هیچ در فراوانی!

امروز هم امدم برایت بنویسم .

و دوباره در خیالم برایت شالی از عشق و محبت و دوست داشتن ببافم .

امدم تا تاجی رنگین همچون رنگین کمان احساس بر روی سرت پهن کنم

و ذره ذره احساسم را در لا بلای این متن ها برایت بگنجانم .

اما خستگی مجال پرواز خیالم را امروز از من گرفت .

در دل فراوان از تو ام و این ذهن بر هیچ موجی سوار نمی شود .

امدم فقط بنویسم در اوج خستگی و پریشانی هم

به دوست داشتنت می اندیشم

تو از من در من فراوان تری

این روز ها با تو زندگی می کنم ... با تمام انچه از تو می دانم و نمی دانم .

جمعه با خیال تو نیم کیلو گوجه سبز خوردم ... کنارم نشسته بودی بکی را تو مزه کردی یکی را من

نمی دانستم با نمک دوست داری یا بی نمک ... من یکی را نمک زدم و یکی را بی نمک خوردم .

الان نمی دانم اصلا گوجه سبز دوست داری یا نه؟

جزوه ی زیبای عشقت را در دست گرفته ام و ورق میزنم .

شور و شوق خواندنش تمام اوقات خالی مرا پر کرده و گاهی از ان هم پا فراتر می گذارد .

برای دانستنت گاهی عجول میشوم و شتاب می کنم.

برای شناختنت راه طولانی در پیش دارم

میدانم هر انسانی خلقیات و اندیشه ها و افکارش خاص خودش است .

خیلی زود است تا قلق اخلاقت به دستم بیاید .

با تو حرف میزنم و می پرسم و سعی می کنم کشفت کنم .

این قانون دوست داشتن است .

اصلا جذابیت دوست داشتن به کشف همین حقیقت هاست.

بر روی انچه شادش میکند سر مایه گذاری می کنی و دوری می کنی از انچه ناراحتش می کند و ازارش میدهد .

گاه می خواهی با منطقی ترین روش شادش کنی و خودت طعم زندگی کردن را با لبخند هایش مزه کنی .

ولی بر خلاف میلت باعث ازارش میشوی .

بگذار کشفت کنم هر روز و هر ساعت و هر لحظه

بگذار زندگی کنم در کنار لبحند هایت و پرواز کنم با خند هایت .

سخت نگیر ... جزوه عاشقی امتحانش نباید سخت باشد .

برای او که دوستت دارد باید از خود گذشت و بال پر وازش شد .

حتی اگر گاهی ساز او باب میلت نباشد باید دل به دریا زد و با او رقصید .

جوانه های عشق با گذشت شکوفه مید هند و به صبر بار بر میشوند .

درکش کن نه به خاطر خودش به خاطر خودت تا ببینی چه لطیف و دل انگیز میشود هوای رابطه

دوست داشتن شعار نیست ..برای دوست داشتنش باید ذره ذره اب شد تا او در کنارت به ارامش برسد .

می دانم نباید چهار چوب هایت را دست بزنم

دوستت دارم و ارامش تو ارامش من است تو اگر زندگی کنی من زندگی کرده ام

و گویی تو در من از من فراوان تری

با من قهر نکن

می دانم دوست داشتن هم هزار فراز و نشیب دارد و صد ها پیچ و خم

دوست داشتن همانقدر که دلنشین و لذت بخش و با شکو است .

به همان اندازه نیز پر از حاشیه و دلواپسی و دلتنگی است.

اسمان عشق نیز گاهی ابری میشود و در ان باد می وزد .

و قرار نیست ساز رابطه همیشه بر وفق مراد عاشق و معشوق کوک باشد .

هر چه علاقه بیشتر باشد دایره وسواس نیز تنگ تر میشود

و هر چه اسمان عشق صاف تر و زیبا تر باشه جو لان لکه ابر های کوچک نیز ملموس تر و کریح تر می شوند .

اختلاف سلیقه و سوئ تفاهم در هر رابطه ای هست .انسانها کامل نیستند

و اشتباه جزیئ جدایی نا پذیر هر انسانی است که به جایز الخطایی محکوم شده .

با من قهر نکن

قلب و احساسم به تو بالاترین نمره ممکن را داده اند و محکومم به دوست داشتنت .

در بند عشقت گر فتار شده ام و راه رهایی به هولناک ترین و سرد ترین و تلخ ترین مسیر ها ختم میشود .

مرا با قهر کردن تنبیه نکن

خودت بهتر می دانی در نبودت چقدر دلتنگ میشوم

و وای به هنگامی که نبودنت به جبر قهر باشد و درد خبط و خطا گریبا ن وجدان را گرفته باشد .

دلتنگی خودش غیر قابل تحمل است و جهنمی خواهد شد نبودنت به قهر .

قهر که طو لانی شود کارد دلتنگی ات به استخوان احساسم خواهد رسید

بد دردیست دلتنگی طو لانی

و خدا نکند عقل به داد خواهی حالم بر خیزد مر همش توجیه است و لا پو شانی خطا .

صلاحش انتقام است و بیرقی دارد به نام غرور و مرکبی به نام لجاجت

و انچه قر بانی میشود ..عشق توست و دوست داشتنت .

و عقل چه میداند که قلب نیز حافظه ای جداگانه دارد .

با من قهر نکن .

مرا در این جدال نا برابر زیاد تنها نگذار

دوست داشتن ها بی دلیل می شوند اگر پای بهانه ها به میدان رابطه باز شوند .

بگذار خودم باشم !

میدانم نباید اشتباه کنم ..هرگز نباید حریمی را بشکنم و نباید به سخنی یا عملی به هیچ کسی و حتی به تو ازاری برسانم .

خودت میدانی چقدر دوستت دارم .

نگذار به وسواس اشتباه نکردن گرفتار شوم .

