شب بخیر ماه من...

تو مثل اومدن ماه پشت پنجره ی اتاقمی

مثل شکوفه زدن درختهای گیلاس وسط زمستونی

مثل خیره کننده ترین نور دنیایی که تاریک ترین شب ها رو روشن میکنه

اصلا تو مثل چای آخر شبی

مثل لذت قدم زدن زیر بارونی

مثل آسمون پر از ستاره ای

اصلا تو اگه آسمون بودی من واست پرواز میکردم

اگه دریا بودی تا آخر عمرم تماشات میکردم

اگه قهوه بودی تا ابد بیدار می موندم

اگر غزل بودی شاعر دیونه ی شهر میشدم تا خط به خط کلمه هام با وجودت ترکیب بشند

تو نمیدونی که چقدر دوستت دارم

نمیدونی چقدر وقتایی که نیستی یا دیر میکنی دلم میگیره

نمیدونی تو ذهنم چقدر حرفات رو مرور می کنم

چقدر یواشکی متن هات رو می خونم و ویس هاتو گوش میدم

من می تونم با تموم وجودم اینو بهت بگم

دوستت دارم

خیلی خیلی خیلی...

" تو " ی پنهانی...!

در عمیق ترین نقطه وجودم گنجی پنهان کرده ام به نام " تو "

که جز خودم و خدا و خودت کسی از آن خبر ندارد

هیچ کس نمیداند من تو را در خلوت تنهایی ام پنهان کرده ام

پنهانت کرده ام تا تنها پیدای من باشی و تو را با هیچ کسی حتی به اندازه فکر کردن به تو نیز شریک نمیشوم

دور باد چشم بد از روی ماهت نازنینم که تو با ارزش ترین راز پنهان منی .

تو همانی که به تو می اندیشم و نا خود آگاه لبخندی بر لبانم می نشیند

و همیشه در ذهنم بوده ای و هستی

دفتر خاطراتم از بودنت لبریز است و تا چشم کار می کند آرزوی تو در سر پرورانده ام .

ای دوست داشتنی ترین و زیبا ترین پنهان من

سالها میان متن هایم پنهانت کردم و برایت نوشتم به شوق اینکه تو بخوانی و بدانی در دلم چه غوغایی است سر خواستنت

سالها دوست داشتنت زیباترین راز قلب من بود و دیدنت از دور یک عادت شیرین

هیچ کس خبر ندارد دلیل شوق چشمانم "تو " ی پنهانی

هیچ کس نمی داند که دلیل دلتنگی و بی قراری هایم را که " تو " ی پنهانی

چه کسی می فهمد اندازه ی عشق و علاقه ام را به " تو "ی پنهانی

مدام تو را یاد می کنم و نقش روی ماهت را بر برکه ی خیالم به تماشا می نشینم

همچون روح و جانم تو نیز پنهان وجود منی

مثل روح آشنا و مثل جان عزیزی برایم و دوست داشتنی تمام وجود منی ...

اثر  محبتت  ...!

نوشته هایم بنایی است که خشت خشت احساسم را با ملات دوست داشتنت روی هم می چینم

و کاخ عشقم را اینچنین می سازم .

دوست داشتنت اتفاق شگفتی است که نه تنها در زندگی ام و نه تنها در این سطرها ...

بلکه در کل وجودم و در دور افتاده ترین رگهای تنم جریان دارد .

نا خواسته آمدی و خواستنی ترین شدی برایم .

از راه دور آمدی و شدی نزدیکترین به قلبم .

و در عجبم که تو مرا کجا و چگونه و در چه زمان اینگونه بلد شدی ؟

نا گفته هایم را میشنوی و نانوشته هایم را می خوانی و در سکوت با من حرف میزنی

و چه خوب و بی توضیح مرا میفهمی و درک میکنی و دوست داری ...!

بدان دیگر دوست داشتنت دست خودم نیست و حال که تو را یافته ام

دیگر محال است از تو دل بکنم و تو ماندگار در قلب و فکر و چشمان منی

تو اثری بر قلبم گذاشته ای همچون اثر انگشت ...همانقدر خاص و یکتا و بی نظیر و تکرار نشدنی ...

تو تمام منی

تمام پیدا و پنهانم

تمام داشته و نداشته ام

رهایت نمی کنم و تنهایت نمی گذارم و نمی گذارم و نمی گذارم

تا آن سوی ابدیت ...

دفتر هفت آسمان...!

دوباره قلم به دندان گرفته ام و اندیشه ام را در خیال تو پرواز داده ام تا برایت بنویسم

آنچه را که حتی سکوت هم جرات گفتنش را ندارد .

تو انقلاب عاشقانه ای هستی که در وجودم بر پا شده ای و هر بار که نامت را زمزمه می کنم

گویی الفبای عالم را از نو می آفرینم

الف از آغوش تو آغاز میشود

ب از بوسه ات

د از دوست داشتنت

و ج از جنون نگاهمان ...

معجزه اینجاست که هر بار تو را می بینم تولدی دوباره را در وجودم تجر به می کنم .

من در هزار توی عمرم گم شده بودم تا تو آمدی و با یک اشاره تمام راههای گم شده را به خانه تیدیل کردی .

اگر عشق را با ترازوی کلمات بسنجند ما تمام مقیاس ها را خواهیم شکست

من و تو خارج از محدوده ی اعداد و حساب و کتا ب همدیگر را دوست داریم

همیشه برایت می نویسم و هر روز به قلمم مشقی تازه از دوست داشتنت را دیکته می کنم .

قلم من جوهری دارد از جنس احساسم به تو که هر گز خشک نمیشود

و صفحه ای پیش رویم گذاشته ام به وسعت هفت آسمان که هرگز پر نخواهد شد

من هفت شهر عشق را در هفت آسمان تو سطر به سطر می نویسم

قلبم برای غیر تو نمی تپد و چشمانم به جز تو هیچ کسی را نمی بینند

شبی نیست که چشمانم را بر روی هم بگذارم و قبلش ساعت ها به تو فکر نکرده باشم و صبحی نیست که بی یاد تو چشم گشوده باشم

عشق من لحظه ای بودنت ارزش ساعت ها زندگی را دارد و لحظه ای نبودنت دلتنگی عالم را به دلم سرازیر می کند .

می دونستی صدای تو دلیل آرامش منه ؟

و حتی فکر کردن و نوشتن از تو و برای تو برای من دلنشین ترین عادت شده .

بمونی برایم ماندگار ترین

تو که همیشه در قلبم و مدام در خاطر و همچون جان منی

تقویم عاشقانه ی من...!

