صبح گویی از کالبد اندیشه ام انسانی دیگر متولد میشود
انسانی نه مانند دیروزم
دیروز با تمامی خوب و بدش به پایان رسید و من در سر آغازی دیگر به صبحی دیگر سلام می کنم و زندگی را با یاد شیرین تو‌ در آغوش میگیرم
امروز آغاز دیگری است برای من و در سر آغاز دفتر هر صبحم نام و یاد و خاطر تو را به وجودم دیکته میکنم
از زیبایی ات برای چشمانم می گویم
و آوای دلنشین صدایت را آویزه ی گوش هایم
قلم به دست میگیرم و با رقص واژه ها به تن احساست بوسه میزنم و برای انگشتانم غنیمت می چینیم .
من هر صبح به خیال بوسیدن لب هایت کامم را شیرین و از مهربانی و محبتت نهال عشق را در قلبم آبیاری می کنم .
هر صبح زمزمه لبهای من ذکر دوست داشتن دوست
برای تو حرف میزنم و نجوای صدایم در گوش تو می پیچید و پژواک آن قلبت را به تپیدن وا می دارد
حرف میزنم
از شینم و از گل و از نسیم
از پرتو آفتاب تا زیبایی مهتاب
از ساحل و کشتی و دریا
از باران و بهار و شکوفه
برایت می گویم, ، حکم قلبی که عاشق توست حبس ابد است آن هم در آغوشت و من این را حکم را به جان و دل پذیرفته ام.
دلت را با گفتن دوستت دارم نوازش میکنم و با بوسیدن لب هایت حرفم را به اثبات خواهم رساند .
از خودم خواهم گفت و از دلم که به عشق تو می تپد و از تو به پلک زدنی چشم بر نمی دارم و سخن چشمانم را با ذلال اشک های شوقم به تو بیان می کنم ..
جانان برای تو حرف میزنم چون صدای من در هیچ جای دنیا همچون قلب تو شنیدنی نیست و لب هایم هیچ عسلی شیرین تر از حرف زدن با تو سراغ ندارم
هر صبح این تویی که همچون خورشید به کل وجودم می تابی و مرا به زندگی دعوت میکنی و عشق و امید و انگیزه ام میشوی
و من هر صبح در آغاز دفترم
به تو سلام می کنم
سر فصل و خلاصه ی برنامه ی هر روز من این است
" دوستت دارم ... "