انگاه بیان حیلی از احساساتم لا بلای این دلواپسی ها و نگرانی ها مدفون خواهند شد و کتابی خواهم شد دیکته دیگران .

با من قهر نکن .

نفس هایم در دلتنگی به شماره می افتند .

روز برزخی!

امروز صبح که طبق معمول پاکت نا مه ات را باز کردم .

ناگهان خشکم زد

انقدر گیج شده بودم که بار ها خواندمش و باز هم برایم مجهول و نا مفهوم بود .

حس تلخی تمام وجودم را فرا گرفته بود .

کار روزانه مجال تحلیل بیشتر را از من گرفت .

تمام مدتی که مشغول کار کردن بودم به تو می اندیشیدم و کجای کار اشتباهم .

دیشب انقدر غرق شور و شادی بودم که هرگز طلوع اینچنین تلخی و زهر ماری در تصورم نیز نمیگنجید .

شبیه شام اخر که به شاد مانی و مستی گذشته باشد و صدای ناقوس هایش صبحگاه همه را بیدار کند .

کارم که تمام شد نفهمیدم چگونه دوباره سراغ نامه ات رفتم .

و تازه به عمق فاجعه پی بردم ...

با دست بر پیشانی زدم و اه از نهادم بر خواست .

چرا به معنی زهر اگین این جمله زیبا دقت نکردم .

بهترینم ...

تصور این که بر تو دیشب چه گذشته برای عمری شر مندگی کافیست .

باور کردنی نیست چه بی رحمانه شب زیبایت را ویران کردم و خاطرت را پریشان .

ان همه خاطره ی بی نظیر با یک بی فکری چه اسان بر باد رفت .

محبوب من

تنها امیدم خدایی بود که این عشق را در دل من و تو نهاد .

خیلی دعا کردم و در دلم یکی می گفت می ایی .

تو نیز مثل من بی قراری .

نمی دانم چندین متن برایت نوشتم .

و چه برزخی بود .

امروز من برزخ را تجربه کردم .

جا نان من

ممنون که امدی تا بتوانم نه برای توجیه خبطم و اشتباهم

با تو حرف بزنم و خاطر ازرده ات و قلب شکسته ات را با پوزشی مر هم گذارم .

می دانم زخم های اینچنینی دیر خوب میشوند .

اما من به دل مهر بانتان و معجزه عشق ایمان دارم .

ممنون که هستی .

کعبه ی عشق

مگر می شود یکی پیدا شود که تو را اینقدر خوب بلد باشد ؟.

نا نوشته های ذهنت را بخواند و نا گفته های زبانت را بشنود و نا دیده تو را بسازد .

مگر میشود؟

یکی اینگونه تمام زوایای افکارت را بداند و گاهی بیشتر از خودت تو را بشناسد .

و انجا که هیا هو و شلوغی تمام ذهنت را گرفتار می کند

با لبخندی می اید و بدون هیچ پرسشی دستانت را میگیر د

و چنان ماهرانه که گویی معمار این ذهن خودش بوده ... دو باره به افکار اشفته ات نظم می دهد .

معمار ذهن من

تو شگفتی زندگی من هستی .

تو واقعا چگونه نگرانی های مرا میفهمی و چه کسی درد های مرا به گوش تو می رساند .

می دانی

تو انقدر برای من عجیب دوست داشتنی شدی

که ارامش این روز های من را فقط ترس نبودنت به هم می ریزد و

کابوس من شده نگرانی های تو .

نه توان بر گشتن به دیروز را دارم و نه جرات قدم گذاشتن به فردا

و کفر اگر نبود می نوشتم :

این روز ها دل من دور کعبه ی عشق تو می چر خد و ذکر تو می گوید فقط

سر در گمی !

تا کنون اینقدر اهنگ ها برایم جذاب و شنیدنی نبودند .

این روز ها همه ی اهنگ ها یی که گوش میدم وصف حال من و توصیف شماست .

یکی از زیبایی روی ماهت می خوند :ای که پهلو زده بر قرص قمر چشمانت عالمی محو تماشای لب خندانت

و یکی هم از وصف حال من اینچنین می خوند :یک پلک به هم زدی جهانم لرزید عشق تو به دیوانه شدن می ارزید .

جاتون خالی دیشب اینجا بارون می اومد و یهویی هوس شنیدن این اهنگ به سرم زد .

بارون داره هدر میشه بیا با من قدم بزن ..دلم داره پر میزنه واسه تو و قدم زدن

وقتی هوا بارونیه دلم برات تنگ میشه باز ...نمی دونی تو این هوا چشات چه خوش رنگ میشه باز

خب اینم شده داستان این روز های من

همه ی اتفاقات حول محور دوست داشتن شما می چرخند

حتی همین تقلب متنم از اهنگ خواننده ها

پرنده

امروز هم در کوچه خیالم با تو قدم زدم .

از کودک سر چهار راه برایت شاخه گلی گرفتم .

دخترک لبخندی زد و تو خندیدی و من به درد تو مبتلا تر شدم .

پرنده ای را در اسمان نشانت دادم و گفتم دوست دارم ان گونه باشم .

و باز خندیدی و گفتی من تو را این گونه دوست دارم .

تو خندیدی و پرنده در اسمان نا پدید شد و من ماندم و یک دنیا دلتنگی

نمیدانم چند چهار راه و کوچه وخیابان با تو طی کردم .

کنارم که هستی به لطف حضورت همه چیز این دنیا زیباست .

این شهر خیال من سالهاست کسی چون تو روی سنگ فرش کوچه و خیابانش قدم نزده.

و به لطف امدنت ..تمام کافه های شهر خیال من بستنی و کیک شکلاتی سرو می کنند .

تو که هستی از صندوقچه قلبم لبخند ها را دست چین می کنم تا تو را بخندانم .

