نیایش عاشقانه
سپاس از حضوری که بی صداست
اما در هر تپش آواز می خواند
سپاس نه از سر دانایی
بلکه از دل نادانی شیرینی که هنوز بلد است بگوید :" نمی دانم اما دوستت دارم "
سپاس برای خدای زنده ای که درونم قدم می زند
نه با هیبت ...بلکه با لطافت یک مادر
که خاک را می بوسد پیش از آنکه بذر بیفشاند
سپاس برای آن لحظه ی بی نام
که جهان ایستاد و تو بی هیاهو
دستی به شانه ام گذاشتی و گفتی : " همین کافی است ."
سپاس برای حضوری که ...نشستن بی منتش در کنار شکست هایم نجات است و زمزمه رهایی...
سپاس برای ایمانی که گریه می کند و با اشک هایش گل می کارد
برای فلسفه ای که در آغوش کو دکانه ی دعا
خود را گم می کند تا پیدا شود .
سپاس برای لحظه ای که فهمیدم :خدا نه فقط ناظر من بود
بلکه تجربه کننده ی من بود
که من با تمام نقص هایم ... تجلی بازیگوشی او هستم
سپاس برای دردی که مرا از خواب بیدار کرد
نه برای آزار بلکه برای آگاهی .
و سپاس برای تو ای بی نام آشنا
که هر بار که از خود دور میشوم با یک برگ ...یک لبخند ...با یک بوسه ی نسیم
مرا به خویش باز می گردانی ...
ای خدای لطافت و حضور
در آسمانها نگاه کردم و در کوهها گشتم
در دل ادمها ...در چشم های بارانی ... در هیا هوی شب زنده داری
به دنبال نشانی از تو ...
اما هیچ جا به اندازه ی سکوت درونم رد پای زیباییت را نیافتم
آنجا که گر یه ها با امید دست می دادند و نغمه اشک نام تو را نجوا میکرد
جاییکه نبضم به ریتم تو تپید نه به زبان که با حضور ...
ای آنکه معبدت نه در طلا و ستون
که در اشکهای روشن و دلهای بیدار است
دلم را خانه ات کن تا هر لحظه طنین بودنت را نجوا کند
و من در خود بمانم ...نه گمشده ...که باز یافته در تو