در تقویم قلب من همه ی اتفاقات بر مدار تو می گردند.

دلی دارم که مدام می تپد وهمچون ساعتی دقیق ، بی وقفه تو را تکرار می کند در ثانیه ثانیه و دقیقه دقیقه و ساعت به ساعت عمرم...

و تمام حواسم و تمام خیال و اقکارم و احساسم برای توست و حول تو می گردند.

فصل های زندگی من در تقویم به حال و احوال تو پیوند خورده اند.

حال خوشت بهار من است دل گرمت تابستان من و هر نا خوش احوالی ات در وجود من همچون پاییز نا ارامم می کند و متلاطم.

جانان من ، غمی به دلت بیاید گویی برف باریده در وجودم

عشقم : دوست داشتنت برگ برگ تقویم زندگی ام را پر کرده و صفحات زندگی مرا رنگین کرده...

تو خورشید منی تو ماه منی

تو افتاب و مهتاب منی

تیک تاک قلبم موسیقی عاشقانه هایی است که به شوق تو نواخته میشوند ..

بودنت و داشتنت حس قشنگی است

که در لحظه لحظه زندگی ام با تو تجربه اش می کنم.

تک تک خاطراتت را قاب کرده ام در خانه قلبم و پنجره ی ارزوهایم به سمت تو باز شده و تا انتهای افق بودنم ادامه دارد.

دوستت دارم نه در این لحظه و در این ساعت و نه امروز و نه برای فردا و فردا ها...

من تو را دوست دارم با تقویمی که از ابتدا نام تو باشد و تا انتها نام تو

من تو را دوست دارم برای نه یک بار زندگی کردن برای هر چند بار که متولد شوم و زندگی را اجربه کنم.

اما به تو قول میدهم در زندگی بعدی ام زودتر تو را پیدا کنم و بیشتر و بیشتر دوستت بدارم

مطمئن باش دیگر عطر دوست داشتنت از روح من پاک نخواهد شد و هر کجا باشی پیدایت می کنم حتی اگر در سیاره ای دیگر...!؟

پرسه در خیال " نو "

صبحم را دوباره با دور دور در کوچه پس کوچه های خیال تو آغاز کرده ام

از وقتی چشم گشودم به جز لحظه ای مدام در تکاپو بودم .

و در میان این همه آمدن ها و رفتن ها و جسمی که هر لحظه به کاری مشغول بوده

یک فکر و یک اندیشه مدام همراهیم کرده و آن اندیشیدن به " تو " بوده است ...

به این می اندیشم که چه نعمت بزرگی است که یک نفر باشد که خیلی دوستت داشته باشد

ولی قشنگتر و زیباتر این است که من یک نفر را دارم که بی نهایت دوستش دارم و آن " تویی"

همانگونه که پرنده را شوق آسمان به پرواز مشتاق می کند

و قایق را شور دریا به آغوش امواج می سپارد

هر انگشتری را انگشتی لایق ...آرزو می کند

و شور شیدایی عاشق را معشوقی طلب و دل را دلبری ...!

خوشا به حال من که تو دلبر منی

و هر چه از مهر و محبت نثارت کنم به برکت عشقت لبریزتر میشود از دوست داشتنت دلم

با تو حرف میزنم ...با اشتیاق گوش میدهی

صدایت می کنم و با جانم جوابم میدهی

لبخند مرا با خنده پاسخ میدهی و شوق نگاهم مرا با نگاه بارانی ات ...

و مدام در جدال با دلبری ات دل میدهم و دلم تنها در قفس دلدادگی ات نفس میکشد .

فارغ از هر چه که ناراحتم می کند و پریشانم

از بابت " تو " خوشحالم

و به لطف بودنت کام زندگیم شیرین شده ...

خدا را شکر

تو در نگاه من ...!

هر بار که می گویم تو را دوست دارم

منظورم چیزی فراتر از عشق است

می خواهم بدانی تو مهم ترین ادم زندگی من هستی

من عاشق تو و عاشق کنار تو بودنم هستم

من عاشق تو ام من تو را محتاجم

من در اندیشه ی تو غرق شده ام و در افکارم مدام تو را مرور می کنم

و هر بار که می گویم دوستت دارم می خواهم بدانی که تو بهترین اتفاق زندگیم هستی .

تو را تا ابد دوست دارم حتی اگر سخت ترین و محال ترین کار دنیا باشد

تو را در شادی و غمت دوست دارم

تو را همینگونه که هستی با تمام خصوصیاتت دوست دارم

من تو را همراه روزهای گرم و سردم ...من تو را زیر نور آفتاب و در سایه و در تمام شب های تاریک و مهتابی ام دوست دارم

من تو را عاشقانه و با همه ی دلتنگی هایش دوست دارم

در هر شرایطی همیشه کنار تو خواهم ماند تو مهم ترین ادم زندگی من هستی

من تنها تو را می خواهم و تنها تو را دوست دارم و خواهم داشت تا ابد

تو تنها همراه و تعبیر بی نهایتی در قلب و اندیشه و آرزو هایم ...

نسخه ی "شیرین"

یکی باید باشد مثل "تو "

که هر صبح به شوق دیدنش چشم باز کنم

کوله بار دلم را از عشقش پر کنم و راه بیافتم در کوچه پس کوچه های زندگی

دست خیالم را در میان پنجه های محبتش قفل کنم و به هر چه غیر ممکنی نه بگویم .

زیاد من باشد و نگذارد هیچ کمی حتی به اندیشه ام خطور کند

نردبان آرزوهایم را نگه دارد تا من... به امن بودنش ... تا آسمان بالا بروم

نور چشمانم باشد و امید قلبم و همسفر لحظه هایم ...

یکی هست مثل " تو"

رفیق و دوست و یار و همراهم

بودنت را باور دارم و داشتنت را با ذره ذره وجودم لمس می کنم .

به دل هر طوفانی میزنم و سختی تمام جاده های نا هموار زندگی را به جان میخرم

و در کنار تو

نه از پای خواهم افتاد و نه از هدفی کوتاه خواهم آمد

چون با " تو " تمام رویاها به حقیقت نزدیکند و قانون بایدهاست که به هر خواستنی حکم میکند .

در کنار تو خستگی معنی ندارد و تنها بهانه ای است برای ثبت حضورت در زیباترین تکرار قلبم

و آرامش نوشیدن یک فنجان چای در هیاهوی بی انتهای دوست داشتنت...

دیدنت دلیل حال خوب من است و شنیدنت آرام جان من و خیالت شیرین ترین نسخه ی افکار من ...

