برای آوا (...)
تو را در کدام آغاز بجویم وقتی بودنت قبل از هر اتفاقی رقم خورده و تو را تا کدام نهایتی بدرقه کنم وقتی تو خود ارزوی بی نهایت منی .
از کدام خاطره ام بگویم که تو در آن نباشی و از کدام رویایم با تو حرف بزنم وقتی تو خود ...رویای منی .
خودم را می یابم وقتی به تو می اندیشم و از وقتی به تو دل سپرده ا م پر گشودن را بلد شدم و صدای قلبم را از وقتی از تو برایش گفتم شنیده ام .
من مشق عشق را از برای تو آمو ختم و و تنها در قاب چشمان تو خودم را بی نقص و کامل دیده ام .
معنی زندگی را من در کنار تو فهمیدم و وزن سنگین ثانیه ها را در هنگام دلتنگی ات بر دوش کشیده ام .
من ضرب آهنگ صدایم را با گوشهای تو شنیدم و خودم را در تپش های قلب تو پیدا کرده ام .
ساعت خواب و بیداریم را به وقت چشمان تو کوک کرده ام و عطر تو را برای نفس هایم جستجو می کنم .
با اینکه در کنارت نیستم و در کنارم نیستی ... بودنت رفیق تمام لحظات تنهاییم شده و هیچ جمعی به اندازه " تو " در من شلوغ نمی کند .
بیش از هر کسی با تو حرف میزنم و تنها برای تو می نویسم و در فکرم خیال تو را می پرورانم .
عشق را در دلم به نام تو گره زدم و بو سه هایم تنها به شوق غنچه ی لبهای تو رنگ میگیرند .
لذت بخش ترین کار دنیای من " دوست داشتن " تو ست و خواستنت خونی است که در تمامی رگهای من جاری است .
آری
احساسم به تو اینچنین گره خورده و بر تار و پود وجودم نقش بسته ای
تو را بیش از خودم دوست می دارم ...
آنچنان که لبخندت مرا می خنداند و غمت مرا می گریاند و دردت مرا بدون شک خواهد کشت .