالی است

که فقط و فقط دست تقدیر آن را رقم میزند ...

عشق و جنگ!!!؟

در وجودم سر دوست داشتنت جنگ است

نه لحظه ای از تو غافل میشوم

و نه از یادم هرگز میروی

این دل از دوست داشتنت دست نمی کشد

و تا اخرین قطره ی خونش

و تا اخرین تپش عمرش سر خواستن تو ایستاده است

هر لحظه برای تویی که دوست دارم نشانه ای می فرستم

تا بگویم چقدر برایم عزیزی ...

جانان من تو نه تنها در قلبم بلکه در تمام وجودم از همه شلوغ تری

ازدحام تو در من ... قلبم را شلوغ ترین شهر دنیا ساخته .

و این تقصیر دلم نیست این تویی که خیلی خوبی

این تقصیر دلم نیست تماشای تو زیباست

تو همون یه نفری که وقتی نگات میکنم دعا میکنم

خدا هیچوقت تو رو از من نگیره .

اینا که خواندی حرفای دل منه سر خواستن تو

من زنده ام

آدم به آدم است که زنده است

آدم به به عشق آدم زنده است

من با تو عاشقم من با تو زنده ام

برای تو زنده ام و برای عشقم

همیشه خواهم جنگید ...

دوفصل در یک شب!!!

پاییز هم دارد اخرین برگ هایش را به آغوش باد میسپارد.

و زمستان خبر امدنش را پیشاپیش به گوش زمین رسانده است .

قله ی کوهها را برفش سفید پوش کرده و نیامده چه آتشی در دل بخار ی ها انداخته .

صدای پای یلدا می اید شبی که نیمش پاییزی و نیمش زمستانی است

اولین شب زمستان است و اخرین شب پاییز

گویی همین دیروز بود که با هم به پیشواز بهار رفتیم

و تابستان را با هم سفر کردیم و در کوچه های پاییز قدم زدیم

می بینی پاییز هم رفتنی شد و زمستان هم آمد

و تو هنوز عطر دل انگیز بهار را میدهی

هنوز حس روز اول اشنایی میدهی

هنوز تو را می بینم قلبم می تپد و صدایم میلرزد .

هر روز سر کلاس عشق تو در جا میزنم و تا آموختن الفبای عاشقی راه طولانی در پیش دارم .

از تو چه پنهان دلم خیلی تنگ تو بود

یلدا را بهانه کردم چند خطی برایت بنویسم

هر چند مگر دوست داشتنت بهانه می خواهد برای قلب من ؟

دوست داشتنت فقط دل می خواهد و دلیل

تو دلیل باش دلش با من

یلدا بهانه است تا یک دقیقه هم شده بیشتر من رویای تو را ببینم

تو در رویا برای منی و در وا قعیت رویای منی

یلدا چشمان زیبای توست که در هر پلک زدنت من دلتنگشان میشوم

یلدا گیسوی بلند سیاه توست که دستانم اندکی بیشتر نوازششان کند

یلدا محبت توست قرار است که سهم دل من جرعه ای بیشتر شود ان شب

یلدا سهم من از آغوش توست که ای کاش این شب یلدایی پایانی نباشد .

ای جان من

یلدات مبارک

عمر لبخندت طولانی و عمر غم هات کوتاه

انار آرزوهات پر دونه و شیرین

و تاپ تاپ هندونه ی قلبت از عشق دائمی

سفر زتدگیت طو لانی و دلخوشیت فراوان باشد

دوستت دارم

برای همه ی سالهای عمرم و برای تمام فصل های زندگیم

شهر خاطرم!!؟

در دنیای به این عظمت یک سیاره به نام زمین خاص شده

در زمین به این بزرگی نام یک کشور هم نام دختر زیبایی به نام ایران شده.

و در این وطن زیبا تنها یک شهر هست که به عطر بهار نارنجش معروف شده

و در این شهر یک نفر هست به نام تو که محبوب قلب من شده

و در قلب من تو قد یک دنیا خاصی

در چشمانم قد یک ایران زیبا یی

در آغوشم قد یک وطن مقدسی

و تو را در شهر خاطرم به عشق می شناسم

ای دنیای زیبای مقدس من...

غریبه ی دوست داشتنی

می گویند :سبب عشق فراق است و چاره ی فراق صبر و فایده ی صبر عشق

و من هر روز این چرخه ر ا با تو تکرار و تکرار و تکرار می کنم

جان من

ای غریبه ی دوست داشتنی من

میدانم قصه عشق من و تو همانند من و تو غریب است و تنها

گرفتار دیو فاصله هستیم و این فراق و دوری نمی خواهددست لجبازش را از سر دل تنگمان بر دارد.

عشقمان را به صبر تکیه داده ایم و برای دل تنگ هم مرهم شده ایم

ای جان من بی خیال فاصله ها و بی خیال جبر زمانه و بی خیال تقدیر

به تو قول میدهم برایت بهترین غریبه ی دوست داشتنیت بمانم

که سالها از دور دوستت دارد و از دور ترین فاصله ها مهمان قلبش شده ای

هوایت را بیش از خودش در همه ی حوالی دلگیری هایت و یا در نقطه های شلوغی های روزگارت همیشه داشته باشد

قول میدهم همانی باشم که بیشتر از دوستت دارم هایی که فقط حرفش را توی گوشت زمزمه میکنند بی انتها عاشقت باشم

همچون ابری از دور سایبانی بر سر احساست بمانم و قلبم را وقف دوست داشتنت کنم

و یا همچون خورشید بر قلبت بتابم و دلگرمی ات باشم .

