تو آمدی ...
هر قفلی را کلیدی ست و هر گلی را باغبانی و هر ماهی را دریایی
و در تقدیری عجیب و شگفت انگیز کلید قلب من به دستان تو سپرده شده
همه چیز با اتفاقی ساده شروع شد .... تو آمدی!
تو آمدی تا قلب مرا عاشق خودت کنی و حاکم مطلق کل وجود من شوی
خواب و خیال و ارزو و خاطراتم همه را برای خودت مصادره کردی .
عشق را نمی دانم ...ولی به نام تو که می رسم سلول به سلول تنم لبریز از اشتیاق میشود .
چشمانم تو را که می بینند محو تماشایت میشوند و به هیجان می آیم
و کنارت که می نشینم هزاران هزار پروانه ی عاشق
میان هزار توی قلبم پرواز می کنند
بی اختیار مدام به تو فکر می کنم
و دلم می خواهد تمام راز های پنهان دلم را با تو بگویم
می خواهم مجنون تو باشم بی مقدمه حرف بزنم و بی نتیجه تمامش کنم
و بپرسی خب ؟ و در جوابت بگویم همش همین و فقط تو ...!
کنار تو احساساتم را بی پروا و بدون هیچ واهمه ای بیان می کنم
نمی دانی چه بی نظیر لذتی است
دوست داشتن بی حساب و کتاب و خواستن بی حد و مرزت را می گویم
با تو که حرف میزنم دلم آرام میگیرد و خستگی ها از وجودم بیرون میروند و روحم پر میکشد
وقتی برایت می نویسم قطره قطره احساسی که در خونم جاری است جوهر قلمم می کنم
این کلمات برای توست که عشق را در وجودم آفریدی و امن وجودم شدی
تو صاحب ذلال ترین احساسی و تو مالک مهربانترین قلبی و تو خاص ترین و ناب ترین انسانی هستی که شناختم
ضربان قلبم و نفس کشیدن دلیل زنده بودن من هستند و دوست داشتن تو دلیل آن دو !
تو آمدی تا تمام وجودم را سهم خود کنی
تو آمدی تا دیگر چیزی بیشتر از جان برای من نماند ...