زندگی با تو ...!
دلم چقدر تو را می خواهد و بهانه ی تو را میگیرد
چقدر دلم می خواهد بیایم به دنبالت و با هم برویم شبگردی بی هدف تا صبح تمام خیابانها و کوچه پس کوچه های شهر را سر بزنیم.
نصف شب یه هوی هوس بستنی کنیم و همچون کودکان به دنبال هوسمان به همه ی کافه های شهر سر بزنیم .
دلم هوس آشپزی دارد کنار تو و هی تو بپرسی مزه کن ببین چی کم داره و من بگم وجودم تو رو کم داره و این غذات از اولم هیچی کم نداشت .
شایدم روزی با هم رفتیم جنگل و چادر زدیم . روی تخته سنگی نشستیم و رقص نور خورشید بین شاخه های درختان را به نظاره
کفش هایمان را کندیم و روی چمن ها قدم زدیم با هم و پا برهنه به حیاط ماهی ها قدم گذاشتیم .
گاهی به هم لم دادیم و دستانمان را روی شانه ی هم قرار دادیم و در سکوت به خوشبختی فکر کردیم
میشود کوله پشتی هایمان را نیز بر داریم و با هم برویم سفر و نه تو بپرسی کجا و نه من بگویم کجا
از اسباب سفر تو فقط دلت را بر دار و من دلم را و لباس ست بپوشیم و را بیفتیم و فقط برویم و از کنار هم بودن لذت ببریم .
باهم کشتی بگیریم و کنار هم دراز بکشیم زل بزنیم به آسمان و از ابرها برای ارزو هایمان بالشت بدوزیم
حتما تو را به جنگل ابر خواهم برد و با تو بر روی ابر ها قدم میزنم پاهایمان روی سبز زمین و سرمان میان ابر ها...!
تو را کنار مقبره ی بایزید و ابو الحسن هم خواهم برد
تو را کویر هم میبرم تا ستاره ها را در آغوش چشمانت بگیری و آسمان را انقدر نزدیکت کنم تا ستاره بچینی از آسمان و برای خودت گردنبندی از ستاره نخ کنی ...
اخه نمیدونی چه حالی میده تو جاده با تو با صدای ضبط اونم با صدای بلند
از عمق وجودمون اهنگ بخونیم و به هم نگاه کنیم و از ته دل بخندیم
زندگی با تو تجربه ی زندگی در بهشت است در روی زمین...