برای آوا ( دلنوشته ...)

صبح دیگری از راه رسید و خورشید سر قول و قرار ابدی اش دوباره طلوع کرد و زمین را در آغوش نور خود گرفت .

برگ تقویم دوشنبه را نشان میدهد

بیست و یکمین روز از بهمن هزار و چهارصد و چهار ...

عاشقم و برای من " دوست داشتنت "چه فرقی دارد که در چه سال و ماه و روز و ساعتی هستم .

قلبی که در سینه من می تپد لحظه لحظه تو را نجوا می کند و دیگر چه لزومی به روز شمار و ماه شمار و ساعت شمار دارد .

قلبی که در سینه ی من می تپد زمان و مکان نمی داند و برایش سخن از ازلیت و ابدیت نگویید که واژگانی نا موزون و نا مفهوم است .

در قلب من فعل " دوست داشتنت " با هزاران شعر و واژه معنی شده و در تار و پود وجودم عشقت جریانی آرام و پیوسته و با هدف دارد و مرا با خود به سوی آرمانی با میل خویش و از جنس ناب خواستن تو می برد .

من در جستجوی " تو " و تو در جستجوی " من " ... و من به " تو " رسیدم و تو به قلب " من "

من خودم را در " تو " یافتم و تو خودت را در " من " ... من در کنار " تو " آرامم و تو در کنار من خوشحال...

من " تو " را در شیرین ترین خیال هایم دیده ام و تو مرا با خود در زیباترین رو یا هایت برده ای .

من تو را با ابر ها و در میان فصل ها و لا بلای گلها و در کنار ساحل دریا به یاد می اورم

و تو مرا در میان شعر ها و واژه ها و در نغمه ی گنجشک ها و لا لا یی ستاره ها و موسیقی نسیم شنیده ای .

من در قلبم به دوست داشتنت مشغولم و تو دلداده ای هستی که به دلبری می شناسمت .

و این قطره ای است در پاسخ به دریای محبتت که برایم نوشته ای :

" قلبم را به تو دادم که عشق منی، با تو آمدم، آمدم تا جایی که تو می‌خواهی

با تو می‌آیم، می‌آیم به هر جا که بروی، با تو می‌روم، می‌روم هر جا که بروی …

نیست جایی که بی تو باشم، نیست هوایی که بی تو نفس کشیده باشم

نیست یادی در قلبم جز یاد تو، نیست مهری در وجودم جز مهر تو

نیست جایی بی عطر نفس‌های تو، نیست راهی بی یاد نگاه تو ..."

این احساس نابی که بین من و توست نه خیال است و نه رویا و به هیچ واقعیتی شبیه نیست .

عقل در برابرش به زانو در امده و اندیشه هیچ ایراد و بهانه ای برای کتمانش نیافته است .

چه عالی و بی نقص تو مرا میفهمی گاه بیش از خودم و آنقدر آشنایی که در کنارت با خود غریبی می کنم ..

هر نفسی که میکشم گویا به شوق عطر توست و هر قدمی که بر میدارم در مسیری است که به وجود و قلب و احساس تو منتهی میشود .

و برای من آغوشت بهشت و لبت جام شراب و قلبت وطن ابدی من و قلبم وطن ابدی تو ست

برای آوا ( خدایا از تو ممنونم ...!)

خدایا میدانم تو معبود منی ولی در کنج قلبم مخلوقی از تو سکنی گزیده که در حد پرستش دوستش دارم .

تو خدایی و از همه ی راز های جهانت با خبری و زمزمه های قلبم را تو بهتر از خودم میشنوی پس مرا ببخش ...!

او نیز شبیه همه ی بنده های توست و بی شک آفریدگارش تویی ولی برای من همانند هیچ بنده ی دیگرت نیست .

گویا تنها من مهر و محبت فرشته های تو را در نگاهش دیده ام و نشانی بهشت تو را از شوق جاری چشمانش پرسیده ام ؟.

در کنارش آنچنان آرامم که گویی مرا دوباره به آغوش مادرم باز گردانده ای و نجوای صدایش آشنا ترین آوایی است که وجودم می شناسد .

