مثل هیچ چیز ، مثل هیچ کس...!
به تو فکر می کنم
وجودم سرشار از حسی کم نظیر و شیرین و هیجان میشود .
حسی که شبیه به هیچ حس دیگری نیست !
می خواهم بگویم دوستت دارم اما دوست داشتن دلیل دارد و اختیار و اراده ، و حال حسی که به تو دارم بی منطق ترین تصمیم زندگی من است !
می خواهم تو را به نفس کشیدن تشبیه کنم ولی تو را همه جا حس می کنم حتی اگر از مدار زمین خارج شوم و یا در اعماق آبها غرق شوم .!
می خواهم بگویم تو را با تپیدن های قلبم زندگی می کنم
ولی تو را قبل از بودنم حس می کردم و بعد بودنم نیز تو با من خواهی بود .
حسی که به تو دارم شبیه هیج اتفاقی نیست
می خواهم بگویم همچون تولد است اما مگر هر انسانی یک بار بیشتر متولد میشود ؟ من هر صبح که بیدار میشوم به تو سلام می کنم و گویا دوباره به این دنیا قدم گذاشته ام ...!
هر وقت تو را میبینم هیجان زده میشوم
اما حسی به تو دارم هیجان هم نمی تواند باشد چون حسم به تو نه تنها عادی نمیشود و نه تنها کم نمیشود بلکه هر بار تو را می بینم بیشتر و بیشتر میشود .
حسی که به تو دارم شبیه هیچ حسی نیستی
علاقه ام به تو در قالب هیچ وصفی نمیگنجد
و نغمه های قلب مرا در هیچ دفتر شعری پیدا نخواهی گرد
تو شبیه هیچ چیز و هیچ کسی نیستی !
من تصویر تو را در زیبا ترین مناظر این دنیا می بینم
من موسیقی تو را از زبان بهترین اهنگ ها شنیده ام
من ترانه ی تو را در عاشقانه ترین شعر ها خوانده ام
من تو را در خاص ترین تپش های قلبم زندگی کرده ام
هر چیزی در این دنیا نشان از تو دارد
و برای من هیچ کس " تو " نمیشود ...