و نگذارم سردی روزگار برفش بر دلت بنشیند و کسی شکوفه ی لبخندت را بچیند و کامت را روزگار تلخ کند .

به وقت تنهایی ات باشم ...به وقت دلتنگی و کم حوصله بودنت باشم ...به وقت غریبی ات باشم

ای جان من

قول میدهم همیشه دوستت داشته باشم و تا ابد عاشقت بمانم حتی در فراغ...

مجنون تر از مجنون!!!!؟

من که معجزه را قبول نداشتم

من حتی سرگذشت عشاق تاریخ را افسانه می دانستم

و اگر کسی از عشق. می گفت

می خندیدم و به او میگفتم یا سرت به جایی خورده یا گرمی زیاد خوره ای

اما اینها همه برای قبل آمدنت بود

من معجزه ی عشق را با تمام وجودم حس کرده ام

کفر اگر نبود می گفتم عشق تو همچون دست عیسی مرا دوباره زنده کرد

عشق تو تمام بت های قلبم.ر ا شکست و قلب مرا شکافت.

داستان تو با من کم از هیچ افسانه ای ندارد

تو از هر لیلی لیلی تر هستی و من از هر مجنون مجنون تر

من از هر فر هادی کوشا ترم و تو از هر شیرینی دلبر تر

تو از هر ذلیخاهی خواهان تری به من که همچون یوسف زیبا نیستم.

تو اگر عشق دل من باشی....مجنون شدنم دگر دست خوذم نیست

یک نظر دیدن چشمان تو عشقم...مستم کند و بازدست خودم نیست

تو تاریخ عشق را عوض کرده ای

تو جغرافیای عشق را تغییر داده ای

تو ادبیات و فلسفه ی عشقی تازه شدی

تو را دوست دارم ... داشته ام و خواهم داشت

من تو را از دورترین فاصله در قلبم لمس می کنم

تو مخاطب تمام شعر ها ودلنوشته های عالمی

و حتی تمام موسیقی های عاشقانه

و گویی سالهاست که همه از حال دل من و تو خبر دارند.

حرفهایی از جنس دلتنگی!

بخوام از تو بگذرم من با یادت چه کنم

تو رو از یاد ببرم با خاطراتت چه کنم

حتی از یاد ببرم تو و خاطراتتو

بگو من با این دل خونه خرابم چه کنم

...............................

تو چقدر منو عاشق خودت کردی و من چقدر به دوست داشتنت مبتلا شدم

می دونم و می فهمم تو خیلی بیشتر از من مبتلا شدی

به من گفتی چقدر صدامو گوش دادی و چقدر به عکسام نگاه میکنی

و اینکه متن ها و چت ها مو نو چند بار پشت سر هم خوندی

و اینکه چقدر دوستم داری

من خیلی به تو فکر می کنم و میدونم تو هم مدام در خاطرت منو داری مرور میکنی

خیلی چیز ها هستند که منو یاد تو میندازند و چقدر از راهی رد شدم و یاد تو افتادم

چقدر به رنگ های مورد علاقه ی تو زل زدم .

چقدر دونستن تو وکار های تو برام مهم شده

همش تو ذهنم با تو زندگی می کنم الان کجایی ؟چیکار میکنی ؟چیزی خوردی ؟ حالت خوبه ؟ و هزار سئوال دیگه ...

این علاقه ی من به تو حد و مرزی نداره ... وقت و بی وقت و تو بیداری وحتی توی رو یا با منه

و نمی دونی گاهی یهو یه غریبه منو یاد تو میندازه قدش ..رنگ موش ...راه رفتنش

و ساعت ها و مدت ها های طولانی فکر منو مشغول تو میکنه

فقط به خاطر اینکه اون غریبه شبیه نقش تو بوده در خاطر من

نمی دونی چقدر وقتی غذای مورد علاقتو می خورم یادتو می کنم و با خودم گفتم ای کاش تو هم کنارم بودی

حتی موقعی کاری رو انجام میدم یا راهی رو میرم یا آهنگی رو میشنوم .

و چقدر وقتی از تو بی خبرم توی دلتنگیت غرق شدم بار ها و بارها ... مرده وزنده شدم .

این چیز ها رو من با تموم وجودم حس می کنم و میدونم تو هم حس و حال منو داری

من و تو هر دو یه خواسته مشترک داریم و اون خواستن همدیگه است .

ساعت 3:00 صبح!!

عشق اتفاق عجیبی است

همانند شمشیری است دو‌لبه

مثل سکه ای است دو رو

عشق همونقدر که درمانگره با خودش درد هم میاره

عشق به همون اندازه که سازنده است مخر بم هست

به همون اندازه که شیرین کامت می‌کنه تلخ هم می‌تونه باشه

گاه مثل بهاره و گاه همچون خزان عمل می‌کنه...

اما هیچ کدوم از اینها دلیل نمیشه آدم عشق رو تجربه نکنه

عشق واقعیتی غیر قابل کتمانه

عشق بی دلیل ترین و بی منطق ترین علت زندگی است

و تو عشق من

قلبم این فرصت را یافته تا عاشق شود

آن هم عاشق تو و چه شانس یا اتفاق و یا تقدیر خوش ایندی

که قسمت من و نصیب قلبم شده

من تو را از دورترین فاصله ها دوست دارم

تو را کم دیده ام و کم شنیده ام و در آغوش نگرفته ام

دقت کرده ای گاه چشمانمان.ر ا می بندیم تا بهتر بشنویم؟

یا می بندیم تا بهتر بچشیم و استشمام کنیم؟

مگر از طعم بوسه های چشم بسته نشنیده ای؟

دقت کرده ای ما برای دیدن رویا هم چشمانمان را می بندیم ؟

حتی برای بیشتر تمر کز کردن هم چشم می بندیم

من برای دیدن زیبایی های تو هم چشم می بندم

زیرا من ژیبایی تو نه با چشمانم بلکه با قلبم حس می کنم

عزیز تر از جانم خواستم بگویم

عشق تو مثل چشمه ای ابدی در من زندگی را جاری نموده

مرا شکوفا و مصمم و با قدرت و هدفمند کرده

درست است گاهی دلتنگ میشوم

گاه از فرط دوست داشتن بی تاب و بی قرار شده ام

وگاه مثل الان بی خواب

اما به دوست داشتنت می ا رزد

ای دوست داشتنی ترین دوست داشتنی قلبم

اعجوبه ای  یه نام تو  ! !