مرا چنان مشتاقش کرده ای که در قلبم برایت خط و نشان می کشد و یاد تو را با یادش و یادش را با یادت در هم آمیخته است . ..!

دستان تقدیر تو واقعیت کتمان نشدنی حقیقتی است که در قلب من میدهد و تمام شواهد نشان از خواست ملوکانه ی توست .

خدایا عاشقم و می خواهم گناه قلبم را به پای تو بنویسم و حرفهای دلم را به درگاه تو بزنم ...!

چون تنها تو قادر و مهربان و بخشنده ی ...!

من عشق را مو هبتی از سوی تو میدانم و نعمتی که به روحم آرامش داده و گرما بخش وجودم شده .

روحش را از دورترین فاصله به روح من پیوند زده ای و نغمه های عاشقانه اش را با ضرب آهنگ تپش های قلب من هم نوا ساخته ای .

فکر می کردم غریبه ای است که با قلبم اشنا کردی نمی دانستم همان آشنایی است که سالها ی سال دلیل غربت جانم شده بود .

گمشده ای بودم که در نگاهش خودم را یافتم و سکوتی بودم که به شوقش فریاد شدم .

طوفانی بودم که با آمدنش آرام شدم و با حضورش دشت تکیده ی احساسم سبز و چشمه ی خیالم جانی تازه گرفت .

دوباره قلمم به رقص در آمد و با شبنم عشقش گلبر گ های دفترم را طراوت بخشید .

خدوندا از تو ممنونم

که عشق مرا در دلش افکندی و دوست داشتنش را به قلب من هدیه دادی .

خداوندا قلب مرا کعبه ی او ساختی و قلبش را کلبه ی آرامش من قرار دادی .

مرا امن او و او را محرم دلم ساختی و نوشیدن از جام لب هایش را به من حلال کردی .

برای آوا ( پاسخ نامه ...)

برایم نوشته ای :

" من هستم و یک عشق پاک در قلبم …

وقتی تو باشی زندگی برایم زیباست عاشقی برایم با معناست

وقتی تو باشی قلبم بی آرزوست‌

ای تنها آرزوی من در لحظه‌های تنهایی

وقتی تو عزیز دلم باشی، همدمم باشی، سر پناهم باشی،

طلوع آفتاب برایم آغاز یک روز پر خاطره دیگر با تو است..."

و من در جواب نامه ات می نویسم

من از وقتی و شاید و اما حرف نمیزنم . بودنت همچون هواست برای نفس کشیدنم که بی آن جان به لبم میرسد و همانند خونی هستی در رگهایم که بی تو تپیدن قلبم همچون کوبیدن اب است در هاون ...!

از وقتی آمده ای دیگر به هیچ وقت و زمانی پایبند نیستم چون نمی خواهم " دوست داشتنت " را به هیچ زمانی محدود کنم و تو خوب می دانی که چشم در چشمت و در آغوشت نیز من دلتنگم .

از کدام وقت و زمان می گویی ؟ وقتی عقربه های ساعتم پیوسته حول خواستن تو میگردد و یادت از دورترین فاصله ها لحظه ای گریبان خاطرم را رها نمی کند .

یک باز زندگی برای دوست داشتن تو چه اندک زمانی است و ای کاش زمان نا محدود و بی نهایت بود و عمری به بلندای ابدیت داشتم .

و چه زجر آور است دانستن این محال و بیان این ای کاش ...!

مرا "دو ست داشتنت " حریص و زیاده خواه و ریشه های عشق تو تمام وجودم را در بر گرفته و اقیانوس محبتت تمام قلبم را احاطه کرده

برایم نوشته ای :

" وقتی تو باشی عشق در وجودم همیشه زنده است، می‌تپد قلبم تنها برای تو و می‌گذرد لحظه‌ها به یاد تو و می‌ماند برای همیشه یک عشق جاودانه در قلبهایمان

وقتی تو گل من باشی، باغچه خشک قلبم بهاری می‌شود و این دل از عطر و بوی تو پر از محبت و صفا می‌شود..."

