کافه خیال
این روز ها کافه ی خیال من یه مشتری بیشتر نداره
همیشه اونجا نشسته تا من نگاش کنم و منو مهمان یه لبخند قشنگ ش کنه .
این روزها کافه خیال من خالیه از هر حیالی و لبریزه از خیال شما
یه چایی و یه کیک شکلاتی مخصوص خود خودتون .
میزارم روی میزتون و اون همه جذابیت و زیباییتونو زیر سایه سادگیتون ستایش می کنم تو دلم .
جرات ندارم چش تو چشتون بشم ..میترسم غرق نگاهتون بشم همانطوری که اسیر محبتتون شدم .
می خوام برم که می پرسید پس خودتون چی ؟و منتظر نمی مونی و ادامه میدی حرفتو ..واس خودتم چایی و کیک بیار .
کدوم عاشقی دعوت دلبرش را رد کرده که من کنم .
سریع میرم یه چایی میریزم و میام روبروتون میشینم .
می پرسید پس کیک چرا نیاوردی ؟ منم در جوابتون میگم هر کی طعم شیرین عشق شما را چشیده باشه دیگه محاله به شیرینی دیگه ای فکر کنه چه برسه لب بزنه .
یه لبخندی میادش رو لبهای قشنگتون و یه برقی چشاتون میزنه و یه دنیا لذت سهم من میشه از این حال شما .
نمیدونم چیقدر سکوت میکنیم ..اما صدای دلنشینتون منو دوباره به کافه خیال بر می گردونه .
می پرسید اصلا چی شد عاشق من شدید ؟
منم مثل دانش اموزی که خودشو مدتها برای جواب دادن به این سئوال اماده کرده ... نفس عمیقی می کشم و در جوابتون میگم .
دوباره سئوال بی جواب پرسیدید ؟و قبل از اینکه فکرت را متمرکز کنی می پرسم
تا حالا کدوم ادمی با بر نامه ریزی و با زمینه قبلی عاشق شده ؟.
همانجوری که من فلان غذا را دوست ندارم و شما عاشقش هستید ... همانطوری که یکی صبح تا شب بوسه به سیگار میزنه و یکی از فکر اونم تنگی نفس میگیره .یا اونی که حل مسائل فیزیک و ریاضی براش دلچسب تر ین مشغولیت زندگیشه .
کدوم یکی از اینها دلیل دارند ؟
چشم که بهتون می افته اون دست زیر چونتون و اون نگاهتون خودش حرف داره برام .
میدونم داری باز با خودت میگی داره توجیه می کنه ... معلوم نیست ته این اش شله قلم کارش چی قراره در بیاد.
حالا منم از این نگاهها زیاد دیدم ..ازتون میپرسم :
حب همش نه اما خیلی از سلیقه ها و عواطف و علایق ادم بی دلیل و غیر قابل پیش بینی اند ؟
و میگم خودت نیگاه کن تو دل هر ادمی یه صندوقچه هست که کلیدش فقط دست یه نفر میتونه باشه .
تو دل هر ادمی میتونه خیلی از ادمها . اتفاقات و خاطرات یه کنجی برای خودشون داشته باشند .
اما اون صندوقچه فقط صاحبش یکیه که کلید اونو داره .
اونجاست که ادم "عشق "رو نیگه میداره .
-دستتون زیر چونتون و زل زدی به من و میگی خب ؟
یهویی همه چی یادم میره ..استکان چاییمو ور میدارم میگم چاییتون سرد نشه
فرصتی میشه تا بتونم فکرمو متمر کز کنم
یکی نیست بهت بگه اینجوری نیگاه می کنی من دیگه فکری برام میمونه اصلا تا بیانش کنم .؟
........
و ادامه میدم خلاصه کلید این صندوقچه میتونه یه لبخند.. یه نگاه ...یه چهره و حتی یه توجه میتونه باشه در یه لحظه ی خاص
میگید واقعا؟
دستمو یهو میزارم رو قلبم .
- دستت را از زیر چونت یهویی ور میداری و رنگ از رخسارتون میپره اضطرابی میاد تو چهرتون ..
می پر سی چی شد ؟
به قیافتون نگاهی میکنم و لبخندی میزنم و میگم قربونت بشم
پرسیدی چی شد عاشقت شدم ؟ واقعا کیه که اینجوری نگرانت بشه کیه که درد من بشه درد اون ... این دلیل نمیشه؟
می خندی و میگی خیلی لوسی ...
وقتی دوباره دستمو میزارم رو قلبم و میگم "اخ "
جوشیدن یه قطره اشک رو گوشه چشت می بینم .
دلم میسوزه ولی می خندم و بهت میگم تو هم مثل من خیلی دیوونه ای ..
فقط یادم رفت بهت بگم خیلی دوستت دارم .