لذت خندیدنت...
چرا تا کنون از خنده هایت ننوشتم؟
از آن خنده های زیبا و دلبرانه ات
گویی بهار بر چهره ات فرش شادیش را پهن می کند وقتی می خندی
ذوق چشمانت، شکوفه ی لبخند نشسته بر لبانت و فرم گونه هایت دلبری ات را صد چندان میکند.
تو به دل نشسته ای و حاکم بی رقیب احساس منی
در دنیای من " دنیایی" است به پهناوری دوست داشتنت
و به شکوه یکتایی عشق...
بودنت نعمت است برای من
وجودت رحمتی است هدیه ی خدا به قلبم
و خنده هایت همای سعادت است که می نشیند بر شانه ام
نازنینم تو بخند
هوای حوالی احوال این دلبسته چه بسته شده به احوال تو...!
غمگین نباش که ابری میشود احوالم
پریشانی ات طوفان بپا می کند در وجودم
این دوستدار تو به لبخندت میخندد
این عاشق تو به خنده تو پر میکشد.
و این مجنون تو ، شادی تو ، خوشبختش می کند
و من برای خوشبختی ام
غمی به چهره ات بنشیند به جان دل میخرم
به وقت پریشانی ات آرام جانت میشوم
و برای نشاندن نقش لبخند روی لب هایت هرگز بی خیال نمیشوم.
در کنار تو من همیشه بهترینم و خالص ترین خودم
همیشه حالم خوب است و مرا در اوج دلدادگی و عاشقی و شوخ طبعی میبینی.
تمام تلاشم این است برای زمانی که در کنار هم هستیم
قشنگترین و فوق العاده ترین لحظات را برایت فراهم کنم
فرش امن خیالت و پتوی آرامش خاطرت میشوم
ارام جانم شدی و ارام جانت میشوم.
و شادیت بهترین ثواب بودنم کنار توست.
لذت تماشای یک لبخندت به دنیا می ارزد
جانان من...