آری برای من نیز اینچنین است . واژه ی عشق را تو برایم معنی کرده ای و مشق دوست داشتن را من در محضر تو آمو خته ام و قلبم همچون کودکی مشتاق هر روز به سوی مکتب ذلال چشمان تو راهی میشود و از نگاهت شوق و از لبانت شکر و از قلبت عشق را می آموزد .

با تیر مژگا نت دفتر نگاهم را مخدوش میکنی و با پنجه ی دستانت سراغ پریشانی دلم را از مو هایم میپرسی و پاسخ پرسش های درس عشق را نه از زبانم که با بو سه از لبهایم می ستانی ...!

تو از بهار و شکو فه و مهتاب و ستاره ها برایم دیکته می گویی

تو از محبت و دلدادگی و هوس و نسیم و دریا از من سئوال می پرسی

و من محو تماشای تو ام و در تو می بینم هر آنچه تو از آن می گویی و جوابم تویی هر آنچه از آن می پرسی ...!

قلبم تهی است از همه عالم و هر نیازی و لبریز شده از تویی که غیر تو نه می بینم و نه میشنوم و نه حس میکنم و می خواهمت بیش از هر نیازی...!

و برایم نو شته ای :

" وقتی تو باشی من نیز هستم، زیرا تو درون قلبم هستی

وقتی تو باشی، وقتی تو همه زندگیم باشی، این دل فدای قلب مهربانت می‌شود

چشمهایم همیشه منتظر دیدن چهره ماهت می‌شود‌

ای تو که بی تو بودن برایم خواب همیشگی است..."

و من در پاسخ این همه عشق و محبتت تنها سکوت خواهم کرد و لبهایم را به هم می فشارم و بی اختیار ذلالی از شوق از چشمانم جاری میشود و دستم را روی سینه ام می گذارم .

آنچنان نفس عمیقی می کشم که گویی می خواهم به دورترین و عمیق ترین سلولهای تنم خبر خوشبختی ام را برسانم .

نغمه های قلبم به گوش جانم رسیده است و گویی نبضم شعر تو را در رگ هایم می سراید .

دوباره چشمانم بر خطوط نامه ات بوسه میزنند و سبد دلم را از گل واژه های رنگین احساست پر می کنم .

آری فقط کافی است بیایی کنارم بنشینی و دستانت را بگیرم تا من در این دنیا بهشت را لمس کنم و با حضورت نفسم را از عطر بهشت مالا مال و طعم شیرین عسلش را از بوسه های تو چشیده باشم .

ای تمام هستی من باش تا بودنت فصل الختام تمام نبودن ها و منجی تمام آرزو هایم باشد .

در کنار تو رو یا هایم رخت حقیقت می پوشند و خواسته هایم در نگاه تو متبلور میشوند و همه ی دنیای من تنهای تنها در تو خلاصه خواهد شد ...

برای آوا ( آغوش صبح ...)


