تو از من دوری و آنجایی ومن از تو دورم و اینجایم

من نزدیک تو و در قلب تو انجایم

تو در قلب منو و نزدیکم اینجایی

تو عشق من و جان منی ، آنجایی

و تو در فکر و خیالم ، نزدیک تر از اینجایی

من ایینه تو اینجایم و تو آیینه من آنجایی

تو ماه شب تار من هستی و می خواهم همچون خورشید به سوی تو بتابم

حال تو خوب باشد آنجا ، حال من اینجا خوب است

در شهر دلت انجا زلزله آید دل من اینجا میلرزد

چشمان تو اگر ابری و بارانی باشد شوری اشک تو به قلب من اینجا می بارد .

من در ایینه قلبم اینجا ، تنها تو را می بینم

همچون ایینه قلب تو که انجا فقط مرا می بیند

با لبخند تو انجاست که ایینه اینجا می خندند

غم و درد و شادی و حال خوش تو انجا

نقش ایینه قلب من است اینجا

روح من انجاست در کنار قلبم ...!

جان من بسته به جانت ، جانان

نبض من میزند با یاد تو ، یارم

من خودم را در تو میبنم و خودم را از نگاه تو و در چشمان تو تصور می کنم

من خودم را با گوشهای تو میشنوم و با دستان تو لمس می کنم

من خودم را با مقیاس احساس تو درک کرده ام

من خودم را در کنار تو شناختم

من خودم را با قلب تو دوست میدارم

من اینجا "تو" را زندگی می کنم

" تو " را نفس می کشم

من اینجا غیر تو هیچ نمی بینم و هیچ نمی شنوم و هیچ نمز خواهم ...