هر صبح به شوق تو چشم می گشایم و هر شب با رویای تو به خواب میروم

و در این آغاز و پایان هر روزم این نسخه ی "شیرین " توست که مدام تکرار میشود

با طعمی از جنس "عشق " و شیرین همچون "دوست داشتن "

یکی مثل تو ...!؟

چه لذتی بالاتر از اینکه تو را یافته ام

که جهان را همچون من میبینی

فصل شکفتن لبخند هایمان یکی است و نگاهمان هم جنس یکدیگر

زندگی تجربه ای همسان است برای من و تو

جذابیت هایی دارد مشترک شبیه دوست داشتن هایمان ...

تو چقدر نگرانی های مرا خوب می فهمی

درکم میکنی بدون هیچ توضیحی و میشنوی مرا در سکوت وچقدر تو مرا بلدی ...!

چه لذتی دارد بودنت و عجب طعم دلخوشی های مرا میدهی

عجب نعمتی است داشتنت .

جانان چه خوب می شناسی مرا

تو تنها کسی هستی که معنای تمام خنده های مرا میدانی !!

و اینگونه می فهمم که دیوانه نیستم !

تو باش تا خنده هایم را دلیل باشی و معنی کنی

و زندگی را لذت یک همراه و همراه با لذت ها...

فقط با تو

قله ی قاف " عشق"

دلم مدام هوای تو می کند

فرقی نمیکند هوای دلم چه باشد چه روز آفتابی اش باشد و چه روز ابری و بارانی اش

حتی روزهای طوفانی هم از یاد تو غافل نمی شود دلم

بودنت آرامش جان است و خیال تو لبخند میشود بر لبم

محرم چشمان من تویی و امین حرفهایم تو و زیبا ترین راز پنهان قلبم تو ...!

تو را زیاد می خواهم و بعضی روز ها زیاد تر

بعضی روز ها دلم حرف خصوصی می خواهد

حرفی بیشتر از احوال پرسی ساده ...

دلم می خواهد هر روز تو را ببینم و بعضی روزها بیشتر هوای دیدنت را دارم

از نزدیکتر و دقیق تر چشمانم دیدنت را می خواهند ...

از احساسم برایت مینویسم و کدام نامه توان بیان همه ی احساس مرا دارد ؟

بعضی روز ها دلم نا مه ای از جنس دیگر می خواهد

نا مه ای از جنس سکوت

حرفی از جنس نگاه

حسی شبیه تپیدن ...!

راضی به ستاره نیستم ماهم باش

هم صحبت لحظه های دلخواهم باش

یک گام و دو گام کم نیاور لطفا

تا قله ی قاف "عشق " همراهم باش

عطر "you"...!

ای کاش عطر ساز میشدم و عطری می ساختم به نام " تو "

شایدم خارجی تر اسمش را میگذاشتم "you"

عطری گرم به مثال نگاه گرم و با محبتت که مرا همیشه به یاد بهار می انداخت

عطری شیرین که مرا به یاد و خاطرت بیاندازد

با کمی تلخی که هنگام دلتنگیت سراغم می آید

عطری خاص که فقط معرف تو باشد و شخصیت ناب تو

عطری خانومی و دل انگیز و استثنایی

شیک و دست نیافتنی و اندکی مغرور و با اصالت و مقتدر

عطری که تنها مشام دل من حسش کرده

عطری که یک بار از پنجره ی روح من در خانه ی وجودم پیچید و مرا عاشق و شیفته کرد

و دیگر هیچ عطری نمی تواند جای آنرا در دل من بگیرد .

عطری برای تمام فصول و تمام لحظات و باب تمام حال و احوالم

عطری برای مهمانی و عطری برای تنهایی

انتخاب روز های های آفتابی و واجب شبهای مهتابی

ماندگار و همیشگی همچون عشقت در دل من ...

عطری از جنس "تو "که مرا خاص تر و با شکوه تر میکند ...

حوالی "خانه عشق" تو

در غربی ترین قسمت سینه ام عضوی است که نام تو بر سر در آن حک شده و " خانه ی عشق " توست

همان که دربش به سمت کوچه محبتتان باز میشود و پنجره ای دارد پر از شمعدانی هایی که به عشق تو لباس سبز و سرخ و صورتی پوشیده اند

درست است همان پلاک پنج وارونه را می گویم همان که دربش صدای تق تق نمی دهد و تاپ تا پ می کند با آمدنت و صدایش گاه تا هفت کوچه آنطرف تر نیز شنیده میشود ...

بانوی من رونق این منزل تویی و روح این خانه تو

تو که باشی نسیم زندگی می وزد در جای جایش و موسیقی عشق می نوازد پرنده عشق و نغمه ی دوست داشتنت آهنگ مکرر این قصر است .

تمام گلهایش عطر تو را می دهند و به سلیقه ی چشمان تو گلبرگ رنگ رنگ به تن میکنند .

قلبی که تو در آن ساکنی شوق شکفتن خاص بهارش نیست و گرمی تابستانش دائمی و زیبایی پاییزش بی بدیل و خاطرات شیرین زمستانش برای همه ی فصل ها شنیدنیست .

قلبی که تو را دارد عمر شادی ها بلندند و عمر غم ها کوتاست .

هر ستاره ای چیدنی است و هر آرزویی خواستنی گویا آسمان حوالی "خانه عشق" تو زمین را در آغوش میکشد و فرشته ها خواسته ها را نمی نویسند و بر آورده می کنند ...

هیچ جای دنیا هوایش اینچنین نیست پرتو آفتابش نوازشگر و مهتاب رفیق با وفای شب هایش است ...نسیم تنها خبر از تو می اورد و بارانش نیز در هوای تو می بارد ...

در قلب من زندگی با تو در جریان است و برای تو

و این قلب من چه کوچک است برای این همه دوست داشتنت و برای این همه خواستنت نه به یک دل و به صدها دل محتاجم .

جانان من دوستت دارم با قلبی که از تو لبریز است و باز تو را می طلبد و مدام تو را می خواند و به عشق تو می تپد .

جانان _جانم _جان توست...

گاه نه لغات به دادت میرسند و نه زبان یاری میکند .

دوست داشتن هایی که در دلت می جوشند و برای بیانشان لغتی مناسب نمی یابی .

در دایره لغاتت میگردی و جمله ای مناسب برای بیان احساست یافت نمیکنی .

لب به هم می فشاری و چشمانت در خیالش قوطه ور میشوند

ای کاش قدم هایم نیز همچون خیالم پر پرواز داشتند .