صبح گویی از کالبد اندیشه ام انسانی دیگر متولد میشود
انسانی نه مانند دیروزم
دیروز با تمامی خوب و بدش به پایان رسید و من در سر آغازی دیگر به صبحی دیگر سلام می کنم و زندگی را با یاد شیرین تو‌ در آغوش میگیرم
امروز آغاز دیگری است برای من و در سر آغاز دفتر هر صبحم نام و یاد و خاطر تو را به وجودم دیکته میکنم
از زیبایی ات برای چشمانم می گویم
و آوای دلنشین صدایت را آویزه ی گوش هایم
قلم به دست میگیرم و با رقص واژه ها به تن احساست بوسه میزنم و برای انگشتانم غنیمت می چینیم .
من هر صبح به خیال بوسیدن لب هایت کامم را شیرین و از مهربانی و محبتت نهال عشق را در قلبم آبیاری می کنم .
هر صبح زمزمه لبهای من ذکر دوست داشتن دوست
برای تو حرف میزنم و نجوای صدایم در گوش تو می پیچید و پژواک آن قلبت را به تپیدن وا می دارد
حرف میزنم
از شینم و از گل و از نسیم
از پرتو آفتاب تا زیبایی مهتاب
از ساحل و کشتی و دریا
از باران و بهار و شکوفه
برایت می گویم, ، حکم قلبی که عاشق توست حبس ابد است آن هم در آغوشت و من این را حکم را به جان و دل پذیرفته ام.
دلت را با گفتن دوستت دارم نوازش میکنم و با بوسیدن لب هایت حرفم را به اثبات خواهم رساند .
از خودم خواهم گفت و از دلم که به عشق تو می تپد و از تو به پلک زدنی چشم بر نمی دارم و سخن چشمانم را با ذلال اشک های شوقم به تو بیان می کنم ..
جانان برای تو حرف میزنم چون صدای من در هیچ جای دنیا همچون قلب تو شنیدنی نیست و لب هایم هیچ عسلی شیرین تر از حرف زدن با تو سراغ ندارم
هر صبح این تویی که همچون خورشید به کل وجودم می تابی و مرا به زندگی دعوت میکنی و عشق و امید و انگیزه ام میشوی
و من هر صبح در آغاز دفترم
به تو سلام می کنم
سر فصل و خلاصه ی برنامه ی هر روز من این است
" دوستت دارم ... "

برای آوا ( زندگی ...!)

گاه طوفان زندگی ...دریای آرام دل ما را نیز متلاطم می کند و ابرها ی تیره هم ممکن است روزی هوای سینه ما را نیز به آشوب گیرند و زور غم ها به لبخندمان بچربد. به ساز دل ما که دنیا نمی چرخد و دست خودمان که نیست و قانون زندگی را نه ما نوشتیم و نه در ید اختیار و خواست دل ما رقم می خورد .

زندگی هرگز مسیری هموار و بدون پستی و بلندی نبوده و نیست و نه خواهش می فهمد و نه رسم سازش بلد است .

جریانی است ممتد و بی وقفه از تولد تا مرگ و برای هر موجودی داستانی منحصر به فرد دارد .

گاه آنقدر آرام و ساکن میگذرد که آب در دلمان تکان نمیخورد و گاه چنان گریبانمان را میگیرد که گویا نفس را در ثانیه ثانیه به گرو گان گرفته و ما را به ساز خودش می گرداند و مجال شکفتن لبخند را برای حتی لحظه ای از ما میگیرد .

زندگی همین بودن ماست و نبردی است که زنده بودنمان را معنی می بخشد .به دعوت اینجا نیامده ایم ولی زیستن جرم شیرینی است که خداوند به هر مو جودی هدیه داده و آنقدر با ارزش است که باید برای تک تک لحظاتش جنگید .

آری ممکن است روز هایی خسته شویم . دل سنگی مشکلات و اتفاقات لا ینحل و بی دلیل امانمان را ببرد و خاطرمان چنان برنجاند که عطایش را به لقایش ترجیح دهیم .خاطرمان را تلخ و شعله های آتشش آرزو هایمان را تهدید کند .

ولی زندگی آوردگاهی است که شاید دیگر تکرار نشود و فرصتی است که به سرعت میگذرد و همچون ساعت شنی از وزن عمر مان هر لحظه کاسته میشود .

پس این فرصت اندک مجالی برای تردید و تسلیم و تعظیم نیست ...باید دلیل و دلخواه و دلبر فراهم کرد و باید مکتب و مرکب و مقصد مشخص نمود .

و برای من زندگی با تمام ترش رویی و کج خلقی و بی وفایی هایش باز هم دوست داشتنی است چون " تو " همان بایدی هستی که زندگی را به کامم شیرین کرده ای و همان مقصودی که دلم را به زندگی گره زده است .

" تو " ساحل آرامش منی و سایه سار امنی که هر گاه خسته و کلافه و سر در گم میشوم به دامن سبز آرامت پناه می اورم و روح رفته ام را به جسم خسته ام بر می گردانم و نفس بریده ام را دوباره تازه می کنم .

پرتو حضور " تو " نور امیدی است که قلبم را روشن می کند و محبت نگاهت بارانی است که بی وقفه و بی منت وجودم را جانی دوباره می بخشد .

