برای آوا ( زندگی ...!)
گاه طوفان زندگی ...دریای آرام دل ما را نیز متلاطم می کند و ابرها ی تیره هم ممکن است روزی هوای سینه ما را نیز به آشوب گیرند و زور غم ها به لبخندمان بچربد. به ساز دل ما که دنیا نمی چرخد و دست خودمان که نیست و قانون زندگی را نه ما نوشتیم و نه در ید اختیار و خواست دل ما رقم می خورد .
زندگی هرگز مسیری هموار و بدون پستی و بلندی نبوده و نیست و نه خواهش می فهمد و نه رسم سازش بلد است .
جریانی است ممتد و بی وقفه از تولد تا مرگ و برای هر موجودی داستانی منحصر به فرد دارد .
گاه آنقدر آرام و ساکن میگذرد که آب در دلمان تکان نمیخورد و گاه چنان گریبانمان را میگیرد که گویا نفس را در ثانیه ثانیه به گرو گان گرفته و ما را به ساز خودش می گرداند و مجال شکفتن لبخند را برای حتی لحظه ای از ما میگیرد .
زندگی همین بودن ماست و نبردی است که زنده بودنمان را معنی می بخشد .به دعوت اینجا نیامده ایم ولی زیستن جرم شیرینی است که خداوند به هر مو جودی هدیه داده و آنقدر با ارزش است که باید برای تک تک لحظاتش جنگید .
آری ممکن است روز هایی خسته شویم . دل سنگی مشکلات و اتفاقات لا ینحل و بی دلیل امانمان را ببرد و خاطرمان چنان برنجاند که عطایش را به لقایش ترجیح دهیم .خاطرمان را تلخ و شعله های آتشش آرزو هایمان را تهدید کند .
ولی زندگی آوردگاهی است که شاید دیگر تکرار نشود و فرصتی است که به سرعت میگذرد و همچون ساعت شنی از وزن عمر مان هر لحظه کاسته میشود .
پس این فرصت اندک مجالی برای تردید و تسلیم و تعظیم نیست ...باید دلیل و دلخواه و دلبر فراهم کرد و باید مکتب و مرکب و مقصد مشخص نمود .
و برای من زندگی با تمام ترش رویی و کج خلقی و بی وفایی هایش باز هم دوست داشتنی است چون " تو " همان بایدی هستی که زندگی را به کامم شیرین کرده ای و همان مقصودی که دلم را به زندگی گره زده است .
" تو " ساحل آرامش منی و سایه سار امنی که هر گاه خسته و کلافه و سر در گم میشوم به دامن سبز آرامت پناه می اورم و روح رفته ام را به جسم خسته ام بر می گردانم و نفس بریده ام را دوباره تازه می کنم .
پرتو حضور " تو " نور امیدی است که قلبم را روشن می کند و محبت نگاهت بارانی است که بی وقفه و بی منت وجودم را جانی دوباره می بخشد .
جانان من ...
قلبی دارم که برای تو می تپد و چشمانی که به شوق دیدنت هر روز به استقبال طلوع خورشید می روند و خاطری دارم که از یاد " تو " لبریز شده ...
در سرم کاخی از رویا ها بنا کرده ام و تاج ملکه ی رو یا هایم را بر سر " تو " نها ده ام و اسب سفید آرزو هایم را برای " تو " زین کرده ام .
آری زندگی محالی است که به امکان رسیده و نبودی که طعم معجزه ی بودن را چشیده است .
افسانه ی خاکی است که تپیدن را تجربه می کند و همچون شبنمی گل وجودم را در آغوش گرفته
تا دوست داشتنش را با عشق تو به من تحمیل کند و خواستش را با خواست " تو " در دلم شریک شود .