حکایت عاشقی هم حکایت عجیبیه

یک نفر هست جای همه به نام تو

همه جا با تو میاد گویا همزاد توست .

این تو با تو میخنده با تو غمگین میشه وهوای چشاش جو چشمای توست .

همصحبتی داری به نام تو و اونم همصبحبتی داره مثل تو

"تو" عاشق توست و تو هم عاشق "تو"

همه ی دنیات میشه فقط "تو" و دنیا ی"تو" هم میشه فقط تو

قول و قرارات و وقت خالیات فقط برای "تو "و اون "تو" هم با یکی بیشتر قول و قرار نداره اونم فقط تو

میدونم گیج شدی از این همه تو .

اما دنیای عاشقی اینجوریه

تو دیگه نیستی

همه چی خلاصه میشه برای یک "تو"

فقط و فقط "تو"