جانان من ...

قلبی دارم که برای تو می تپد و چشمانی که به شوق دیدنت هر روز به استقبال طلوع خورشید می روند و خاطری دارم که از یاد " تو " لبریز شده ...

در سرم کاخی از رویا ها بنا کرده ام و تاج ملکه ی رو یا هایم را بر سر " تو " نها ده ام و اسب سفید آرزو هایم را برای " تو " زین کرده ام .

آری زندگی محالی است که به امکان رسیده و نبودی که طعم معجزه ی بودن را چشیده است .

افسانه ی خاکی است که تپیدن را تجربه می کند و همچون شبنمی گل وجودم را در آغوش گرفته

تا دوست داشتنش را با عشق تو به من تحمیل کند و خواستش را با خواست " تو " در دلم شریک شود .

برای آوا ( زبان عشق )

با تو حرف میزنم و با من حرف میزنی از دورترین فاصله ها و در سکوتی معنی دار و عمیق با زبانی خاص ... به نام " زبان عشق "

" زبان عشق " زبان دیگری است که شبیه هیچ زبانی نیست و تنها یک قلب هست که می تواند آن را بشنود و هر قلبی تنها یک همزبان اینگونه دارد

" زبان عشق " زبان خاص محبت و دلدادگی و دلسپردگی است . آنجا که حرفها نه از حنجره بلکه از قلب می ایند و با گوش دل باید شنید .

همان حرفهایی که از احساس ناب تو سر چشمه گرفته اند و شاید سالها ی سال در کنج دلت برای رسیدن به مقصد منتظر مانده اند .

من سالها منتظر امدنت بودم و هر وقت نبودنت احساسم را به قلیان وا داشت در خلوت تنهایی خیالم روبروی تو نشستم و دستانت را در آغوش دستانم گرفتم و چشمانت را به بند نگاهم قفل زدم و از دلم برایت گفتم و تو که همیشه برای شنیدنم مشتاق بودی و لبخندت مهر تایید خیالم شد .

تو قبل از آنکه بیایی سالها گوشه نشین قلبم بودی و مخاطب نامه ها و دلنوشته هایم و مونس لحظاتی که تنهایی ام را در آغوش میگرفتم .

بودنت را قبل از امدنت شروع کرده بودم و برای آمدنت سالها منتظر ماندم و مطمئن بودم روزی خواهی امد..

به با وفایی ات یقین داشتم همانقدر که به طلوع خورشید فردا و بهشت خدا ایمان دارم

آمدی نم نم و ارام و سبز و بی ادعا ...

آمدی همچون نسیمی که خبر بهار می اورد و آنچنان ساکن قلبم شدی که گویی سالها خانه ی تو بوده !

تو جان شدی ....تو نفس شدی ....تو روح شدی و تو شیرین دلم شدی

آمدی و صدای نغمه ی دلم را شنیدی و از دور ترین فاصله ها هم " زبان عشق " من شدی .

بیش از هر نزدیکی تو را حس کردم و بیشتر از هر آشنایی تو را میشناختم و در دلم تو را از بدو خلقتم گویا می پرستیدم .

نپرس چرا ...چون این سئوال تا ابد بی پاسخ خواهد ماند و تو را هیچ دلیل و بهانه و اما و اگری به چالش نمیکشد .

نمیدانم چگونه و از کجا اینقدر تار دل تو با پود دل من در هم آمیخته ونبض من با نفس تو هم نوا شده ؟

تنها یک چیز را می دانم و این حضور دائمی و بی وقفه و شیرین توست که هر لحظه و همه جا مرا همراهی میکند

و بی آنکه کنارم باشی پیوسته با تو حرف میزنم با دلی که بوی عطر تو را گرفته و با زبانی که تنها قلب تو می داند و میشنود .

آری

تنها تویی که "زبان عشق " مرا میدانی و میشنوی و از عمق فاصله ها پاسخ میدهی .

بی هیچ اصرار و تاکید و تمرینی ...!

بدون هیچ واژه و حرف و بیانی ...!