تو می خندی و من تماشایت می کنم و به شهر خیالم رنگ می پاشم.

می دانی تو را در خیالم فقط به کوچه های امن می برم .

تو را دعوت می کنم به تماشای بهترین مناظر احساسم

و صف تو شده عطر دل انگیز تمام گلهای شهر خیالم

همه ی کوچه های زیبای خیالم برای توست خاص خاص خودت

وکوچه های سیاه و ویران این شهر بماند خودم در تنهایی در انها قدم خواهم زد

سالهاست که اینگونه بوده

به دوست داشتنت میتلا گشته ام ..

تو که هستی تنها نیستم و وقتی نیستی تنها تر از همیشه می شوم .

بی دلیل دوستت دارم!

چه کسی گفته دوست داشتن دلیل می خواهد .

من تو را بی دلیل دوست می دارم .

تو را با حس شیرینی که در قلبم می نشانی می شناسم.

و چه نشان و علتی بهتر از این .

هنگام بودنت غرق در ارامشم حتی اگر حرفی نزنی .

و در نبودت کافیست چشمانم را ببندم و تو را دعوت کنم به خیالم

دلتنگی تو که باشد شیرینی اش تلخی های همه ی دنیا مرا می برد .

کدام دلیل بهتر از این .

خسته باشم دلگیر باشم یا کلافه فقط کافیست

سری بزنم به نامه هایت ...همچو ن بارانی در کویر مرا دو باره اباد میکنی .

دوستت دارم بی دلیل زبرا هر علتی معلولی مسمومش خواهد کرد .

می دانی تو بهترین دلیل خودت هستی.

از حاطر لذت بودن تو در قلبم شده ام شیرین کام

نکند سنگ تراش بر سنگ مزارم بنویسد نا کام

بی دلیل!

تو همانی که میتونه بی دلیل حال منو خوب بکنه

بدون هیچ سئوال و پرسشی حرف دلم را بخونه

تو همان راز نهانی که عمری پی تو میگشتم

در نبودت صد دبوان غزل بی تو ...شما بنوشتم

قله عشق

زندگی مثل یک رودخانه است .

لذت زندگی به جریان داشتن و زیباییش به همین تلا طم هاست .

هر لذتی ترس و نگرانی هم کنارش خلق میشه

ما نند کوهنوردی که از کوه بالا میره .

این صعود برای او لذت بخشه و فتح قله انگیزه زیبای اوست .

اما زیر پای او دره ای است که باعث ترس و دلهره او میشود

و هر چه بالا تر میرود این ترس هم بیشتر میشود .

....................جان من ....................

وقتی از ترس هایت می گویی به واقعی بودن عشقت ایمان می اورم

و به داشتنت افتخار می کنم .

شتاب نکن ... به خودت فرصت بده

می دانم راهی طولانی طی کرده ایم تا به این تقطه برسیم .

بنشین و نفسی چاق کن و از این زیبایی لذت ببر

تو نیز قله ی عشق من هستی و من نیز مانند تو نگرانم و لبریز از ترس .

چاره ای نیست .خواستن بیش از حد ترس دارد .

اما مطمئن باش

این قله پای عشق تو تا ابد ایستاده است .

و هر روز برای فاتح قله احساسش سر خم می کند

تو خاص ترین فاتح این قله ای

و برای خاص ترین ها باید خاص بود .

قرار ما

بعضی ها توی پارک قرار میزارند و برخی تو کافه

بعضی ها هم دوست دارند تو خونه یا کنار ساحل قرار بزارند .

سر قرار بعضی ها با خودشون یه شاخه گل می اوردند

برخی هم خودشون را دعوت به یه بستنی یا یه نوشیدنی می کنند .

از تیپ و قیافه هم که برات نگم ...یه شیشه عطر خالی می کنند حتما روی خودشون

هر چی روغن و بتونه و رنگ هم باشه می مالند به سر و کلشون تا جذابیتشون بیشتر بشه .

قرارشون بیشتر شبیه مسابقه مخ زنی است تا اشنایی.

بگذریم

اما من و تو با همه فرق داریم

کدام رفتارمون مثل بقیه است که قرار گذاشتنمون باشه

وعده قرارمون اینجاست

من شب ها برایتان می نوبسم تا بخوانید و خوب بخوابید .

و شما صبح ها ..تا من از شوق خواندن پیامهاتان تا صبح بیدار بمانم .

شما هرگز از خودتعریف نکردی و چیزی نگفتی

هر چه نوشتی و گفتی از من بود

گویا امده ای بالهای من باشید برای پریدن

نوشته هایتان دستهای نوازشگر احساس من هستند .

شما با کلماتتان به زندگی ام معنی دادید .

دوست داشتن شما شده معنی زندگی من

تو که هستی من نیستم .

تمام وجودم میشود توصیف تو .

برای وصف زیباییتان نیازی نیست دیده شوی

برای خواندن خوبیهایتان نوشتن لازم نیست

و تو که هستی شیرینی دنیای من کامل کامل است .

راستی اگر این قرار است چرا من بیقرار تر میشوم .

لبریزم از دوست داشتنت و مادام تشنه بودن و دیدن و شنیدنت

دل از من برد و روی از من نهان کرد ...خدا را با که این بازی توان کرد .

فر شته ها دیدنی نیستند !

فرشته ها دیدنی نیستند .

شاید اصلا حکمت و زیبایی فرشته ها به دیده نشدنشون باشه .

فرشته ها با روحت کار دارند طرف حسایشون دل شماست .

عقل و منطق به کار فرشته ها نمیاد

کار عقل ساختن یه فرشته سنگی خوش تراشه که ادم میتونه فقط از دیدنش لذت ببره .

