دلم چقدر هوای تو را دارد

هوای بودنت را ...هوای دیدنت را ...هوای شنیدنت را

بیا بنشین کنار من که دنیای من عطر حضورت را کم دارد

بیا می خواهم به فنجانی چای داغ مهمانت کنم

دستان گرمت را بسپار به آغوش دستان بی قرار من

می خواهم در آغوش بگیرم مهربانی دستانت را

می خواهم بشنوم صدای تپش های قلبت را از بند بند انگشتانت

می خواهم بوسه به دستان هنرمندت بزنم که از شادی رخت زیبا خلق میکنی

و به لبها شکوفه ی لبخند می نشانی و به تن ها زیبایی هنر دستانت را ...

بیا بنشین کنار من که دلم را فقط خندیدهای تو آفتابی میکند

بیا که چشمانم شوق دیدنت را آرزو دارد و نگاه من ماه هاست که روزه دار تماشای روی ماه توست .

سرد نشود چای ات دلگرمی زندگی ام

حوای تو همیشه احوال من بر قرار است و برای طوفان بی قراری اندکی فاصله بهانه کافی است .

جانان من بیا بنشین تا در کنار تو خستگی هایم را به در کنم

حتی به اندازه ی نوشیدن فنجانی چای

حتی به اندازه ی چند جرعه نفس در هوای همجواری ات

و حتی به اندازه ی یک نگاه و فقط یک نگاه

که تا ابد از روی ماه تو بر نتابم ...

بیا و تا ابد فنجان چای ات را همنشین کن با فنجان چای من

بنشین و حرفهای دلت را هم سفره دل من کن

و سفیر آرامش و دلیل عاشقی و دلخوشیم باش ...

خوشبختی من خیلی ساده است

به اندازه ی نوشیدن فنجانی چای و لبخندی و نگاهی ...

و خیلی بزرگ است به اندازه ی خیلی خیلی دوست داشتن تو ...