ساده و صمیمی و بدون مکث ...!

هم "زبان عشق " من شده ای ...

برای آوا  (...)

تو را در کدام آغاز بجویم وقتی بودنت قبل از هر اتفاقی رقم خورده و تو را تا کدام نهایتی بدرقه کنم وقتی تو خود ارزوی بی نهایت منی .

از کدام خاطره ام بگویم که تو در آن نباشی و از کدام رویایم با تو حرف بزنم وقتی تو خود ...رویای منی .

خودم را می یابم وقتی به تو می اندیشم و از وقتی به تو دل سپرده ا م پر گشودن را بلد شدم و صدای قلبم را از وقتی از تو برایش گفتم شنیده ام .

من مشق عشق را از برای تو آمو ختم و و تنها در قاب چشمان تو خودم را بی نقص و کامل دیده ام .

معنی زندگی را من در کنار تو فهمیدم و وزن سنگین ثانیه ها را در هنگام دلتنگی ات بر دوش کشیده ام .

من ضرب آهنگ صدایم را با گوشهای تو شنیدم و خودم را در تپش های قلب تو پیدا کرده ام .

ساعت خواب و بیداریم را به وقت چشمان تو کوک کرده ام و عطر تو را برای نفس هایم جستجو می کنم .

با اینکه در کنارت نیستم و در کنارم نیستی ... بودنت رفیق تمام لحظات تنهاییم شده و هیچ جمعی به اندازه " تو " در من شلوغ نمی کند .

بیش از هر کسی با تو حرف میزنم و تنها برای تو می نویسم و در فکرم خیال تو را می پرورانم .

عشق را در دلم به نام تو گره زدم و بو سه هایم تنها به شوق غنچه ی لبهای تو رنگ میگیرند .

لذت بخش ترین کار دنیای من " دوست داشتن " تو ست و خواستنت خونی است که در تمامی رگهای من جاری است .

آری

احساسم به تو اینچنین گره خورده و بر تار و پود وجودم نقش بسته ای

تو را بیش از خودم دوست می دارم ...

آنچنان که لبخندت مرا می خنداند و غمت مرا می گریاند و دردت مرا بدون شک خواهد کشت .

برای آوا (شب مهتابی ...)

خواستنت همچون بارانی است که مدام به قلبم می بارد و در رگها یم جاری میشود و تا اقیانوس عشقت مرا می کشاند . هوای خواستنت نه بهار می شناسد و نه تابستان و نه پاییز و نه فصل سرما ... با خورشید طلوع می کند و با مهتاب غروب

در قلبم ملودی خواستنت مدام نواخته میشود و غوغای قلبم به گوش ستارگانم هم رسیده است که اینگونه با ترانه ی خواستنت در آسمان پایکوبی می کنند

امشب چقدر ماه زیباست بزرگ و پر نور و درخشان ارام ارام از لا بلای حصار بلند ساختمانها خودش را بالا می کشد و زیبایی اش را به چشمان مشتاق هدیه میدهد و چشمان مرا نیز محو تماشای خودش کرده است . خواستنت چه بهانه ی زیبایی به دستم داده تا به تماشای ماه بنشینم و به تو بیاندیشم .

در دلم میگویم ای کاش تو هم اکنون محو تماشای این ماه زیبا باشی و ماه واسطه ی چشمان من با چشمان زیبای تو باشد . چه خیال قشنگی در ذهنم جوانه زده و چقدر مشتاقانه ماه را در آغوش چشمانم مهمان کرده ام .

زل زده ام به ماه و در ماه به دنبال چهره ی زیبای تو میگردم . ماه چه لباس روشن و حریر سفید روشنی به تن کرده و در باورم با چشمان تو قرار دارد که اینگونه دلبری می کند .

قلبم دو باره بی تابی تو را می کند و گویی در صورت ماه لبخند تو را می بینم که چشمان مرا به تسخیر خود در اورده اند چه نامه رسان زیبایی تو انتخاب کرده ای برای رساندن پیامت به قلبم و در گوش دلم زمزمه های عاشقانه را زیر نور مهتاب برایم دکلمه میکنی .