نمی دانم چه رازیست

یا تو یک عجوبه ای یا من بیش از حد عاشقت

اما می دانم هر فصل که باشد هر جا که باشد

سرد باشد یا گرم ...باران باشد یا برف

تو باشی برای خوشبخت بودنم کافی است

تو نهایت عشقی نهایت دوست داشتن

و در لا بلای این بی نهایت ها

من چه خوشبختم که تو سهم قلب منی

تو همانی که وقتی زندگی پر از درد است

باعث میشوی که زندگی را دوست داشته باشم

و در آغوش خیال تو عالم و آدم را از یاد ببرم

مستحق ستایشی تو که برای من آرامش اورده ای

بعضی ادمها هستند که دنیا رو به جای بهتری تبدیل می کنند

فقط با بودنشون و تو یکی از همون ادمهایی

و انگار بودنت بهانه ایست برای دلبستن به این زندگی

هر صبح چشمانم را که می گشایم دوست داشتنت در من متولد میشود

همه ی روز با تو حرف میزنم با تو نفس میکشم به تو عشق می ورزم

و شب ها بیشتر دوستت دارم

چون وقتی چشمانم را می بندم بیشتر در خیالم راه می روی

ببین منو :

من تو رو اندازه ی یه دریا دوست دارم

آخه دریا صداش قشنگه .پناهه ..آرامش میده و از همه مهمتر زیاده خیلی زیاد

من تو رو با این همه زیبایی یه دریا دوستت دارم ای بی نهایت من

.......

شبت بخیر ماه من

صداقت  دروغ !!!!؟

تصمیم گرفتم که دوستت نداشته باشم

سپس در برابر این تصمیم بزرگ ترسیدم

قول دادم بر نگردم و بر گشتم

و از دلتنگی نمیرم ومردم

تصمیم گرفتم با تو دیگر حرف نزنم

زبانم بستم و در دلم مدام با تو صحبت کردم

قول دادم بی تاب و ضعیف نباشم و بودم

قول دادم برای چشمانت شعری نگویم و گفتم

آتش عشقت را در دلم خواستم خاموش کنم ولی نشد

خواستم هر دم از عشق تو دم نزنم یک دم نشد

و در وصف تو متنی ننویسم آن هم نشد

پس مرا جدی نگیر

هر چقدر عصبانی شدم

هر چقدر از کوره در رفتم

هر چقدر گر گرفتم هر چقدر خاموش شدم

داشتم از شدت صداقت دروغ می گغتم

و خدا را شکر که دروغ می گفتم

درد خواستن!؟

همه ی آدمها می‌تونند ادعا ی دوست داشتن کنند

خیلی ها میتونند بگند ما عاشق شدیم

و تعدادی هم براش جنگیدند و بهش رسیدند.

عشق من

تو که خاص قلب من شدی

دوست داشتن مستحبی بود که قلبم برای تو واجبش کرد

تمام وجودم قادر به اعترافند که تو را متفاوت دوست دارند

چشمانم تو را زیبا تر می بینند و بی رقیب و بی همتا

شنیدنت بهترین موسیقی آرام بخشم شده

دستانم نوازش تو را حلال کرده اند

آغوشم آرزویش موطن پیکر و احساس تو شدن است

و قلبم گنجینه عشق و محبت تو شده

دوست داشتنت تبدیل به خاطر خواهی شده

وخاطر خواهی مرا به عشقت مبتلا کرده.

جانان من این تو خوب توانستی قلب و روحم را به چنگ بیاوری.

این همه عاشق شدنم فقط تقصیر من نیست تو هم مقصری.

روزی می‌توانستم بگویم بی دلیل عاشقت شدم

اما امروز به هزاران دلیل به دوست داشتنت افتخار می کنم.

از کدام دلیل نام ببرم

از توجه کردنت به من.. از علاقه ی خاصت یا از نگران شدن پر معنی ات بگویم!؟

از بلد بودنت بگویم که مرا نقطه نقطه و خط به خط خواندی

یا از بودن ها و آمدن ها و خواستن های بی دعوت و بی قول و قرارت بگویم.

می خواهی از تعهد قلبی ات بگویم که روی هزاران قول کاغذی را سفید کرده.

چگونه قلبم دیوانه ی تو نباشد

آن هنگام که مرا نا گفته میشنوی و نا نوشته می خوانی و سکوتم را درک میکنی..نگرانی چشمانم را نا دیده میبینی ودرد قلبم را حس می‌کنی..

تمام تلاشت را می کنی تا نگران نباشم خاطر م رنجیده نشود و حتی قلبم به درد ی حتی از جنس خواستنت مبتلا نشود.

تو چه خوب مرا می بینی و تو چه خوب مرا میشناسی

فداکاری می کنی و حتی اجازه نمیدهی لحظه ای به درد خواستنت .گرفتار شوم.