ای کاش جا ی زبانم احساسم لب به سخن می گشود

ای کاش قلبم حوالی نفس های تو می تپید و عطر تو در وجودم جریان می یافت .

چه میشد جسم ما نیز همچون روحمان فارغ از جغرافیا و فیزیک زمان بود .

و هر لحظه اراده می کردم کنار تو بودم ...و اصلا چه نیازی به اراده ؟

چه حس غریبی دارم

اکنون فقط می خواهم کنارت باشم و دستانت را بگیرم و زل بزنم به چشمانت ...

آرام جانم شوی و آرام جانت شوم

غم از چشمانت بر چینم و لبخند به لبانت بنشانم ...

شانه هایم برای تو و جانم فدای تو

جانان ...جان من به جان توست ...!

مرا ببین عزیز دلم

مرا بشنو مونس قلبم

و مرا حس کن جانان من

من همانم که لحظه ای بی فکر تو نیستم

من همانم که در غم و شادی تا زنده ام کنارت می ایستم ...

بی اراده...!؟

همیشه فکر می کردم نفس کشیدن عیر ارادی است

تپیدن قلب غیر ارادی است و گاه لرزیدن و ترس و مردن ...غیر ارادی است.

اما نمی دانستم " دوست داشتن" غیر ارادی تر از همه ی اینهاست.

یکی بی دعوت به قلبت می اید و بی دلیل خواهانش میشوی و بی اراده دوستش می داری...

یکی که آشنا نیست و گاه خیلی دور است و با امدنش همه ی آشنا ها برایت غریبه میشوند و به جز او نه میبینی و نه میشنوی و نه حس میکنی.

جانان من

تو همان انتخاب" بی اراده" من هستی

همان که قلبم بی دلیل برایت می تپد و چشمانم به شوق دیدنت هر روز بیدار میشوند و نفسم در هوای تو جریان دارد.

" دوست داشتنت " انتخاب من نبود و یک اتفاق هم نبود.

گویی در عمیق ترین نقطه ی وجودم از بدو خلقتم صاحب عضوی بودم به نام " نو "

تو صاحب رگی در قلب منی و در افکار من وجودی انکار نا پذیر هستی .

در همه ی زمانها و هر کجا که باشم

چه در خواب باشم و چه بیدار

چه ساکن باشم و چه در سفر

چه شاد باشم و چه غمگین

چه پر از مشغله باشم و چه رها از هر کاری

...

من تو را دوست دارم

بی اراده و بدون هیچ تردیدی

خون قلم  من ...!؟

زیبای من تا نفس در جان هست دوستت خواهم داشت

چه شد و چگونه ...که دل به این دیوانه بستن را بلد شدی

و به پای احساساتش نشستن را بلد شدی ؟

چه کردی که این دل اینچنین دلبسته تو شد و وجودم به تو وابسته ؟

از همان اول فرق داشتی با بقیه وگرنه من کجا و عشق کجا؟

تو همان نقطه ی آرامش منی که پناه بی قراری دلم شدی

چشم هایم هر کجا سر گردان شوند با دلم فقط رد نگاه تو را جستجو می کنم .

به امید رویای بوسیدنت به عشق تو چشمهایم را خواب می کنم

و به آرزوی دیدن چهره ی ماه تو ...من هر صبحم را آغاز می کنم

اگر صد دفعه باز به دنیا بیام دوباره ...دوباره... دوباره ....تو را انتخاب می کنم

مرا تا دلی در سینه می تپد دلبرش تویی و تا جانی در این بدن ... جانانش تو هستی

تو خونی در این قلم اندیشه ام و جواهری هستی در قلبم

در خط به خط و سطر به سطر افکارم تویی و تمام دوست داشتن هایم ربط به تو دارند

چه بخواهی و چه نه ...دیگر تو فقط مال منی

تو که انگیزه ی بهتر شدن حال من شدی و مرا عاشق خودت کردی

بدان اگر عشق جان باشد برایت می دهم

اگر منطق باشد برای تو دیوانه ام

و اگر دوست داشتن است

من تا ابد "دوستت دارم "عشق دلم ...

تو بیا...!

تو بیا تا از خوشی پر بگیرم

تو بیایی زندگی را در آغوش خواهم گرفت.

آمدنت به آمدن بهار می ماند و به باریدن باران...

تو بیا تا رنگین کمان عشق بر آسمان قلبم پرده ی رنگ رنگش را بگستراند.

تو بیا آبی آرامشم باش

تو بیا قرمز قلبم باش

تو بیا زر نور چشمانم باش ...

تمام وجودم تو را آرزو می کند تو بیا...!

قلبت آرامگاه من است و سینه ام وطن ابدی تو

آغوشت جایی است حوالی نهایت خواستنم

بدون اضطراب و بدون غم و فارغ از هر دغدغه ای

تو بیا چشمانم خواب ندارند و فقط آرامش نگاه تو را بهانه دارند

تو بیا تا عطر بهشت را در بودنت حس کنم...

آنقدر از عشق به تو و از میل به تو و از درد تو‌ پرم

که اگر فریاد بزنم

صدایم موجها را طوفانی و ابر ها را بارانی و اژدهای کوه ها را بیدار می کند.

تو بیا که دنیای من تویی وجهانم را سامان تو ...

نازنینم ،عمرم ،نفسم ،روحم ، جانم دوستت دارم

تو بیا...

اینگونه دوستت دارم ...!

من تو را به اندازه قلبم

ولی نه ...فراتر از وسعت قلبم دوست دارم

من تو را به اندازه ی دریا

ولی نه ...فراتر از وسعت یک دریا دوست دارم

من تو را به اندازه خورشید دوست می دارم

ولی نه ...فراتر از کهکشانها دوستت دارم

من تو را به اندازه ی لذت یک شعر

ولی نه ...من تو را فراتر از دیوان ها دوست دارم

من تو را به اندازه ی جانم

ولی نه ...من تو را با هزاران جان دوست دارم

من تو را به خاطر خوبی ها و زیبا یی هایت

ولی نه ... من تو را با همه ی زیاد و کم هایت دوست دارم

من تو را با ذره ذره وجودم

ولی نه ...من تو را با قطره قطره خونم زندگی می کنم

من تو را به اندازه ی تمام زندگی ام

ولی نه ...من تو را فراتر از وسعت این دنیا دوست دارم

من تو را تا بی نهایت

ولی نه ...من تو را تا بهشت و در عذاب هم دوست دارم

به لطافت رنگین کمان

دست هایم برای نوشتن از تو و قلیم برای عاشقانه گفتن برای تو هر روز می تپد

تو آغازگر تمام عاشقانه های منی و نقش اول تمام دلنوشته هایم

من حرف های دلم را در دفتر خاطرات تو نجوا می کنم .