اما یه فرشته واقعی قلب تو را تسخیر میکنه و همنشین روحت میشه

طوری حالت را خوب میکنه که در وصف نمیگنجه

همیشه در هر زمان و مکانی حضورش را حس میکنی .

فرشته واقعی ادم را کامل میکنه و به روحش جلا میده .

گویا با اومدنش تمام حس های خوب و نا ب نازل میشه به قلبت

مهربونت میکنه ..با احساست میکنه ..بخشنده میشی

گویی مامور شده تا تموم اون لکه های سیاه نشسته بر ایینه روحت را محو کنه

تا بتونی دنیا ی اطرافت را زیبا تر و قشنگ تر ببینی .

و تو

فرشته قلب من هستی که با امدنت دنیای سیاه و سفید مرا رنگین کردی .

همچون باران بهاری بودی که بر روح من نازل شدی

امدی و غرورت را شکستی تا من بت شکن خودم باشم

امدی و خندیدی تا من لبخند زدن را از تو بیاموزم .

امدی و پنجره ی احساست را به روی من باز کردی تا من در وصف تو صبح تا شب بنویسم .

فرشته ها دیدنی نیستند !

فرشته ها را باید با چشمان بسته و قلب باز تماشا کرد .

یکی هست مثل تو

حکایت عاشقی هم حکایت عجیبیه

یک نفر هست جای همه به نام تو

همه جا با تو میاد گویا همزاد توست .

این تو با تو میخنده با تو غمگین میشه وهوای چشاش جو چشمای توست .

همصحبتی داری به نام تو و اونم همصبحبتی داره مثل تو

"تو" عاشق توست و تو هم عاشق "تو"

همه ی دنیات میشه فقط "تو" و دنیا ی"تو" هم میشه فقط تو

قول و قرارات و وقت خالیات فقط برای "تو "و اون "تو" هم با یکی بیشتر قول و قرار نداره اونم فقط تو

میدونم گیج شدی از این همه تو .

اما دنیای عاشقی اینجوریه

تو دیگه نیستی

همه چی خلاصه میشه برای یک "تو"

فقط و فقط "تو"

پنجره

این روز ها حال منم بهتر از تو نیست .

لبریزم از احساس و هر لحظه ام یک ساز میزند بد تر از یک روز بهاری

گاهی افتابی گاهی ابری و گاهی طو فانی و بارانی

زنگ بی قراریم خیلی قبل تر از طلوع افتاب به صدا در می اید

امروز قاب پنجره شده بود قاب خیال تو

پنجره هم چقدر بی رحم است .

گفتمش نشانی از او به من بده

هیچ نگفت و سکوت کرد

از او پرسیدم بگو زیر ان درختان دور دست تا زیر سایه انها برایش کلبه ای در خیالم بسازم

ولی افسوس هیچ نگفت

از او پرسیدم بگو پشت ان کوه که همچون دیواری مر تفع

که بین من و تو فاصله انداخته تا بروم مثل فرهاد از سر راه برش دارم

سنگ دل باز هم هیچ نگفت

دور ترین ابر اسمان را نشانش دادم و پرسیدم حداقل بگو انجا

تا در خیالم برایش روی ابر ها کاخی بنا کنم

و باز سکوتش جام زهری بود که به دستم داد تا سر بکشم .

ای کاش این پنجره مهر بانتر بود و به کوچه ی شما باز میشد

صبح ها می نشستم تا امدنت را نظاره کنم

شاخه گلی سرخ لب پنجره می گذاشتم

تپش های قلبم را کوک میکردم با قد م هایت .

در خیالم کوچه را برایت اب و جارو می کردم

با نگاهم به استقبال سا یه ات می امدم و غر ق تماشایت می شدم .

و انقدر محو تماشایت که ساعت ها زل میزدم به انتهای کوچه

به نقطه ی پایانت

که شاید دوباره این لذت بی نهایت تکرار شود برای من

ای کاش پنجره ی خانه من رو به کوچه ی شما باز میشد

چه می دانم من ... شاید این درد درمان میشد...شاید م غصه ی این دل دو چندان میشد .

مقبره ای به نام"دوستت دارم"

نمی دانم امروز دقیقا چند مطلب نصف و نیمه برایت نوشتم .

امروز هم از ان روز ها بود .

روز غلبه پاک کن به قلم

ان یکی می نوشت و این یکی به جبر تردید و تقصیر و تنبیه پاک میکرد .

جدالی بود بین شوق نوشتن برای تو و وسواس نشسته بر ذهنم .

و قر بانی این ستیز بی سر انجام "دوستت دارم"هایی بود که تک تک از روی این صفحه محو می شدند

سراغ ندارم این دل تا کنون این تعداد "دوستت دارم"تلفات داده باشد

امروز را هر گز فراموش نخواهم کرد

همانگونه که تو را فراموش نخواهم کرد .

امروز تمام میشود و خورشید فردا هم طلوع خواهد کرد .

و چشمان زیبا و لبخند جذابت انگیزه میشوند تا برایشان دوباره دست به قلم شوم

مهر بانی وجودت ذهنم را شکو فا خواهد کرد

تا دوباره دست به قلم شوم و به خاطر خون دلهایی که امروز خورده ام

هزاران هزار "دوستت دارم"برایت بنویسم .

فریاد احساس

روبرویم نشسته و در سکوت مرا همراهی می کند .

لبخندی بر روی لبش نشسته گویی سالها برای این لحظه طراحیش کرده .

دستانم را روی میز گذاشته ام .

تپش های قلبم را نوک انگشتان دستم حس می کنم .

دلم می خواهد یک دل سیر تماشایش کنم .

به خاطر همه لحظاتی که با خیالش زندگی کردم .

نقش رویش مدتهاست بر لوح دلم حک شده و برای جزئ جزئ ان خون دلها خورده ام .

نه توان زل زدن دارم و نه طاقت چشم پوشی .