چقدر من تو را بی نهایت و بی اراده و بی بهانه می خواهمت و همانقدر بی نهایت دوستت دارم و در خاطرم بهانه دارم برای یاد تو و اراده دارم برای خواستنت.

دوباره به ماه نگاه می کنم ... در آسمان بر روی مخمل ابر ها نشسته و به من زل زده است و از نشانی چشمان تو برای من خبر اورده است .

نگاهش می کنم ... لبخندی میزند و برق چشمانت را از لابلای پلک های ابری اش می بینم .

تو را چقدر بی اندازه می خواهم و گویی ماه نقاب چهره ی تو بر صورتش زده و من در خلوت خود بی پروا به زیباییش زل زده ام .

برایم ناز میکنی و خودت را زیر پرده ی حریر ابر ها قایم کرده ای و نورت از لابلای انها چشمانم را نوازش می کنند . چه نازی داری وقتی مو هایت را بر روی صورتت پریشان میکنی و من در جستجوی چشمانت ابر ها را دسته دسته کنار میزنم و از قرط خواستنت می خواهم ماه را در آغوش بگیرم و ببوسمت .

امشب ماه کامل است و فرش مهتاب بر اسمان پهن کرده و در ایینه ی چشمان تو خودش را بزک کرده و از چشمانم دلبری می کند . گویی او هم می داند چقدر من بی قرار تو هستم و برای شنیدن حرفهایم نگاهش را از پنجره ام بر نمیدارد .

دلم می خواهد تو هم ماه را ببینی و امشب من و تو و ماه سر سفره ی مهتاب تا صبح به هم دل بسپاریم و از هم دل ببریم و در خلوت زیبای شب عاشقانه هایمان را در گوش هم زمزمه کنیم .

ماه مرا می بیند ...ماه تو را می بیند ... ما همدیگر را می بینیم ...!

من ماه را در آغوش میگیرم و تو ماه را در آغوش میگیری و ما همدیگر را در آغوش میگیریم !

بیا من ماه را می بوسم ... تو هم ماه را ببوس تا ما همدیگر را بوسیده باشیم ...!

برای آوا (نگین  قلبم ...)

" تو " همچون معجزه ای

و من چقدر خوشبختم

که در میان میلیاردها کهکشان

و در لا بلای میلیار ها ستاره

و در گردش میلیار ها منظومه

و در سیاره ی زیبای زمین

و در میان میلیار ها ادم

" تو " نگین قلب من شده ای

و من در کنار " تو " دیگر به هیچ بهشتی اعتقاد ندارم ....

" دوست داشتنت " سهم قلب من شده

و من " تو " را به هیچ اتفاق خاص تر و به هیچ تقدیر بهتر و وعده ی بهشتی

هرگز نمی دهم ...

برای اوا ( ریسمان محبت...)

همچون ماهی در اقیانوس خیالت شنا می کنم و همچون پرنده ای سبکبال در اسمانی که پر شده از هوای تو پر میکشم و در دلم تنها هوا ، هوای خواستن توست .

در این غروب ، سرد و دلگیر عصر جمعه با تو خلوت کرده ام ، لیوان چای را در آغوش دستانم فشار میدهم و در خیالم به گرمی دستان تو می اندیشم و به ارامش و سکوت لب های تو ، انجا که در ان کلمات باز می ایستند و قلب ها با زبان خودشان حرف میزنند . به چشمانت زل میزنم و نگاهمان در هم قفل میشود و زمان از حرکت باز می ایستد .

حرف ها نه بر زبان بلکه از چشم ها جاری میشود و تا اعماق قلبم نفوذ می کند .

هیچ واژه ای توان شکستن این سکوت را ندارد و عطش کلمات بر لب هایم گر گرفته اند و اتش خواستنت نگاهم را گرم و سوزان و بی پروا کرده است .

دلم می خواهد جواب شعر عاشقانه ی نگاهت را با لب هایم نه به گوشت بلکه به لب هایت بچسبانم و عمیق ترین حس وجودم را با بوسیدن لب ها و چشم ها و بند بند انگشتانت به گوش جانت برسانم .

