هر روز میان صدها متن و ترانه و شعر به دنبال رد پای احساسم می گردم .

همان حس بی نظیری که تو در وجودم افریدی ...!

عشقم از دوست داشتنت می گویم .

من به زیبایی تو هر گز ندیدم

خیالم لبریز از توست و در قلبم جایی برای غیر تو نیست

فکرش را بکن ؛

روزی میرسد کنار هم نشسته ایم

مثل همین وقت غروب

بودنت را با تمام وجودم حس می کنم و صدای نفس کشیدنت را میشنوم .

همین که یادت را می کنم عطر تو حس مرا بهاری می کند .

عطر شکوفه های یاس میدهی زیر نم نم باران و ارام جانم میشوی.

فکرش را بکن ؛

کنار هم باشیم و در سکوت پر هیاهوی قلب هایمان دوست داشتن را قاب چشمانمان کنیم

بی گمان شوق را در چشمان نم زده ام خواهی دید

من چقدر خوشبختم

تو چقدر زیبایی

چشم از تو بر نمیدارم حتی برای پلک زدنی ...!

فکرش را بکن ؛

اهنگی قدیمی باشد و فنجان چای و تو و یک عالمه خاطره

بگویم تو چقدر خوبی ؟ و تو بگویی خوبی از خود توست

بگویم تو چقدر نابی ؟ تو بخندی و بگویی : نمیدانی چشمانم چه نابی می بینند

بگویم چه خوش جوابی تو ؟ و تو بخندی و بگویی من کجا و تو کجا حاضر جواب ...!

بخندم و بگویم فدای تو بشم

تو اخم کنی و بگی خدا نکند

تو لبخند بزنی و ماه خودش را در چهره ی تو نظاره کند...

فکرش را بکن :

من چای ام را با قند لبان تو شیرین کنم

و تو خستگی دستانت را با نوازش دستان من در کنی

تو سرت را روی قلب من بگذاری و قلبم برای تو بنوازد

بگویی چه قشنگ میتپد قلبت ؟

و من یگویم چو ن قلب من اهنگ دوست داشتن تو را می نوازد ...

تو دوباره بخندی و من احساس خوشبختی کنم .

فکرش را بکن چه خاطرات اتفاق نیفتاده ی زیبایی داریم ما!