یک نامه و یک دنیا حرف ...!
حسابش دیگر دستم نیست ...!
خواندن نامه ات را می گویم
برای چندمین بار می خوانم و هر بار می خوانم لذت جدیدی را تجربه می کنم
هر کلمه اش را بارها با چشمانم بوسیده ام و هر بار به شوق تو خودم را بغل گرفته ام ...!
برایم نوشته ای :
"مریض که میشوی
پرستار میشوم
میآیم و مینشینم کنار تخت دلتنگی ات
مو هایت را با دستانم نوازش می کنم
میروم و قرص ماه را برایت می اورم !
تب که میکنی در حوض شب پاشو یه ات می کنم
و پتوی نم دار ابر را رویت میکشم
دستانت را در دستم میگیرم و تا خود صبح برایت دعا می کنم ."
قلبم عجیب می تپد و احساسی خوشایند تمام وجودم را فرا گرفته
چه کسی می تواند همچون تو مرا دوست بدارد ؟
دوست داشتن تو هوا را همچون بهار دلچسب می کند
زمین و زمان را شیرین می کند و گویی عطر کیک وانیلی است که می پیچد در کل وجودم
همچون بوی عطر باران و کاه گل نم خورده
عطر گل یاس و مریم میدهد عشق تو ...
دانستن و درک تو از بوییدن یک گل هم آسانتر است
من همین چند سطر تو را عمری زندگی می کنم
آنچنان وجودم را از عشقت لبریز کرده ای که دیگر نمی توانم به چیزی دیگر فکر کنم
لرزش دلم را چشمان تو تنها رقم میزند و هیچ کسی همچون تو مرا دوست نخواهد داشت
و خودت را در هیچ کجای دنیا به فراوانی قلب من نخواهی یافت ...!
نمیدانی دوست داشتنت با خیالم چه ها که نمی کند ؟
خدا را تنها از رگ گردن تو می بوسمش
آنجا که نبض بودنت...او را پیوسته فریاد میزند ...
میان هزار قصه با تو زندگی کرده ام و صدها ترانه با تو شنیده ام
و از جام شراب چشمانت بارها می نوشیده ام و مستانه برایشان شعر سروده ام .
تو در قلب و ذهن من بیشتر از هر جای دنیا زندگی می کنی
یه چیزایی هست که برام لذت بخش ترین کارها شدند
مثلا اینکه چقدر صداتو گوش میدم آرامش میگیرم
یا اینکه چقدر عکستو تو قاب گوشیم بوسیدم
اینکه چقدر در طول روز به تو فکر می کنم
و اینکه چقدر دوستت دارم ...