این ذره ذره تماشا کردنش هم فریاد دلم رابلند کرده .

گویا می خواهد از قفس سینه ام بیرون بزند

به یواشکی دوست داشتنش عادت کرده بود

و هرگز برای رو یا رویی با این لحظه امادگی نداشت

دلم گرفتار خود سوزی شده

ای کاش می توانستم کاری برایش کنم .

کمی جسورتر کمی گستاخ تر

دلم می خواست دستانم را به ارامی روی دستانش بگذارم

تا صدای قلبم را از نوک انگشتانم بشنود

و چشمانم را سیراب از تماشایش کنم .

تا فریاد احساسم را لمس کند وببیند .

ولی افسوس ...

غنچه صد برگ

من و تو عشمون شبیه یه پازل هزار تیکه است .

صفحه پازل عشق من جلو ی شماست و صفحه پازل عشق شما جلوی من

هر روز به عشق حل این معما رویروی هم مینشینیم .

و با شور و شوق به دنبال پیدا کردن قطعه ای از همدیگر می گردیم تا صفحه عشق مان را کاملتر کنیم .

گویا قانون بازی ما رک نبودن است و هر دو میدانیم با پرسش مستقیم هر گز به جوابی نخواهیم رسید .

حرف میزنیم و می خندیم و لا بلای حر فهایمان به دنبال سر نخی میگردیم .

وقتی هم بازیت عاشقت باشد و تو عاشقش باشیذ .

دیگر مهم نیست چقدر طول بکشد خل این معما

شکو فه ای که زود شکفته شود محکوم به زود پر پر شدن است .

اما گل صد برگ ...غنچه اش ارام ارام شکفته میشود .

و میتواند عمری به درازای یک زندگی داشته باشد

اگر دست جبر در ان ببریم زیباییش بر باد می رود .

عشقی که هر روز گلبرگی از خود را به نمایش میگذارد ان هم با هزار غمزه و عشوه و ناز

مگر میشود تکراری شود .؟

تو بگو ؟تو که این بازی را بهتر از من بلدی و جذابیت هایش را می دانی .

مگر میشود تو برای من تکراری شوی ؟.

اصلا مهم نیست چه مدت حل معمای عشق تو طول بکشد .

من همین با تو بودن ها را دوست دارم .

ان چنان مسیر زیبا و شگفت انگیزی از عشقت برایم خلق کرده ای

که نمی توانم از ذره ای از ان هم چشم پوشی کنم .

تعجیل چرا؟

برای من مسیری که به عشق ختم میشود خود خود عشق است .

وسواس دوست داشتن

برای شما هم اتفاق افتاده ؟

یه نفر تبدیل بشه به اولویت زندگیتون

تبدیل بشه به ملکه ذهنتون .

وقتی به او فکر می کنی همه چی را همزمان تجربه میکنی

از شادی گرفته تا غم و استرس و نگرانی ودلتنگی .

اما انقدر این حس شیرینه که بارها و بارها در روز دوست داری تجربش کنید .

مثل یه ادم معتاد

معتاد به دوست داشتنش

تبدیل به اولویتت که میشه حودتو فراموش میکنی

نیاز او میشه نیاز تو و نیاز تو میشه رضایت و لبخند او

دوست داشتنش تبدیل میشه به وسواس ذهنت .

ساعت ها بهش فکر می کنی ..تو خیالت همصحبتت میشه و صداش میشه زیباترین ملودی برای تو

هر قدمی که ور میداری نشسته گوشه ذهنت و همراهیت میکنه .

هر تصویری رو با او میبینی و هر اهنگی را با او میشنوی و ذائقت میشه ذائقه او .

حتی دوست داری رنگهایی را که میبینه با چشات ببینی ..نقره ای ..سرخ ابی و حتی مشکی

وسواس دوست داشتن که میگیری

تو مبدل به سایه خودت میشی و او میشه همه ی تو

و یه عالمه سئوال تو ذهنت خلق میشه در باره ی او

الان داره چیکار میکنه ؟... کی میاد ؟چرا زود رفت ؟حالش خوبه؟

چه چیزایی حالشو خوب میکنه ؟و چه چیزایی بد؟

نکنه حرفم ناراحتش کرد؟نکنه شادیشو ازش بگیرم ؟نکنه دلش بگیره؟نکنه اشک رو چشاش بشینه ؟

و هزاران سئوال بی ربط و با ربط دیگه

عاشق وسواسی شدن اینجوریه

نه وقتی برای خودت داری و نه خواسته ای

لذت او از زندگی میشه همه ی سهم تو از زندگی خودت

تو

وقتی بهش میگم شما ..اخم میکنه و میگه چرا نمی گی تو ؟

خب عادت ندارم تا حالا به کسی تو نگفتم .

هم خواستم ادب را حفظ کنم و هم فاصله رو .

خب اینا را که نمی تونم بهش بگم ..

اما اونقدر با هوش هست که خودش بفهمه .

اما من بیشتر جنبه ادبش بود که شما خطابش می کردم .

یه نیگاه به من میکنه و می پرسه پس چی شد هنوز براتون شما هستم؟

میدونه چیقدر دوستش دارم و در جوابش میگم ..

هر چی فکر می کنم نمی تونم بهتون بگم تو

احماش میره تو هم و کمی صورتشو به حالت قهر می چرخونه و میگه خب

من در تایید حرفش میگم خب به جالتون ...

شما جان من هستید

چرا بگم تو؟؟

دلتنگی قطبی

شروع صبح های من مثل اومدن بهار می مونه .

از ساعت ها قبل طلوع افتاب بیدار میشم .

و برای طلوع خورشید لحظه شماری می کنم

یه عالمه خیال می بافم از هر شالی بلند تر ..

به بلندی لحظه های انتظار

این روز ها یکی اومده تو زندگیم دقیقا مصداق خود دعای حول الحالناست برای من

حال منو تغییر داده به بهترین حال .