علاقه ام به تو مرا متعصب کرده و خواستنت غیرتیم می کند

حریص بودنم به تو تمامی ندارد و عشق تو حسودم کرده

اینها درد های قلب من است که گاه حساس و گاه ضعیفم می کند.

و من مغرور هرگز نمی توانم به زبان بیاورم وفریاد نمیزنم و میشود درد و میشود رنجم

واین تویی که در سکوت دردم را میشنوی و تمام سعی آت را میکنی تا مرا آرامش باشی وبا تمام وجودت برای خوشحال کردنم تلاش می کنی

دوست داشتن بیش از یک واژه و عشق جز یک کلمه نیست

و تنها تو می توانستی دوست داشتن را در رگ هایم جاری و به قلبم نور عشق را بتابانی.

گنج ابدی!!

ای قشنگترین. اتفاق زندگیم

ای خاص ترین دوست داشتنی قلبم

ای وجودت آرام جانم وبودنت آرزوی دلم

از آن هنگام که پا به زندگی ام گذاشتی

از همان اولین نگاه

از همان اولین سلام

مهر و محبتت آنچنان دلنشین بود

که بی دعوت به دلم نشست

و دست تقدیر آنچنان گره ای زد خواستنت را به قلبم

که هیچ راه باز گشتی نباشد

خاطرت عزیز شد برایم

دیدنت نیاز شدچشمان مرا

شنیدنت شد موسیقی گوش نواز گوشهایم

لمس تو آرزوی انگشتانم شد

و آغوش تو شد سرزمین موعودم

بوسیدنت را هر روز در خیال تجربه می کنم

عزیز تر از جانم تویی ای عزیز جانم

حاکم به قلبم تویی ای پرنسس قلبم

پریشانی احوالم را تو درمانگری آرام جانم

عشق تو در دلم ادعای خدایی می کند

از گلدسته های احساسم اذان تو پخش میشود

ذکر دوست داشتنت مستحب واجب لب هایم شده

و در دلم نماز عشق به سمت کعبه ی محبتت مدام اقامه می‌شود

و در خاطرم هیچ سلامی به انتها نمی رسد با تو

محبوب من .....

تو آغازی هستی بی پایان

تو طلوعی هستی بی غروب

تو گنجی هستی ابدی ...

و تو سفری هستی همیشگی

من و عشق تو!!

تو مرا عاشق کردی

نه تنها عاشق خودت بلکه مرا عاشق خیلی چیز ها کردی

تو مرا عاشق اسمان کردی تو مرا عاشق ستاره ها کردی عاشق خورشید و ماه و حتی دورترین کهکشانها

من به عشق تو ستاره شناس شده ام

تو مرا عاشق گلها کردی عاشق درختان وسبزه ها ... تو مرا عاشق بهار کردی

من به عشق تو گل پرور شده ام

تو مرا عاشق دریا و عاشق ساحل کردی عاشق امواج و عاشق قایق کردی

من به عشق تو دریا نورد شدم

تو مرا با خودت به همه جا بردی من این جهان را با گام های تو قدم زدم با چشمان تو دیدم من این جهان را با تو گشتم

عشق تو مرا جهانگرد کرد

از وقتی که عاشقت شدم هوای بارانی را عاشق شدم هوای افتابی را دوست دارم نسیم صبحگاهی را نفس میکشم

من به عشق تو هوا شناس شدم

تو به من مهربانی اموختی و در مکتب تو مهر ومحبت را مشق کرد

م تو به من عشق ورزیدی و از من دلبردی

من به عشق تو دلداده شدم

شور و شوقی در دلم انداختی که نه با زبان می توانم بیان کنم و نه در کلامی میگنجد

عشق تو مرا نویسنده و شاعر کرده

تو مرا شیفته ی خودت و مرا عاشق خودت کردی

من تو را بیشتر از لیلی ....مجنون

من تو را بیشتر از منیژه.... بیژن

من تو را بیشتر از شیرین ....فرهاد

دوست دارم

صبح بخیر عزیزم

سلام صبح بخیر قشنگم و امید زندگیم

تو دلم دائم ذکر خیر توست عزیزم میدونی؟

الهی من بشم فدای اون چشای قشنگت عزیزم

دلمو بردی با اون مژگان بلندت به کی بگم؟

آخه خوشگلی در این حد مگه میشه؟

آخه خانومی این قدر تا حالا کی دیده؟

آخه تو سنگ تمومی تو محبت و مرام و معرفت

دیگه من حریف این دل نمیشم این شده جنگ

اومده بودم صبح بخیر بگم دوباره طبع شعرم گل کرد

هر چی می خوام ساده و کوتاه بگم ..حریف این دل نمیشم

فدای تو بشم قشنگ من عزیز من بانوی قلبم همیشه

میشه یه شکوفه ی لبخند بزاری روی صورتت ماه من

میشه یه چشمک بزنی که بدونم خوشت اومد از نامه ی من

راستی دستتو‌بزار روی قلبت ببین من هنوز اونجام دلبر من

موهاتو پریشون میکنی تا دوباره دلم بره برای تو لیلی من

به خدا دلم میگه تو از همه دلبرای دنیا بهتری بانوی من

حال و احوال خوشت دعام شده از دم صبح تا آخر شب

اینم اخرین جمله به اصرار دلم برای تو مونس من

تویی خون تو‌رگهام تویی دنیای من ...فدات بشم

دوستت دارم واسه امروز واسه فردا تا زمانی که زنده ام

آمده ام بدانم...آمده ام بمانم

آمده ام بمانم...آمده ام بدانم .