تو هم صحبت شیرین قلبم و رفیق و همدم تنهایی منی

من از هر چیزی و درباه ی همه چیز با تو حرف میزنم.

و تو نیز میتوانی...

با من در باره ی همه چیز صحبت کنی

می توانی به من تکیه کنی و مرا امن زندگی خودت بدانی

می توانی غمت را به آغوش من بسپاری

من با اشتیاق و بی قضاوت به تو گوش می دهم

من به حریم تو احترام می گذارم همچون خودت

من کنار تو غرق در آرامشم و می خواهم کنار من آسوده نفس بکشی

می خواهم کنار من تلخی ها را فراموش کنی

و پنجره ی قلبت به سمت باغ امید باز شود .

می خواهم همیشه صورت ماهت را غرق در شادی ببینم

و برای لبخند هایت شعر های عاشقانه بنویسم

می خواهم بگویم :

از بس دوستت دارم فکر می کنم دیگر هیچ دوست داشتنی همرنگ دوست داشتن تو نیست

تو سبزی مثل خودت و آبی همچون آسمان و طلا یی چون خورشیدی

تو به خوشمزگی قهوه ای شکلاتی و به شفافی آب چشمه ساران

تو به لطافت تمامی رنگ های رنگین کمانی

تو ماه منی مثل ماه که فقط برای آسمونه ...!

همانقدر بی همتا و همان اندازه بی مثال و همانقدر زیبا

ماه من تو تمنای هر شب و روز منی

شاید من انسان کاملی نباشم

اما صادقانه و بی تردید عاشق تو هستم

من تو را فراتر از هر اندیشه ای دوست دارم

مردانه دوستت دارم ...!

تو را دوست دارم

تویی که همدم لحظه های منی و رفیق تنهایی و دلیل دلتنگیم تو را دوست دارم

با قلبی مردانه گاه کمی مقتدر و گاه کمی غیرتی و گاه کمی خود خواهانه .

تو را دوست دارم با چشمانی مشتاق و مراقب و وسواس ...

تو را دوست دارم با نگاهی آغشته به محبت و با دیده گانی که فریاد از عشق می زنند .

با دلی که مدام دلتنگیش را در زیر چهره ی بی خیال جنسیتش پنهان می کند و انکار لسانی را این چشمان هستند که همیشه رسوا می کنند .

دوستت دارم با زبان بی زبانی ام ... دوستت دارم لا بلای نگرانی ها و دلواپسی هایم .

و با شوخی هایی که رازش را فقط من میدانم و تو ... گاه تو زا لا بلای قصه های کودکانه ام می گذارم و و گاه میان جملات قلبمه سلمبه فیلسوفانه ...از کودک درونم می نویسم برایت و از احساس عمیقی که به تو دارم .

هر چیزی میتواند الهام بخش من باشد برای بیان عشق و علاقه ام به تو من هر چه زیبایی است در عالم را کنار خاطر تو میگذارم گویی تمام زیبایی های دنیاخلق شده اند تا وصف تو گویند و تو مخاطب تمام متن های عاشقانه ای .

مردانه دوستت دارم و تا پای جانم

مردانه دوست داشتن تکیه گاه نرم است و پشتوانه ای امن

آرامشی است که دستان زمخت و بازوان قطور و سبیل های کلفت دلیلش فقط نیستند

قلبی است و زبانی و احساسی که تایید می کند و تاکید که تو در کنار من خیالت آسوده باشد تو در کنار من آرام باش و به رویا هایت فقط بیاندش . مرد بودن فقط صدای کلفت نیست و غرور و منم منم نیست .

مرد دلبری باید بلد باشد و دلدادگی

مرد باید همسری بلد باشد و مونس و هم دلی و هم زبانی

مرد باید پدری بلد باشد و شوق کودکان بفهمد

مرد باید زبان نرم داشته باشد و کلام گرم

مهربانی و فداکاری و صبر مر دانه را لب خندان و کلام با محبت می طلبد

غیر این باشد مردانگی طعم منت میگیرد

مرد باید همچون تنگ سفالین آبی باشد که بیرونش از گل و درونش آب ذلال است

و آبی که در آن گل بیافتد دیگر آن آب طعم خوش نمی دهد .

و مردی که نداند غرورش را کجا بروز دهد و کجا رخت فداکاری بپوشد

مردی که امن بودنش را نداند زبان تلخش نا امن می کند

مردی که محبت را نشانه ی ضعف بداند و عشق را ملعبه ی دل کودکانه و لوس بازی های زنانه

همان بهتر که فقط بازو قطور کند و سبیل کلفت و صدایش را بم ...

واز مردانگی جنسیتش را تبلیغ کند ...

کودک دورن من ...!؟

در کنار تو بود که دوباره زنده شدم و دوباره جان گرفتم .

کودک درونم را بعد سالها تو دوباره بیدارش کردی .

پشت نقاب بزرگسالی همه ی ما کودکی است نیازمند عاطفه و گذشت و عشق و ترسیده از تنهایی...!

کودکی که هرگز بزرگ نمیشود و نمی خواهد بشود و در عالم رویا ها و خیالات خرد سالی اش پرسه میزند .

از هر قانون و اما و اگر و باید و نبایدی مبراست و بی خیال همه ی عالم و آدم است .

هنوز میان کوچه پس کوچه های خاطره ها به دنبال رفیقی میگردد تا با ریزه سنگی به شیشه پنجره احساسش بزند و او را صدا کند .

رفیقی که بی چون و چرا لنگه کفشی پوشیده و لنگه کفشی در دست جلو اش حاضر شود و اصلا نپرسد کجا و چرا و بگوید فقط برویم ...!

راهی که میشوی ...دلت قرص است که تنهایت نمی گذارد و پای همه تو و هر چیز تو ایستاده است .

کودک درونم همچون تو را می خواهد برای خنده های بی دلیل و بی بهانه و شیطنت های کودکانه و بی نیت

دلم تو را می خواهد برای پنجه گرفتن و چیدن گیلاس از درخت آرزو ها

برای پریدن میان حوض وسط حیاط و هم بازی شدن با ماهی های قرمزش...

دلم تو را می خواهد برای قلت زدن روی چمن های سرد و نرم و سبز ...

دلم هوس کودکی کرده است با تو ...!

