دلتنگی قطبی
شروع صبح های من مثل اومدن بهار می مونه .
از ساعت ها قبل طلوع افتاب بیدار میشم .
و برای طلوع خورشید لحظه شماری می کنم
یه عالمه خیال می بافم از هر شالی بلند تر ..
به بلندی لحظه های انتظار
این روز ها یکی اومده تو زندگیم دقیقا مصداق خود دعای حول الحالناست برای من
حال منو تغییر داده به بهترین حال .
بگذریم از اینکه چیقدر تا روشن شدن هوا با خیالش زمزمه می کنم و حرف میزنم .
خوندن پیام هاش صبح ها شکوفه های بهاری را هم به وجد میاره چه بر سه به من .
و انقدر یک پیامش را می خونم که غرق در شکوفه و لذت بشم .
شما خود بهار هستید در زندگی من .
روز های من فصل تابستونم داره ...همون لحظات خاطره انگیزی که با شما سپری می کنم .
در حوض احساسم شنا می کنم و به روحم اجازه میدم گاهی از دیوار باغ تون با لا بره
نیتم انگور و سیب و هلو نیست ... نیت من تویی که بیای مچمو بگیری
و من ادای ادمهای خجالتی را در بیارم تا خند ه تو زیر چشمی ببینبم و طعم همه ی میوه های تابستونو
یک جا بچشم .
راستی تابستون فصل شماست مگه میشه دوستش نداشت .
تابستون فصل اندوختن خاطرات قشنگ شماست برا اوقات نبودنتون
من تابستون را زندگی می کنم .
اما افسوس تابستون روز های منم دقیقا مثل فصل تابستون زود تموم میشند .
پاییز روز های من همون عصر هاست .
گاهی طعم کز خر مالوی نارس میده و قتی دیر میای و گاهی طعم انار شیرین ساوه بخاطر لبخند های قشنگت .
اما طعم نارنگیش بیشتر به دل میشینه .
بوی یار رو میده با طعم دلتنگی
زمستون را اصلا دوست ندارم ...
شب که میشه اغاز فصل طولانی دلتنگی قطبی منه
یه مدته همه ی شب هام شده طو لانی قد شب یلدا .
بی حوصله و بی قرار ولجباز
تلویزیونم روشن می کنم دست به سینه جلوش روی مبل میشینم و زل میزنم به سقف
اونم فهمیده دیگه برام سریال ها و فیلم هاش جذابیت نداره.
و یه جذابیت بیشتر در ذهن ندارم
و اون تویی تو