ببینم و بشنوم تو را وعاشق شوم

آمده ام تا به دلم درس دوست داشتن بیاموزم

آمده ام از تو درس محبت بگیرم

آمده ام دلدادگی را تجربه و خاطر خواهی را مزه مزه کنم

دل به دریا زده ام تا دریا سالار کشتی محبتت باشم

دلبر و دلخواهم که تو باشی ماندن دلیل نمی خواهد و هیچ بهانه ای رفتن را کفایت نمی کند

آمده ام تا دستت را به دستم بدهی و قدم بزنیم زندگی را با هم

زیر یک چتر ... هم مسیر و هم دل و هم آواز هم شویم

دل به هم بسپاریم و مهر به هم بورزیم و مال هم باشیم

آمده ام از من از تو ... ما بسازیم و از خودم و از خودت خواهان بسازیم .

در کنار تو عشق معنی می یابد

شور و شوق زندگی دو چندان و زیبایی آن صد چندان میشود

آمده ام عاشقانه زندگی کنم

لمس کنم دوست داشتنت را با لب هایم

تماشا کنم محبتت را با چشمانم

و زمزمه هایت را در آغوشم گوش دهم.

آمده ام بدانم ...... آمده ام تا بمانم!!

در کنار تو...

تو که باشی دیگر چه فرقی می کند

هوا ابری باشد یا افتابی

بهار باشد یا پاییز و یا زمستان

تو که باشی همه ی فال ها خوب می آیند

با تو هیچ تاسی بر زمین نمی افتد جز با نقش شیش

و همه ی اتفاقات زندگی آس دل من میشوند

جانان من چون تو حاکمی وهمچون گوهری در قلبم

تو که باشی غم ها برای تاخت و تاز فرصتی نمی یابند

تو برای همه ی دلهره ها و نگرانی ها یم حکم آرامشی

تو برای همه ی دردهایم درمانی و برای همه ی زخم هایم التیام

تو برای همه ی ین بست ها راهی تو برای همه ی پنجر ه ها آفتابی

تو شیرینی برای هر تلخی و یادی برای هر فراموشی و شرابی برای هر مستی

آرام جانم

نمیدانی وجودت چه جادویی می کند با احوال من

چه آرامشی میدهی به روحم ... چه جانی میبخشی به قلبم و چه امیدی به زندگیم

در کنار تو هیچ آسمانی ابری نمیشود

هیچ دریایی طوفانی نمیشود و هیچ لبخندی پژمرده نخواهد شد

و بی شک میشود در حوالی تو همیشه بهشت را نفس کشید .

دنیای کوچک و قلب های بزرگ!؟

دنیا همونقدر که بزرگه میتونه کوچیک باشه

و قلب ها همون قدر که کوچیکند می تونند قد یه دنیا بزرگ باشند

قصه عشق و دوری عجیب قصه ایه

قصه ی نیمه های گمشده و تقدیر های دور افتاده

داستان آدمهایی که اول همدیگه رو میشناسند و بعد همدیگه رو ممکنه بینند

فقط میتونند همدیگه رو بخونند وبه متن ها ی همدیگه با دل و جون گوش بدند .

دنیای امروز دنیای زیبا و عجیب و بی رحمیه

آشنایی هایی از جنس غریبانه

دیدن یک عکس میشه برات عادت و خوندن یک نفر برای دلت تکلیف میشه

و این حس که اونم داره تو رو این گونه میبینه و مشتاقانه میخونه تو رو بیشتر دچارش میکنه .

خودتم متوجه نمیشی

یهو میبینی این ادم غریبه که نه دیدیش و نه صداشو شنیدی

برای آنلاین شدنش انتظار میکشی و با سلامش گویا متولد میشی و غرق در حسی عجیب

تغییر موسیقی قلبت رو میشنوی و هر متن و نوشته ای از او رو چندین بار می خونی .

با اومدنش شاد میشی و خوندن پیام ها و حرفاش بهت آرامش میده و در نبودش دلتنگش میشی .

اگر این عشق و علاقه ای که در قلبت اتفاق افتاده ثمره ی سالها انتظار باشه دیگه نمیتونی انکارش کنی .

در جواب عقلت که میگه فراموشش کن پاسخی جر محاله و هر گز نخواهی داد..

این من منطقی این من با اصول این من با دلیل

سالهاست که تو را می خوانم

سالهاست که برای دانستنت میان نوشته هایت میدوم

و با خیال تو زندگی میکنم

در این دنیای بزرگ که همه با قلب و ذهن عاشق میشوند

من با روحم عاشق تو شدم.

تو را از دورترین فاصله ها دوست دارم.

تو نزدیک ترینی به من از دورترین فاصله ها

فراوانی تو آنقدر زیاد است که هیچ نزدیکی اینچنین نبوده

مهر و محبت و تو جه ات آرامش و دلگرمی قلبم شده

تو خیلی دوری و خیلی نزدیک

دنیای من تویی بزرگ به اندازه ی قلبت

و ای کاش به وقت دلتنگی ام کوچک شود به انداز ی آغوشم

دوستت دارم

حتی اگر در ستاره ای دور باشی

اگر هزاران سال نوری هم بین من و تو فاصله باشد

تو به قلب من تو به احساس من از هر نزدیکی نزدیک تری.