همان که جیبش خالی بود و قلک دلش مملو از آرزو های ریز و درشت

کودکی که فقط همچون تو را می خواست یک هم دل و یک همراه و یک هم قدم ...

تا خند ه ها یت را به تک تک صفحات مشق زندگیم می چسباندم .

شادی بیست هایم را با تو تقسیم می کردم و غلط هایم را تو برایم پاک میکردی .

روی پشت بام خانه ی خیالی مان دراز میکشیدیم و برای ارزوهایمان به دنبال ستاره ای دنباله دار در آسمان میگشتیم و وقتی پیدایش میکردیم به هم هدیه اش میدادیم .سبد سبد ستاره میچیدیم و روی الکلنگ هلال ماه شادمانی مان را تور عروس شب می کردیم همچون مهتاب ...!

با هم نقشه ی سفر به دور دست می کشیدیم و سوار قایق رو یاهایمان پرواز میکردیم در آسمان آبی دریایی خیالمان .

با تو هر رویایی بافتنی است با تو هر سفری رفتنی است و و با تمام آرزو ها دوست داشتنی و خواستنی ...

به این می اندیشم اگر تو نبودی

هنوز کودک درونم به جای نشستن در مکتب عاشقانه هایت به حساب و کتاب و کم و زیاد دنیا مشغول بود .

به جای خنده های بی بهانه و از ته دل ...هنوز به درد سیاست های بزرگسالی مشغول ...

دلیل این همه شادی من واقعا اگر تو نبودی این همه تجربه ناب را در کدامین قصه ی روزگار می بایست می یافتم .

چه کسی غیر تو می توانست قلک احساسم را بشکند و از این همه احساس نهفته برای دلم دلگرمی و دلخوشی فراهم کند

دوستت دارم همبازی افکار شیرین و شیطنت های کودکانه ام ...!

تمام جهان را به یک جرعه از نگاهت نمی دهم

تو شراب ناب احساسی که مستی اش تا ابد در جانم می ماند

دوست داشتنی ترین " دوست داشتنی " قلبم

کودک درونم به تو وابسته شده و پیوسته تو را یاد می کند

کنارم بمان و کودک درونم را تا آخرین لحظه زندگیم همراه باش

بی تو این کودک نه پایی دارد برای دویدن نه قلبی برای تپیدن و نه لبی برای خندیدن

...تو فقط بمان

نامه ای برای تو

حرف هایت را میشنوم بیشتر عاشقت میشوم

گوشم ..جانم ..روانم آرام میگیرد

تمام دنیا مال من است وقتی تو کنار منی

این دنیای بزرگ در کنار تو به اندازه ی آغوشی کوچک میشود

و این قلب کوچکم به قد دوست داشتنت بزرگ میشود

دیگر مهم نیست در انتهای کدام جاده زندگی میکنی

تو که باشی همه ی جاده های دنیا به قلب من ختم میشود .

می خواهم به تو بگویم هر کجا که باشی

قلب من ... روح من ... جسم من فقط عاشق توست .

من تو را دوست دارم از دور ساکت و عمیق و بی حد و بی انتها ...

تو را که دارم نفس دارم ...عشق دارم ...و امید ی که قلبم را زنده نگه می دارد .

زیبای بی همتای من تو دلیل شادی و آرامش و اصالت من شدی

می دانی تو یه ورژن از منو دیدی و شنیدی و لمس کردی

که هیچ کس و تاکید می کنم هیچکس ...

تا حالا نه اونو دیده و نه میتونه ببینه و نه حتی می تواند آرزویش را داشته باشد .

و این همه به خاطر خاص بودن توست

همدلی ات را دیده ام و هم صحبت لحظات تنهایی ام بوده ای

دست به دست احساسم دادی و با من تمامی کوچه پس کوچه های پنهان وجودم هم قدم زدیم

دفتر خاطراتم را برایت ورق زدم و با تو روی ابر آرزوهایم راه رفتم و صندوق اسرار درونم را نزد تو گشودم

و تو اکنون مرا بهتر از خودم میشناسی .

کودک بازیگوش درونم را توبیدار کرده ای .

یادم دادی دوست داشتن را و به من آموختی عشق ورزیدن را

تو به قلبم شادی و به لبهایم خنده هدیه دادی

تو از آن بت سنگی بی احساس مرا بیرون کشیدی

و مرا از نو آفریدی

اینگونه که می بینی و میشنوی و می خوانی ...

متن بی پایان ...2

کاش میدانستی ؟

آن طور که میگویم و آن طور که نشان میدهم نیست ...!

من بیشتر از آنچه که می گویم و نشان میدهم

بیشتر از آنچه مینویسم و احساس میکنی

بیشتر از آنچه میبینی و میدانی دوستت دارم

میدانم که می دانی

تو برای من دقیقا مثل یک آغوش وسط روز های سرد زتدگیم هستی

همونقدر قشنگ و همونقدر پر از آرامش

می خوام این رو بدونی

من حواسم به همه جمع و برای تو پرت میشه

قلب من نمی تپد مگر جز برای تو

اگر زمین و زمان رنگ ببازند

اگر از تو دور باشم ...تو باز هم در جان من به هر لحظه ماندگاری

شبها را به یاد تو بیدارم و به فکر تو مشغولم

و روز ها را در تلاش برای با تو بودن

وبرای شنیدن حرفات و دیدن خنده ات اشتیاق بی اندازه دارم

تو مرا خط به خط و کوچه به کوچه بلدی

من بی تو هیچم و با تو پادشاه هفت آسمانم

ای عشق من

تمام من تو را می خواهد

خواستنی که محدود به زمان نیست و ازلی است تا به ابد

و به اندازه ای که در هیچ مقیاسی نمیگنجد

و ...

نامه ی نا تمام ...!

خیلی دور و از همه نزدیک تری...!

خیلی غریبه و از همه آشناتری ...!

خیلی عجیب و واقعی تر از هر حقیقتی...!

خیلی اندک و بودنی تر از هر بودنی ...!

یک " من " و بی نهایت "تو "

یک قلب و این همه "دوست داشتن " ؟

عشقت به جان نشسته و "دوست داشتنت " را به بند بند وجودم بند زده ای

عشقم

تو را به جان می خوانمت

به دل میشناسمت و به زبان می ستایمت

به ماه میپندارمت و به مهر می جویمت ...

تو را در عمیق ترین نقاط احساسم حس می کنم .

و گاه حس می کنم روح توست که در جسم من ساکن شده .