بگذریم از اینکه چیقدر تا روشن شدن هوا با خیالش زمزمه می کنم و حرف میزنم .

خوندن پیام هاش صبح ها شکوفه های بهاری را هم به وجد میاره چه بر سه به من .

و انقدر یک پیامش را می خونم که غرق در شکوفه و لذت بشم .

شما خود بهار هستید در زندگی من .

روز های من فصل تابستونم داره ...همون لحظات خاطره انگیزی که با شما سپری می کنم .

در حوض احساسم شنا می کنم و به روحم اجازه میدم گاهی از دیوار باغ تون با لا بره

نیتم انگور و سیب و هلو نیست ... نیت من تویی که بیای مچمو بگیری

و من ادای ادمهای خجالتی را در بیارم تا خند ه تو زیر چشمی ببینبم و طعم همه ی میوه های تابستونو

یک جا بچشم .

راستی تابستون فصل شماست مگه میشه دوستش نداشت .

تابستون فصل اندوختن خاطرات قشنگ شماست برا اوقات نبودنتون

من تابستون را زندگی می کنم .

اما افسوس تابستون روز های منم دقیقا مثل فصل تابستون زود تموم میشند .

پاییز روز های من همون عصر هاست .

گاهی طعم کز خر مالوی نارس میده و قتی دیر میای و گاهی طعم انار شیرین ساوه بخاطر لبخند های قشنگت .

اما طعم نارنگیش بیشتر به دل میشینه .

بوی یار رو میده با طعم دلتنگی

زمستون را اصلا دوست ندارم ...

شب که میشه اغاز فصل طولانی دلتنگی قطبی منه

یه مدته همه ی شب هام شده طو لانی قد شب یلدا .

بی حوصله و بی قرار ولجباز

تلویزیونم روشن می کنم دست به سینه جلوش روی مبل میشینم و زل میزنم به سقف

اونم فهمیده دیگه برام سریال ها و فیلم هاش جذابیت نداره.

و یه جذابیت بیشتر در ذهن ندارم

و اون تویی تو

برای تو

هر وقت ایده برای نوشتن برای تو کم میارم میرم سراغ پیام هاتون .

همه ی اونها لبریزند از احساس .سر شارند از محیت ومملو از انگیزه برای الهام گرفتن .

واقعا نمی دونم هر کدوم از پیام هاتونو چندین و چند بار می خونم .

از این کلمات زیبا و قشنگ زیاد دیدیم و شنیدیم و خوندیم .

اما وقتی این کلمات تبدیل میشند برای ابراز احسا سات دو نفر به یکدیگر .

با ارزش میشند مقدس میشند در یک کلام زندگی میشند .

تا وقتی مخاطب این کلمات و جملات نباشی معنی واقعیشونو درک نمیکنی .

و برای ادمهای رهگذر فقط به اندازه ی یه متن ساده اند که برای لحظه ای سرگرمشون می کنه .

باید عاشق باشی

تا بفهمی تک تک اون کلمات و جملات با رو ح و روانت چگونه بازی میکنند .

هر بار که میخونی ولعت بیشتر میشه برای تکرار و تکرار و تکرار

هر بار یه چیز جدید تجربه میکنی .

یه بار تلخ یه بار شیرین

گاهی وادارت میکنه لبخند بزنی و بار دیگه خوندنش ممکنه گو نه هاتو خیس کنه .

برای درمان دلتنگی میری میخونی و یهویی دلتنگ تر میشی

و یه زمانی اونقدر غرق خوندن میشی که زمزمه صداشو تو گوشهات میشنوی.

گاهی پرواز میکنی با خوندن اینها و گاهی هم دپرس میشی و بد اخلاق

و بارها و بارها این خوندن را تکرار می کنی ...

خب الان به اونجایی رسیدیم که باید محاطبم خود خودت باشی

راستی تا حالا محبت را توی ذهنت به تصویر کشیدی ؟

یا تصویر عشق چه شکلیه؟

میدونم الان داری میگی باز این چه سئوالیه ؟

می خواستم بگم من شما را به لطافت و سادگی و زیبایی محبت تصور می کنم

و بر دلم نقشی زدی که تا کنون تجربه نکرده و مثلش رو ندیده .

حالا نگران چی هستی؟

فکر می کنید کدوم نقش و چهره ای از شما ممکنه این تصویر ذهنی زیبای شما را در دل من مخدوش کنه .

از بازی تقدیر بی خبرم

اما چه باشی و چه نباشی این نقش تا ابد روی دل من باقی می مونه .

بوم عشق

تا حا لا با ابرنگ نقاشی کردید ؟

خیسی کاغذ بومت فراموشت میشه قلم مو را رنگ میزاری و میری سراغ طرحت .

رنگ که میرسه روی بوم ..

صدای وای شماست که می پیچه در فضا

رنگ روی موج احساس خودش شروع میکنه به غلط زدن روی کاغذ بوم نقاشیت .

ازاد و بی قید و بند فر مان قلمو ...برای خودش هم طرح میزنه و هم نقش و هم رنگ

و اتفاقا گاهی زیباترین طرح ها از رقص همین اب و رنگ پدید می ادش .

گاهی ما هم لازمه روی بوم احساسمون اب بپاشیم و یه رنگ به انتخاب قلموی عقلمون ور داریم بزاریم روی بوم زندگیمون .

و به احساسمون اجازه بدیم خودش نقش بزنه و بدون فرمان و جبر عقل زندگیتو متحول کنه .

فقط گهگاهی هر جا که لازم بود و خالی شما رنگ را برسون به بوم ... و فقط و فقط لذت ببر .

