جمعه بازار ...!؟
جمعه را باید روز تو بنامم نه اینکه سایر روز ها روز تو نباشد نه ...!
هر روز من روز توست اما جمعه ها می توانم بیشتر کنارت باشم .
بیشتر کنار تو بودن یعنی بیشتر دیدن تو و بیشتر حرف زدن با تو و بیشترشنیدنت و لذت بیشتر از خنده هایت و بیشتر زندگی کردن ...
امروز صبح عجیب بالشتم عطر تو را میداد و گویی در اتاقم بهار نارنج شکوفه داده بود ...!
نفس عمیقی کشیدم و وجودم را با عطر تو طراوت بخشیدم
گوشی ام هنوز کنج تخت تکیه داده و مرا نگاه می کند ...!
روی صفحه ی سیاه گوشی هنوز جای بوسه ام بر چشمانت هست !
گوشی ام را بر میدارم و دوباره جای چشمانت را می بوسم و لبخندی به دیوانگی ام میزنم !
هرگز تصورش را هم نمی کردم روزی بتوانم کسی را اینقدر دوست بدارم و کسی بتواند به تنهایی تمام معیار ها یم را جا بجا و و قوانینم را نقض کند
عجیب به دلم نشسته ای و دوست داشتنت نه اندازه دارد و نه نهایتی درقلبم ...!
جمعه است و دلم در کنار تو بودن را بیشتر از هر روز دیگری می خواهد
نان داغی بگیرم و میز صبحانه ای بچینم ، ساده و عاشقانه
و بنشینم کنارت و در انتظار طلوع چشمانت شعر بسرایم
دلم می خواهد اولین کسی را که می بینی من باشم و اولین صدایی که میشنوی سلام من باشد و لبخندم اولین منظره ی هر روز چشمانت باشد .
چای ات را من شیرین کنم و لقمه از دستان تو بگیرم
و در سکوت به یکدیگر عشق بورزیم ...
میز صبحانه را که جمع کردیم
بگویم آماده شو برویم و تو بی انکه بگویی کجا و بدون هیچ مکثی اماده شوی .
همان لباسی که دوست دارم می پوشی و همان عطری که میپسندم میزنی و گویی برای اولین بار قرار گذاشته ایم
کنارم مینشینی کمربندنت را خودم میبندم و با مکث می بندم و تو میگویی چه میکنی و من می گویم دلم خواست بغلت کنم بهانه نداشتم ...!
به دیوانگی ام می خندی و صدایت را میشنوم که می گویی : دوستت دارم
راه که می افتیم برایت آهنگی که دوست داری میزارم
" خواب دیدم تو یه دشت از نعنا
روی پای تو خواب برده
نمیدونی این خواب سبک
چی سرم اورده "
دستمو میگیری و من و تو هم صدا میشیم با این اهنگ و می خونیم :
"مثل یه سیل به کو چه ها زدم رختی از گریه و بارون تنمه
حق بده به هم بریزم اولین تجربه ی مردنمه ..."
این اهنگ تموم نشده کنار خیابون وا می ایستم و میپرسی کجا ؟
میگم کجا میتونم برم بهتر از اینجا
قلب من اینجاست زندگی من اینجاست خورشید من اینجا و پیاده میشم و بی جواب میزارم سئوالتو ...!
وقتی بر میگردم کمربندمو میبندم و چشمون کنجکاوت رو با اخمی پذیرایی می کنم
لبخندی میزنی و میگی باز چی شده ؟
میگم مگه قراره چیزی بشه فکر می کنم هر روز که نه بلکه هر لحظه خوشگلتر میشی .
میگی : من که فرقی نکردم چشات اشتباه می کنند
گفتم حیفه یه گل کنارم باشه و یه دسته گل تو دستش نباشه
و یه شاخه گل رز قرمز با دو تا شاخه گل مریم که ساده پیچیده رو میزارم تو بغلت
نگاه با معنا و زیبایی به من می کنی
از همون نگاهها که توش هزار بیت عاشقانه داره با یه لبخند که زیباییتو صد چندان میکنه
می خندم و بهت میگم : دیدی خوشگل تر شدی
الان چقدر قشنگتر از چند لحظه قبل شدی ؟
می خندی و میگی : امان از کتاب فلسفه ی تو ...!
راه که می افتیم میبرمت تو همون اتوبانی که به سمت شهر بایزید میره
کنار جاده انواع میوه های فصلی رو میشه دید
از انگور و سیب و گلابی تا کدو حلوایی و خرمالو و بلال و نارنگی و انار ...
و من که مدام میپرسم چی دوست داری برات بخرم
و برای چندمین بار که از تو میپرسم
از ان نگاههای دلبرانه ات به من میکنی و دستم را فشار میدهی و با لحن اروم به من میگی : فدات بشم من ، از من نپرس چی دوست داری ، از من بپرس چقدر دوستت دارم ؟
تا بهت بگم چقدر برام عزیز شدی ...!
و من که زل زدم به لب هات و دلم می خوادش وقتی این حرفها رو میزنی همه ی وجودت را در آغوش بکشم و غرق بوست کنم و حیف که در مکان و زمان نا مناسبم و تنها با لبخند و فدایت شوم بسنده می کنم
سیب سبز میگیرم و میگویم که چقدر سیب سبز و ترش دوست دارم .
با لحن خاص که حسادت در ان پیداست می پرسی : سیب سبز دوست داری ؟ و بدون انکه منتظر جوابم بمانی سیب سبزی از پاکت برمیداری و گاز میزنی
با صدای بلند میگیم : عزیزم کثیف است صبر کن تا برایت بشورم تو ماشین آب هست
و تو گاز دیگری به سیب میزنی و می گویی نبینم کسی را غیر من دوست بداری حتی قدر یک سیب سبز ...!
اینگونه محوش می کنم و گازی دیگر به سیب میزنی .
و من که مانده ام بخندم یا تو را در اعوش بگیرم
دستت را میگیرم و از سیب در دستت گازی میزنم و میگویم:
غیر تو هیچ کس و هیچ چیزی را دوست ندارم
حتی خودم را ...!
و دستت را می بوسم
چقدر دوستت دارم
به شهر بایزید که میرسیم از زیر گنبد رنگین خیابانش میگذریم ، در هوایی که از آسمان باران برگ می بارید.
بایزید مثل همیشه مهمان نواز است قدم به حیاط آرامگاهش میگذاری ، گویا دنیا عوض میشود .آرامشی دارد از جنس عرفان و در هوایش میشود خدا را نفس کشید ...!
گنبد سبزش را اسمان نیلی در بر گرفته و تو در این قاب ماندگار خاطره ی عکس هایم می کنم .
رونق زندگی جمعه ها حوالی قلب من بیشتر است .
جمعه بازار های شهر دلم " عشق بازار " توست !
و من تو را لحظه لحظه زندگی میکنم ...مج