جسمی هستم که بی تو جانی ندارم

قلبی دارم که بی تو نمی تپد و فکری که جز تو نمی اندیشد

"دوست داشتنت " بی سر آغاز است و بی سر انجام و تا ابد ...

عشق تو برد و باخت ندارد

دلباختم به تو تا صاحب دل شوم

دلدادم به تو تا که دلدار شوم

و یک دل به تو دادم و به صد دل عاشقت شدم

عاشقت شدم و از تو نوشتم

و از تو و برای تو نوشتم و عاشق تر شدم .

از دور تو را دوست دارم و دور تو میگردم

همچون سیاره ای که به دور خورشیدش میگردد

و ...

آغاز بی پایان ...؟

خیلی راحت به تو مبتلا شدم

وقتی آمدی من در مقابل خواستنت هیچ دفاعی نداشتم

طوری که سخته توضیحش بدم برات

یه جوری جذب تو شدم که خودمم نفهمیدم چطوری و به چه دلیلی

هر روز تو فکر تو هستم و هر لحظه در یادت

وقتی که شب میشه و مهتاب لحاف خودشو تو آسمون پهن میکنه و دنیا آروم میشه

ذهن من آروم نمیشه و لبریزه از اندیشه هایی که همه به تو ختم میشه

تو آخرین فکری هستی که قبل خواب در سرم میگذره و اولین مو ضوعی که هر صبح به یادم میاد.

هر روزم اینطوری میگذره با تو آغاز میشه و با تو به انتها میرسه

بیشتر از چیزی که فکرش را بکنی برایم مهم هستی

بیشتر از چیزی که حدس بزنی برای من با ارزشی

و بیشتر از اون چیزی که تصور کنی دوستت دارم

به من بگو که هر بار که نگاهمون به هم گره میخوره تو هم همون چیزی رو حس میکنی که من حس می کنم

به من بگو تو هم مثل من هر بار صدامو میشنوی قلبت تند تر میتپه و حالت دگرگون میشه؟

بگو که فقط من نیستم که این موقع شب بیدار می مونم ودارم آرزو می کنم که کاش پیش من بودی

من فقط نگاه تو رو می خوام من فقط دوست داشتن قلب تو رو می خوام من فقط توجه تو رو می خوام

همین برای من کافیه تا آروم بشم و احساس خوشبختی کنم .

بگذار از تو بگویم

بگذار از تو بگویم

از حس خوبی که کنار تو دارم

از آرامشی که فقط و فقط در حوالی تو پیدا کرده ام

بگذار از حرفهای قشنگت بنویسم و از احساس نابی که داری بگویم .

تو برای من از هر چیز دیگری در این دنیا با ارزش تری .

تو خاصی تو نابی تو قشنگی تو مهربانی ...

من تو را در کنار هیچ کسی نمیگذارم و تو را با کسی قسمت نمیگنم

و هیچ کسی را در کفه قیاس با تو نمیگذارم لیلی قلبم...

پس هیچ وقت نگران چیزی نباش

من همیشه پیش تو هستم بهترین من

من به داشتنت نیاز دارم به حضور هر لحظه ات در زندگیم نیاز دارم .

برای تپیدن قلبم برای نفس هایم برای حس زنده بودنم به تو نیاز دارم

برای ساختن خاطرات تلخ و شیرین

برای رفتن راههای پر فراز و نشیب

برای روز های آفتابی ام و مهتاب شب هایم به تو نیاز دارم

من مخاطبی همچون تو می خواهم برای حرف هایم و برای سطر سطر دلنو شته هایم ...

اگر قهری باشد من به ناز کشیدن تو و برای تو نیاز دارم

برای خنده ها و اشک هایم تو را نیاز دارم

من به تجربه کردن زندگی کنار تو دلبسته ام من به وجودت در قلبم نیاز دارم .

دوستت دارم و من به دوست داشتنت زنده ام

بگذار به تو بگویم

من عاشق تو هستم و به دوست داشتنت مبتلا شده ام

من به ٫٫ عشق ٫٫ تو نیاز دارم.

مرا ببخش...!؟

مرا ببخبش ...!

مرا ببخش که آنچنان که دوست داشتنی هستی دوستت ندارم

مرا ببخش که تنها یک دل دارم برای دوست داشتنت

مرا ببخش که روز هایم کوتاه است و در بند دقایق و ساعت ها گرفتار شده .

و دوست داشتنت را با تقویم ایام محاسبه میکنم ...

ای کاش قدرتی داشتم تا جلوی غروب خورشید را می گرفتم و شب ها ماه را از آسمان بر میداشتم و تو تنها ماه من بودی برای همیشه مرا ببخش...!

مرا ببخش که برای حس کردن تو بیشتر از پنج حس ندارم و برای درک تو ... حس ششمم ناتوان است .

چشمانم آنچنان که تو زیبایی تو را نمی بینند

گوشهایی انچنان که تو خوش صدایی تو را نمی شنوند

دستهایم برای لمس تو پنج انگشت بیشتر ندارند

و گاه نفس کم می آورم برای نفس کشیدن عطر وجودت ...

مرا ببخش که گاه ترش میشوم و گاهی تلخ و سپاسگذار شیرینی داشنت نیستم

مرا ببخش که قدم هایم کوتاست برای رسیدن به تو

و بالی برای پرواز ندارم که مدام دورت بگردم .

مرا ببخش که سقف خیالم کوتاست و نمی توانم با تو به زیباترین رو یا ها سفر کنم

و دایره لغاتم اندک و نمی توانم زیباترین توصیف ها را برایت بنویسم .

مرا ببخش که تو را گاه با زیبایی های دنیا قیاس می کنم در حالی که تو زیباترینی..

مرا ببخش که دیر تو را یافتم و عمرم کوتاه است برای دوست داشتنت

ولی به تو قول می دهم تا آخرین تپش قلبم و تا اخرین لحظه ی زندگیم دوستت بدارم

و عشقت را در دلم تا ابد زنده نگه بدارم

برای هر چند بار که روحم به جسمی دعوت شود

تو را جستجو خواهم کرد و تو را خواهم یافت و تو را دوستت خواهم داشت .

یک فنجان چای...

دلم چقدر هوای تو را دارد

هوای بودنت را ...هوای دیدنت را ...هوای شنیدنت را

بیا بنشین کنار من که دنیای من عطر حضورت را کم دارد

بیا می خواهم به فنجانی چای داغ مهمانت کنم

دستان گرمت را بسپار به آغوش دستان بی قرار من

می خواهم در آغوش بگیرم مهربانی دستانت را

می خواهم بشنوم صدای تپش های قلبت را از بند بند انگشتانت

می خواهم بوسه به دستان هنرمندت بزنم که از شادی رخت زیبا خلق میکنی

و به لبها شکوفه ی لبخند می نشانی و به تن ها زیبایی هنر دستانت را ...

