پرنده
امروز هم در کوچه خیالم با تو قدم زدم .
از کودک سر چهار راه برایت شاخه گلی گرفتم .
دخترک لبخندی زد و تو خندیدی و من به درد تو مبتلا تر شدم .
پرنده ای را در اسمان نشانت دادم و گفتم دوست دارم ان گونه باشم .
و باز خندیدی و گفتی من تو را این گونه دوست دارم .
تو خندیدی و پرنده در اسمان نا پدید شد و من ماندم و یک دنیا دلتنگی
نمیدانم چند چهار راه و کوچه وخیابان با تو طی کردم .
کنارم که هستی به لطف حضورت همه چیز این دنیا زیباست .
این شهر خیال من سالهاست کسی چون تو روی سنگ فرش کوچه و خیابانش قدم نزده.
و به لطف امدنت ..تمام کافه های شهر خیال من بستنی و کیک شکلاتی سرو می کنند .
تو که هستی از صندوقچه قلبم لبخند ها را دست چین می کنم تا تو را بخندانم .
تو می خندی و من تماشایت می کنم و به شهر خیالم رنگ می پاشم.
می دانی تو را در خیالم فقط به کوچه های امن می برم .
تو را دعوت می کنم به تماشای بهترین مناظر احساسم
و صف تو شده عطر دل انگیز تمام گلهای شهر خیالم
همه ی کوچه های زیبای خیالم برای توست خاص خاص خودت
وکوچه های سیاه و ویران این شهر بماند خودم در تنهایی در انها قدم خواهم زد
سالهاست که اینگونه بوده
به دوست داشتنت میتلا گشته ام ..
تو که هستی تنها نیستم و وقتی نیستی تنها تر از همیشه می شوم .