تو را دوست دارم

تویی که همدم لحظه های منی و رفیق تنهایی و دلیل دلتنگیم تو را دوست دارم

با قلبی مردانه گاه کمی مقتدر و گاه کمی غیرتی و گاه کمی خود خواهانه .

تو را دوست دارم با چشمانی مشتاق و مراقب و وسواس ...

تو را دوست دارم با نگاهی آغشته به محبت و با دیده گانی که فریاد از عشق می زنند .

با دلی که مدام دلتنگیش را در زیر چهره ی بی خیال جنسیتش پنهان می کند و انکار لسانی را این چشمان هستند که همیشه رسوا می کنند .

دوستت دارم با زبان بی زبانی ام ... دوستت دارم لا بلای نگرانی ها و دلواپسی هایم .

و با شوخی هایی که رازش را فقط من میدانم و تو ... گاه تو زا لا بلای قصه های کودکانه ام می گذارم و و گاه میان جملات قلبمه سلمبه فیلسوفانه ...از کودک درونم می نویسم برایت و از احساس عمیقی که به تو دارم .

هر چیزی میتواند الهام بخش من باشد برای بیان عشق و علاقه ام به تو من هر چه زیبایی است در عالم را کنار خاطر تو میگذارم گویی تمام زیبایی های دنیاخلق شده اند تا وصف تو گویند و تو مخاطب تمام متن های عاشقانه ای .

مردانه دوستت دارم و تا پای جانم

مردانه دوست داشتن تکیه گاه نرم است و پشتوانه ای امن

آرامشی است که دستان زمخت و بازوان قطور و سبیل های کلفت دلیلش فقط نیستند

قلبی است و زبانی و احساسی که تایید می کند و تاکید که تو در کنار من خیالت آسوده باشد تو در کنار من آرام باش و به رویا هایت فقط بیاندش . مرد بودن فقط صدای کلفت نیست و غرور و منم منم نیست .

مرد دلبری باید بلد باشد و دلدادگی

مرد باید همسری بلد باشد و مونس و هم دلی و هم زبانی

مرد باید پدری بلد باشد و شوق کودکان بفهمد

مرد باید زبان نرم داشته باشد و کلام گرم

مهربانی و فداکاری و صبر مر دانه را لب خندان و کلام با محبت می طلبد

غیر این باشد مردانگی طعم منت میگیرد

مرد باید همچون تنگ سفالین آبی باشد که بیرونش از گل و درونش آب ذلال است

و آبی که در آن گل بیافتد دیگر آن آب طعم خوش نمی دهد .

و مردی که نداند غرورش را کجا بروز دهد و کجا رخت فداکاری بپوشد

مردی که امن بودنش را نداند زبان تلخش نا امن می کند

مردی که محبت را نشانه ی ضعف بداند و عشق را ملعبه ی دل کودکانه و لوس بازی های زنانه

همان بهتر که فقط بازو قطور کند و سبیل کلفت و صدایش را بم ...

واز مردانگی جنسیتش را تبلیغ کند ...