عاشق حریص ...عاشق حسود !!؟

میدونم حسادت بده اما تو منو حسود کردی

عشق و علاقه ام به تو .....منو اینطوری کرده

وسوسه ی دوست داشتنت آنقدر شیرین و دلچسبه

که من به وسواس خواستنت مبتلا شدم

زیاد دوستت دارم و خاطر تو رو زیاد می خوام و زیاد دچارتم

پس به من حق بده

به اون چشمایی که تو رو می بینند حسادت کنم و حتی غیرتی بشم

و اعتراف می کنم من به آینه اتاقتم حسادت می کنم

من به پنجره اتاقت که بهش زل میزنی و گلهای باغچه رو ازش تماشا میکنی هم حسادت میکنم

من به اون گلهای باغچه هم که بهشون توجه میکنی حسودم

من از اون شونه ای که موهاتو نوازش می کنه متنفرم

من عاشق اون بالشتی ام که رویاهای تو رومیشنوه و کنار تو میبینه

من می خوام ببوسم اون لیوانی رو که هر روز لبهای تو لمس میکنه .

من می خوام کوچه ای که تو هر روز ازش میگذری رو روزی هزار بار قدمش بزنم

من تو هوایی که تو نفس میکشی زندگیمو نقاشی میکنم

این حرفهای یه عاشقه ..خواسته های یه دلداده ...آرزوهای یه دلباخته

این من به هر چی که به تو مربوط میشه ...یا زیاده خواست و یا حسادت میکنه

از من خرده نگیر

مگه دوست داشتنت دست خودمه ....مگه به دلیل و منطقی عاشقت شدم

که اکنون حریص بودن و حسادتمو بتونم کتمان کنم ویا توجیه و یا اصلاح

خوب و بدش رو نمیدونم

سیاه و سفیدش رونمی بینم

تلخ و شیرینش مهم نیست

مهم تویی که با تموم وجودم عاشقتم

و همه تو رو برای خود خودم می خوام .

قرار هر روز ما

صبح چه اتفاق فوق العاده ای است

آن هنگام که با تو آغاز میشود

انگیزه ی طلوع خورشیدش تو باشی

یاد تو باشد و عطر تو در هوا دلبری کند

نغمه های عاشقانه تو را چشمانم برای گوشهایم زمزمه کنند

وقلبم با صدای محبت تو بیدار شود لبخندی بزند

و تپیدن آغاز کند

به عشق تو بتپد به یاد تو شاد شود و برای تو تنگ

صبح چه زیبا میشود

قدم ها یم عجب استوار میشوند

وچشمانم چه برقی میزنند

ببین عشق تو با من چه میکند؟

صبحم را بخیر

روزم را پر برکت

وامیدم را دو‌چندان می کند

من صبح را دوست دارم

روزی را که با تو آغاز شود را دوست دارم

هر روز دلم با تو قراری دارد

یک قرار خاص یک قرار زیبا یک قرار دائمی

قراری از جنس دوست داشتن

شبیه یک قرار عاشقانه

کوچه دلگشا...

چقدر دلم قدم زدن می خواهد آن هم با تو ...

در کو چه ای به نام کوچه ی دلگشا

در کوچه ای که با تو شروع شود و بی تو تمام نشود

در راهی که با یاد تو آغاز و با خاطراتت به پایان نرسد

در فصلی که ابتدایش بهار شادی ها باشد و در انتهایش به خزان غم ها منتهی شود

قبل طلوع افتاب بزنیم به کوچه ی دلگشا و برای خورشید در آن کوچه غروبی نباشد

مگر فرقی هم دارد من دست تو را بگیرم یا تو دست مرا

چه فرقی می کند هوا آفتابی باشد یا برفی یا بارانی

اصلا در باره ی چی حرف بزنیم و چه بگوییم اهمیتی ندارد

مهم بودن توست که به این کو چه و به این با هم بودن معنی میدهد

دلبرم فقط تو بیا کنار هم باشیم

کنار هم قدم بزنیم حرف بزنیم آرزو کنیم بخندیم و خیال ببافیم

فقط تو بیا تا چند قدم با هم زندگی کنیم.

دفتر حساب و کتاب!!؟

بانو با تو چند جمله حرف حساب دارم

بیا از خر شیطان پیاده شو و شمشیر دلبری ات را غلاف کن

بگذار لحظه ای نفس چاق کنم شاید این دل ما نیز آرام گرفت

بیا و بنشین و آن چرتکه دلت را هم بیاور

راستی حساب و کتاب دستت هست ؟میدانی چقدر از من دلبرده ای ؟

من که مدتی است حساب و کتاب دلداده گی ام از دستم در رفته .

یک لبخند زدی و برایم ذره ای هوش و حواس نگذاشتی ...این را قبول داری ؟

بانو جان یادت هست یک جان گفتی و صد جان از من بردی و پشیزی هم تخفیفمان ندادی ؟

بانو میدانی از روزی که ما را به خودت دچار کردی هر روز و هر ساعت و هر لحظه اش از ما دلبردی .

و آن روز هم که سرت شلوغ بود ما همچنان به دلدادگی مشغول بودیم.

می آیی بی تاب . مشتاق و. عاشقت میشوم و لحظه ای نیستی یک عالمه دلتنگت میشوم این هم باشد به حساب تو

راستی خبر داری که آن چشمانت به سر من چه آورده؟

لا مصب آن چشمانت دلرباست و عجیب جذاب

با من چنان کردی که حساب و کتاب دلبریت را هیچ دیوان سالاری به عهده نمیگیرد .

دلبر جان

بیا همه دوست داشتن هایم برای تو یک نگاهت برای من

بیا همه ی هوش و حواسم برای تو یک خاطرت برای من

بیا تمام دل و جانم برای تو... فقط یک کنج قلبت برای من

یک بار گفتی دوستت دارم

بیا. برای همیشه احساس و عشق و محبتم برای تو

می خوام!!!

