زیبای من تا نفس در جان هست دوستت خواهم داشت

چه شد و چگونه ...که دل به این دیوانه بستن را بلد شدی

و به پای احساساتش نشستن را بلد شدی ؟

چه کردی که این دل اینچنین دلبسته تو شد و وجودم به تو وابسته ؟

از همان اول فرق داشتی با بقیه وگرنه من کجا و عشق کجا؟

تو همان نقطه ی آرامش منی که پناه بی قراری دلم شدی

چشم هایم هر کجا سر گردان شوند با دلم فقط رد نگاه تو را جستجو می کنم .

به امید رویای بوسیدنت به عشق تو چشمهایم را خواب می کنم

و به آرزوی دیدن چهره ی ماه تو ...من هر صبحم را آغاز می کنم

اگر صد دفعه باز به دنیا بیام دوباره ...دوباره... دوباره ....تو را انتخاب می کنم

مرا تا دلی در سینه می تپد دلبرش تویی و تا جانی در این بدن ... جانانش تو هستی

تو خونی در این قلم اندیشه ام و جواهری هستی در قلبم

در خط به خط و سطر به سطر افکارم تویی و تمام دوست داشتن هایم ربط به تو دارند

چه بخواهی و چه نه ...دیگر تو فقط مال منی

تو که انگیزه ی بهتر شدن حال من شدی و مرا عاشق خودت کردی

بدان اگر عشق جان باشد برایت می دهم

اگر منطق باشد برای تو دیوانه ام

و اگر دوست داشتن است

من تا ابد "دوستت دارم "عشق دلم ...