کوچه دلگشا...
چقدر دلم قدم زدن می خواهد آن هم با تو ...
در کو چه ای به نام کوچه ی دلگشا
در کوچه ای که با تو شروع شود و بی تو تمام نشود
در راهی که با یاد تو آغاز و با خاطراتت به پایان نرسد
در فصلی که ابتدایش بهار شادی ها باشد و در انتهایش به خزان غم ها منتهی شود
قبل طلوع افتاب بزنیم به کوچه ی دلگشا و برای خورشید در آن کوچه غروبی نباشد
مگر فرقی هم دارد من دست تو را بگیرم یا تو دست مرا
چه فرقی می کند هوا آفتابی باشد یا برفی یا بارانی
اصلا در باره ی چی حرف بزنیم و چه بگوییم اهمیتی ندارد
مهم بودن توست که به این کو چه و به این با هم بودن معنی میدهد
دلبرم فقط تو بیا کنار هم باشیم
کنار هم قدم بزنیم حرف بزنیم آرزو کنیم بخندیم و خیال ببافیم
فقط تو بیا تا چند قدم با هم زندگی کنیم.
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر ۱۴۰۳ ساعت 23:34 توسط Mr
|