" دوستت دارم" را بگذار فریاد بزنم به جای تمام ان سکوت شیرین دلنشینی که در زیر زبانت از خجالت پنهان گردی و نگاهی که از روی حیا از من دریغ نمودی .

من طعم خوش زندگی را در ساده ترین و اصیل ترین و ناب ترین رفتار هایت چشیده ام ، من با شکوه ترین " دوستت دارم " را هم از زبانت شنیده ام و هم در سکوتت دیده ام .

با هر نفست تو نیستی را از من گرفته ای و با هر لبخندت تو به من جانی دوباره بخشیده ای .

در این خلوت اخرین روز هفته با یاد تو قلبم را گرم نگه می دارم و در وجودم زندگی را تزریق می کنم و تمام من بی هیچ مقاومتی به تسخیر تو در امده است .

تو همچون معجزه ای که مرگ را به من حرام کرده و عشق تو همچون ریسمانی مرا به زیستن به بودن و به نفس کشیدن پایبند کرده است .

قلمم می نویسد " دوستت دارم "

بر زبانم جاریست " دوستت دارم "

و قلبم می تپد با اوای " دوستت دارم "

برای اوا ( آمده ام ...)

همچون مرغ مهاجری دوباره به آشیانه ام باز گشتم . اینجا اشیانه ی ارزو ها و عاشقانه ها و دلنوشته های من است

اینجا همچون پنجره است که هر روز به سمت افق چشمان تو می گشایم تا وجودم از پرتو عشقت گرم و از بوسه های شیرین نگاهت محفل احساسم سبز و قلبم به شوق تو به تکاپو بیافتد .

من در این جغرافیای دور نور چشمان تو را دنبال می کنم و در مسیر دوست داشتنت نه با پا گویی پر واز می کنم تا خودم را در افسانه ی عاشقانه ی قلبت معنی کنم . احساسم انچنان با تو در آمیخته که نقشه ی همه ی راهها به سر منزل تو میرسند و خاطرم هیچ رنگی و هیچ عطری و هیچ نقشی غیر تو بر نمی گزیند . اینجا موجها نقش محبتت تو بر ساحل می کشند و عطر ها با بهار و نارنج در امیخته اند و تو را به رنگ ارغوان به یاد می اورم .

و باز دفترم را همچون آسمانی پیش رویم می گشایم و با زیباترین واژه ها آن را ستاره باران می کنم و می خواهم نه در چشمانت بلکه در قلبت کهکشانی از عشق بنا کنم .

اینجا شهر عشق توست و گلستان واژه ها و کلمات و دلنوشته های من ... سطر سطر اینجا را من به عشق تو و برای تو بنا کرده ام و می دانم چه با اشتیاق هر روز در کوچه های اینجا قدم میزنی و می دانم چشمانت با ضرب آهنگ قلبم اینجا میرقصند .

من بارها متن هایم را دوباره می خوانم و نمی دانی چه لذتی دارد وقتی با حس عطر نفس ها و تصور نقش گل بوسه های لبخندت دلنوشته هایم را باز خوانی می کنم و این قشنگترین نقشه ی راهی است که صدای مرا به قلب تو میرساند .

شاید اینجا حرف ها تکراری شوند من این تکرار " دوست داشتن " را دوست دارم

شاید اینجا سطر ها طو لانی شوند و من این ابراز بلند عاشقانه هایم را دوست دارم

و شاید شهر من از شهر تو خیلی دور باشد و دستانم در حسرت گرفتن دستان تو یخ یزنند ولی گرمای خورشید نگاه تو مرا کفایت می کند و من این عطش چشمانت را دوست دارم .

من دوباره آمده ام تا برایت بنویسم و آشیانی دیگر از واژه ها به عشق تو بنا کنم .

و بی گمان روزی فرا خواهد رسید که خودم به قاب چشمانت سر میزنم و " دوست دارم " را نه بر زبان خواهم اورد و نه بر دفترم خواهم نوشت بلکه به لب هایت بوسه میزنم .