دست تقدیر ...
این دست سر نوشت است که ما را به اینجا کشانده است
و من اغلب به ان می اندیشم
که چطور در اردحام جمعیت جهان
ما یکدیگر را پیدا کرده ایم
من یاد تو را همواره در سر دارم
مثل خون در رگهایم
از اولین پرتوی خورشید...تا اخرین درخشش مهتاب
تو سبز خواهی ماند
در تمام رو یا هایم و در بند بند جانم
در تمامی لحظات و در انبوه اتفا قاتم
من نمی توانم جهانم را بی حضورت در نظر بگیرم
بی تو نه قلبی برای تپیدن دارم و نه هوایی برای نفس کشیدن
و هر کدام از ما پیش از اشناییمان...گذشته ای داشته ایم
و چه اعجاب انگیز که ان گذشته و قدم های که برداشته ایم
و تصمیماتی که گرفته ایم
نا خواسته ما را به روزی کشاندند که نگاهمان گره خورد به یکدیگر
و اولین دیدار مان اتفاق افتاد
تقدیر گاه کم از معجزه نیست دستانش
و کار خودش را خوب بلد است
در همان اولین ملاقات می دانستم که باید عاشقت شوم
گویی ان لحظه و ان نگاه را بارها در رو یا هایم دیده بودم
و انتظار وقوعش را فقط می کشیدم
گویی تمام زندگیم وابسته به ان لحظه بود
انگار که دست سر نوشت
ستار گان بخت ما را همسو کرده بود
و تکلیف عشق را به قلب هایمان داده بود
اینکه من تو را اینچنین دوست بدارم و این رویداد دل تو نیز باشد
اتفاق محالی است
که فقط و فقط دست تقدیر آن را رقم میزند ...