برای آوا ( خدایا از تو ممنونم ...!)
خدایا میدانم تو معبود منی ولی در کنج قلبم مخلوقی از تو سکنی گزیده که در حد پرستش دوستش دارم .
تو خدایی و از همه ی راز های جهانت با خبری و زمزمه های قلبم را تو بهتر از خودم میشنوی پس مرا ببخش ...!
او نیز شبیه همه ی بنده های توست و بی شک آفریدگارش تویی ولی برای من همانند هیچ بنده ی دیگرت نیست .
گویا تنها من مهر و محبت فرشته های تو را در نگاهش دیده ام و نشانی بهشت تو را از شوق جاری چشمانش پرسیده ام ؟.
در کنارش آنچنان آرامم که گویی مرا دوباره به آغوش مادرم باز گردانده ای و نجوای صدایش آشنا ترین آوایی است که وجودم می شناسد .
مرا چنان مشتاقش کرده ای که در قلبم برایت خط و نشان می کشد و یاد تو را با یادش و یادش را با یادت در هم آمیخته است . ..!
دستان تقدیر تو واقعیت کتمان نشدنی حقیقتی است که در قلب من میدهد و تمام شواهد نشان از خواست ملوکانه ی توست .
خدایا عاشقم و می خواهم گناه قلبم را به پای تو بنویسم و حرفهای دلم را به درگاه تو بزنم ...!
چون تنها تو قادر و مهربان و بخشنده ی ...!
من عشق را مو هبتی از سوی تو میدانم و نعمتی که به روحم آرامش داده و گرما بخش وجودم شده .
روحش را از دورترین فاصله به روح من پیوند زده ای و نغمه های عاشقانه اش را با ضرب آهنگ تپش های قلب من هم نوا ساخته ای .
فکر می کردم غریبه ای است که با قلبم اشنا کردی نمی دانستم همان آشنایی است که سالها ی سال دلیل غربت جانم شده بود .
گمشده ای بودم که در نگاهش خودم را یافتم و سکوتی بودم که به شوقش فریاد شدم .
طوفانی بودم که با آمدنش آرام شدم و با حضورش دشت تکیده ی احساسم سبز و چشمه ی خیالم جانی تازه گرفت .
دوباره قلمم به رقص در آمد و با شبنم عشقش گلبر گ های دفترم را طراوت بخشید .
خدوندا از تو ممنونم
که عشق مرا در دلش افکندی و دوست داشتنش را به قلب من هدیه دادی .
خداوندا قلب مرا کعبه ی او ساختی و قلبش را کلبه ی آرامش من قرار دادی .
مرا امن او و او را محرم دلم ساختی و نوشیدن از جام لب هایش را به من حلال کردی .