می خوام برای دوست داشتنت اولین نفر باشم

می خوام برای دونستنت آخرین نفر باشم

می خوام اولین نفر باشم که میام تو قلبت

می خوام اخرین نفر باشم که میرم از یادت

می خوام هر صبح اولین نفری باشی که میبینمش

می خوام هر شب اخرین نفری باشی که میشنومش

می خوام تو دفتر مشق زندگیت نقشم "الف" الفبا باشه

می خوام تا "ی "پایان عمرم تو همقدم و همراه دلم باشی

می خوام اولین دلیل خنده هات من باشم

می خوام دلتنگی من آخرین غم زندگیت باشه

می خوام بوسیدن تو اولین گناه زندگیم باشه

می خوام آغوش تو آخرین خاطره ام از زندگی باشه

می خوام خواستن تو اولین آرزوی قلب من باشه

می خوام خوشبختی تو آخرین آرزوی زندگی من باشه

قشنگ من

قشنگ من

زیبای من.... تو از اون ادم قشنگایی

که نه میشه چشم به روی تو بست و نه میشه فراموشت کرد

از اون قشنگ قشنگا که لطفا نرو

از اون قشنگ و خوشگلا که لطفا بمون

از اونهایی که دلت می خواد دوست داشتنشونو فریاد بزنی

بگی بهش لا مصب تو چرا اینقدر خوشگلی ؟تو چرا اینقدر دلربایی؟

از اون قشنگ ها که دلت واس خند هاش ضعف میره

از اون قشنگ ها که حتی گریه هم میکنی زیبایی

از اون قشنگ ها که با یه نگاه صد دل عاشق میشی

تو همواره و همه جا قشنگی

تو در تموم فصل ها قشنگی

صبح ها مثل خورشید می تابی و شب ها مثل ماه و ستاره ها دلبری میکنی

تو خیلی قشنگی ...مثل قشنگی آسمون که همیشه قشنگه حتی ابریش

تو آسمون منی قشنگ من

تو قشنگی مثل چهرت مثل چشات مثل نگاهت مثل مرامت مثل محبتت و مثل خودت

تو قشنگی مثل دوست داشتنات مثل آرزو هات مثل آفریده دستانت مثل شکوفه ی لبخندت

تو رو دوستت دارم خیلی زیاد

چون همه چی کنار تو قشنگ میشه ...........قشنگ من

تو خون توی رگهامی

همه ی اینا رو میدونستم و ازشون خبر دارم

عشق ممکنه همیشه طعم شیرینی نداشته باشه

عشق میتونه همونقدر که مفیده به من اسیب هم بزنه

عشق همونقدر که بی قرارم میکنه دلتنگی هم داره کنارش

دوست داشتن وابستگی میاره و وابستگی ممکنه ضعیفم کنه

ویه عالمه بالا و پایین داره این قصه عشق

اما میدونی عشق بی دعوت و یهویی سراغ ادم میادش

ما هیچ تسلطی روی دلهامون نداریم

و قلب ما بی دلیل برای اون کسی که خودش می خواد می تپه و دل لجباز ترین عضو بدنه

وقتی یکی به قلبت راه پیدا می کنه

وقتی احساست جذب یکی میشه و فکر و ذهنت رو در گیر خودش میکنه

صبح تا شب بهش فکر میکنی و شب تا صبح را در خیالش سپری میکنی .

وقتی بودنش .دیدنش .شنیدنش .خندیدن و همه ی رفتارها ش برات مهم میشند

شک نکن عاشق شدی

وقتی یکی رو دوست داری اون بخشی از تو میشه

انگار با یه رشته ی نا مرئی به هم متصل هستید

مهم نیست که چقدر از هم دورید

میتونی همیشه وجودشو حس کنی

مثل تو ... مثل من

که خیلی به هم نزدیکیم و مهم نیست چقدر دوریم

اینو از ته دلم میگم

هیچ زمانی تو عمرم اینقدر امید وار نبودم و اینقدر زندگی نکردم

هیچ حسی به قشنگی دوست داشتنت تجربه نکرده قلبم

تو روشنایی هستی ....تو تاریکی هستی

تو نوری در چشمام ....تو خونی در رگهای من

تو درمانی تو دردی ...تو هم طوفانی و هم ساحلی

تو تنها کسی هستی که با دیدنش با خوندنش با شنیدنش آروم میشم

ودر نبودت دچار سر در گمی و پریشانی میشم

اصلا باورم نمیشد اینقدر برام ارزش پیدا کنی

و حال و احوالم به بود ونبودت دچار باشه

اما دیگه چه اهمیتی داره وقتی در کنار تو

روز ها روشن تر ...چمن ها سبز تر ..مزه ها شیرین تر و خاطرات ماندگار تر میشوند

خیال تو شب های مرا شگفت انگیز می کنند

در کنار تو لبخند ها و شادی هام فرصت بروز پیدا می کنند و غم هام کمرنگ و درد هام تسکین می یابند

دیگر چه اهمیتی دارد

وفتی تو عشق منی و دچار چنین عشق بی نظیری شده ام

وقتی تو مونس جان و همدم و محرم قلب من شدی

جانان من اتفاقی که تو در وجودم رقم زدی انقدر لذت بخش و نابه که حاضر نیستم حتی تلخی و دلتنگی و رنجش را با هیج وعده ی شیرینی عوض کنم .

تو بهتر از ارزوی  منی

کجایی ؟؟؟

چه میکنی ؟؟

اینجا شلوغ کرده است

خیالت دل مرا ...

جان من تویی و خوب میدانی که در قلب من همتایی نداری

دوستت دارم با ذره ذره ی وجودم

اندازه اش را دیگر نمی دانم با هیچ مقیاسی بسنجم

فقط بدان قلبم با هر ضربان خواستنت را فریاد میزند ...