میدونم الان داری میگی این که طرحش واقعی نیست ؟

خب تصمیم با خودتون ..میتونید رنگ روغن انتخاب کنید و برید سراغ زندگی واقعی به قول هنر مند ها تصاویر رئال

برای لحظه لحظه و نقطه نقطه زندگیتون ساعت ها فکر کنی و وقت بزاری و با وسواس زیاد رنگش کنید .

و ساعت ها منتظر بشی یه گوشش خشک بشه تا بری سراغ یه مر حله بعد .

و نتیجش یه نقاشی قشنگه که حاصل ساعت ها جنگ شما با بوم و رنگ و قلمو بوده و هر بیننده ای را به وجد میاره به غیر از خودتون .

خب الان دستتون زیر چونت چیکار میکنه؟ ...می خوای بپرسی باز قراره چی با این همه فلسفه بافیت تحویل من بدید؟

خب اجازه هست بگم خسته شدم.

دوست دارم قلموی احساسم را با رنگ های زیبای عشق شما اغشته کنم و بزارم روی بوم زندگیم .

کمی لطیف تر کمی جسورانه تر و با وسواس کمتر و اسونتر

می خواهم در بوم خیالم زندگی کنم ...به اتفاقات فکر نکنم و فقط و فقط از این بازی نقش و رنگ لذت ببرم .

اجازه بدهم باران احساسم بباره روی بوم زندگیم و نقش بستن رنگین کمان زیبای عشقتونو تماشا کنم .

نقش خیال شما انقدر زیباست که با هیچ واقعیتی قابل قیاس نیست.

زندگی با رویای شما هم برای من مثل زندگی در بهشته .

کافه خیال

این روز ها کافه ی خیال من یه مشتری بیشتر نداره

همیشه اونجا نشسته تا من نگاش کنم و منو مهمان یه لبخند قشنگ ش کنه .

این روزها کافه خیال من خالیه از هر حیالی و لبریزه از خیال شما

یه چایی و یه کیک شکلاتی مخصوص خود خودتون .

میزارم روی میزتون و اون همه جذابیت و زیباییتونو زیر سایه سادگیتون ستایش می کنم تو دلم .

جرات ندارم چش تو چشتون بشم ..میترسم غرق نگاهتون بشم همانطوری که اسیر محبتتون شدم .

می خوام برم که می پرسید پس خودتون چی ؟و منتظر نمی مونی و ادامه میدی حرفتو ..واس خودتم چایی و کیک بیار .

کدوم عاشقی دعوت دلبرش را رد کرده که من کنم .

سریع میرم یه چایی میریزم و میام روبروتون میشینم .

می پرسید پس کیک چرا نیاوردی ؟ منم در جوابتون میگم هر کی طعم شیرین عشق شما را چشیده باشه دیگه محاله به شیرینی دیگه ای فکر کنه چه برسه لب بزنه .

یه لبخندی میادش رو لبهای قشنگتون و یه برقی چشاتون میزنه و یه دنیا لذت سهم من میشه از این حال شما .

نمیدونم چیقدر سکوت میکنیم ..اما صدای دلنشینتون منو دوباره به کافه خیال بر می گردونه .

می پرسید اصلا چی شد عاشق من شدید ؟

منم مثل دانش اموزی که خودشو مدتها برای جواب دادن به این سئوال اماده کرده ... نفس عمیقی می کشم و در جوابتون میگم .

دوباره سئوال بی جواب پرسیدید ؟و قبل از اینکه فکرت را متمرکز کنی می پرسم

تا حالا کدوم ادمی با بر نامه ریزی و با زمینه قبلی عاشق شده ؟.

همانجوری که من فلان غذا را دوست ندارم و شما عاشقش هستید ... همانطوری که یکی صبح تا شب بوسه به سیگار میزنه و یکی از فکر اونم تنگی نفس میگیره .یا اونی که حل مسائل فیزیک و ریاضی براش دلچسب تر ین مشغولیت زندگیشه .

کدوم یکی از اینها دلیل دارند ؟

چشم که بهتون می افته اون دست زیر چونتون و اون نگاهتون خودش حرف داره برام .

میدونم داری باز با خودت میگی داره توجیه می کنه ... معلوم نیست ته این اش شله قلم کارش چی قراره در بیاد.

حالا منم از این نگاهها زیاد دیدم ..ازتون میپرسم :

حب همش نه اما خیلی از سلیقه ها و عواطف و علایق ادم بی دلیل و غیر قابل پیش بینی اند ؟

و میگم خودت نیگاه کن تو دل هر ادمی یه صندوقچه هست که کلیدش فقط دست یه نفر میتونه باشه .

تو دل هر ادمی میتونه خیلی از ادمها . اتفاقات و خاطرات یه کنجی برای خودشون داشته باشند .

اما اون صندوقچه فقط صاحبش یکیه که کلید اونو داره .

اونجاست که ادم "عشق "رو نیگه میداره .

-دستتون زیر چونتون و زل زدی به من و میگی خب ؟

یهویی همه چی یادم میره ..استکان چاییمو ور میدارم میگم چاییتون سرد نشه

فرصتی میشه تا بتونم فکرمو متمر کز کنم

یکی نیست بهت بگه اینجوری نیگاه می کنی من دیگه فکری برام میمونه اصلا تا بیانش کنم .؟

........

و ادامه میدم خلاصه کلید این صندوقچه میتونه یه لبخند.. یه نگاه ...یه چهره و حتی یه توجه میتونه باشه در یه لحظه ی خاص

میگید واقعا؟

دستمو یهو میزارم رو قلبم .

- دستت را از زیر چونت یهویی ور میداری و رنگ از رخسارتون میپره اضطرابی میاد تو چهرتون ..

می پر سی چی شد ؟

به قیافتون نگاهی میکنم و لبخندی میزنم و میگم قربونت بشم

پرسیدی چی شد عاشقت شدم ؟ واقعا کیه که اینجوری نگرانت بشه کیه که درد من بشه درد اون ... این دلیل نمیشه؟

می خندی و میگی خیلی لوسی ...