بیا بنشین کنار من که دلم را فقط خندیدهای تو آفتابی میکند

بیا که چشمانم شوق دیدنت را آرزو دارد و نگاه من ماه هاست که روزه دار تماشای روی ماه توست .

سرد نشود چای ات دلگرمی زندگی ام

حوای تو همیشه احوال من بر قرار است و برای طوفان بی قراری اندکی فاصله بهانه کافی است .

جانان من بیا بنشین تا در کنار تو خستگی هایم را به در کنم

حتی به اندازه ی نوشیدن فنجانی چای

حتی به اندازه ی چند جرعه نفس در هوای همجواری ات

و حتی به اندازه ی یک نگاه و فقط یک نگاه

که تا ابد از روی ماه تو بر نتابم ...

بیا و تا ابد فنجان چای ات را همنشین کن با فنجان چای من

بنشین و حرفهای دلت را هم سفره دل من کن

و سفیر آرامش و دلیل عاشقی و دلخوشیم باش ...

خوشبختی من خیلی ساده است

به اندازه ی نوشیدن فنجانی چای و لبخندی و نگاهی ...

و خیلی بزرگ است به اندازه ی خیلی خیلی دوست داشتن تو ...

دنیای عاشقا ...!

در دنیای عاشقا همه چیز فرق داره

در دنیای عاشقا ابرهای سیاه هم لبخند میزنند

در دنیای عاشقا کلبه ها کوچیکند و دلها بزرگ

در دنیای عاشقا گلها با هم حرف میزنند و غنچه ها رنگی متولد میشند .

در دنیای عاشقا همه زبون همدیگه رو میفهمند

در دنیای عاشقا پلنگ ها صورتی اند و گربه ها میتونند عاشق موش ها باشند

در دنیای عاشقا خیاط ها فقط لباس نمیدوزند خاطره هم می بافند

در دنیای عاشق ها هیچی زشت نیست و جوجه اردک زشتم یه روزی میتونه قو بشه .

در دنیای عاشقا نامه ها رو پستچی نمیبره گاهی نامه رسون نسیم میشه .

در دنیای عاشقا دختر ها همه لباسشون رنگ بهاره و مو هاشون فرفری ...

و پسر ها همه مهربونند ...یکیشون شازده کوچولو میشه یکیشون سند باد ماجرا جو و یکیشون پسر شجاع

در دنیای عاشقا کسی تنها نیست و کسی بد کسی رو نمی خواد

کسی واسه کسی آرزوی مردن نمیکنه و کسی دل کسی رو نمیشکونه .

در دنیای عاشقا میشه روزی هزار بار جونتو فداش کنی و بیشتر و بیشتر زنده بود.

اصلا دلی که عاشق باشه طعم مردن رو نمیچشه ...

تو دنیاس عاشقا یه قانون فقط حکم فرماست اونم عشق و محبت ...

طعم شیرین زندگی

من هیچ گاه جز تو کسی را دوست نخواهم داشت

دوستت دارم به لطافت بوسه ی خورشید بر آسمان

از تو قلبم ستاره باران است و کل وجودم لبریز از دوست داشتنت

با هر نفس و هر تپش قلبم تو را لمس میکنم.

تو را دوست دارم عزیز ترینم

دوستت دارم به سخاوت باران

دوستت دارم به وفای ستارگان به نور

دوستت دارم به شوق زمین به گشتن به دور خورشید ...!

در میان هیا هو های روزانه ام و غصه هایی که نا خود آگاه به دلم سرک میکشند

تو را جستجو می کنم

لبخند توست که دنیا را جای بهتری برای زندگی میکند

این نگاه توست که به جریان می اندازد زندگی را

و بودنت گرما بخش و وجودت انگیزه است برای قلبم

تو تلائلو خورشیدی در دل شب

و هر لبخند تو و هر نگاه تو و هر کلام تو

قلب مرا لمس می کند و یاد اور میشود که تو را چقدر دوست دارم

من با تو در دلم عهدی بسته ام که بند بند وجودم متعلق به توست و برای توست

تک تک روزها و لحظات زندگی را با عشق تو گره زده ام

و طعم شیرین زندگی ام را در خوشبختی تو جستجو کنم

مهربان من ...

هیشکی برام مثل تو نیست...!

وقتی میگم تو با همه فرق داری شعار نیست .

امروز تصادفی در یک سطر دو تا کلمه رو اشتباه تایپ کردم و یکی گفت از تو بعیده اشتباه بنویسی ...

و یادم افتاد از تو

که تا کنون بارها تصادفی اشتباه نوشتم و یک بار هم نگفتی اشتباه داری .

واقعا وقتی خودمو از نگاه تو میبینم کامل و بی عیب و نقصم

این به من اعتماد به نفس میده نه اینکه نداشته باشم ولی نگاه تو برام خیلی با ارزشه

در نگاه تو من انسانی کاملم نه اینکه کامل باشم اما سعی می کنم خودمو با نگاهت یکی کنم .

از نگاه تو من خیلی ادم مهربونیم خب همیشه اینطوری نیستم اما تو منو ادم مهربون تری کردی

در قاب چشمای تو من زیبا هستم خب یک آدم معمولی رو یه نگاه عاشق بسپاریش حتما زیباش میکنه .

همیشه افکارم قشنگ نیست اما تو باعث شدی به زندگی قشنگ تر و عمیق تر فکر کنم

هیچ وقت عشق اولویت من نبوده اما تو با اومدنت دوست داشتنت رو به اولویت اولم مبدل کردی

این منم عاشق تو که خودمو باب دل خودت کردم زیباتر . مهربونتر . جسور تر . خوش قلب تر . شوخ تر . با احساس تر .کامل تر ... بی عیب تر و دقیق تر ...

این دقیقا خاصیت عشقه ...

وقتی میگم هیشکی مثل تو نیست به خاطر اینهاست

و هزاران اتفاق خاص دیگه که با تو و در کنار تو تجربشون کردم .

واقعا با تو دوباره متولد شدم و تو با اون احساس ناب و خالصت رونق زندگیم شدی .

شبیه یه معجزه بودی و همراهیت مثل یه فرشته است

تونستی جهنم را در من به بهشت

آتش را در من به گلستان

طوفان را در من آرام و روح مرا زنده کنی ...

واقعا چه کسی میتونه برای من مثل تو باشه؟