و این یعنی تمام جانم شده ای

تو لای مزه های زندگیم شیرین ترین طعمی

یه جایی توی قلبم رفتی که خودت نمیفهمی

تو یه موجی که میشوره دل و تسکین درد های منی

تو یه الماس نابی پر از نوره دلت

دلخوشم ...دو سه خط با تو سخن گفتن و آرام شدن

دیدن اسم تو و عکس تو علاج دلتنگی ام شده

تو چه خوب و بی نظیری جانان

تو را آرزو کرده بودم ولی تو از آرزوی من هم بهتری ...

و شگفت انگیز ترین اتفاق در وجود من دوست داشتن توست .

جریان طولانی عشق تو!!!!

دوست داشتنت جریانی است مداوم در وجودم

همچون رودی از قلبم سر چشمه میگیرد

پرتو مهر و محبتت که بر قلبم می تابد

یخ های غرور و خود خواهی ام را آب می کند

و عشق تو جوانه های احساسم را سیراب

دفتر زمستانی خاطراتم را می بندم و تو نودفتری در خاطرم می گشایی

دفتری از جنس بهار ... به لطافت باران ...به زیبایی بهشت

شکفتنم را می توانی در برق چشمانم و در لحن صدایم و در سرخی گونه هایم ببینی

شکفتنم را می توانی میان متن ها و دلنوشته هایم بخوانی

تو هر روز همچون خورشیدی در من طلوع میکنی

و من هر روز به شوق خواستنت و به اشتیاق داشتنت و به امید بودنت

شکفته میشوم بال و پر میگیرم و زندگی در من جریان می یابد

عشق تو بهاری است که نافرجام می کند هر زمستانی را

و طولانی ترین جریان دنیا ....دوست داشتن توست در قلب من

که نه از آغازش خبر دارم ونه به پایانش می اندیشم

هیچ مانعی از شور و اشتاقم نخواهد کاست و از ان هرگز کم نخواهد شد

جریان طولانی عشق تو داستانی است که به افسانه شدنش می ارزد .

دوست   دارم تو را ...

تو را دوست دارم بشنوم در سکوت

به دور از هر هیا هو و قیل و قالی

و عمیق تر و واضح تر صدای تپیدن قلبت را خواهم شنید

تو را دوست دارم ببینم از دور

تماشای تو از دور مرا مشتاق تر می کند

در همان فاصله ای که بین بی قراری ها و دلتنگی هایم به تعادل می رسم

تو را دوست دارم ببوسم از راه دور

تو را در باد ببوسم و مثل نسیم با اشتیاق

چون بوسه ی باد نرم تر و بوسه ی نسیم پر احساس تر است

دوست دارم تو را در خلوت خودم دوست بدارم

چون من در خلوت تنهاییم طوری تو را دوست دارم

که هیچ کس در این دنیا نمی تواند تو را دوست بدارد

دوست دارم تو را در رویا هایم دوست بدارم

در رویای من تو همیشه و همه جا حضور داری

و تو در رو یا های من پایانی نداری

دوست دارم تو را پنهانی دوست بدارم

همچون گنجی با ارزش در عمیق ترین و خاص ترین مکان قلبم

جایگاهی در کنار روحم تا ارامشش شوی

و در کنج جانم تا بدان زندگی ببخشی ..

دوست دارم تو را...

مدار محبت  من و تو !!؟

از واقعه ای تو را خبر خواهم کرد

آن را به دوحرف مختصر خواهم کرد

به عشق تو در خاک نهان خواهم شد

با مهر تو سر ز خاک بر خواهم کرد .

عشق ما عجیب معادله ای است جدال بین عقل حسابگر است با این دل بی صاحب .

معادله ای است ک یک طرف تو هستی با یک عالم عشق و محبت و دلبری

و آن طرف منم با یک عالم شور و شوق و اشتیاق و دلدادگی

یک طرف دل من که به صد دل عاشق توست و آن طرف دل توست در نهایت دلدادگی

عشق ما عجیب محلولی است

گویی من در تو حل شده ام و تو در من

من خلاصه میشوم در تو و تو خلاصه میشوی در من

و نه من دیگر من میشوم و نه تو دیگر تو خواهی شد .

عشقمان بر مدار دوست داشتن مدام میچرخد

در نگاهم جاذبه ات را ماه هم ندارد و جزر و مد احساسم مدام دچار چشمان تو ست .

و در نگاهت اشتیاقی می بینم و برق چشمانت خبر از چاره ی قلب تو میدهد در حوالی من

من به دور تو و تو به دور من می گردی و این عجیب ترین ترین مدار دنیاست .

در جغرافیای دوست داشتنمان

از عشق .. شهری است به نام من در قلب تو و تو شهری در قلب من بنا کرده ای از محبت

از محبتت گویی هزاران تو در من ساکن شده و من با همه ی عشقم در قلبت زندگی می کنم

از عشق کوهی داریم به بلندای آسمان و از اشتیاق راهی طولانی پیموده ایم طو لانی تر از راه ابریشم

در ساحل دوست داشتنمان همیشه آب و هوا آرام و دلچسب است

و تنها سونامی دلتنگی است که ساحل آرامشمان را گاه نا آرام می کند .

اگر در کهکشان زندگی ام میلیونها ستاره باشد چشمان من فقط در حال رصد تو ست.

و اگر بی شمار رود محبت از احساس تو جاری شود اکثر انها را من لمس خواهم کرد .

بی نهایت دوستت دارم و در دفتر یاد من ...از تو به عنوان فاتح قلبم یاد شده و بهترین دوران زندگیم را با تو سپری می کنم

و ای جانان من تو بگو

نقش من بر لوح خاطر تو چگونه است ؟