خواستنت همچون بارانی است که مدام به قلبم می بارد و در رگها یم جاری میشود و تا اقیانوس عشقت مرا می کشاند . هوای خواستنت نه بهار می شناسد و نه تابستان و نه پاییز و نه فصل سرما ... با خورشید طلوع می کند و با مهتاب غروب

در قلبم ملودی خواستنت مدام نواخته میشود و غوغای قلبم به گوش ستارگانم هم رسیده است که اینگونه با ترانه ی خواستنت در آسمان پایکوبی می کنند

امشب چقدر ماه زیباست بزرگ و پر نور و درخشان ارام ارام از لا بلای حصار بلند ساختمانها خودش را بالا می کشد و زیبایی اش را به چشمان مشتاق هدیه میدهد و چشمان مرا نیز محو تماشای خودش کرده است . خواستنت چه بهانه ی زیبایی به دستم داده تا به تماشای ماه بنشینم و به تو بیاندیشم .

در دلم میگویم ای کاش تو هم اکنون محو تماشای این ماه زیبا باشی و ماه واسطه ی چشمان من با چشمان زیبای تو باشد . چه خیال قشنگی در ذهنم جوانه زده و چقدر مشتاقانه ماه را در آغوش چشمانم مهمان کرده ام .

زل زده ام به ماه و در ماه به دنبال چهره ی زیبای تو میگردم . ماه چه لباس روشن و حریر سفید روشنی به تن کرده و در باورم با چشمان تو قرار دارد که اینگونه دلبری می کند .

قلبم دو باره بی تابی تو را می کند و گویی در صورت ماه لبخند تو را می بینم که چشمان مرا به تسخیر خود در اورده اند چه نامه رسان زیبایی تو انتخاب کرده ای برای رساندن پیامت به قلبم و در گوش دلم زمزمه های عاشقانه را زیر نور مهتاب برایم دکلمه میکنی .

چقدر من تو را بی نهایت و بی اراده و بی بهانه می خواهمت و همانقدر بی نهایت دوستت دارم و در خاطرم بهانه دارم برای یاد تو و اراده دارم برای خواستنت.

دوباره به ماه نگاه می کنم ... در آسمان بر روی مخمل ابر ها نشسته و به من زل زده است و از نشانی چشمان تو برای من خبر اورده است .

نگاهش می کنم ... لبخندی میزند و برق چشمانت را از لابلای پلک های ابری اش می بینم .

تو را چقدر بی اندازه می خواهم و گویی ماه نقاب چهره ی تو بر صورتش زده و من در خلوت خود بی پروا به زیباییش زل زده ام .

برایم ناز میکنی و خودت را زیر پرده ی حریر ابر ها قایم کرده ای و نورت از لابلای انها چشمانم را نوازش می کنند . چه نازی داری وقتی مو هایت را بر روی صورتت پریشان میکنی و من در جستجوی چشمانت ابر ها را دسته دسته کنار میزنم و از قرط خواستنت می خواهم ماه را در آغوش بگیرم و ببوسمت .

امشب ماه کامل است و فرش مهتاب بر اسمان پهن کرده و در ایینه ی چشمان تو خودش را بزک کرده و از چشمانم دلبری می کند . گویی او هم می داند چقدر من بی قرار تو هستم و برای شنیدن حرفهایم نگاهش را از پنجره ام بر نمیدارد .

دلم می خواهد تو هم ماه را ببینی و امشب من و تو و ماه سر سفره ی مهتاب تا صبح به هم دل بسپاریم و از هم دل ببریم و در خلوت زیبای شب عاشقانه هایمان را در گوش هم زمزمه کنیم .

ماه مرا می بیند ...ماه تو را می بیند ... ما همدیگر را می بینیم ...!

من ماه را در آغوش میگیرم و تو ماه را در آغوش میگیری و ما همدیگر را در آغوش میگیریم !

بیا من ماه را می بوسم ... تو هم ماه را ببوس تا ما همدیگر را بوسیده باشیم ...!