همچون ماهی در اقیانوس خیالت شنا می کنم و همچون پرنده ای سبکبال در اسمانی که پر شده از هوای تو پر میکشم و در دلم تنها هوا ، هوای خواستن توست .

در این غروب ، سرد و دلگیر عصر جمعه با تو خلوت کرده ام ، لیوان چای را در آغوش دستانم فشار میدهم و در خیالم به گرمی دستان تو می اندیشم و به ارامش و سکوت لب های تو ، انجا که در ان کلمات باز می ایستند و قلب ها با زبان خودشان حرف میزنند . به چشمانت زل میزنم و نگاهمان در هم قفل میشود و زمان از حرکت باز می ایستد .

حرف ها نه بر زبان بلکه از چشم ها جاری میشود و تا اعماق قلبم نفوذ می کند .

هیچ واژه ای توان شکستن این سکوت را ندارد و عطش کلمات بر لب هایم گر گرفته اند و اتش خواستنت نگاهم را گرم و سوزان و بی پروا کرده است .

دلم می خواهد جواب شعر عاشقانه ی نگاهت را با لب هایم نه به گوشت بلکه به لب هایت بچسبانم و عمیق ترین حس وجودم را با بوسیدن لب ها و چشم ها و بند بند انگشتانت به گوش جانت برسانم .

" دوستت دارم" را بگذار فریاد بزنم به جای تمام ان سکوت شیرین دلنشینی که در زیر زبانت از خجالت پنهان گردی و نگاهی که از روی حیا از من دریغ نمودی .

من طعم خوش زندگی را در ساده ترین و اصیل ترین و ناب ترین رفتار هایت چشیده ام ، من با شکوه ترین " دوستت دارم " را هم از زبانت شنیده ام و هم در سکوتت دیده ام .

با هر نفست تو نیستی را از من گرفته ای و با هر لبخندت تو به من جانی دوباره بخشیده ای .

در این خلوت اخرین روز هفته با یاد تو قلبم را گرم نگه می دارم و در وجودم زندگی را تزریق می کنم و تمام من بی هیچ مقاومتی به تسخیر تو در امده است .

تو همچون معجزه ای که مرگ را به من حرام کرده و عشق تو همچون ریسمانی مرا به زیستن به بودن و به نفس کشیدن پایبند کرده است .

قلمم می نویسد " دوستت دارم "

بر زبانم جاریست " دوستت دارم "

و قلبم می تپد با اوای " دوستت دارم "