وقتی دوباره دستمو میزارم رو قلبم و میگم "اخ "

جوشیدن یه قطره اشک رو گوشه چشت می بینم .

دلم میسوزه ولی می خندم و بهت میگم تو هم مثل من خیلی دیوونه ای ..

فقط یادم رفت بهت بگم خیلی دوستت دارم .

تو می دونی؟

عمر نوح هم برای دوست داشتنت خیلی کو تاست

و برای دلتنگ شدنم برای تو یک ثا نیه هم زیاده

دیگر نه از ذهنم بیرون میروی و نه از دلم

همچون مرغ سر بریده ای بال بال میزنم برای تو

برای دیدن خندها و لمس نو شته ها و چشیدن محبتت

رویای زندگی ام چه زیبا زندگی را برایم رو یایی ساخته ای.

نفس من

من با تو همه چی هستم و بی تو هیچ چیز

گل من

این رود خرو شان احساس من سر چشمه اش تو هستی

نقش وجود زیبایت را در سطر سطر این متن ها نمی بینی؟

ارام من

ارام میگیرد این دل بیقرار و درد فراقت را اسان می کند برای من

وقتی برای تو مینویسم.

کوچه ی خیال من

تو کوچه ی خیال من ... فقط یکی هست ..اونم تویی

نیلوفر ابی

من همچو رودخا نه ای هستم خروشان

سر چشمه گرفته از سرد ترین کوه دنیا

راه سخت و دشواری را طی نموده ام

از ابشار های بلندی جان سالم به در بر ده ام

و ذره ذره ی وجودم زخم خورده ی این مسیر طو لا نی نامهر بانی هاست

ساخل ارامشم

تو

زیبا ترین و قشنگترین اتفاق مسیر این رود خانه ی خروشانی

نیلوفران ابی را نمیبینی ؟

این همه تغییر و این همه حس زیبا را نمیبینی؟

بیا و تما شا کن معجزه عشقت را

از ان رود خانه خروشان بر که ای ارام ساخته ای

که لحظه شماری می کند برای نقش بستن صورت ماه ت

بر روی این پهنه ابی نیلو فری

به گمانم روزی

ماهی های این برکه افسانه ی ماه مرا به گوش دریا خواهند رساند .

ساقی

خبر داری؟

به تو هم می اندیشم از خود بی خود میشوم

عشق تو شده جام شراب من و

لبریزم از عشقت

ساقی این عشق تو هستی و خیالت شده باعث این حال خرابم

بی تابم و مد هوشم و مستم

این جام شرابیست که تو دادی به دستم

مگذار که این مرغ فرصت اندیشه بیابد وبرخیزد از لب جام شرابت

ساقی عشقم لبریز کن این جام شرابم

که بی عشق تو من هر گز نتوانم نتوانم نتوانم .

معلم عشق

این روز ها امدن سر کلاس عشق تو برای من بهترین اتفاقه

شوق کودکی را دارم در اولین روز مدرسه

اونقدر زیاد که سحر خیز تر از همیشه شدم.

حتی سحر خیز تر از خورشید

ساعت ها هم به وقت دلتنگی من کوک شده اند

نبردی است بین دقایق و دلتنگیم

الکی دور خود میچرم .

و هر لحظه دقایق را میشمارم

گلدانها هم از دست من کلافه شده اند از بس ابشان داده ام

گنجشک ها هم فهمیدند

که این روز ها برایشان زود تر دانه می ریزم

و خوش به حالشان چه اسان شادی شان را فر یاد می زنند .

به من حق بده

معلم عشق من تویی

با پا که نه ...با تمام وجودم می ایم

امده ام عشق را در محضر شما بیا موزم

و چه قدر کوچک است عشقم در مقابل عظمت و زیبایی عشق شما

راستی میدانی ؟

نامه های شما شده تکلیف شب من

بار ها می خوانمشان تا عشق را بیا موزم

من فقط عشق را می نویسم

و شما به عشق معنی بخشیدید .

نبرد دلباختگی

من از او مینویسم

او دلباخته ام شود

و او از من مینویسد

من دلباخته اش شوم

این داستان هر روز ماست

نبردی بی سر انجام

نبردی برای دوست داشتن و دوست داشته شدن

من در دل او بذر عشق و محبت می کارم

و او در دل من ...

در این نبرد هر چه دلبا خته تر باشید

پیروز ترید.

اسب ابی

شده نیمه شب از خواب بپری بی دلیل

دیگه خوابت نبره به صد دلیل

چشاتو رو هم بزاری

می خواهی به هیچ چیز فکر نکنی تا خوابت ببره

یهو یی "همه چیز "میاد سراغت

دیگه اون بیاد سراغت محاله که خوابت ببره

همه چیز من تویی خبر داری ؟

رد پای حس خوب بودنت تو قلب من

توی خونه تو ی ماشین و حتی نیمه شب

وقت بیداری و گاهی هم توی خواب

بی دلیل یا با دلیل

میای سراغ این شکار بی دفاع

تو میدونی با یه "دوستت دارمت "با این دلم چه کرده ای؟

من دیشب تا دم صبح تو رختخواب با "همه چیم" حرف میزدم

همه چیم خواب بودش و من یه شعرام بند میزدم

باورت نمبشه امروز طلوع خورشید برام قشنگ تر از همیشه بود

تصویر زیبای شما با خورشید هم سطح شده بود

شاید باورت نشه الان ظهر نشده خمیازه مثل اسب ابی میکشم .

همش تقصیر شماست این همه بیدار خوابی میکشم .

میدونی هر چی برات دکلمه و شعر بگم بازم کمه

واسه نوشتن مهربونی شما خون دلم خیلی کمه .